نتایج پست ها برای عبارت :

ي هفته است که رفتي از تو خبر ندارم

حقیقتاً دلم تنگ شده که وقتی بعد چند ماه غزل رو میبینم باهم دعوامون میشه که کی حرف بزنه :)))) رفیقم کجایی؟ دقیقا کجایی؟ 
+ فردا ناهار ندارم :| پس انگیزه ندارم و منتظر این باشید که بیام بگم نرفتم :))))))))
+ این هفته رو به معنای واقعی گند زدم! جنبه ندارم. همه یدا بگین خاک بر سرت :|
شدیدا دوستش دارم ولی جرأت ندارم. فقط گریه ست آثارم ولی جرأت ندارم.
 
 سکوتی لعنتی بین من و او.دهد هر باره آزارم ولی جرأت ندارم.
 
 دلم فرمان دهد: تو صحبتی کن!بله! دل کرده اجبارم ولی جرأت ندارم.
 
 بگوای دل بگو که دوستش دا.همین دل کرده احضارم ولی جرأت ندارم.
 
 دگر کارم به سمتی رفته کـِ ـمْروزدگر سر، داده اخطارم ولی جرأت ندارم.
 
 خدایا سختتر از بی کسی چیست؟!سکوتم. قلب اِدبارم. ولی جرأت ندارم.
 
دو جمله از سخنهایم بداند،شود مجموع اشعار
به دلیلی که نمیدانم چیست بغض دارم. ماندن توی تخت کلافه ام کرده و دلم میخواهد بروم بیرون قدم بزنم. هوا انقدرس سرد هست که بدانم با دومین گام پشیمان خواهم شد. 
از قبل پیش بینی کرده بودم شنبه روز خوبی نخواهد بود. 
کمی خواب! نباید توقع زیادی باشد. 
مغان صدایم را داری؟ حس و حال ندارم پیامت بدهم. برای نگار یک بغل خواب نرم ارام میفرستی!؟ 
+ هادی پاکزاد گوش میدهم. حتم دارم فردا اگر کسی بگوید بالا چشمت ابرو، صحنه را ترک خواهم کرد. به کجا میگریزم؟ ایده ای ند
اینکه سه هفته ی دیگه این موقع وقتی میخوام بخوابم چه حسی دارم ته دلم رو خالی میکنه.
چه کنم با این ترومایی که از ازمون های قلم چی دوسال پیش برام باقی مونده ؟
بااینکه امسال قراره برم گزینه دو و فکر کردم این ترس از بین میره،هنوز سه هفته مونده ته دلم داره بد جور میلرزه.
از این نمیترسم که نخونم و آزمون رو خراب کنم ،از این میترسم با اعماق وجود تلاش کرده باشم و آزمون روخراب کنم . به اینکه یهو متوجه بشم که من برای چیزی که میخوام ساخته نشدم و تواناییش رو
از دیشب یک‌سره باران می‌بارد، هوا سرد و مه آلود است و بوی باران و هیزم سوخته می‌دهد. همان بویی که خیلی دوست دارم. صبح که از خانه بیرون می‌رفتم قطره‌های ریز باران آرام روی صورتم می‌نشست. حالم هنوز خوش نیست. سرم به شدت درد می‌کند. تا الان سه تا مسکن قوی خورده‌ام که افاقه نکرده. سردردم عصبی است. همیشه با یک مسکن ساده خوب می‌شد اما اینبار نمی‌دانم چکار کنم. هفتهی بعد را مرخصی گرفته‌ام که بروم سفر. برای فردا بلیط گرفته‌ام. کنار خانواده بودن
نظر علما رو نمیدونم ولی واقعن همین روزای تعطیل آخر هفتست که اسلامو نگهداشته. قشنگ کارای کل هفته و البته خوابای کل هفته جمع میشن برای این روزا
ینکه ازین استعدادای ادبی ندارم به کنار ولی واقعنم نمیخوام اینجا یسری خزعبلات غیر واقعی بنویسم. امیدوارم همش در مورد خودم باشع یا حداکثر چسناله هام
باشد که باشد
باید می دونستم،باید خودم‌می فهمیدم، می دونستم هیچوقت بی خیاله بی خیال نمیشه، بابا و سکوی ۴۰ متری؟!!!!! 
چقد ساده بودم مثل همیشه که نفهمیدم، هی گفتم باورم نمیشه باورم نمیشه ها.ولی چقد ذوق مرگ شدم از اجازه هاش، از گذشتای عجیبش:((((
داشت جبران میکرد، جلو جلو داشت جبران میکرد مثلا ً:`((((
فردا صبح میره سفر :( کی بر میگرده؟! معلوم نیست به همین راحتیمعلوم نیست فقط سعی میکنه زود تمومش کنه.
وقتی گفت خیلی سعی کردم خونسرد باشم ولی نشد نشد.آخه کل تابستو
سلام
من تا چند هفته نیستم
شایدم چند ماه ، نمی دونم چون امتحانای میان ترمم شروع شده و یکی دو هفته دیگشم امتحانای ترمم شروع میشه 0-0
ولی اگه هروقت اومدم حتما پست می ذاااارم ، شما هم نظر بذارید و من هم اگه بیام حتما حتما براتون نظر می ذارم درخواستی ها و پیشنهاداتون رو بگید تا اومدم بیان بلاگ بذارمشون ^-^ ( خیلی خوشحال می شم ^-^)
و وقتم هم خیلی کمه پس هر هفته یه دونه یا دو تا پست می ذارم و تو یه وب دیگه هم نویسنده هستم اصلا وقت ندارم
ممنون که همیشه همراهم
هفته‌ای که داره میاد نه هفته بعدش تا دلتون بخواد امتحان دارم ولی نمیدونم چرا حوصله درس خوندن ندارم! الهی العفو!
حالا بیوشیمی رو نخونم هم میدونم میتونم نمره بالا بگیرم ولی امتحان سلولی شبیه شوخی زشتیه که نمیخوام باورش کنم.
دانلود همه ی آهنگ های دنیادانلود آهنگ های دنیا دادرسان – دانلود فول آلبوم دنیا
دانلود فول آلبوم دنیا دادرسان
کاملترین مجموعه تمام آهنگهای خواننده ی خوش صدا دنیا به صورت یکجا و تکی با متن آهنگ ها و بهترین کیفیت ۳۲۰
 Download Full Album By Donya Dadrasan With Text And 320 
 
320
 
128
 
متن آهنگ دردسرفهمیدی دیوونتم پشتش در رفتی لعنتی منو بد بهم زدیتو بهم قول دادی که یه وقت برام دردسر نشی‌ منو بد بهم زدیفاصلمون نشد عادت برا من نپرس حالمو جواب سادس خرابمشکسته بدی خوردم ب
از پست قبلی تا الآن دقیقا یک هفته گذشته است و دوباره از خواب پریده ام و فکر و فکر و فکر.
چطور آدم‌ها انقدر راحت فراموش میکنند ولی من نمیتوانم؟
چرا تمام خاطراتی که بطور عادی هزارها سال بود که بخاطر نداشتم، یکهو هجوم آورده‌اند و دارند خفه‌ام می‌کنند؟
چرا بقیه خیلی نمیتوانند درکم کنند؟
چرا نمیتوانم برگردم خانه و از این دغدغه ها دور شوم؟
چرا جرأت گرفتن مرخصی برای یک ترم را ندارم؟
چرا همه از ابراز کردن احساساتم منعم می‌کنند؟
همچنان فکر
سلام
امروز تا ظهر سرکار بودم
عصر سردردم خیلی بدتر شد
با شمایی که نمیشناسم که تعارف ندارم راستش رو بخواید پول ندارم برم دکتر
و از طرفی هزینه های زیادی بهم اضافه شده
سخت شده
گاهی میترسم از این سردرد هام
پر از ابهام و علامت سواله زندگیم
کار هرشبم شده فکر و فکر و فکر
فکر کنم توی دایره لغات هم نمی گنجه حالم
حس میکنم محرم نزدیکه
خدایا من جز تو کسی رو ندارم
سلام
من هستم
کم هستم
و کمی خسته م
ببخشید که دیگه حوصله بلاگ بازی ندارم، حوصله شلوغ کاری ندارم، حوصله کامنت بازی ندارم. حوصله هیچ کاری ندارم.
نق نمیزنم،
غر نمیزنم،
کاملا بی تفاوتم
و معنی ش این نیست که برام مهم نیستین ( البته بعضیا که از اولم مهم نبودن همچنان مهم نیستن )
فقط این که عوض شدم کمی
دوز خوشحالی م کم شده
دوز بی تفاوتی م بیشتر شده
یخ شدم
اینا اعترافات سنگینیه ها از کنارشون به راحتی نگذرین :))
im a monster
می دونم و بازم اهمیتی نمیدم آه .
دانلود آهنگ پدرام پالیز ای آشنای من
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * ای آشنای من * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , پدرام پالیز باشید.
دانلود آهنگ پدرام پالیز به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Pedram Paliz called Ey Ashenaye Man With online playback , text and the best quality in mediac
متن ترانه پدرام پالیز به نام ای آشنای من
هر بار خواستم باهات حرف بزنم هیچوقت حرف منو نفهمیدی همیشه دعواچشماتو باز نکردی ببینی چی میگم درد دل
عروسی الف و الف در راهه و همچنین سین ولی خب من تصمیم گرفتم نرم . ظهر پدر الف بهم زنگ زد و گفت بیاین عروسی حتما  .
من واقعا تصمیم گرفتم هر دو عروسی رو نرم چون من وقتی تصمیم گرفتم بخونم پس اگه بخوام از الان هی عروسی و مهمونی و فلان برم که هیچی قبول نمیشم . باید به خودم سخت بگیرم . خانواده از الان اصرار که برو و هنوز فکر میکنن من میرم ولی گفتم نه نمیرم . هر دو عروسی سر جمع 1 هفته از وقت منو تلف میکنه . خب ارزش نداره بخاطر عروسی 1 هفته طلایی رو از دست بدم . 
ما در استارتاپ نوکو تمام سعی خودمون رو میکنیم تا میتونیم برای خانواده ها چه مادر و چه پدر مطالب مفیدی را بسازیم در این بخش از مجله نوکو به توضیح کامل هفته های بارداری یا همان بارداری هفته به هفته پرداخنه ایم
بارداری هفته به هفته
شما میتونین به طور کامل از هفته چهارم بارداری که به طور مثال شروع بارداری هست تا هفته چهل و یکم بارداری که تقریبا زمان زایمان است بخونید.
چیزی که تا الان یه هفته گذشته و هنوزم یادم نمیره، دعوایی بود که هفته پیش اول صبح گرفت :)
البته عمرش به ده دیقه هم نکشید ولی خوب از اونجایی که الان کم ظرفیت هستم؛ یادم نمیره و هربار که طرف رو میبینم، انگار دارم فیلم دعوامون رو میبینم. نمی دونم شاید تا یه هفته ی دیگه نگاتیو فیلم پاک بشه :)
می خوام بگم که آدما رو خیلی نباید تحمل کرد، حتی اگه در زمره ی بهترین دوستان و آشنایان باشن :) بعدا مسائلی پیش میاد که آدم دلش واسه خودش می سوزه. 
پ.ن: حالا نمی دونم
اون یکی وبلاگ که همین چند روز پیش مرحوم شد اینجا هم بزودی درش، گِل گرفته می‌شه.
.
ابیات کاملا مربوطه از جناب مولوی:

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی

از کار خود افتادی در کار دگر رفتی


صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم

ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی


صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم

گار ندانستی در خار دگر رفتی


گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهی

ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی


مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه

صد تار بریدی تو در تار دگر رف
اون یکی وبلاگ که همین چند روز پیش مرحوم شد اینجا هم بزودی غزل خداحافظی رو می‌خونه.
.
ابیات کاملا مربوطه از جناب مولوی:

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی

از کار خود افتادی در کار دگر رفتی


صد بار ببخشودم بر تو به تو بنمودم

ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی


صد بار فسون کردم خار از تو برون کردم

گار ندانستی در خار دگر رفتی


گفتم که تویی ماهی با مار چه همراهی

ای حال غلط کرده با مار دگر رفتی


مانند مکوک کژ اندر کف جولاهه

صد تار بریدی تو در تار دگر
فکر کن ! همه ببینن که مردی ولی تو زنده باشی
چه تصویر قشنگی!
فکر کن . میری میری میری بالا و پرت میشی از یه جایی و دیگه بعد از اون چشم ها تو رو نمی بینن. کسی نمی دونه کجایی! فکر می کنن تموم شدی
ولی تو توی اون سرزمینی که کسی نمی بینه به زندگیت ادامه میدی!
کسی نمی دونه تو به اونجا رسیدی 
و چه قدر برای این رسیدن رفتی رفتی رفتی رفتی رفتی . ! 
 
غمگین م،مضطرب م،نگران م،گیج م،خسته م،امیدوارم،سرگردان م،میلی به حرف زدن ندارم،میلی به نوشتن ندارم،میلی به خواندن ندارم،شب را روز می کنم و روز را شب،انتظاری از هیچ کس ندارم،از همه کس توقع دارم،از خودم انتظار ندارم،از خودم متوقع هستم،از خودم راضی  نیستمچند ماه.نه چند سال.آخرین کتابی که خواندم کیمیا گر بود و ادامه ندادمشچرا؟دست های م قهر کرده با بوی کتابهر کتابی را که شروع می کنم فقط چند صفحه می خوانم و بعد می گذارم کنارمی ترس
از 8جلس یکی از استادای پروتزمون 1جلسه تشکیل شد
اخرشم 3تا جزوه داشت گف همینارو بخونید 
نگران نمرمم نباشید(حالا همه از سختی امتحانش میگفتن)
یکی پریروز رفته بود پیش مدیر گروه اعتراض
امتحان رو لغو کرد و گفته تا جلسات تشکیل نشن امتحان نمیذارم بگیرن
بماند که حالا اون استادمون که کلاساشو تشکیل نمیداد یکسری جریانات داشت که نمیخوام اینجا بگم
این یک هفته ایی گذشت همش به گریه بود ، همین حالام حال درستی ندارم
امتحان بعدیم فارماست 
کلی درس قرار بود توی
98/3/18 بود که تصمیم گرفتم از کارها و اعمالم مراقبه کنم.
به مدت یک هفته انجامش دادم.
هفته دومش ولی
ولی بله. کم کاری و غفلت کردم . .
اما خداروشکر که الان می تونم ادامه بدم.
الحمدلله. .
از همین چهارشنبه تا جمعه ، هفته دوم مراقبه ام باشه خوبه.
ان شاء. .
دانلود آهنگ گرشا رضایی دل ندارم
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * دل ندارم * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , گرشا رضایی باشید.
دانلود آهنگ گرشا رضایی به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Garsha Rezaei called Del Nadaram With online playback , text and the best quality in mediac
متن ترانه گرشا رضایی به نام دل ندارم
اینم از مناینم از تواینم از این زندگیگاهی حرفاتو نمیشه حتی به خودت بگیاون دوتاییا تموم شد اما باز دوست دارم
 
منبع
کارای مامانا واقعا سخته.
این یه هفته .که مجبور بودم کل کارای خونه رو انجام بدم
فهمیدم.صبحونه ناهار شام.چای دم کردن و ظرف شستن.
خونه مرتب کردن و.اوووه.
دارم از هوش میرم.
ساعت ۶ از خواب بیدار شدم.

المپیاد .فعلا بای بای.
مامان میگه ها:میگه وقتی مجبور باشی .کدبانو هم میشی.عجله نکن!
اوپس.واقعا توان رفتن دانشگاه رو ندارم.
کاش بگن استاد نمیاد.یا تعطیله.یا هرچی!
من‌هرروز ۳ تا دادخواست واسه بابا تایپ میکنم امروز جون خودکار دست گرفتن
بیام از این ذهن آشفته بنویسم بلکه یکم اروم شه!
ین دوروزه همش دانشگاه و بعدش کار. خسته خسته ام اما سروصدای تلویزیون نمیذاره بخوابم! پروژه های هرروز دارم و انشاا. بیشتر هم خواهند شد. تست و اینا هم دارم. یه کار جدید هم نوشتن کمپین تبلیغاتی هست که بهش علاقمندم و اگر خدا بخواد میخوام که توی این کار برم. دیگه چی؟ یه پیج جدید اینستا میخوام بزنم از خودم بنویسم، از عمق ذهنم ! چیزایی که فکر کنم خیلی ننوشته ام درموردشون. دیگه ؟ به برنامه نویسی و مدیریت ی
با حال خیلی بدی که اثرات مصرف داروهام بود یکماه رو سر کردم بدون انگیزه بدون تلاش بدون برنامه ولی بعد از مصرف نکردن حس خوبی دارم و دوباره برگشتم به زندگی خداروشکر این آخرین دوره بود حالا می تونم راحت زندگی کنم.
حال و حوصله ها همه گرفته و ناامید و نگران خداروشکر که کنکور دارم و حداقل اونقدر حال و هوام درگیر این مسائل نیست.
این هفته قشنگ ترین هوا رو داشتم همش برف و بارون ولی نزدیک یک ماهی میشه که از خونه بیرون نرفتم برای گردش فقط آزمون میرم دوهفت
من نمیتونم باور کنم خدا همچین زندگی ای برای من رقم زده باشه!!!
محمد واقعا مشکل روحی روانی داره
دیوانم کرده
من شک ندارم این بیماری هم اثرات همین زندگیه لعنتیه
این زندگی ادامه پیدا کنه شک ندارم من کارم به خودکشی میرسه چون هیچوقت طلاقم نمیده مگر اینکه برم و مهریه رو اجرا بذارم. 
زن برادرشوهرمم طلاق نمیدادن خیانت کرد بی ابرویی کرد مجبور شدن طلاقش بدن
من همچین جسارتی ندارم!!!! 
هفته ی آینده، هفته ی شلوغی خواهد بود. پر از ددلاین و مهلت ارائه تمرین ها و بخشی از پروژه ها. با این حال تصمیم گرفته ام تمام روز های هفته ام بنویسم. نوشتن باعث تعمیق افکار می شود. افکارم به شدت پراکنده اند و به هر چیزفرصت تفکر سه ثانیه ای می دهم.
هفته ی آینده را باید بنویسم.
تقریبا می تونم بگم نا امیدی یه بخش جدایی نا پذیر این روزامه
یه نگاه به پاییز کردم دیدم کلن هیچکدوم از تست های مبحثای هندسه رو نزدم میدونید یعنی چی؟یعنی سه ماه تو هندسه عقبم اونم درسی که کلن برام تازست
ریاضی ۲ هفته شایدم بیشتره عقب افتادم
وقت ندارم و یک عالمه کارای غیر منطقی باید انجام بدم 
بدنم عجیببب خسته است و نمی کشه ،انگیزم صفره ،تمرکزم سفره،در مقابل درس خوندن واقعا کشش ندارم
احساس میکنم نمیشه یه دلم میگه ول کنم برم برای سال بعد یه دلم م
هنوز نفهمیدم که چرا برای هفته دیگه اعلام کردم که کنفرانس بدم :/
هفته دیگه دو تا کنفرانس دارم پشت سر هم و با این وضع نت قطعا هیچ دسترسی ندارم اصلا نمیدونم چه دنبال چه کتابی باشم :////
مهارت خواندن کودکان و دانش آموزان» عنوان کنفرانسم هست .
کسی پیشنهادی نداره ؟ موتور جستجوگری که کار کنه ( سلام و yooz ) کار نمیکرد . 
کتابی معرفی کنه برای این عنوان کنفرانسم
 
برای کنفرانسم عکس هم میخوام و به شدت محتاج عکس های خوشگل هستم و اون هم نمیشه پیدا کرد
 
ممنون می
هیچ‌کس مطلقا هیچ‌کسی ندارم. میم در سوگ عشق بر باد رفته اش است. ح لاس می‌زند با هرکس. مح. بدرم نمی‌خورد از بس این بچه توداره روم نمیشه برم باهاش حرف بزنم، غر بزنم. کسی رو ندارم، کسی دوسم نداره، بی‌پناه‌ترینم. چه بی‌کس شدم من! نه به اون که نمیتونستم اون حجم رو مدیریت کنم نه این وضع بی‌کسی.
پوووف
زندگی الا کلنگ اع
حالم از کلمه زندگی» بهم میخوره 
زندگی یهو میبرتت بالا توی اوج 
یهو میارتت پایین و جوری میکوبتت زمین ک تا فیها خالدون ات درد میگیره
یروزی اونقدر عشقه و خوب ک دوست داری عمر جاودانه داشته باشی
یروز اونقدر حال بهم زن ک دوس داری همین ثانیه نه ثانیه بعدی تموم شه 
خیلی کثیف و چرکو اع زندگی
زندگی یه هاله ی مشکی و تاریک و کثیف و چرکو اع 
دوسش ندارم 
خیلی بد اع
مزخرف اع
خودشو دوس ندارم
ادماشو دوس ندارم
پول رو دوس ندارم
پول باعث شده اد
یک ویروسی تو این مدت که نمی نوشتم افتاده بود به جونم به نام:وبلاگمو حذف کنم.تنها لطفی که تونستم در حق وبلاگم کنم این بود که نیام سراغش و حالا این ویروس از بین رفته.البته که چون ویروسه از بین نمیره ولی فقط نیست.
اومدم تا یه تجربه به اشتراک بذارم.من چند ساله که اکانت اینستاگرام دارم ولی هیچ پستی ندارم.فالور هم ندارم و اساسا اکانت ساختم تا چند تا پیجی که دوس داشتم رو فالو کنم.حقیقتا هم پیج های خوبی ان و کلی چیز یاد گرفتم.هفته ی پیش نرم افزار رو از ر
هفته کتاب امسال هم به پایان رسید. یک اتفاق ویژه در هفته کتاب امسال بوقوع پیوست: عدم دسترسی به اینترنت جهانی.
به نظرم قطع بودن اینترنت جهانی بخصوص تلگرام و اینستاگرام و واتس‌آپ و حتی گوگل -که کارشناسان معتقدند مردم بیشترین زمان خود را به آنها اختصاص می‌دهند- نشان داد که جمله رسانه‌های اجتماعی رقیب کتاب هستند» یک افسانه است. در این هفته که اتفاقا هفته کتاب هم بود و بهانه به اندازه کافی وجود داشت، اگر کسی هم کتاب بیشتری خوانده باشد، کتابخوا
یکی نیست بگه که بشر، بگیر بخواب، مگه مجبوری پست می‌ذاری؟!
منم بهش میگم که مغزم اضافه بار داره، باید درستش کنم.
____
دلم یه کیسه بوکس می‌خواد! نه، حسش نیس. دلم اصلا چیزی نمی‌خواد، غلط کرده اصلا چیزی بخواد.
____
بزرگ‌ترین لذت این روزا که از پروژه‌های درسیم آزاد شدم، خوردن آب یخه. در این حد والا و متعالی.
____
شنبه همین هفته برای اولین بار توی چهار سال دانشگاه، به یکی از دخترهای دانشگاه سلام دادم‌. اعتراف می‌کنم که تو عمل انجام شده قرار گرفتم.
____
کاش نیومده بودم تهران. متنفرم از خودم به خاطرش. اصلا حالم خوب نیست حتی نمیتونم راجع بهش حرف بزنم. دلم میخواد بمیرم. من حتی عرضه ی مردنم ندارم. حتی مرگم برام اتفاق نمیفته. حتی لیاقت مرگم ندارم. از همه متنفرم. از خودم از دنیا. کاش امشب تموم بشه. اینجا مینویسم شاید فقط خالی شم. وگرنه جای دیگه ای. رو ندارم. نه جاییو دارم نه کسیو. 
دانلود آهنگ بی خبر از تو از حجت اشرف زاده
ترانه‌ی شیندنی با صدای خواننده حجت اشرف زاده بنام بی خبر از تو همراه با متن و لینک رایگان
مست و خراب عطر گیسوی توامآهنگسازی : محمد محتشمی / شاعر : امید صباغ نو و محمد محتشمی / تنظیم کننده : علی بیات
Exclusive Song: Hojjat AshrafZade – Bi Khabar Az To” With Text And Direct Links In jazzmusic
متن آهنگ بی خبر از تو حجت اشرف زاده
بی خبرم از تو و من تاب ندارم بعد تو خود را به که باید بسپارماز دل من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهدمست
1-بچه ها از شنبه بعد از ظهر که نت کلا قطع بود 
2-الان هم که یذرش وصله(فقط سایت هایی که دامنه ir. دارن باز میشه،اینستا و واتس اپ نیز قطعه ) دسترسی به نجلا جان ندارم در نتیجه پستی ندارم دیگه که بزارم براتون  
3-الان مثل معتادا شدم
4-اعتراف میکنم به چندتا چیز معتادم:
خواب،ورزش،کتاب،اینترنت، عکاسی 
5-بچه ها چند نفر اینترنتشون وصل شد؟؟؟
 6- فردا صبح کلاس دارم و هیچ کدوم از پروژه هایی که هفته پیش استاد گفت نتونستم انجام بدم 
 
یک موقع هایی که فرصت میشه و یک کوچولو با خودم خلوت می کنم می بینم مهمترین حرف هایِ من همان حرف هایی است که سانسورشان می کنم ! یعنی نمیشود گفتشان حتی اگر لای چندتا زرورق بزاری و بپیچیشان .
شاید از واکنش ها می ترسم و شاید هم جرأتش را ندارم .
یک موقع هم هست که می خواهم بنویسم و مطلبی به ذهنم می رسد اما حوصله اش را ندارم و بعد که دچار مرور زمان می شود دیگه تمرکز لازم را ندارم !
این تمرکزِ برای اینکه بنویسی و حرفت را بزنی خیلی مهمه و من مدت ها است که ت
تمایلی به آشنایی با آدم‌های جدید ندارمتمایل به رفت و آمد با نیمی از آدم‌هایی که می‌شناسم ندارمو هر روز سریع‌تر از قبل، آدم‌های محبوبم را از دست می‌دهم
دیشب دوستی سبزی برایم تمام شد و اندوه و بغض همراه ماه‌های بعدی استکاش روابط آدم بزرگ‌ها این‌قدر پیچیده نبود
من فعلا رو ساعت هشت کوک شدم تا ببینم کی میتونم درستش کنم برگردم رو چهار. دیروز بعد این که نوشتم نمیتونم  کلی کار کردم فرانسوی خوندم کتابمو دست گرفتم. امروزم که از هشت نشستم پای کارم. کاش عقب موندگیمو جبران کنمو بهتر بشم. قرار شد با دوستام وسط هفته بریم نمایشگاه رو ببینیمو دیکه تنها نیستم برای دیدنش. خلاصه که همین. فعلا اخبار دیگه ای ندارم. بزن بریم که کلی کار رو سرم ریخته. دلم میخواد تلاشمو بکنم اگه شد که شد اگه نشد بیشتر تلاش میکنمو میگردم تا ا
هفته آخر تابستونه، بالاخره داره تموم میشه :)) و من خیلی سرگردونم وسایلم رو نصفه نیمه جمع کردم ولی چیزی هم نیست که جمع کنم بقیشون یا باید شسته شن یا اتو یا دوخته بشن و ترمیم.
خیلی دارن دیر خوابگاه رو باز میکنن حقیقتا و انجام اون همه کار تو یه روز پدر درآره من برعکس یه عده همیشه خودمو عجول نمیدونستم ولی تازگی ها خیلی عجول شدم و خودم اذیت میشم بابتش، از این انتظار باز شدن خوابگاه هم متنفرم
دیگه این که دو نفر که آدمایین که خوشم نمیاد ببینمشون همزم
تو تاریکی شب نشستیم زل زدیم به چراغ های کوچک به خانه های پر نور شهر گفتم چی میشد یکی از این خونه ها مال ما بود ‌دلمون خوش بود
دلم اون شب به بودنت خوش بود هرچند که می دونستم رفتنی ،رفتنی است.
دلم گرفته است حوصله نوشتن ندارم .احساس امنیت ندارم
توان جنگیدن ندارم دیگر خدا رو شکر.
پشت  تلفن خانم فلانی نشسته است به تشریح ماجراها. که حرفش را به من ثابت کند .
و من هیچ حرفی برای گفتن ندارم. تک جمله می‌گویم گاهی می‌خندم و تمام.
حتی غمم نمی‌شود از این اتفاقات. 
این اتفاق خوبیست.
 
توان جنگیدن ندارم دیگر خدا رو شکر.
پشت  تلفن خانم فلانی نشسته است به تشریح ماجراها. که حرفش را به من ثابت کند .
و من هیچ حرفی برای گفتن ندارم. تک جمله می‌گویم گاهی می‌خندم و تمام.
حتی غمم نمی‌شود از این اتفاقات. 
این اتفاق خوبیست.
 
دلم می‌گیره از این‌که برای اون آدمایی که دوست می‌دونستم‌شون و براشون ارزش قائل بودم، ذره‌ای اهمیت ندارم. از این‌که دروغ می‌گن بهم. با بهانه‌ی همیشگی شلوغ بودن سرشون جواب‌مو نمی‌دن. خبری ازم نمی‌گیرن.
هر بار یه خرده بیشتر توی خودم فرو می‌رم وقتی می‌بینم هیچ‌جای دنیا برای کسی اهمیتی ندارم. هر بار ازشون دورتر می‌شم. هر بار بیشتر به این پی می‌برم که هیچ‌کسی رو توی دنیا ندارم که باهاش حرف مشترکی داشته‌باشم.
امروز دائم دنبال استادم بودم. حقیقتا استاد هم نیستند دانشجو سال آخر مقطع تحصیلی بالاتر من هستند. کارم چند مرحله ای بود. می‌اومد اُردر می‌داد و می‌رفت، سرم رو می‌چرخوندم نبود . حرصم می‌گرفت اما بازها پشت سرش خوندم باز منو کاشتی رفتی تنها گذاشتی رفتی دروغ نگم به جز من یکی دیگه داشتی رفتی. پشتت رو کردی بر من بگو مگو نداره رو کن به هر کسی خواستی گل پشت رو نداره :)))) عاشق یبسی‌اش شدم :))))
از دوشنبه هفته قبل می‌دونستم قراره فردا ارائه داشته باشم ولی گذاشتم دقیقا امشب و از قضا اصلا حوصله پاور درست کردن ندارم.از صبح به ۳ نفر زنگ زدم که آیا بازدیدهای فردا باعث نمیشه کلاس پیچیده شه یا تایمش کوتاه شه که به من نرسه و در کمال تاسف هر سه تاشون فرمودن که خیر:(
کاش یکی جام اینو میخوند و پاورش می‌کرد
درد دل ما به درد هیچ کس نمیخوره واسه این میام اینجا.
راستش اهل درد دل کردن هم نیستم  شاید به همین خاطره ک به کسی چیزی نمیگم جز روزمرگی ها هوا خوب شده ها اخ اخ دیدی چقدر وسایل گرون شده .گوشت رو دیدی قیمتش چقد زیاد شد .اخی  چقدر زمونه ی بدی شده .خسته شدم از شب وروز های تکراری از زندگی بی هدف ازبی برنامگی از بی ایمانی جدی از این اخری بیشتر خسته شدم من مسلمانم اما ایمانم .ایمان ندارم جدی میگم ازخودم بیزارم که چی بشه دارم زندگی میکنم و بی برنامه جلو
تو میدون انقلاب اطراف رو نگاه کردم و دیدم دیگه هیچ تعلق خاطری به شهرم ندارم، و به کشورم؛ و بعد قلبم پر از غم شد چون یه صدا توی گوشم گفت: حتی خون شهدا؟!
 
تاسف خوردم براشون که خبر نداشتن که .
و جواب دادم: بهش تعلق خاطر ندارم، اما برام قابل احترام خواهند بود.
*اگر با سردار سلیمانی مشکلی دارید یا هرچی، نخونید این پست رو. در حال حاضر توان شنیدن حرف نیش‌دار و غیره و غیره ندارم.*
_سلام، صبح به خیر. 
_سلام. 
_. 
_. 
یزی شده؟
_ها؟
_چرا دپرسی؟
_حاج قاسمو زدن. 
ی؟ کی؟ کجا؟
یشب، تو بغداد. آمریکاییا زدنش. 
_یعنی الان. الان شهید شده یا. 
_آره دیگه، آره. 
به همین سادگی؟
تموم شد؟
یه وقتایی باورم نمی‌شه که یه زندگی به چه سرعتی میتونه تموم بشه. 
ناراحتی رفتن سردار یه طرف و. 
نگرانی‌ش یه طرف. 
حالا چی؟ حالا چی
*اگر با سردار سلیمانی مشکلی دارید یا هرچی، نخونید این پست رو. در حال حاضر توان شنیدن حرف نیش‌دار و غیره و غیره ندارم.*
_سلام، صبح به خیر. 
_سلام. 
_. 
_. 
یزی شده؟
_ها؟
_چرا دپرسی؟
_حاج قاسمو زدن. 
ی؟ کی؟ کجا؟
یشب، تو بغداد. آمریکاییا زدنش. 
_یعنی الان. الان شهید شده یا. 
_آره دیگه، آره. 
به همین سادگی؟
تموم شد؟
یه وقتایی باورم نمی‌شه که یه زندگی به چه سرعتی میتونه تموم بشه. 
ناراحتی رفتن سردار یه طرف و. 
نگرانی‌ش یه طرف. 
حالا چی؟ حالا چی
توقع ندارم چشم هایت مرا شفا بدهد. تو فقط مرا نگاه کن، زیرا در تمام دنیا فقط من بیمار نگاه تو هستم. 
نمی خواهد با صدایت همت مرا سلسله جنبان کنی! فقط مرا صدا کن. آرام و ملکوتی! من محتاج صداشدن هستم.
از گیسوانت هم افشاندن و جعدیت نمیخواهم. من فقط میخواهم با دستهای استخوانی و رگهای برآمده ام گاه گاه موج زلفانت را حس کنم.
من هیچ قرارداد شاعرانه ای با کسی ندارم. تنهاترین آدم روی زمین هم بشوم، باز عاشقانه خواهم زیست.
 
+ناشناسی آشنا!؟ مرا میخواند که به
دیروز فیلم گرگ وال استریت رو دیدم ، واییی که چقدر خوب بود ، دوست دارم اینقدر ثروتمند بشم از طرفی هم دوست ندارم اینقده پول داشته باشم !!!
ولی بگما از راه درستش البته ، دوستم توی یه بیزینس کوچیک که داریم سر بقیه رو کلاه میزاره بگی نگی و من قبول ندارم اینو پس به شیوه خودم عمل میکنم
یبار برای قسمتی از معامله رفتم سراغ یه ادم خیلی پولدار ، بعد کمتر یه هفته متوجه کلاهی که سرم گذاشته بود شدم ، من حتی با اینکه اون گولم زد بازم سود کردم ولی خب واقعا از یه
تقریبا تو شمارش مع افتادیم برای شب یلدا :(
ولی من اصلا حال خوبی ندارم تازه دارم کم کم حال اونایی که روز تولدشون غمگینن رو درک میکنن .
نه این که شب یلدا تولدم باشه بلکه چون حال دلم خوش نیس ، هیچ موفقیتی ندارم و هیچ تفریح و شادی بلکه از روزی که حق شادی دارم ولی شرایطشو ندارم دلگیر میشم
6 ماه دیگه مونده تاکنکور و امیدوارم هرچه زود تر تموم شه
 تو این 6 ماه تکلیف دو تا چیز معلوم میشه : کنکور و اون اتفاق خاصه :////
دیگه هم حاضری نمیزنم ! چون بسشه ! بقی
اونور گفتم بزا اینور هم بگم
البت ن با این شرح
 
در مورد موضوعی ک کنترلی بر اون ندارم 
و فی الواقع اختیاری ندارم
نمی تونم خوب کار کنم
ب عبارتی نمی تونم بدون تخلف کار کنم
الان هم ک دیگه نوبرش بود
تو کل عمرم تخلف داشتم
ولی امروز چیز دیگری بود
-______-
البته که برای خودم می نویسم از حرف هایی که نباید به زبان بیاورم . هیچ وقت ‌ از حسرت ها حسرت نگاه ها. 
نگو که بازم میخوای بری نگو که دلم دیگه طاقت از دست دادان ندارم اونم تو ۹ هفته و ۴ روزه که دارم باهات حرف میزنم. نگو که این روزا روزای آخر با هم بودنه. تلخه اما هر لحظه و هر لحظه و هر لحظه حتی صدم ثانیه های این هفته تمام ترس دنیاتوی وجودمه که از دست بدم که از دست دادنت اتفاق بیفته‌. آخه چطوری میتونم شاهد از دست دادنت باشم؟؟ خدا داره با
دارم از استرس دفاع خفه میشم و همچنان ذهنم درگیر مح و شکستی هست که در مقابلش خوردم و یا طعم درست ناچشیده‌اش یا هرچی!
حال و روز خوبی ندارم، ذهنم پرت مح میشه مدام و غمی الکی گلومو می‌گیره. نمی‌دونم حتی حال اینجا نوشتن و از خودم نوشتن رو هم ندارم 
فروردین نود و هشت شروع شد، منم به عنوان یک پفک نمکی هیچ حس خاصی نسبت به این شروع ندارم!
برای تعطیلات اومدم پیش خونواده و به شدت اعصابم خورده، کار سختیه واسم تحمل کنترل‌گری های این خونواده ایرانی‌!
آیا فقط منم که بنظرش میرسه تعطیلات عید بیش از حد زیاده و بخاطر تنبلی های این ملته طولانی بودنش؟یک هفته واقعا کافی بنظر میرسه! 
یه تصادفی عادی نبوده. خودکشی بوده. نامه‌اشو لای کتاب تک گویی‌های کلاسیک برای ن پیدا کردم. امادگی اینجا نوشتنشو ندارم. آمادگی ندارم به خانواده و دوستاش بگم. اصن بگم؟ خدایا این رودخونه‌ی خروشان که منو بدون قایق و پارو و حتی یه تیکه درخت که بتونم بهش پناهنده شم توش رها کردی چیه؟ امتحانه؟ کاش قوی‌تر از این بشم.
خدای زیبای من که باهام سر جنگ داری انگار؛
بهم بگو این بازی بچگانه و احمقانه‌ی 《 ببین تا کجا‌ میتونم بلا سرت بیارم》 و 《 ببین چقدر میتونم بدبختت کنم》 کِی تموم می‌شه.
چون من دیگه کشش ندارم.
واقعا کشش ندارم
و علاوه بر اون، بهم‌ بگو که آیا خودت روا می‌دونی بعد از مردن هم منو بندازی جهنم؟ بعد همه‌ی جهنمایِ لایِ نفسام؟
دلداده ی توام رویای هر شبی عاشق نمیشدم عاشق شدم ببینرفتی از کنارم اما رفتنت پر از معما حیف گفتمت از عشق و باور گفتی از نگاه آخر حیفراحت از این دل مرو که جانم میرود هر کجا روانه شوم صدایت میزنمجان من رها به سوی تو شد نگاه من اسیر موی تو شددل به دریاها بزن از عشق بگو زیبای من به هر کجا روی کنار توامجان جانانم تویی زیبا تویی رویا تویی قسم به جان من قسم نرو
چشمانم دار و ندارم بود دار و ندارم کو من دلبستم به آنکه دلدارم بود دلبر نازم کودل به دریاها بز
 رفتی و غم برگ و برت در بغلم ماندصدخاطره وقت سفرت در بغلم ماند
خوابیده ای ای خواب زده در بغل خاکبیخوابی وقت سحرت در بغلم ماند
بستی به نوک تیر دلم را و پریدیشال عربی کمرت دربغلم ماند
تیرسه پر آمد سپرت بند به مو شدای بی سپر من سه پرت در بغلم ماند
آتش زده ولله مرا کاش ببینیقدری نم چشمان ترت دربغلم ماند
سیراب شدی یا نشدی؟آب نخوردی؟خشکی لبت با جگرت در بغلم ماند
رفتی و شبم بی تو دگر ماه نداردخاموشی روی قمرت در بغلم ماند
این تیر که نه!نیزه بی رحم تورا
دانلود آهنگ جدید پدرام پالیز ای آشنای من
Download New Music Pedram Paliz – Ey Ashenaye Man
آهنگ های پدرام پالیز
 
پدرام پالیز ای آشنای من
 
متن آهنگ ای آشنای من از پدرام پالیز
 
در این خیالم که هرچه دارم آتش کشیدی و رفتیبی تو دو چشمم خیره به عکست من را ندیدی و رفتیهرچه باشم بی تو رویایی ندارم بی تو هیچم بی تو دنیایی ندارمای آشنای من ای تو دوای من با رفتنت من را به زندان کشاندیباور نمیکردم دوباره برگردم به آن شبی که رفتی و با من نماندیای آشنای من ای تو دوای من با رفت
ای که رفته با خود دلی شکسته بردیاین چنین به توفان تن مرا سپردیای که مهر باطل زدی به دفتر منبعد تو نیامد چه ها که بر سر من!ای خدای عالم چگونه باورم بودآنکه روزگاری پناه و یاورم بودسایه اش نماند همیشه بر سر من زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من
رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته امرفتی و ندیدی که بی تو چگونه پرشکسته امرفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پارفتی و خیالم زمانی نمی کند مرا رهاای به دل آشنا، تا که هستم بیا، وایِ من اگر نیایی
حتی اگر شمارش روزهای هفته از دستت رفته باشد، که می‌دانم رفته، اما.
صبح جمعه را با دست و پا زدن در بیم‌هاو امیدهایش، عصر جمعه را با‌ دلتنگی های خفه کننده اش و پایان جمعه را با افسردگی مزمن و غیرقابل درمانش خواهی شناخت.
این هفته هم تَه کشید.
هفته ی چهارم سرعت خیلی زیادی داشت ، شبیه سرعت سرسام آور یک گلوله که از اسلحه ی یک بی دل شکلیک میشود تا دلی گرم و تپنده را سوراخ کند و خونش را بپاشاند روی آسفالت :/ این هفته هم در آخر خون مرا پاشاند روی دیوار اتاقم و بعدش هم شروع کرد به خندیدن و آنقدر خندید تا اشک از چشمان به خون نشسته اش جاری شد :/ و بعد هم انگشت فاکش را نشانم داد و روی صورتم شاشید :// تا ثابت کند قدرت دست کیست و من چه موجود وارفته ی بی دست و پایی هستم :/ سپس درحالی که دور جنازه ام قدم م
به این باد پاییزی سرد
خبرهای جنجالی زرد
نه من اعتمادی ندارم
به بختی که هی می‌زند رعد
فرو ریختن های ممتد
امید زیادی ندارم
دلم خانه‌ی دردهای فراری
گلویم نگهبان فریاد جاری
فرو می دهم خون، نباید ببارم
چه میدانی از قلب طوفانی من
چه میدانی از چشم بارانی من
سدی پشت هر گریه دارم
گذشت بر من هر فصل پاییز غم بود
هنوز ایستاده‌م بر پای بر خود
در آغوش تو ریشه دارم
نمی ترسم از هجمه‌ی خشم این آسمان
خودت گفته بودی کنارم بمان
به چتر اعتقادی ندارم
من از زخم‌ه
هفته پیش همین موقع داشتم از جنوب بر میگشتم
دقیقا بعد از انفولانزا مجبور بودم برم
بلیط از قبل گرفته بودم
کل مسافرت سرفه کردم ولی خوب بود هوای گرم دوست دارم
من توی هوای 60 و 70 درجه جنوب سال پیش بعد از غذا میرفتم پیاده روی
همیشه سردم بود که از ضعف بود
امسال که 6 کیلو تونستم اضافه کنم دیگه افت فشار خون شدید ندارم
تازه وزنم نرمال شده
از استرس بود می دونم وقتی استرس دارم اشتها ندارم
امسال فرق می کن هنوزم استرس دارم ولی دارم تغییر میکنم
خلاصه من میرفتم
چشمامو که باز کردم برای هزارمین بار فهمیدم ک دگ نمیخوام با پدر و مادرم زندگی کنم.
هرچقدر خوبهرچقدر دلسوزهرچقدر مهربون
من دیگه ن می تو نم!
مسخرس ک اجازه ندارم مستقل زندگی کنم
باید طرح برم یه جای خیلی دور
تحمل زندگی با پدر و مادرم رو ندارم
یه هفته آناتومی،یه هفته پرسپکتیو و یه هفته رنگ چه طوره؟ یا بکنمش روزی یه دونه؟
انقدر عقبم و هیچی بلد نیستم که احساس میکنم اگه روزی 84 ساعت تمرین نکنم و مطالعه نداشته باشه به هیچ جا نمیرسم. ولی نه وقتشو دارم نه حالشو که بیشتر از 3-4 ساعت مفید بشه :(
پای تو گیرم من یه چند وقته که بعد رفتنت دریا نمیرممیترسم آخه بی هوا بارون بیاد دست کیو باید بگیرمهر شب تو رویام من تو رو میبینمت میگی کنارم خوبه حالتمیخندی و باز من گلای صورتی میذارم عشقم روی شالتبزن بیرون از تنهایی برگرد کنارمهمونم که برای دیدن تو بیقرارمنرو از روزگارم که من طاقت ندارممنم مثل تو به تنها شدن عادت ندارم
.
.
دوستت دارم
خیلی وقته عمر من شدی نفسم به نفست بند شده
نمیتونم بدون حس حضورت تو زندگیم زندگی کنم
یک روز شادم
یک روز غمگین
ح
تمام طول هفته را منتظری تا جمعه برسه، چه روزهای پرکار و پر تنش و چه روزهای آرام و بی صدا. فکر میکنی جمعه روز خاصی هست، یک اتفاق نو رخ میده، یا کلی استراحت میکنی و خستگی کل هفته از تنت درمیره اما جمعه میرسه و تازه دلتنگ روزهای هفته میشی! شاید واقعا جمعه ها هیچی نداره جز دلتنگی. جمعه ها سوت پایانه، جمعه ها آخر جاده است!
اما با این حال روزهای هفته با یک دلخوشی سپری میشه، دلخوشیه رسیدن جمعه ای که تو میخوای!
اگر اشتباه نکرده باشم وارد هفتمین روز از قطعی سراسری اینترنت شده‌ایم. سعی می‌کنم کارهایم را با همین سایت‌های ایرانی راه بیندازم. بیش از آن که ناراحت باشم خشمگینم. خشمگینم و ناامید. راستش مدت‌هاست که به خودم وعده‌های سر خرمن نمی‌دهم که چیزی درست می‌شود. اگر تمایلات کمال‌گرایانه‌ام را در این مبحث به حالت تعلیق در آورم راحت‌ترم. به این فکر می‌کنم که در نقص هم میتوان به کمال رسید.
روزها و هفته‌های خوبی را نمی‌گذرانم. خسته‌ام. روزشمار
خوب است زندگی و ندارم شکایتی
سختی و راحتی ام برقرار بود
در پشت سر شده شادی و غم درو
صیّاد بوده و گاهی شکار بود
در روبرو شب و روز است در طلب
تا گفتگو کنم که در اینجا چه کار بود
من مرغ زیرکم که نیفتم به دام غم
غمخانه در طلبم بیشمار بود
خوب و بد است همانی که کرده ای
غم بود کوه و شادی من چون غبار بود
وقتی شکایتی ندهد حاصلی تو را
بهتر که گفته خوشی در کنار بود .
موقع دفاع کردن هم، همین شد. اینقدر خون به جگرم کردن و شدم، که موقعی که دفاع کردم و خانوادم خوشحال و خندان دورم رو گرفته بودن که اره اره، پس خیلی خوشحالی الان؟ من واقعا حسی نداشتم.
تا هفته پیش خوشحال بودم از نزدیک شدن به موعد اتمام طرح ولی الان که معلوم نیست تا کی و کجا و چطور. هیچ حسی دیگه ندارم. هیچی. هیچی. فقط خستگی.
من به فرشته‌ها باور دارم، چون زندگیم پر از فرشته است. همین امروز به یکیشون بعد یک آشنایی دو ماهه موقع خداحافظی گفتم تو نمی‌دونی در حق من چی کار کردی و تمام راه برگشت به این فکر کردم که به شکرانه‌ی حضور این آدم‌ها در زندگیم باید چی کار کنم. هفتهی بعد هم میرم دیدن یکی دیگه از این فرشته‌ها و خیلی نگران اینم که از خودم ناامیدش کنم. من هیچی ندارم که به نشانه‌ی لیاقت رو کنم و بگم این در عوض فلان بهم داده شده یا بخوام که بهم داده بشه. می‌خوام روزگ
دو هفته ای هست که بچه های شرکت سالن میگیرن برای برنامه فوتبال.
دیروز جلسه دوم بود که میرفتم، البته به اصرار بچه ها. وسطای بازی اومدم استاپ کنم که زانوم خالی کرد و دادم به هوا رفت و نقش بر زمین شدم.
شدت درد به حدی بود که چشمام سیاهی میدید. و باز هم دوباره، همان درد قدیمی و کهنه سر باز کرد.
حالا بازم باید تا هفته ها لنگ بزنم و به خودم لعنت بفرستم که چرا رفتم جودو! آخه میخواستی که چی بشه ؟ مگه خدا براش مهم بود که تو چی ازش میخوای ؟
بدبختی اینکه ماشین
من یه مشکلی دارم، دوست ندارم اصلاً کار کنم، هیچ انگیزه ای برای آینده ندارم، یعنی اصلاً اهمیتی نداره چه اتفاقی میخواد بیافته، فقط دوست دارم یه گوشه ای بگیرم بخوابم، همه به من میگن چرا اینقدر بی حالی، ولی من واقعاً نمیفهمم چرا اینو میگن؟
پیش روانشناس رفتم میگه هرمون های مردانه ضعیف کار میکنه، ولی به نظرم حرفش بی ربطه، راستش یه حسی هم همیشه دارم، میگم من که لیاقت بهترین ها رو ندارم هر چقدر هم تلاش کنم موقعیت خوب برای دیگرانه، اصلاً دوست ندارم
دیشب خیلی عصبی بودم. خیلی زیاد. همش احساس میکردم میخوام پریود بشم. ولی تقویم میگفت زوده. دیر خوابیدم و صبح پا شدم دوباره درس بخونم. وااااای که چقدر از شب امتحانی خوندن متنفرم. بعدش هم که سلام بر پریود.
رفتم امتحان دادم و اومدم. نمیدونم دلیلش یا وسواسه، یا بلد نبودن زیاد، یا بلد بودن! امتحانای این ترم رو خیلی مینویسم. دوشنبه استاد بهم گفت بسه دیگه همه رو نوشتی! امروزم برگه رو که دادم استاد یه لبخند عجیبی زد، نمیدونم نشونه خوبیه یا نه.
 
یه انیمه
همه چیز خیلی معمولیه ، چون هیچ حِسی به خودم و حالم ندارم، حتی الان نمیدونم حالم خوبه یا نه، درحال حاضر مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد ، شایدم در دسترسم ولی سایلنت ، هفته آخرِ ترم اولِ ، نمیدونم حسم چیه ، فعلا فقط هیتصمیم میگیرم  به درس خوندن ولی در حد همون تصمیم میمونه ، از شدت سرما دارم یخ میزنم و کم و بیش دارم دچار این آنفلانزای معروف  میشم ، فکر کنم این سه ماه خیلی بیشتر از قبل سعی کردم به خودم خوش بگذره ، و دائم التفریح شدم ، پاییز بدی نبود
آرون افشار–کجایی
من بی تو هر کجا هستم تو را میبینم با توام دلتنگی شیرینم من پریشانم کجایی
باور کن من برای خنده ات میمیرم من برای تو فقط میمیرم من پریشانم کجایی
کجایی تو کجایی تو کجایی ندارم در سرم جز تو هوایی
تو با دلواپسیام آشنایی کجایی تو کجایی
کجایی تو کجایی تو کجایی ندارم در سرم جز تو هوایی
تو با دلواپسیام آشنایی کجایی تو کجایی
ای ناجی من تا همیشه تو میمانی و من معنی این دیوانگی را تو میدانی و من
از تو چه پنهان در هوایت نفس جان گرفته من کا
هفته ی پیش همین روز، ساعت 3:56 دقیقه مردی از ترمینال تماس گرفت و گفت بلیط ساعتِ ده شبت به ساعت 8:30 تغییر ساعت داده، درست وسط خوابِ آشفته ام روی کوله پشتی وسط اتاق خوابگاه زنگ زده بود.
هفته ی پیش همین روز ساعت 7:10 دقیقه داشتم توی حیاط خوابگاه چمدان به دست، با "آ" خداحافظی می کردم.
هفته ی پیش همین روز ساعت 10 شب دنبال نان سنگ پز یا همچین چیزی می گشتم، حوالی انار!*
هفته ی پیش همین روز ساعت 11: 30 دقیقه ی شب توی اتوبوس خوابم برد و یک باره از خواب پریدم! دوباره
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
ببین دلم درگیره بی تو دائما میگرده دوس ندارم یه جایی باشی بی منمیدونی میخوامت عشقم ببین بازم دارم میگم دوس ندارم یه جایی باشی بی منتکرار نگاه تو میتونه از من که آروم بودم بسازه یه دیوونهببین منو وقتایی که دور ازت بیمارم فقط تو اون لحظه خوبمکه رو شونه های تو سر میذارم میذارم
ببین دلم درگیره بی تو دائما میگرده دوس ندارم یه جایی باشی بی منمیدونی میخوامت عشقم ببین بازم دارم میگم دوس ندارم یه جای
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
ببین دلم درگیره بی تو دائما میگرده دوس ندارم یه جایی باشی بی منمیدونی میخوامت عشقم ببین بازم دارم میگم دوس ندارم یه جایی باشی بی منتکرار نگاه تو میتونه از من که آروم بودم بسازه یه دیوونهببین منو وقتایی که دور ازت بیمارم فقط تو اون لحظه خوبمکه رو شونه های تو سر میذارم میذارم
ببین دلم درگیره بی تو دائما میگرده دوس ندارم یه جایی باشی بی منمیدونی میخوامت عشقم ببین بازم دارم میگم دوس ندارم یه جای
سلام
خیلی سخت  و غیرقابل باوره که بعد چندین سال تلاش و محبت خراب بشه
خراب بشه یعنی مجبور باشی از نقطه صفر شروع کنی
حال آدم های ورشکسته رو دارم
دیدی گاهی به گذشتت نگاه میکنی میگی واقعا چه توان و قوتی داشتم و الان ندارم
مثلا اگه برگردم به فلان سال دیگه نمیتونم فلان کارم رو انجام بدم
منم خیلی برام سخته از نقطه صفر شروع کنم
خواب مفید ندارم
زندگی مفید ندارم
همش اذیت شدنه همش عذابه
وبلاگم شده سراپا انرژی منفی خخ
روزهای بدی رو میگذرونم دعام کن
چو
خب.
 
اگه که پست دیدار اولیا با دبیران » رو خونده باشین می دونین که می خواستم برم مدرسه قبلیمون ، معلم هامو ببینم.
 
اما خب.
 
هر سال بچه ها همزمان با امتحانای ترم  ، مدرسه هم میومدند (دوره اول) و اصولا دوره دومی ها که تعطیل بودند یه سری میومدند مد قبلیشون.
 
و الان با توجه به شانس عالی من ، اون مدرسه خود امتحانا تعطیل اند ، حتی یک هفته قبل امتحان هم تعطیل اند ( درصورتی که ما فرجه یک هفته قبل و نداریم )
 
خب
گویا باید یه زنگ بزنم ببینم کی
دلم می خواد براتون بنویسم وقت ندارم 
داستان بنویسم گرفتاری دارم 
نمونش یک هفته جون کندیم حسن عباسی رو دعوت کردیم هیئت ولی دستگیرش کردن کلا همه چی بهم خورد 
براتون از متاهلی بگم و بدونید چه دنیایی جالبیه خوب مجردید و این مسائل خیلی شخصیه 
خلاصه کارم شده بیام هیی مطلب بخونم نظر بدم 
ولی خوش میگذره 
به من داره خوش میگذره شما رو نمی دونم 
سعی کنید تو بدترین روزای زندگیتون خوش بگذرونید 
من چند ساله کار میکنم ولی پول یه پراید رو ندارم.پول ندارم یه آپارتمان اجاره کنم و هر چقدر پس انداز میکنم بیشتر حس بازنده بودن دارم بابت لذت هایی که با پس انداز کردن پول از دست میدم. 
با این اوضاع تا این سن که ازدواج نکردیم .بعد از این هم نمیتونیم.
من هیچوقت به رفتن فکر نمیکردم .باید بمونی و بسازی .
اما چی رو بسازیم؟ به چه امیدی بسازیم؟
نزدیک به دو هفته است که هیچ چیز سرجایش نیست. از خواب بیدار میشوم و ضربان قلبم با ثانیه ها مسابقه گذاشته. از جا بلند میشوم دنیا سیاه میشود. انگار که زیر بهمن گیر کرده باشم، سنگین میشوم. 
از مدرسه برمیگردم کسی خانه نیست؛ منتظرم فاجعه ای از جایی به گوش برسد.
والدینم از خانه بیرون میروند، دلم میخواهد التماسشان کنم بمانند. بعد از آن تا لحظه برگشتنشان هراس این را دارم که تلفن زنگ بخورد و خبر بدی داده شود.
وسط زنگ ادبیات که اتفاقا معلم شعر زیبایی میخو
برای اولین بار  نقش حنا زدم . یک برگ ساده .نگاهش می کنم و غرق میشم تو رویاهایی که داشتم و دیگه ندارم .
 
مثل یک کلاف سردرگم بهم پیچیده ام .
دلم می خواهد به جای نگرانی بابت زندگی و کار و زبان و مشکلات مالی و عاطفی نگران این بودم که بچه ام کدوم مدرسه ثبت نام کنم یا فردا ناهار چی بپزم .
 
پ ن :چرا چاپخانه ها زیر 1000 برگ سفارش نمی گیرندچقدر هزینه چاپ گرون شده .
پ ن : دوست ندارم عکس بگیرم احساس می کنم پیر شدم .
امشب خیلی حال دلم خوبه، خیلی عاشق این شب شدم.
قلم ندارم، علم ندارم، حتی شعر و مداحی و کلیپ و. هم ندارم، کاش میتونستم لااقل یه جعبه شیرینی بگیرم اینجا پخش کنم.
عیدتون مبارک
امام زمان جان! میشه به همه‌مون عیدی بدی؟ عیدی تپل؟ :)

+ همه میرن تولد کادو می‌برن، ما میریم میگیم یه چیزی هم بدین ما ببریم =))
دوستام میخوان برن بیرون ولی جدا حوصلشونو ندارم
خدایی هیچ جذابیتی برام ندارن.همیشه که میبینمشون.اون چیزاییم اونا دوست دارن من خوشم نمیاد
میخوام بپیچونم ولی نمیدونم چجوری(اخه چند هفته پیشم رفتن ولی باز پیچوندم من)
دلم میخواد تو اتاق خودم باشم حتی اگه هیچکاری نکنم
پاییز جانم
میبینی که چقدر دیوانه شده ام؟
این روزها کسی را ندارم
کسی را ندارم که با او حرف بزنم
که پیشش درد دل کنم
این روزها کسی به حرف من خسته گوش نمیدهد
من بی اعصاب
کسی نیست که گوش جان بسپارد به من
همه در فکر غم خودشانند
و من نیز در فکر غم آنان
آنقدر دیوانه شده ام که هر روز با خودم حرف میزنم
و هر ثانیه
و هر لحظه
من با ماه حرف میزنم
با دلم حرف میزنم
من با آسمان حرف میزنم
من حتی با تو نیز حرف میزنم
و با برگ هایت
و با بارانت
آخر کسی به حرف های من گوش نم
 
ای خدای بزرگ اکنون که به سراغ تو می آیم از تو هیچ انتظاری ندارم. آنچه کرده ام فقط به خاطر عشق به تو بوده است. احساس وظیفه می کردم و انجام دادم، از تو هم هیچ انتظاری ندارم. فقط به سراغ تو می آیم. نمی دانم آن کرده ام مقبول نظر تو بوده یا نه؟ نمی دانم آزمایشی که گذرانده ام رو سفید شده ام یا نه؟
 
به هر حال در این عالم جز عشق و محبت به بزرگی و عظمت تو محرک دیگری نداشته ام . از هیچ کس و هیچ چیز انتظاری ندارم. به آنچه کرده ام و آنچه داشته ام مغرور نیستم و
تو میخواهی
کور باشم و نبینمت
کر باشم و چیزی از تو و راجب تو را نشنوم
احمقانه فکر کنم که هیچوقت عاشق نشدی
تصمیم جاهلانه ای هم ندارم
سوالی از این که چرا نیستی و نمیخواهی باشی و .   ندارم.
قانعم کردی که بیش ازین نخواستی و نمیخواهی باشی چون حتی توانش را هم در خود نمیبینی!
 
و اما سوال من اینست:
تو را چه کسی قانع کرد که اینگونه باشی
 
میدانید، هیچ تعریف شگفتی از عشق سراغ ندارم.
جز اینکه در یک شب خنک و مورمورکننده زیر درخت سیب دراز بکشم و ننه چادر سیاهش را رویم بیندازد.
هوا یخ است، چادرش هم یخ است. پوست آدم که مورمور میشود، این همان عشق است. خود عشق است. بعد از چند دقیقه آدم گرما را در تنش حس میکند، چشمانش سنگین میشود و حال ندارد حتی دستش را تکان بدهد.
من هیچ تعریف شگفتی از عشق سراغ ندارم.
تا حالا هرکی میپرسید: کِی؟ میگفتم ۳۰ آبان، یعنی آخر‌ هفته ۴۰. هرچند ضمنی میدونستم از هفته ۳۸ به بعد هر لحظه ممکنه شروع بشه.
با کمردردی که چند روز پیش گرفتم و شوکی که به هردومون وارد شد، تاریخ رو دیگه روی ۱۵ آبان میبینم و یعنی فقط ۲ هفته دیگه! هول افتاده به جونم که هرکاری مونده رو انجام بدم.! 
میلی به زندگی ندارم، از خودکشی و مرگ می‌ترسم فلذا به خواب پناه میارم. از صبح تا حالا که ساعت ۳ بعدازظهر هست خوابم. فقط پاشدم صبونه و نهار خوردم و باز خواب. حالم بده و میلی برای ادامه ندارم. همه‌ش هم بخاطر رفتارهای اخیر میم هست. سرد و بی‌حوصله شده. خوابم میاد. باید برم به علم مردگان .
عصر بخیر 
بی خوابی باز اومده سراغم. هرکاری میکنم خوابم نمیبره. خیلی وقت بود شبا بیدار نمونده بودما. فقط بدیش اینه با خستگی نمیشه کاری کرد و تمرکز که کلا نداری. بیخیال تین حرفا. اینقدر خوشحالم بازم میریم تهران که نگو فکر نمیکردم اینقدر زود بشه کاش میشد زودتر فردا شب میشد که بابا میومد دنبالمون. خوشبحال مها تخت خوابیده. کاش منم بتونم بخوابم. نشد سعی میکنم کتابمو بخونم هنوز خیلی مونده خیلی که نه بیشترشو خوندم. ولی بدم میاد طولانی شده. همین هیچ ایده ی دیگه
من عشقو تو چشمات میدیدم واسه تو خیلی جنگیدم
بعد تو از همه بریدم مردم
تو رفتی و دیگه من تنهام حسی نمونده تو چشمام
نیستی و خیلی افسردم
میدونم دیوونم اما بی تو نمیتونم پیش تو آرومم وصلی آخه تو به جونم
تنهامو دردامو جز تو کسی نمیدونه این دوریت بد جوری داره منو میسوزنه
مثل دونه های بارون توی کوچه و خیابون اشکام میریزن چه آروم آروم
طاقت ندارم و ساعت نه رد نمیشه چه راحت تو اما انگار آسونه واست
من عشقو تو چشمات میدیدم واسه تو خیلی جنگیدم
بعد تو از همه
دارم مثلِ بنز اکسل یاد میگیرم،
فعلا تو مرحله‌ی برنامه نویسیِ VBA هستم.
طراحی دلشبورد هم یاد گرفتم،
و ماهِ اول یا دومِ سربازی (شروعِ سالِ 1399) سعی میکنم نرم افزار PowerBI یاد بگیرم. البته با این فرض که امریه شده باشم اون موقع.
امشب کارِ خاصی ندارم، ویدیوهای آموزشی رو دیدم، زبان هم که حوصلشو ندارم، کتاب هم که نمیشه.
زودتر قرص خواب میخورم.
وبلاگ پناه آخرم است،‌ شب هایی که تنها شده م، کسی را ندارم که دلداری م بدهد و کسی را ندارم که دلداری بدهم، خودم را در وبلاگم دلداری میدهم.
داشتم فکر میکردم کاش روی گردنم کبودی هایی بود، به شکل گردنبند تقریبا، اگر چنین بود برای پوشاندن آن تلاشی نمیکردم، شاید حتی یک لباس آبی میپوشیدم که به آن بیاید. بعد با خوشحالی دستت را بیشتر فشار میدادم و بلند تر می خندیدم. 
این ۶ روز که نت نبودبرای با خبر شدن از اوضاع اخبار سایت های ایرانی مثل ایستا رو می خوندم . اخر اخبار جا برای ارسال نظر داشت .احمقانه ترین چیز می دونید چی بود؟همه درخواست وصل شدن اینترنت رو داشتن . یکی برای پایان نامش ، یکی برای کسب و کارش ، یکی برای خبر گرفتن از عزیزش.و این وسط ، یکی می گفت که من که اعتراضی ندارم !!! کاری هم با بنزین ندارم ! تورو خدا نت رو وصل کنید من می خوام ادامه بازیم رو انجام بدم ||||::::
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب