نتایج پست ها برای عبارت :

پارت۱۰۱رمان پسرخاله

دیشب خوابم نمی برد و به گذشته فکر می کردم.انگار که اینهمه سالو پشت سر نذاشته باشیم، نزدیک بود.
به دوستای دوران کودکی فکر می کردم. ی مادربزرگ، پسرخاله، دخترعمو. چقدر اون زمان بازی می کردیم.
اون روزای گرم تو کوچه های انزلی. امروز به شکل عجیبی مسیرامون خیلی از هم دور شده.
ی مادربزرگ مونده تو شهر خودش ما تو شهر خودمون. پسرخاله دلش سنگ شده و صورتش صفحه ی گوشیش. دخترعمو هم ۸سالی میشه ندیدم.شکایت نیست، بیشتر تعجبه. اینهمه تغییر
تصادفی گذرم به سایت ایران نمایش خورد و دیدم که نزدیک بود از خرید بلیط جا بمونم! بله دوستان علی الحساب تا ۲۹ آبان تمدید شده… صندلی مورد نظرم رو انتخاب کردم و مشخصات رو وارد کردم، نوبت به مرحله‌ی پرداخت که رسید مامانم رو صدا زدم تا کارتش رو برام بیاره. دیدم هی مِن‌مِن می‌کنه! گفتم یه ذره عجله کن دیگه الان مهلت پرداختش تموم می‌شه باید از اول اطلاعات رو وارد کنم… باز هم تعلل کرد. گفتم مامان موجودی نداری؟ گفت دارم! گفت پس چرا نمی‌ری کارتت رو بیا
مادرش نقل می کند: سیدرضا حسینی که دایی محمد حسین بود، سال 1366 به شهادت رسید. ایشان را در امامزاده علی اکبر چیذر دفن کردیم. سال های بعد که پسرخاله ی محمد حسین فوت کرد، تابوت او را به امامزاده برده و اتفاقا کنار قبر دایی اش گذاشته بودند تا مزارش برای دفن آماده شود. محمد حسین آن روز دست روی تابوت پسرخاله اش گذاشته و گفته بود: آقا محسن، از جای من پاشو اینجا جای من است!
آن موقع همه این کلام را شنیدند اما کسی متوجه نشده بود که منظور پسرم از این حرف چیست.
دیروز رفتیم دادگاه. علیه بابام و خاله و دایی و پسرخاله‌هایم شکایت کرده بودند. آقایی که همسایه‌ی خاله‌ام شده شکایت کرده بود. خانه‌ی خاله‌ی من آخر دنیاست. از جاده‌ی آسفالته و خاکی و فرعی‌های روستا می‌گذری و به یک دوراهی می‌رسی. آخر کوره‌راه سمت چپ می‌رسد به خانه‌ی خاله‌ی من. بهارها از انبوه علف‌ها و سبزی برگ‌ درخت‌ها شک می‌کنی که ماشین تا انتهای کوره‌راه برود. پاییز زمستان هم آن‌قدر گل و شل است که به فکر شاسی‌بلند می‌افتی. ساکت‌تر
ه
یک تست بسیار معتبر از پورفسور حبیبی : چه کسی همیشه درقلب شماجای دارد؟
 این شوخی نیست . جواب تست رانگاه نکنید
 1-عددی دلخواه بین(1-8)انتخاب کنید
 2-آنرابا10جمع کنید
 3-دوباره با5 جمع کرده 
 4-بازحاصل بدست آمده رابعلاوه8 کنید
 5-این بارعدددلخواهی راکه ابتداانتخاب کرده بودیدراازحاصل کم کنید
 حالاباتوجه به لیست زیرشخصی که همیشه درقلبتان جای داردرابیابید. 
 1-خدا
 2-پدر
 3-مادر
 4-خواهر
 5-برادر
 6-عمو
 7-دایی
 8-عمه
 9-خاله
 10-همسر
 11-دخترعمو
 12-پسرعمو
با یاد خدا
 
سلام
امروز شنبه اول هفتس.از هوا نگم که فوق العاده بهاریه.
آدم دلش میخواد ساعت ها بره بیرون توی این هوای عالی
بگذریم امروز رفتم دکتر سرماخوردگیم از ده روز گذشتهشربت و کپسول داد.
درمونگاهم گفته دیگه ویتامین و قطره ب مانمیده دولت.
چرا جابجا مینویسم☺☺
خلاصه دیگه قهطی شده
ی هفته دیگه تولد پسر کوچولومه عزیز دل من امیدوارم تا تولدش کاملا سرماخوردگیم برطرف بشه.
پسرخاله هرروز میشماره که چن روز ب تولدش مونده.خلاصه منتظر اون روزیم
| ۲۶ آبان ۹۸ |
دیروز منِ سرمایی با وجود برفی که اومده بود، صبح خیلی زود، از خونه زدم بیرون تا برسم به خونه‌ی خاله. قرار بود روز آخر رو با پسرخاله توی شهر بچرخیم. اولش رفتیم دبیرستانش. تعطیل بود ولی وداع انجام شد. بعدش رفتیم خدمت استادش، حامد ابراهیم‌پور. آخرین شعرش رو براش خوند و ایشون هم نقدش کرد. خیلی دوست داشتم شعر من رو هم نقد کنه ولی خجالت کشیدم! :| بعدش استاد در مقام استادی مریدش رو نصیحت و راهنمایی کرد. بعدش رفتیم دانشگاه و صد البته داغ من
همه‌شان قدهایشان بلند است اسمورودینکا.
همه‌شان دراز شده‌اند‌. من اما هنوز شانزده‌ساله‌ام. حالا از همه‌شان کوچکترم. پسرخاله‌ام، برادرِ زن‌داداشم، خواهرِ زن‌داداشم، پسرعمه‌‌ام، همه‌شان یکهو دراز شده‌اند، من اما مانده‌ام همچنان اینجا. در پی تو، که از همان ابتدا دراز بوده‌ای. همه‌شان رفته‌اند پی زندگی‌هاشان، برای خودشان کسی شده‌اند. به دنبال تشکیل خانواده، بچه‌ پس‌انداختن و جمع‌آوری مال دنیا هستند. می‌دانی اسمورودینکا، هم
داشتم با ف پ صحبت میکردم یهوگوشیم زنگ خورد ی شماره ناشناس
خوب شد ایرانسلم انتن میداد ،طوطی بود (میم میم) از بچه های سبزوار
انگار سربازی افتاده استان ما، زنگ زد گف دوساعت دیگه میرسم بیا
ببینمت وفلان ! اقاداشتم میگفتم هروقت رسیدی زنگ بزن که مامانم 
شنید و گفت کی بود کی داره میاد ؟ منم گفتم پسرخاله کوچیکه ف
سربازی افتاده اینورا و بلدنیست میگه بیاد ببینمش و ببرمش خرید
داره بعد میخواد بره وفلان 
حالا مامانم پیله کرده ببرش مغازه بابات و ازاونجا بی
همین الان ا‌ذان مغرب زدند و من سی ساله شدم. سی‌ سال تمام. صدای اذان از مسجدی نزدیک توی خانه پیچید. از این که آخرین روز سی سالگی‌ام را در تهران نبودم خرسندم؛ و از این که باید اولین روز سی و یک سالگی‌ام را در تهران باشم اندوهگینم.امروز تا توانستم دوچرخه‌سواری کردم. جاده‌خاکی‌ها و جاده سنگلاخ‌های روستای پدری را زیر چرخ‌های پاندا به ستوه آوردم. زمین شخم زدم و تن را خسته کردم. سر ظهر آن مردک همسایه‌ی خاله‌این‌ها باز شلوغ‌بازی درآورده بود بر
۳۱ شهریور برای شما یادآور هرچه باشد برای من یادآور از این دنیا رفتن دایی مهدی ست.قرار بود شام را خانه ی ما باشد.بساط منچمان به راه بود(خانوادگی اهل تفریحات سالم و بدون دودیم)دایی دیر کرد و مادر نگرانِ یخ کردن شام و من زنگ به خانه ی دایی و گوشی دایی و جواب ندادن دایی و گذاشتن گوشی و زنگ زدن پسرخاله و فراخواندن ما به بیمارستان و دیدن قامت افقی دایی و چشمان گریان پسرخاله و گریه و زاری کردن ها و غش کردن ها و داد زدن ها.القصه ،دایی را به خاک سپردیم
بچه بودم. پسر آرام، درس‌خوان و گوشه‌گیری که هر بار به آن فکر می‌کنم از آن بدم می‌آید. نمی‌دانم، برای طبع بوده یا نوع محل زندگی‌ام یا تربیت مادرم، که هیچ‌وقت هیچ علاقه‌ای به بازی کردن در کوچه و جوشیدن با بچه‌های همسایه نداشتم. سعی می‌کردم همین گوشه بمانم‌. خیلی گوشه. حرف‌های دیگران هم برایم اهمیت نداشت، گوش نمی‌دادم. بزرگ شدم. همین الان‌ش همان هستم. بیا برویم شهر یا بیا برویم خانه‌ی عمه، دایی، خاله! گوش نمی‌دهم.
نه، من فکر نمی‌کنم از
۳۱ شهریور برای شما یادآور هرچه باشد برای من یادآور از این دنیا رفتن دایی مهدی ست.قرار بود شام را خانه ی ما باشد.بساط منچمان به راه بود(خانوادگی اهل تفریحات سالم و بدون دودیم)دایی دیر کرد و مادر نگرانِ یخ کردن شام و من زنگ به خانه ی دایی و گوشی دایی و جواب ندادن دایی و گذاشتن گوشی و زنگ زدن پسرخاله و فراخواندن ما به بیمارستان و دیدن قامت افقی دایی و چشمان گریان پسرخاله و گریه و زاری کردن ها و غش کردن ها و داد زدن ها.القصه ،دایی را به خاک سپردیم
در فیس‌بوک» بود. خبر پیچید:لو رفتنِ رژیمِ زنی لاغر!اعطای لوح و سکّه به یک مدّاحچسناله‌های خانم بازیگر
در اینستاگرام» کسی غش کردبا عکسِ دوست‌دخترِ خواننده!با فحش‌های مردمِ باغیرت!!:- چیزم توو چیزِ دختره‌ی !!».از آسمان شروع به بارش کردهر جمله‌ی شروع شده با کاف»!لبخند و درد و لایک به هم آمیختدر عکس تازه‌ی پدرِ شوآف!».رژ زد، بوتاکس کرد! کِرِم مالیدزل زد به دوربین و دابِسمش» کرددر فیس‌بوک جمعیتی مُردنددر اینستاگرام کسی غش کرد
عکس
قرار بود من واسه یه کسی، یه چیزی بنویسم. یه چیزایی هم تو ذهنم بود. حالا میگم. لودینگ!
مثلا برادر خودم، رفتیم براش خواستگاری. چندین بار! ولی ما از اون خانواده‌ها نبودیم که وقتی زنگ می‌زدیم پشت تلفن بپرسیم: "ببخشید، دخترِ شما بور و سفید و چشم‌‌رنگی هست یا نه؟" همیشه مامانم اخلاق و خانواده دختر رو ملاک قرار می‌داد و از قضا در اکثر اوقات وقتی دیگه حضورا خدمت خانواده دختر می‌رفتیم، متوجه می‌شدیم که علاوه بر همین مساله ظاهر! خیلی چیزای دیگه
یادمه پریا فردای کنکورش با دوستاش رفته بود بیرون و زیر عکس‌هاش هشتگ زده بود بی‌دغدغه». منم فکر می‌کردم که بعد از کنکور به درجه‌ی بی‌دغدغگی خواهم‌رسید ولی بدتر شد که بهتر نشد.
یادمه توی این چند سالی که کنکور شرکت کردم محرم و مخصوصا دهه اولش دقیقا مصادف بود با روزای شروع من به درس خوندن مجدد و اونطور که شایسته و بایسته بود توی عزاداری‌ها شرکت نکردم. شرکت نکردم اما صدای دسته‌ها و هیئت‌ها خود به خود باعث می‌شد که هوایی بشم، که یهویی وسط در
عده‌ی کثیری از دوستان / اقوام / آشناها یا ترک دیار به مقصد فرنگستون کردن یا در حال عزیمت هستن! نمی‌گید ما هم دل داریم و دلمون می‌خواد؟ :( البته لازم به ذکره که من هیچ وقت دوست ندارم برم و برای همیشه موندگار شم. صرفا با هدف تحصیل علم و رندی و باقی قضایا، برای مدتی رهسپار غربت شم و بعدش به آغوش گرم مام وطن برگردم. :)
امروز بخشی از وقتم رو صرف خونه‌تی اینستاگرامی کردم و یه سری از فالویینگ‌های عزیزم رو میوت کردم! در همین حین توجه‌ام بیشار از هم
۱. پسرخاله‌ام از مدت‌ها قبل برای چندتا دانشگاه درخواست فرستاده بود. گویا سوربون» هم جزء‌شون بوده و بهش پذیرش داده. الان هم دنبال کارهای انصرافش از تهران»ه. بالاخره بعد از سپری شدن این حجم از رکود و یاس توی زندگیش، یه اتفاق خوب افتاد. خوشحالم براش. :)
۲. یه بار یکی کامنت گذاشته‌بود که خیلی با پسرخاله‌ات صمیمی هستی و خبریه و فلان! در راستای رفع شبهه‌ی احتمالی خدمت تمامی شما عزیزان باید عرض کنم که من و ایشون در واقعیت امر خواهر و برادر رضاعی
رمان یاسمیندانلود رمان یاسمین اثر مرتضی مودب پور با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا ویرایش شده با لینک مستقیم
پسری بنام بهزاد عاشق دختری به اسم فرنوش میشه ، بهزاد پسری فقیر و دانشجوی پزشکیست و فرنوش دختری خوشگل و بسیار پولدار و پسرخاله ش یکی از خواستگارای او و خودش رو نامزد فرنوش میدونه اما از اونجایی که فرنوش عاشق بهزاده ، تا اینکه مادر فرنوش که مخالف ازدواج این دو بوده از بهزاد میخواد که به دیدنش بیاد و اونجاست که از بهزاد میخواد که بگ
مصاحبه ای که با برادر دانشگاه کاشان رفته بودم رو که یادتونه؟ این پست
خب، دکترا دانشگاه کاشان قبول شد.
هرچند به نظرم واقعا دکترا خوندن تو ایران دیگه به هیچ دردی نمیخوره و باید به پول! چسبید؛ اما از اینکه خودش خوشحاله براش خوشحالم. اما واقعا نمی دونم با این مشغله ی کاری و دو تا بچه ی کوچیک چطور میخواد درس هم بخونه.اونم تو شهری که 7 ساعت از ما فاصله داره.
 
منتظر جواب کنکور خواهرزاده کوچیکه هستیم، که احتمالا اگه خوش شانس باشه، یا فیزیوتراپی قبو
پدربزرگم سال ۸۸ سکته کرد و سمت راست بدنش فلج/لمس؟! شد. سال های اخیر روز به روز ضعیف تر شده و رنجور تر. از آخرین بارز که دیدمش چندماه میگذره و قصد دیدنش رو ندارم چون حالم بد میشه از دیدن بدن ضعیفش. همین چند هفته ی اخیر کلا بیمارستان بود و مامانم هر روز میرفت دیدنش. حالش به شدت بده و دیگه امیدی هم نیست.
از پریشب بارون شدیده و کل شهر رو آب گرفته. شهر های بغل هم همینطوره.بعضی جاده ها مسدوده. احتمال پوکیدن سد رو داد و اعلام کردن خونه های بعضی مناطق تخلی
بیوگرافی بازیگران
 
بیوگرافی دنیا مدنی:
دنیـا مدنی» در آثاری همچون سریال دستت را به من بده ، سرو زیر آب»، مفت‌ آباد»، زندگی جای دیگریست»، نزدیکتر» به عنوان بازیگر»، دستیار صحنه»، گروه صحنه»، گروه لباس» حضور داشته است.
مادر دنیا مدنی خانم رویا تیموریان بازیگر مشهور میباشند. پدرشان آقای میرولی الله مدنی و خواهرشان خانم درنا مدنی هستند. نیما طباطبایی پسرخاله مدنی مستند ساز و کارگردان جوان و فعال سینما بود که با کارگردانی فیلم من
بیوگرافی بازیگران
 
بیوگرافی دنیا مدنی:
دنیـا مدنی» در آثاری همچون سریال دستت را به من بده ، سرو زیر آب»، مفت‌ آباد»، زندگی جای دیگریست»، نزدیکتر» به عنوان بازیگر»، دستیار صحنه»، گروه صحنه»، گروه لباس» حضور داشته است.
مادر دنیا مدنی خانم رویا تیموریان بازیگر مشهور میباشند. پدرشان آقای میرولی الله مدنی و خواهرشان خانم درنا مدنی هستند. نیما طباطبایی پسرخاله مدنی مستند ساز و کارگردان جوان و فعال سینما بود که با کارگردانی فیلم من
بیوگرافی بازیگران
 
بیوگرافی دنیا مدنی:
دنیـا مدنی» در آثاری همچون سریال دستت را به من بده ، سرو زیر آب»، مفت‌ آباد»، زندگی جای دیگریست»، نزدیکتر» به عنوان بازیگر»، دستیار صحنه»، گروه صحنه»، گروه لباس» حضور داشته است.
مادر دنیا مدنی خانم رویا تیموریان بازیگر مشهور میباشند. پدرشان آقای میرولی الله مدنی و خواهرشان خانم درنا مدنی هستند. نیما طباطبایی پسرخاله مدنی مستند ساز و کارگردان جوان و فعال سینما بود که با کارگردانی فیلم من
بیوگرافی بازیگران
 
بیوگرافی دنیا مدنی:
دنیـا مدنی» در آثاری همچون سریال دستت را به من بده ، سرو زیر آب»، مفت‌ آباد»، زندگی جای دیگریست»، نزدیکتر» به عنوان بازیگر»، دستیار صحنه»، گروه صحنه»، گروه لباس» حضور داشته است.
مادر دنیا مدنی خانم رویا تیموریان بازیگر مشهور میباشند. پدرشان آقای میرولی الله مدنی و خواهرشان خانم درنا مدنی هستند. نیما طباطبایی پسرخاله مدنی مستند ساز و کارگردان جوان و فعال سینما بود که با کارگردانی فیلم من
بیوگرافی بازیگران
 
بیوگرافی دنیا مدنی:
دنیـا مدنی» در آثاری همچون سریال دستت را به من بده ، سرو زیر آب»، مفت‌ آباد»، زندگی جای دیگریست»، نزدیکتر» به عنوان بازیگر»، دستیار صحنه»، گروه صحنه»، گروه لباس» حضور داشته است.
مادر دنیا مدنی خانم رویا تیموریان بازیگر مشهور میباشند. پدرشان آقای میرولی الله مدنی و خواهرشان خانم درنا مدنی هستند. نیما طباطبایی پسرخاله مدنی مستند ساز و کارگردان جوان و فعال سینما بود که با کارگردانی فیلم من
بیوگرافی بازیگران
 
بیوگرافی دنیا مدنی:
دنیـا مدنی» در آثاری همچون سریال دستت را به من بده ، سرو زیر آب»، مفت‌ آباد»، زندگی جای دیگریست»، نزدیکتر» به عنوان بازیگر»، دستیار صحنه»، گروه صحنه»، گروه لباس» حضور داشته است.
مادر دنیا مدنی خانم رویا تیموریان بازیگر مشهور میباشند. پدرشان آقای میرولی الله مدنی و خواهرشان خانم درنا مدنی هستند. نیما طباطبایی پسرخاله مدنی مستند ساز و کارگردان جوان و فعال سینما بود که با کارگردانی فیلم من
آن شب با شنیدن آژیر قرمز، چراغ ها را خاموش کرده بودیم و داشتیم با نور تلویزیون کارهایمان را انجام می دادیم. اهل پناهگاه رفتن نبودیم. توی تاریکی چشمم گیر کرد به نگاه پسرکی که با لباس خاکی راه راه، بدون جوراب و با یک دمپایی پلاستیکی چند سایز بزرگ تر از پایش روی زمین نشسته بود و از توی تلویزیون به من زل زده بود. هم سن و سال خودمان بود، شاید کمی کوچک تر. پوست لب هایش خشک بود. خبرنگار با اسیر بغل دستی اش مصاحبه می کرد اما نگاه بی رمق و سمج پسرک به دل من
به نفس های گرم لیوان چای دردستم  چشم میدوزم پرنده خیالم پرمی کشد به سالها پیش دران خانه قدیمی که اکنون جز حیاطی که مملو از برگ های خشک زرد ونارنجی شده ودیوارهایی که انگار از حمل کردن خاطرات ان روزها کمرشان خم شده  چیزی باقی نمانده.
دیگرصدای خنده های ان پسر دخترهای کم سن وسال به گوش نمیرسد
دیگر کسی با شور وشعف در ان خانه را بازنمی کند وباصدایی بلندنویدامدنش رابدهد .
دیگر بوهای غذای خاله فضای خانه پراز عشق به زندگی نمی کند.
دیگر خبری از شب ن
امروز، همکارم داشت از خانواده همسرش می‌گفت. اینکه تو دوران عقد‌شون مادر شوهرش تصادف می‌کنه و فوت می‌کنه و خانواده داغون می‌شه. اینکه پدر شوهر و مادرشوهرش دختر خاله پسرخاله بودن و بعد فوت ناگهانی زن، مرد دست از زندگی می‌کشه و می‌شینه تو خونه و روزی صد بار به نوه بزرگش که هشت سالشه و از طبقه بالا میاد پایین تا پیش بابابزرگش باشه می‌گه: دیگه وقتشه بمیرم.اینکه به عنوان تازه عروس وقتی همون روز تصادف میره خونه خانواده همسر، با قابلمه مربا توت
دیشب رفتیم تئاتر. تئاتر کودک، "قهرمانان جنگل".
وارد خانه جوانان که شدیم پسرخاله گفت که قبلا اونجا رفته. زینب هم همین‌طور. گفتم من نه. اما وقتی رسیدیم جلوی ساختمون یادم اومد که دو بار رفتم اونجا با کارلا، رفتیم تئاتر دیدیم. پِپه بود و. همین الان یادم اومد، آرزوی عجیب نیکلا اگه اشتباه نکنم. قشنگ بودن، یادش به خیر.
حالا چرا رفتیم؟ چون ساره مهمونمون کرده بود.
ساره کیه؟
ساره دخترخاله مامانه. چهار سال از من بزرگتره. هم‌سن من بود که با دوست‌پسرش ازد
تولد مامان بود. همه‌چیز خوب پیش رفت. جمع‌مون جمع بود. آقاجان و مامان‌زهرا، خاله فرح و شوهرخاله محترم که پسرخاله مامان هستند، دایی مصطفی و همسر محترمه، رضا و همسر محترمه، مهدی و من و فاطمه‌زهرا و زینب و همسرِ عزیزم که تو گلِ مجلس مجبور شد بره جلسه (درمورد همین روزهای اخیر) 
ضمنا ایز کامل اتفاق می‌افتاد اگر زهرا، عروسمون در گوش مامان تولدش رو تبریک نمی‌گفت! (ضدحال!) مامان اصلا نمی‌دونست که ما حواسمون بوده که تولدشه. ولی بازم نفهمید که م
بچه ها سه تا از بچه ها واقعا دخترای خوبین.
ودر واقع فقط یکی شون هست که یکم مشکل روحی روانی داره. و همش تو فکر انتقام گرفتنه.
ینی شما فک کن به این از بستنی خودت ندی تا اخر عمرش داره فکر میکنه که جطوری انتقام بگیره.
دوتای دیگه واقعا باحال و خوش قلبن. یکی شون جنوبیه. یکی شون همون که گفتم تو روستا زندگی میکنه و محصولات ارگانیک میخوره. درسته یکم بی احساسه. فقط یکم شایدم من زیادی حس دارم. ولی بشدت دختر خوشگل و نازیه. و خوش ذات.
الان که بهتر داریم همدیگرو
هر چقدر تلاش می‌کنم به خودم بقبولونم که بعضی چیزها تفاوت فرهنگیه و سعی می‌کنم باهاشون cool برخورد کنم، ولی باز هم بعضی چیزها آزارم می‌ده.
اوایل ورودم به دانشگاه دوست نداشتم کسی بدون این‌که بهش اجازه بدم، من رو به اسم کوچکم صدا کنه. قبلا همواره خانم + نام فامیلی صدا شده‌بودم و کسی جرات نداشت اسم کوچکم رو به تنهایی استفاده کنه برای مخاطب قرار دادنم. حتی پسرخاله‌ام که فقط 40 روز با من تفاوت سنی داره! حتی فلان دبیر آقا که به همه می‌گفت سارا، آیدا
با اینکه قمارباز داستایوفسکی رو برای مطالعه به مشهد برده بودم ولی دست و دلم به مطالعه اش نمی رفت. برای همین توی همون هتل، خون دلی که لعل شد رو از وسط باز کردم و شروع کردم به خوندن. عین تفال به حافظ، همون بخش هایی اومد که آقا در مورد ساده زیستی خودشون و همسرشون گفته بودند. اما تنبه من در اون روزها و درگیری با شخصیت خانم حضرت آقا، مانع از این نشد که بعد از اینکه پام رسید به قم، یک لباس ساده برای عروسی رضا انتخاب کنم و تمام. بلکه همه ی اون تنبیهات به
هوالجمیل
برای مرحومه مغفوره عزت حاجی زمانی مادر
گرامی شهید بزرگوار قاسم نعمت الهی، شهید 13 ساله زرقان


خدایا در دفاع از حق ، یکی سرو روان دادم

به راه انقلاب و دین ، شهیدی نوجوان دادم

شهادت از عسل در کام قاسم بود شیرین تر

ولیکن من ز داغ او هزاران بار جان دادم

نثار روح مطهر شهید قاسم نعمت الهی و مادرش 
و پسرخاله های گرانقدرش شهیدان جواد و عباس گلمحمدی
 
و تمام شهدا و اموات خوانندگان گرامی 
صلوات و فاتحه 
خب، پس یلداست!
ما پریشب یلدا گرفتیم، چون امشب همه نبودیم که دورهم جمع بشیم.
گفتم که یلدا و عید رو خیلی دوست دارم.
نمی دونم، پریشب مثل هر شب نبود. یه جور دیگه بود. بدو بدو از تئاتر برگشتیم تا به شام برسیم، سفره رو جمع کردیم و خوراکی خوردیم و همه چی، اما فرق داشت دیگه. هی من می خواستم فرار کنم برم رو پشت بوم، اما نشد.
یلدات مبارک، زمستونت مبارک. امیدوارم تو زمستون خوشحال تر باشی از پاییز.
+وجهه الکی خوش وجودم داره می گه ببین چه قدر عمرمون کوتاهه که ی
امروز صبح ساعت ۷ بیدار شدم چون ساعت ۸ وقت مصاحبه داشتم برای دوره تربیت مربی کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن. 
از قضا فاطمه‌زهرا هم با هر سختی‌ای که بود بیدار شده بود و می‌پرسید: "چرا زینب رو می‌بری و من رو نه؟" بهش گفتم که قدر این صبحی که با باباش می‌تونه تنها باشه رو بدونه. والله! مگه چقدر پیش میاد دیگه؟ ساعت ۱۱ هم که باباش می‌خواست راه بیافته بره اربعین، کربلا.
مدرسه عالی شهید مطهری رو صبح‌ها خیلی دوست دارم. وقتی نور خورشید مهرماه می
رمان یاسمین
نویسنده: م.مودب پور
خلاصه:درباره ی پسری به اسم بهزاده که عاشق دختری به اسم فرنوش میشه.بهزاد پسری فقیر و دانشجوی پزشکی بوده و فرنوش دختری خوشگل و بسیار پولدار بوده و پسرخاله ش یکی از خواستگاران اون بوده و خودش رو نامزد فرنوش میدونسته اما از اونجایی که فرنوش عاشق بهزاده. تا اینکه مادر فرنوش که مخالف ازذواج این دو بوده از بهزاد میخواد که به دیدنش بیاد و اونجاست که از بهزاد میخواد که بگذاره فرنوش با پسر خاله ش ازدواج کنه و ………پایان
رمان یاسمین
نویسنده: م.مودب پور
خلاصه:درباره ی پسری به اسم بهزاده که عاشق دختری به اسم فرنوش میشه.بهزاد پسری فقیر و دانشجوی پزشکی بوده و فرنوش دختری خوشگل و بسیار پولدار بوده و پسرخاله ش یکی از خواستگاران اون بوده و خودش رو نامزد فرنوش میدونسته اما از اونجایی که فرنوش عاشق بهزاده. تا اینکه مادر فرنوش که مخالف ازذواج این دو بوده از بهزاد میخواد که به دیدنش بیاد و اونجاست که از بهزاد میخواد که بگذاره فرنوش با پسر خاله ش ازدواج کنه و ………پایان
در فیس‌بوک» بود. خبر پیچید:لو رفتنِ رژیمِ زنی لاغر!اعطای لوح و سکّه به یک مدّاحچسناله‌های خانم بازیگر
در اینستاگرام» کسی غش کردبا عکسِ دوست‌دخترِ خواننده!با فحش‌های مردمِ باغیرت!!:- چیزم توو چیزِ دختره‌ی !!».از آسمان شروع به بارش کردهر جمله‌ی شروع شده با کاف»!لبخند و درد و لایک به هم آمیختدر عکس تازه‌ی پدرِ شوآف!».رژ زد، بوتاکس کرد! کِرِم مالیدزل زد به دوربین و دابِسمش» کرددر فیس‌بوک جمعیتی مُردنددر اینستاگرام کسی غش کرد
عکس
بسم الله الرحمن الرحیم-نظریات شخصی است- براساس گفته کانال تمدن ا فغانستان امریکا موشکهائی  به داعش ده است که درنزدیک هیچده کیلومتری شهری به  بلندی میرونند وگرا ی  درب پلیس یا هرنقطه دیگرا به موشک میدهد واین موشک نقطه زن عمل میکند – وچند جای  دیگر راهم بدین  ترتیب میزند دردنیا فقط امریکا و –روسیه دارند که قاربود جناب شهید سرافراز حضرت اندرز گو یکی از انها را از سوریه به تهران بیاورد وکاخ نیاوران زمانی که شاه در بالک ظاهر میشودوبر ای ساواک
بسمه تعالی
 
امروز رو می‌تونم یک روز خوب بدونم، هرچند که در هفتاد هشتاد درصدش اتفاق خاصی نیافتاد.
اون بیست سی درصد باقی مونده هم به واسطه بیرون رفتنم و گشت و گذار میون مردم روز دلچسبی شد. چیزایی که گاهی دیدم و دلم می‌خواد قاب کنم بذارمشون گوشه دلم و گه‌گاه که دلم می‌گیره یه نگاهی بهشون بندازم یا باهاشون به خودم یادآوری کنم کجاییم و زندگی چیه؟ چی می‌خوام؟
وسط راهم که داشتم می‌رفتم یه دختره جلوم بود و داداشش. داداشه کوچولو بود و یحتمل دبستا
بهار 1398 . با خودم گفتم سالِ جدید شده این جا رو به روز کنم که خاک نشینه روش عیدتون مُبارک . کلی اتفاقاتِ همیشگی افتاد که دل و دماغ توضیح دادن تک تکشو ندارم . عید امسال ساعت حدود 1:30 بود و من خواب و بیدار زیرِ پتو بودم و با گوشی همه جا رو چک میکردم :) رابطه ام با طرف خراب شد و بود و هست ! انگار این رابطه با تموم فحش ها و دعواها و حرفهای اونجوری و و تمومی نداره و به سال 98 هم کشیده شد . سال نو رو اس داد تبریک گفت قبلش دعوامون شده بود :))
قبل از عید: هفته
نظرات رو دوباره باز کردم چون یکی از دوستان از طریق منوی بالا برام پیام گذاشت که دقیقاً متوجه نشدم در مورد کدوم پست داره حرف میزنه!
 
یکشنبه دفاع دارم ولی انگار عروسی دارم  فردا یعنی شنبه باید برم آرایشگاه، میوه، (احتمالاً) شیرینی، نوشیدنی، ظروف یکبارمصرف و بخرم. نمی‌دونم چطور میشه، امیدوارم خوب بشه. یکشنبه دو نفر دیگه از دانشجویای استاد راهنمای من هم دفاع دارن  خدا کنه همه‌چی خوب پیش بره.
 
ولی یه چیزی بگم، هیچ‌وقت سعی نکنید از چیزی فر
چند وقتی بود گوشای پدرم اذیت می کرد. چند تا دکتر رفت و درنهایت قرار شد بره مشهد عمل بشه. شنبه ی همین هفته رفتن. دوشنبه عمل شد. سه شنبه اومدن.
تو این چهار روز درک و شعور و مسئولیت پذیری که از برادر چهارده ساله ام دیدم واقعا خوشحالم کرد. هر روز صبح زود وقتی خواب بودم نون داغ می خرزد صبحونه آماده می کرد.
مغازه بابا رو هم اداره می کرد.
بعضی مواقع آشپزی هم می کرد، خریدای خونه هم که با خودش بود و.
دوشنبه شب شوهرخواهرم رفت مشهد که ماشین بابا رو برونه. خوا
۱-توی جمع خانوادگی پسرخاله یه خبر از تلگرام خوند مبنی بر اینکه: عدم قطع مستمری نی که دوباره ازدواج کنند!
همزمان زندایی یه لبخند گنده به اندازه کل صورتش زد و به افق خیره شد:))
با خنده و تعجب بهش گفتم :زندااااییی!!؟؟ با یه خبر تا کجا رفتی!!:)))
یهو خودشو جمع و جور کرد و گفت: نه بابا ، خدا سایه ی داییتو رو سر من و بچه ها نگه داره:)
با خودم فکر میکردم چی میشه که یه روزی از همدیگه خسته میشیم، شاید فقط اولش رو بلدیم و نگهداری رو بلد نیستیم مثل کسی که یه روز
رمان شیریندانلود رمان شیرین اثر مرتضی مودب پور با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم
آرمین پژوهش با پسرخاله خود بابک ستوده تقریبا شش هفت سال پیش برای ادامه تحصیل از ایران خارج شدند و دو نفره در آپارتمان شیکی زندگی میکنند و از نظر مالی موقعیت خوبی دارند ، اما داستان از آن شبی آغاز شد که بابک چند تن از دوستانش را به خانه دعوت …
 
خلاصه رمان شیرین
تازه میگن مادر رو ببین دختر رو بگیر … این عمه خانم اندازه ی تمام کره ی
سلام دلبرا
خوب دارم بهتر میشم کم کم ولی همچنان حس تنهاییه همراهم هست حتی بلا به دور گاهی به ازدواج فکر میکنم. امروزم روز کاری سنگین و سختی بود، صبح که میرم دفتر شلوغه تا خود ساعت ۴. تریونم کمک میکنه همچنان و هوامو داره این وسطم گاهی کرم می ریزه که من اذیتش کنم. اقا من یه اعتراف کنم؟ من بسیار ادم هیزی هستم کار پسرهای خوشگلو زودتر راه میندازمبعد امروز یه مشتری داشتیم دانشجو دکترا ماه عینهو حضرت یوسف طور اصن حیف متاهل بود جیگری بود محجوب اصن بهش
دارم‌کم کم یاد میگیرم جادوگر شهر اوز درنیارم از طرح پیرمرد زجرکشیده وحداقلِ سعیمو بکنم اگه شبیه پسرخاله اش نشد،پسرِنوه ی عمه ای ،کسی شه!
میدونم باید پا بذارم روی ترسهای دلم و تنهایی سفر کردن و تنهایی خوشحال بودن رو یادبگیرم
بلد شدم به مامانم‌اطمینان بدم چیزهایی بیش از اندازه پیاز خورشت و کباب تابه ای رو حالا میدونم و با گذشت ۲ دهه و نصفی از به دنیااومدنم یادگرفتم برای تنهایی رد شدن از خیابون ابتدا باید سمت چپ و سپس سمت راست رو نگاه کرد و حت
دیشب با پ حرف میزدم،یهو گف ابجی گ پیام داده،گفتم گ ؟؟ 
گف همون نامزدم که نامزدیمون بهم خورد،ینی بهم نخوردا مامانش
خیلی دخالت میکرد دیگه مامانمم بحثش شد با مامانش 
بعد ی بارم میخواستم برسونمش ،ماشین خودم (BMW نمیدونم 
دقیقا سری چنده ماشینش ولی خیلی خفنه) نبود گفتم با پراید 
برسونمش گفت میخوای بااین لگن منو برسونی؟ منم عصبانی شدم
وبراش اسنپ گرفتم! سر اون حرفش خیلی ناراحت شدم وبعدجریان
دعواهم کلا ندیدمش و یجورایی قید نامزدیو زدم،بااینکه ازهف
۱. پسرخاله ام استوری گذاشته است که دلم دنیای بچگی را میخواهد که در آن نه استرسی بود نه غصه ای نه دردی. به نظرتان برایش بنویسم تو باید هم دلت بچگی را بخواهد! این ما بودیم که همیشه استرس خراب شدن بازیمان به دست تو را داشتیم و غصه بازیهایی که تو با جرزنی برنده می شدی را می خوردیم و فقط همین را کم داشتیم که کتکمان هم بزنی تا درد هم داشته باشیم؟! وگرنه تو که با آن همه مسخره بازی که سر ما و بازیهایمان در میآوردی و غش غش میخندیدی و کیف می کردی، باید هم ب
۱. پسرخاله ام استوری گذاشته است که دلم دنیای بچگی را میخواهد که در آن نه استرسی بود نه غصه ای نه دردی. به نظرتان برایش بنویسم تو باید هم دلت بچگی را بخواهد! این ما بودیم که همیشه استرس خراب شدن بازیمان به دست تو را داشتیم و غصه بازیهایی که تو با جرزنی برنده می شدی را می خوردیم و فقط همین را کم داشتیم که کتکمان هم بزنی تا درد هم داشته باشیم؟! وگرنه تو که با آن همه مسخره بازی که سر ما و بازیهایمان در میآوردی و غش غش میخندیدی و کیف می کردی، باید هم ب
   اگر بخواهم پیاز داغ قضیه را زیاد کنم، باید بگویم که یک بار، همراه چند تا از خاله زاده ها و دایی زاده ها فرار کردیم و رفتیم تهران. اما اگر بخواهم معمولی تعریف کنم، باید بگویم که بله، یک بار با اطلاع جزئی به یکی از والدین و بدون اجازه ی آنها یهو زدیم به جاده که خودمان را برسانیم که یک مراسم عروسی که ما را نبرده بودند و ما هم بدجوری لچ برداشته بودیم و اصلا کهیر زده بودیم که چرا نباید توی آن عروسی باشیم؟ من بودم و شاخدار و یاس و دختر دایی و پسر خال
یکشنبه قرار بود با مامان اینا بریم سمت اقوامراستش یهویی من پشیمون شدمدیدم اگه بریم اونور خب خیلی بودن با مستر اچ برام محدود میشه تعارف چرا؟!!!! اونجا نمیشه حتی کنار هم نشستتا یکم مستر اچ دستشو دور شونه م هم بندازه میگن اینا شورشو در آوردن دیگه!!!!
بعد دیدم کلا چند روز بیشتر مستر اچ نیست.بذار خونه باشیم کنار همبریم بگردیماصلا این دفعه اومدنش باهم عکس نگرفتیم و خلاصه به مامان اینا اعلام کردیم ما نمیایمبازم مامان گفت اگه خواست
امروز حتا واضح ترین تصاویر تو برایم تاریک بود. هر چه زور زدم و پلک ها را فشردم تا قابی از تو پشت پوسته ی نازک و گرمشان نقش ببندد نشد که نشد. خواستم تصویرت کنم که صبح از خواب بیدار شده ایی یا نه. بعد به این فکر کردم که تنها احمقی مثل من صبح جمعه بیدار می شود و بی دلیل دلش می خواهد در خیابان پرسه بزند و فکر کند. و تو حتما این قدر احمق یا بیکار و عاطل نیستی که تنها همین یک صبح جمعه را که وقت داری تا بخوابی بلند شوی و مثلا برای خودت یک لیوان چایی بریزی و
۱.بابام میگفت من به رانندگی تو اعتماد دارم ولی ماشین دستت نمیدم.حالا دیگه‌تفسیر و توضیحش پا خودتون ولی چرا دست؟؟ مثلا چرا نمیگن ماشین پات نمیدیم یا ماشین به نشیمنگاهت نمیدیم؟؟واقعا این مرد فکر کرده من به امید ماشین کی گواهینامه گرفتم؟مرد مومن وابده دیگه.۲.باور کنید یا نکنید با وجود بیست و چهارسالو خردی که خیلی نزدیک  بیست و پنجه فکرمیکردم ماشین بابام با صدای آواز من و قربون صدقه رفتنم شارژ میشه که از دوشنبه ی اون هفته با وجود چراغ نارنجی
رمان شیرین
دانلود رمان شیرین اثر مرتضی مودب پور با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم
آرمین پژوهش با پسرخاله خود بابک ستوده تقریبا شش هفت سال پیش برای ادامه تحصیل از ایران خارج شدند و دو نفره در آپارتمان شیکی زندگی میکنند و از نظر مالی موقعیت خوبی دارند ، اما داستان از آن شبی آغاز شد که بابک چند تن از دوستانش را به خانه دعوت .
خلاصه رمان شیرین
تازه میگن مادر رو ببین دختر رو بگیر . این عمه خانم اندازه ی تمام کره ی ز
نمی‌خواهم برایتان بنویسم که موقع خوردن نهار اضطراب داشتم و چند ایستگاه مترو را برعکس رفتم. از آن‌ها گزارش تصویری تهیه کرده‌ام. اشتیاق و ذوق ما زن‌ها در ویدیوها پیداست. می‌خواهم از ناگفته‌ها بنویسم. از اینکه وقتی توی تخت دو نفره دراز کشیده بودم و بلیط خریدم از شادی بغض کردم. از اینکه وقتی پدرم پشت تلفن گفت اولش گارد می‌گیرن. کم‌کم بهتر میشه» قلبم روشن شد و موقع شستن ظرف‌ها گریه کردم. از اینکه بودم. نمی‌خواستم با نوار بهداشتی بروم
عبدالوحیدفیاضی در پاسخ به سوال که مهمترین رقیب خود در حوزه انتخابیه نور و محمودآباد برای انتخابات را چه کسی می دانید؟ بیان داشت:مهمترین رقیب من، مبارزه با جریان فساد ویژه خواران و رانت می باشد.
 
نامزد یازهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی از حوزه انتخابیه نور و محمودآباد در مجلس شورای اسلامی در حاشیه ثبت نام در گفت و گو با حبرنگاران گفت: به نظر من آنچه تا به امروز باعث بروز پنهان کاری، رانت پشت رانت، فساد و سوءاستفاده شد نبود عدم شفاف سا
الان از خواب بیدار شدم، یعنی فکر میکنم. خواب به قدری پیچیده بود که باید حتما بنویسم.
 
عمیق ترین لایه خوابم خیلی تاره، یه چیزی بود درباره اینکه با دوستم بلیط قطار داشتیم و میخواستیم بریم سفر، ولی انگار لوازم کمپ مون اونقدری تکمیل نبود که من دلم بخواد. از رفتن و برگشتن چیز زیادی یادم نمیاد به جز کلی گل و مه و پانچو، ولی در قسمت بعدی از خواب، مردیت گری(از سریال آناتومی گری) رو خواب میدیدم که ش که دبیرستانی بود رفته بودن شهر دیگه ای و به جا
سهراب سلیمانی، مدیرکل زندان های استان تهران می گوید سردار سلیمانی تنها متعلق به خانواده ما نیست، حاج قاسم در خانواده ما متولد شده اما متعلق به خانواده ما نیست بلکه متعلق به کشور و مردم شیعه است.
اتفاقاً چندی پیش استاندار سابق کرمان ملاقاتی با پدر بنده داشته و به ایشان گفته بود می دانید پسرتان چقدر مشهور است و استکبار چقدر از او می ترسد؟ پدرم گفته بود من از شما متعجبم که چنین حرفی می زنید، استاندار پرسیده بود چرا؟ پدرم گفته بود پسر من یک سربا
یک:
کناردست تو . تقلب طعم جادو داشت .
تو می نوشتی .دوستت دارم . من هم همان!
دو:
بوسیدی پای مرا چون دستم را شکسته بودند .
به جرم نوشتن عشق تو . از قلم!
سه:
شب قلب تو صفای دیگری داشت .
انگار از تنفرپر بود ولی . سیاهی لشگر عشق بیشتر!
 
چهار:
آسوده در کمین آهوی توام .
که با پای خویش بیفتد دردام.
اربعین است و من .
شکار می کنمت با عشق تا .خدا!
پنج:
می کشم درد تورا درد تورا درمان کجاست؟
کربلا می آیمت . درمان درد من حسین(ع).
شش:
مزار شش گوشه ات را آمدم .
۱. برای تقویت listening‌ام
دارم کتاب داستان‌های قدیمی‌ام که CD همراه‌شون بود رو گوش می‌کنم و هر چی که می‌شنوم
رو می‌نویسم. در واقعیت امر دارم متن داستان رو بازنویسی می‌کنم! :| اینطوری
اشکالات املایی‌ام هم رفع می‌شه. این پروژه‌ی طاقت‌فرسا با کتاب The Little Princess، همون سارا کروی خودمون، شروع شد. سطح کتاب elementary هستش و می‌تونم
بگم کاملا ساده است. علت انتخابم عادت کردن گوشم به لهجه‌ی بریتانیایی هست وگرنه
متن کتاب هیچ کمکی به پیشرفتم نمی‌تونه بکنه.
۱. برای تقویت listening‌ام
دارم کتاب داستان‌های قدیمی‌ام که CD همراه‌شون بود رو گوش می‌کنم و هر چی که می‌شنوم
رو می‌نویسم. در واقعیت امر دارم متن داستان رو بازنویسی می‌کنم! :| اینطوری
اشکالات املایی‌ام هم رفع می‌شه. این پروژه‌ی طاقت‌فرسا با کتاب The Little Princess، همون سارا کروی خودمون، شروع شد. سطح کتاب elementary هستش و می‌تونم
بگم کاملا ساده است. علت انتخابم عادت کردن گوشم به لهجه‌ی بریتانیایی هست وگرنه
متن کتاب هیچ کمکی به پیشرفتم نمی‌تونه بکنه.
۱- هر کسی یا روز می‌میرد یا شب، من شبانه‌روزوقتی یک کتاب را می‌خوانم، وقتی یک فیلم می‌بینم، وقتی به تماشای یک تآتر می‌نشینم و حتی وقتی یک نقاشی و عکس را نگاه می کنم اولین چیزی که دنبالش می‌گردم قصه‌اش است. این که داستان چه بوده. از کجا شروع شده به کجا دارد می‌رسد. سیر وقایع چطور بوده. ناخودآگاه دنبال این می‌گردم که سیر وقایع را از نظر زمانی توی ذهنم بچینم و اگر جای خالی پیدا می‌کنم در ادامه‌ بیشتر دقت کنم تا آن جای خالی را پر کنم و قصه‌اش
قراربود اینجا راجع به ترس و از پست سعید رمضانی بنویسم . سعید در نوشته ای جذاب‌ به راهکاری برای مقابله با به تعویق انداختن کارها  میپردازد. 
اما ترس و تعلل چه ارتباطی باهم دارند؟
به گمان من تعلل میکنیم ، چراکه از اقدام و پیامدهای آن می ترسیم  و شاید اهمال و انفعال و تعلل در ظاهر باهم متفاوت هستند اما رفتارهایی هستند که در باطن رگه هایی از ترس را با خود دارند .
سعید با روایت یک خاطره ، از تکنیک ابداعی خود برای مقابله با تعلل در کارها رونمایی میک
بعد از مدت‌ها همدیگه رو دیدیم. نه خوشحال شدم و نه ناراحت! درصورتی که فکر می‌کردم خیلی خیلی خوشحال خواهم‌بود. :|
میم» اون آدم سابق نبود. بابت تمام اتفاق‌هایی که توی زندگیش افتاده میشه این حق رو بهش داد که اینقدر ناراحت و افسرده و دلمرده باشه. البته که منم کم بدبختی نکشیدم توی همین مدت زمان ولی یکی از بهترین ویژگی‌هایی که دارم اینه که به شدت ظاهرم رو حفظ می‌کنم. :))) اگه اینجا خیلی خیلی غر می‌زنم دلیلش اینه که وبلاگ برای من جنبه‌ی باطنی داره،
نمیتوانم پستم را شروع کنم برای همین ا وسطش میخواهم حرف بزنم.
وسطش این است که دلم میخواهد در چالش جاپپین شرکت کنم. ام چالش جاپین گذاشته است. گذاشته اند یا گذاشته است؟ نمیدانم. همیشه این کسکلک بازیهای همه ی زبانها برایم سخت و تخمی بوده است. تخم سّخت بر وزن تخم سّگ بوده است. مثلن اینکه مردم خودش مفرد است ولی شونصت هزار تخم مّرگ مردم را تشکیل میدهند و من نمیدانم اگر مردم کاری بکنند یا بکند فعلش مفرد است یا جمع است. حالا کُسر خوار زبان فارسی؛ حر
سلااااااام سلااااام سلاااااام سلاااااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که جمعه ظهر شاه گل اینا رفتند و دیروز ما خودمون اومدیم این خونه و پیمان یه خرده هال و زیر زمین و اتاقارو جارو کرد و خاک و خلاشو برد ریخت بیرون و بعدش شیشه بره اومد شیشه هارو انداخت و رفت سیم کش هم اومد دو تا سیمو یادش رفته بود لوله خرطوم بندازه و بذاره لای دیوار(زیر داکت بودند یکیش مال چراغ راهرو بودو اون یکی هم مال آیفون بود) اونارو انجام داد و رفت و دوباره پیمان مشغول تم
ترم اول دانشگاه بودم اهل عشق و عاشقی هم نبودم ماجرا برای دوازده سال پیشه 
 
کلاس پرسپکتیو رو اتفاقی با یه استادی به نام مریم برداشتم استاد خوبی بود یه دختر 26 ساله بود که دانشجو ارشد بود بسیار زیبا بود روز اول بود که دلم لرزید براش  روز اول محو تماشاش بودم انگار بهترین کلاس دنیا بود خلاصه گذشت و من علاقه ام بهش بیشتر شد اونقدر که همیشه به بهونه های مختلف بعد کلاس قبل کلاس دوست داشتم باهاش صحبت کنم. موقع کار پرسپکتیو مخصوصا غلط کارهارو انجام می
 فاطمه معتمدآریا متولد 7 ابان سال 1340 در شهر تهران است او بازیگر سینما ایران است. پدرش فرمانده ایستگاه آتشنشانی محله دزاشیب شمیران بود.
همکاری با کارگردانان معروف
او در فیلم های کارگردانان معروف ایرانی همچون بهرام بیضایی، رخشان بی اعتماد، بهمن فرمان آرا، ایرج طهماسب و محسن مخملباف ایفای نقش کرده است و بسیار مورد ستایش قرار گرفته است.
  
شروع فعالیت هنری
او از سال 1353 وارد کانون پرورش فکری کودک و نوجوان شد. در سال 1355 به عنوان هنرجوی هنر در دان
بالاخره نشستم و با خیال راحت دارم کتاب میخونم.بعد از مدتها
بل آمی.دو دفعه تا نصفه هاش خونده بودم و رها شده بود و حالا حدود دو سومش رو خوندم و یک سومش مونده فقط.
با دوست جانم دوشنبه شب بیرون رفتیم و برام دو تا کتاب آورد برای خوندن.بعد از این کتاب خودم اونا رو میخونم.
رفتیم و شام فارغ التحصیلی رو بهش دادماونم برام یه تابلو کوچیک آورد برای یادگاریداخلش نقره کار شده.
.
من باز تمرینای شکرگزا
 
به خودم قول دادم که تا قبل از اتمام یک ژانویه اینها رو بنویسم تموم شه. باید تموم کنم.
 
ادامه:
 
میدونین،
 
من توی این سالها شاید بگم حداقل هر دو ماه یه بار کل چهل قسمت بابا لنگ دراز بدون سانسور رو دیدم و تموم شده.
 
همیشه دنبال این بود که بدونم چرا من اینقدر این انیمه رو دوست دارم.
در کنار اینکه خیلی زیبا ساختنش
 
و هم ههم دوسش دارن
 
و به نظرم همه هم هم زاد پنداری میکنن باهاش (همذات؟!!) 
 
فکر میکنم یه دلیل دیگه اینه که جودی دقیقا مثل من هست.
 
بی
عمو شکلاتی که آمد، همه دویدند طرفش و داد زدند: عمو شکلاتی! عمو شکلاتی!»
او هم با عینک ته استکانی، نگاهی به بچه ها کرد و دستش رفت توی جیبش و آبنبات های ترش رنگ به رنگ که به شکل قلب بود، بین بچه ها قسمت شد. معصومه که داشت برای سی و هشتمین روز، جلو خونه رو آب رو جارو می کرد و با حسرت به تماشای پسر ها ایستاده بود، با صدای خشن شیخ ابوالقاسم، میخکوب شد و زد به دالان و در چوبی حیاطشان، ترقی صدا کرد و هیچکس سرخی لپ های او را ندید که از خجالت گل انداخته بود
 بسم الله الرحمن الرحیم-نظریات شخصی است- پسرخاله من  همسرش  ا خانواده مهندس شعشعانی است- ایشان درخواست کرد من روزی به نزد ایشان بروم- خانه ای درشما کشتی وتصور میکنم طولانی ترین استخررا منزل در ان خانه  بود  ومن تصور میکنم که ایشان درامریکا زمانی  مهندسی میخواند  به قایق پاروئی وغواصی علاقمند میشود وبهمین دلیل انرا ساخته باشد  دو  دختر ایشان  فارسی بلد بودند ولی دو دختر دیگر ایشان که بسیارکوچکتربودند درسطح راهنمائی تصور میکنم که فارسی را
بسم الله الرحمن الرحیم-نظریات شخصی است- تعدود زوجات-خداوندمنان هر صفت مثبتی که انسانها داده است- زروی حساب وکتاب است قبلا ضربالمثلی بود برای  که بچه بیاورید –و-نترسید- هرکه دندان دهد نان دهد- درتمام احدیث ودعا ها ن یک مرد بصورت جمع اورده است خوب برای ت میفرمودندمنظور دختران هم است- حتی حضرت رسول اکرم صلواته الله علیه واله والسلم کهمن به کثرت شمادرقیامت مباهات میکنم- حتی به فرزندانی که سقط شدندکهان نزمان انها بصورت یک انسان کامل درم
شنبه از سفر برگشتم.چقدر لپ تاپ رو باز کردم و این صفحه رو آوردم و هی دستم به نوشتن نرفت بماندتنبلی کردم.نمیدونم.
الانم خودمو اجبار به نوشتن کردم تا هر چند کوتاه یه سری اتفاقات رو فراموش نکنم.

هوا سرد هست و توی دفتر کارم نشستم الان و توی فکرم که باید بخاری برقی رو بگم بابا آماده کنه و همراهم بیارم سر دو روز فک کنم اینجوری از گلودرد بمیرم.
روز قبل سفرم با یه گلودرد خیلی بد بیدار شدم و دیگه با بابا رفتم دک
 محمد طاهری دوست شهید لایقی در باره لحظه شهادت او می‌گوید: محمدبهروز به هنگام شهادت در لحظات آخر چیزی زمزمه می‌کرد و وقتی گوشم را به دهانش نزدیک کردم، متوجه شدم که سوره بقره را زمزمه می‌کند.
 
به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا)، سی‌ودومین برنامه دیدار جامعه قرآنی با خانواده شهدای قرآنی، عصر روز چهارشنبه چهارم بهمن ماه در منزل شهید محمد بهروز لایقی انجام شد.
رحیم قربانی، مسئول سازمان قرآن و عترت بسیج تهران بزرگ با اشاره به این موضو
جونم براتون بگه که یک ماه قبل از عید، نه اینکه مشغول خونه تی باشیم. نه! مشغول جفت و جور کردن کارهای اردو جهادی بودیم. اردویی که می‌دونستم چاره‌ای ندارم جز اینکه برم امّا شاکرا و امّا کفورا! چون خانواده شوهرم هم می‌اومدند و خانواده خودم می‌رفتند اعتکاف. در نتیجه من جایی رو برای موندن نداشتم.
و ما رفتیم کرمانشاهِ زله‌زده و کار هم کردیم. من و نسیم و فاطمه، نیروهای گروه تعامل فرهنگی!!! بودیم. گروه ما وظایف خاصی داشت که توضیحش در حوصله مطلب
صبح روز یکشنبه 24 شهریور با اینکه هشدار گوشی‌مو روی ساعت 6:30 تنظیم کرده بودم، ساعت حدوداً 5:44 بیدار شدم. این خوب نبود. چون از طرفی دوست داشتم بخوابم از طرف دیگه نمی‌تونستم بخوابم. چون اگه میخوابیدم باید دوباره ساعت شیش و نیم بیدار میشدم که با این کار بیشتر حالم بد میشد به جای اینکه سرحال بشم. واسه همین دیگه نخوابیدم. نماز خوندم. بعدش توی تاریکی اتاقم، هندزفری رو وصل کردم به گوشیم و گذاشتم تو گوشم و آهنگ تیتراژ سریال پلیس جوان رو پلی/پخش/اجرا کر
با خستگی پشت میزم نشسته بودم و درگیر پروژه جدید بودم.اصلا حال خوشی نداشتم.دلتنگ بودم.دوماهی میشد ندیده بودمش و این اذیتم می کرد.راست می گنا بسوزد پدر عاشقی.حالا این ماجرای من بود.
دلم می خواست برم ببینمش اما هم کارای شرکت زیاد بود و هم نمی دونستم با چه زبونی باید برم سراغش.
با زنگ تلفن نگاهم و از کاغذای روی میز گرفتم و گوشی و برداشتم
صدای مامان تو گوشی پیچید : سلام رایش مادر خوبی؟
-:سلام مامان.شما خوبین ؟
-:اره مادر خسته نباشی.
-:سلامت باشی.تنهایی
بالاخره امام حسین ما رو هم طلبید و با پراید یکی از رفقا راهی مرز مهران شدیم. توی راه ماجراها داشتیم ، توی ماشین هیئت  شور می گرفتیم و سینه می زدیم وقتی ترافیک میشد همه توجهات به ما جلب میشد.
مرز مهران جمعیت خیلی زیاد بود ولی خیلی روان و بدون مشکل از مرز رد شدیم و یه ماشین گرفتیم برای سامرا و کاظمین و سید محمد.
بقیه در ادامه مطلب .
سامرا عکس شهدا حشدالشعبی رو زده بودن و عکس شهید هادی ذوالفقاری هم بود.
سامرا حس غربت عجیبی داشت و کاشی های شکسته در
بالاخره امام حسین ما رو هم طلبید و با پراید یکی از رفقا راهی مرز مهران شدیم. توی راه ماجراها داشتیم ، توی ماشین هیئت  شور می گرفتیم و سینه می زدیم وقتی ترافیک میشد همه توجهات به ما جلب میشد.
مرز مهران جمعیت خیلی زیاد بود ولی خیلی روان و بدون مشکل از مرز رد شدیم و یه ماشین گرفتیم برای سامرا و کاظمین و سید محمد.
بقیه در ادامه مطلب .
سامرا عکس شهدا حشدالشعبی رو زده بودن و عکس شهید هادی ذوالفقاری هم بود.
سامرا حس غربت عجیبی داشت و کاشی های شکسته در
ایلان ماسک که ریاست شرکت‌های بزرگ و نوآوری چون اسپیس ایکس و تسلا را برعهده دارد، از جمله مشهورترین کارآفرینان این روزهای دنیای فناوری است. آنچه ماسک را با دیگر افراد فعال در زمینه‌های مشابه متمایز می‌کند، شخصیت کاریزماتیک و علاقه‌ی عجیب رسانه‌ها و دوست‌داران دنیای تکنولوژی به او است؛ تا جایی که بسیاری او را با مرد آهنی» مقایسه می‌کنند و کوچک‌ترین اظهار نظر یا توییت او تبدیل به تیتر خبرها می‌شود. 
زندگی‌نامه‌ی ایلان ماسک علاوه بر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب