نتایج پست ها برای عبارت :

پارت1رمان مبینا

تولیدی مانتو مبينا آمادگی دارد برای کارکنان شما با مناسبترین قیمت و با مدل دلخواه شما لباس و مانتو فرم اداری تولید نماید.
 
شما میتوانید نوع پارچه و مدل مانتو (کت) و شلوار را انتخاب نمایید. برای اطلاعات بیشتر با شماره 02632254217 تماس بگیرید
یه سوال
کیا اینجا رو می خونن؟
منظورم اینه که کیا وقتی اسم وبلاگ رو میبینن ، میزنن روش تا ببینن چی توش منتشر شده، نه فقط اینکه اسمشون توی دنبال کننده ها باشه
اینو برای اطلاعات شخصی خودم میخوام
فقط می خوام یه عدد دستم بیاد ، هر چند که اعداد همیشه گول زننده اند
و اونایی که می خونن، نظرشون چیه راجب وبلاگ؟
+ چند وقتی بود که دلم می خواست یه روزنوشته بزارم ، یکم خاطره، یکم حرف دل، یکم گِله ،نشد ولی، نذاشتن، نذاشتید ، نتونستم.:)++ چقد غریبه شدم توی همه
منتظر اون روزیم که نوشته های این بلاگ‌رو هم بخونین!
مامانم مدام تو گریه ها و اشک‌امروز میگفت چرا خاطره هاتو مینویسی
الان فهمیدم.حداقل با این فضولی کردناتون میفهمین حرفام چیه.منه واقعی چه شکلیه!
من از شما ۵ نفر خانواده سوال دارم! ایا شما هیچ‌وقت تلاش کردین مبينا رو بشناسین؟نه!
خرده ای نیست!این حس که این خانواده، خانواده ای نیست که من فکر کنم بهش تعلق دارم خیلی وقته برای منه!
من خیلی وقته‌با این حس هام کنار اومدم.
خیلی وقته دارم از کس و نا
سلام.
امشب واسه نماز مغرب و عشاء رفتم مسجدمون.
"مبينا" هم اومده بود.
18اسفند 1397 باهم دعوامون شده بود و تا الان باهم آشتی نکرده بودیم.
 
امروز که رفتم به آیدا سلام کردم و گفتم فکر میکردم امروز نمی.
حرفم نصفه موند آخه دیدم مبينا کنارش نشسته.داشتن باهم حرف میزدن.
خییلییی دلم برای مبينا تنگ شده بود.بعد از اینکه مدرسه ها تعطیل شد دیگه ندیده بودمش.
 
اصلا فکر نمیکردم حاضر به آشتی شه.
نماز شروع شد و رفتم سر نماز.
تو هردوتا نمازم قلبم تند تند م
صدای منو میشنوید از تهران-قلهک :)
من عجیب عاشق این منطقه ام!نمیدونم واقعا چرا انقد دوسش دارم!
قبل تر ها همیشه وقتی تهران میومدیم این اطراف‌بودیم!
دانشگاه سارا هم منو چند باری به اینجا کشوند!
و امروزم رفتم خونه ی زهرا!
الان که دارم نیگا به قبل میندازم میبینم که چقد همه چیز عوض شده!
و چقدر مبينا قد کشیده و بزرگ شده!
مهر پارسال کجا و امسال کجا!
به وضوح پخته شدن رو تو خودم میبینم!انگار همه ی این دردسرا همه ی اون دعوا و همه ی این ادمایی که اومدن نیاز بو
سلاااامممم:)))
آبجی اولی و خواهرزاده گرامی و جان بالاخره اومدن^.^
 
خیلییی خوشحالم.الحمدلله:)
 
پ.ن1:فردا هم تعطیله.و امتحان میان ترم علومی که عقب افتاد.:)
 
پ.ن2:پنجشنبه رفتم بیرون، تا نصفه شب همش احساس می کردم ته گلوم غبار داره.اونقدر صدامو صاف کرده بودم که گلوم میسوخت.
خدا رو شکر که فردا رو تعطیل کردن.^.^
همین که خبر تعطیلی رو شنیدم زنگ زدم "ز.ع"و مبينا که تعطیله.مبينا میگه:بهترین خبری بود که میتونستی بهم بدیییی.:))))))
 
خلاصه که شبتون به خ
سلام.
یه مدت پیش استاد باشگاهمون کلاس کنار خونمون رو هم گرفت.
من هم به دلیل همراهی با مبينا و اینکه راهم نزدیک تر باشه اومدم این باشگاه.
 
روز اول بچه ها رفتار خیلی دوستانه ای باهام نداشتن.
و این به خاطر اختلاف کمربندی مون بود.اما به مرور که تا حالا سه جلسه رفتم، رفتارشون بهتر شده^.^
از بهترین امتیاز های این باشگاه بودن استاد خودمون و بعد بودن مبينا ست.:)
 
پ.ن1:دیشب موقع درس خوندن با خودم فکر می کردم که فکر کن فردا تو مدرسه بگن چون بعضی هات
سلام.
امروز زنگ اول فناوری داشتیم.:/
مسئول جمع کردن پول ها شدم.://///
قرار بود نفری 9000 تومن بگیرم و همه 10000 تومنی میدادن.
من هم 1000 نداشتم که بدم بهشون.
خلاصه که یه ده تومنی گرفتم و بردم دفتر ناظم هامون گفتم:
خانم"ع" ده تا 1000 دارین؟
_مگه من بقالیَم که ده تا هزار داشته باشم؟
 
ولی اونیکی ناظممون بقالی بود:|
ده تا هزاری داد بهم.:)))
 
زنگ سوم قرآن داشتیم و معلممون خیلی لحن خانم جلسه ای داره.:/
انگار یه عالمه پیرزن نشستن و با اون لحن میخونه.:/
سر زنگش ه
از وقتی یادم میاد همه چیزو تنهایی درست کردم!
تنهایی چیدم.
حتی اگه دنیا دورم بود!
یاده حرفه عمو مسعود میافتم که میگفت مبينا واقعا از وقتی اومده تهران واسه خودش مردی شده!
من مرد نشدم گرگ شدم!
گاهی از اینکه انقد میتونم تنها باشم خودمم میترسم!از یه جایی به بعد این تنها یودنه به نظرم ترس داره!
اینکه تو بفهمی به هیچکی نیاز اونقدا مبرمی نداری‌. و خودتی و خودت!
بچه شهرستانی هایی که میان تهران حار میشن!اینو به وضوح دیدم
عجیب است که هنوز هم با هم دوست هستند.
آن دو سال های کوتاهی بغلدستی ، همکلاس و هم مدرسه بودند
و روز های پر رنج مدرسه را به همراه یکدیگر با عشق سپری کردند و باقی سال ها را در حسرت کنار هم بودن گذراندند.
مبينا در یک سالی که پریسا نبود تنها نبود،دوست صمیمی دیگری انتخاب کرد.
به خیال اینکه دوست یکساله عزیزش دیگر بر نمیگردد‌؛
ولی او با بازگشتش همه چیز را به حالت اول برگرداند.
نه تنها این دوستی تمام نشد ، بلکه اندازه کوه محکم شد.
شاید آنها باید تسلیم س
سلام.
امروز صبح موقع رفتن پدرجان فرمودن که نمیتونن من رو برسونن و باید خودم برم.
معمولا وقتی تنها میرم بیرون خیلی تند راه میرم.هیچی دیگه تو راه مبينا رو دیدم.با مامانش داشت می رفت که گفت:خب پرتو جان خبر میدادی من دیگه نیام.باهم برین.
قرار شد ازین به بعد من و مبينا باهم بریم و برگردیم:)
 
امروز با یه معلم جدیدمون آشنا شدیم:)
دبیر قرآن.خعلی باحاله.
جوونه و شور داره.^.^
پارسال و پیارسال دبیر های قرآنمون یکی شون غلط هارو نمی گرفت و بچه ها غلط
رمان حس ممنوعه
نویسنده:مبينا.متعداد صفحات:  1316  خلاصه:نیهان دختری که مورد اذیت پسر دایی اش قرار می گیره،نیهان نقشه می کشه تا هیراد رو عاشق خودش کنه ولی.
این رمان دارای قسمت هایی هست که مطالعه آن برای افراد زیر 18 سال توصیه نمیشود
سلام دوستان عزیزم
میکس سریال سرنوشت میکسی که چندماه پیش ساخته شده شده و دوماه پیش توسط مبينا در کانال نماشاش منتشر شده و توسط من یک ماه پیش الانم که اینجا میزارم و اینکه میکسمون قاطی پاطی شده
با آهنگ دریابم محسن یگانه که آهنگ موردعلاقمه
با همکاری نازنین جون دوست نماشایی که دمش گرم
نظر فراموش نشه














متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما است
این هفته هفته ی عجیبی بود که حتی من وقت اینو نداشتم با خانواده تماس داشته باشم حتی!
گاهی وقتا فکر میکنم وقتی زندگی ادم اینجوری باشه خیلی بهتره!اینجوری دیگه همه مغزش پره و به چیزی فکر نمیکنه!
باحال ترین ایونتی که میتونست برای من بیافته این ایونت نسکوییک بود!ایونتی که توش پر از بچه اس که همه دارن بازی میکنن برای من یعنی منبع انرژی و حال خوب!
دروغ چرا یکم زیاد درگیر حاشیه شدم!
امروز بعد از صحبت هایی که با نیکا داشتم فهمیدم بهترین راه اینه که کار خ
مبينا بنی اسدی مدیر ارتباطات فرابورس ایران خبر داد: طرح کاهش کارمزد معاملات در بازار پایه در حال تدوین و بررسی است که پس از جمع بندی و نهایی شدن در هیات مدیره فرابورس جهت تصویب به سازمان بورس ارائه می‌شود.همچنین گفته می‌شود نزدیک به 10-15 شرکت از نمادهای بازار پایه به دنبال فراهم کردن شرایط لازم جهت پذیرش در بازارهای بالاتر فرابورس هستند؛ در این بین واحیا اولین بازار پایه‌ای خواهد بود که قصد دارد این مسیر را طی نماید
 
آدرس کانال خبر صبحگاه
انگار زندگی های موازی دارم که کنار هم داره جلو میره!
میدونی انگار هر قسمت از زندگیم یه مبينا و یه داستانه!و یه زندگی جدا گانه داره
نمیدونم حتی حالم خوبه یا نه
یا به قول رضا خودمو دوست دارم یا نه!
به شدت دلم واسه رفتن به ردلاین و یوزفول بودن تنگ شده!واسه اون بخش بامزه زندگیم!
خیلی دوره.خاطرهاشو همه چبش.
نمیدونم نمیدونم اصلا چمه!دیگه دارم کلافه میشم!
وقتی برمیگردم خوابگا میچسبم به تختم و میرم تو هپروت خودم!
حتی دیگه نمیدونم که اونقدا واسه رفتنم
همینطور که با سرعت راه می رفتم، به خدا گفتم من نمی تونم!!! خدا لبخند مهربانی زد و گفت می تونی. گفتم نه خدا، الکی منو تحویل نگیر، من نتونستم، دیدی فلان جا هم خطا کردم؟ من نمی تونم (1)لبخند خدا عمیق تر شد و جدی تر گفت: من تو رو خلق کردم، من می دونم چی ساختم، تو می تونی. می تونی.من: ولی نمی تونم ها. بعدم به دلم اومد که خیلی وقته قرآن نخوندم.تو اوج ناراحتی، قرآن رو دست گرفتم با این نیت که انقدر بخونم تا وقتی که دلم آروم بشه، بازش کردم. و خدا گفت:بس
همه یکی یکی دارن میرن
اون از ادی که البته هنوز هست
اون از آقاب»
اون از اسی جونم که همه چیزم فدای یه تار موش:( بی خبرم رفت بابا نمیگی نگران میشم
اون از مبينا جون
اون از ویستا و آقا رامتین
اون از .
اون از اری جون
اون از چند نفر دیگه که اسم نمیبرم
 
بابا نرین دیگه
میدونم فشار روتونه ولی نرین
کم کاری کنین ولی نرین
کم بیاین ولی نرین
دلم میگیره خب
همه یکی یکی دارن میرن
اون از ادی که البته هنوز هست
اون از آقاب»
اون از اسی جونم که همه چیزم فدای یه تار موش:( بی خبرم رفت بابا نمیگی نگران میشم
اون از مبينا جون
اون از ویستا و آقا رامتین
اون از .
اون از اری جون
اون از چند نفر دیگه که اسم نمیبرم
 
بابا نرین دیگه
میدونم فشار روتونه ولی نرین
کم کاری کنین ولی نرین
کم بیاین ولی نرین
دلم میگیره خب
کم پیش میاد شنیدن همچین جمله از دهن کسی مثل من.کسی که هنوز تو زندگیش دو،دو تاش ،میشه سه تاکسی که معتقده آدمای زیادی بهش بدی کردن اونقدر که دیگه نتونه اعتماد کنه اونقدر که وقتی یکی باهاش مهربونه یهو گرگ بشه و هر کاری کنه تا طرف مقابلش ازش متنفر بشه.به زندگیم که نگاه کنی میبینی که پای همه شونو از زندگیم قطع کردمالان فقط ی سری آدم هستن که گاهی وقتا با هم حرف میزنیم و سعی میکنیم بخندیم.و البته ی سری آدم که هنوزم چشم تیز کردن برای نابودیم.ولی خ
کم پیش میاد شنیدن همچین جمله از دهن کسی مثل من.کسی که هنوز تو زندگیش دو،دو تاش ،میشه سه تاکسی که معتقده آدمای زیادی بهش بدی کردن اونقدر که دیگه نتونه اعتماد کنه اونقدر که وقتی یکی باهاش مهربونه یهو گرگ بشه و هر کاری کنه تا طرف مقابلش ازش متنفر بشه.به زندگیم که نگاه کنی میبینی که پای همه شونو از زندگیم قطع کردمالان فقط ی سری آدم هستن که گاهی وقتا با هم حرف میزنیم و سعی میکنیم بخندیم.و البته ی سری آدم که هنوزم چشم تیز کردن برای نابودیم.ولی خ
و چه غمگینم این روزهااا
برای دوستم که نامزدش فوت کرد و حالش بد است و برای خودم و حال بد و وابستگی هایم
اینروزا ترس عجیبی دارم.ترس ازدست دادنش،ترس نبودشوابستگی ای که هیچوقت تجربه نکرده بودم 
و حالا وابسته شدموابسته یک دختردختری که شبانه روز باهم چت میکنیم،حرف میزنیم،باهم میخندیم،
باهم گریه میکنیم و حال بدمون رو باهم تسکین میدیم و روزها میگذرد اما این روزها بنا بر اتفاقاتی که ناگفته
 هست و تا بحال راجبش حرف نزدم.ترس ازدست دادنش  رو دا
به نظرم زنهای خانه دار در یک گردابی می افتند به نام گرداب اون به فکر خودشه و به ما نمیرسه 
خیلی گرداب وحشتناکیه ذهن بهت میگه ببین اون داره خودش خوشی میکنه به تو بچه ها نمیرسه 
حالا هر زنی به یک شکلی حرفهایی که دیروز ظهر از زنهای همسایه میشنیدم هم داشت همینو به من میگفت همه زنهای خانه دار تو این گرداب هستن 
مثلا اون زنی که مامان مبينا میگفت که با بچه هاش میومده خونه صداهایی از اتاق خواب میشنیده بعد میگفته بچه من تره بار خرید دارم بریم بیرون . ی
بعد از دو ماه و نیم خوابیدن و استراحت کردن و کم کتاب خوندن و کم فیلم دیدن و ورزش نکردن و کلا هیچ کاری نکردن! (منظور از هیچ کاری نکردن، گوشی به دست بودنه!) یه برنامه‌ی مدون و توپ برای خودم چیدم. *_* امیدوارم اوقات این چهار ماه پیش رو به بطالت سپری نشه. :))
۱. شرکت کردن در آزمون آیلتس، اصلی‌ترین و سخت‌ترین قسمت برنامه است. :/ تقریبا از بعد از اتمام کنکور دارم تفریحی زبان می‌خونم و هدفم از تفریحی خوندنش تعیین سطح احتمالی دانشگاه بود که بتونم مستقیم ز
دارن در مورد من حرف میزنن
در مورد استخدامی ها که شرکت ها همه 1 نفر 2 نفر میگیرن و چقدر باید سگ دو بزنی تا بالاخره یه جایگاهی پیدا کنی.
برای دخترعمه ام کارت ویزیت زدم و همه خوششون اومد و میگن طراحی رو ادامه بده و ولش نکن.
در مورد مشاور هم صحبت کردن ( نمیخواستم بابا بفهمه) که باهاش صحبت کنم واسه اینکه بفهمم چرا انقدر عاطل و باطل شدم و هدفم چیه بالاخره ( کاش سال کنکور و تغییر رشته از این فرهنگ های مشاوره پیدا میکردن که 6 سال عمر و اعصابم و تمام وجودم دو
سلام 
نوشتن برام سخت شده و به طرز عجیبی حرف زدن راحت!اما پیدا کردن هم صحبت توی این ایام پر شتاب سخته!گروهی در پی درس خواند،گروهی در پی اپلای،گروهی.
امروز که رفتم اتاق بزرگوار،باز کار به اون مکعب معروف و هیجان‌انگیز حسین شجاعی کشید!در اینجا کوانتوم و گرانش داریم که بهش میگن کوانتوم گرویتی که مبحثی اوپن(open)در فیزیکه!»میخواستم به بزرگوار بگم دکتر کجای کاری ما خودمون ته اوپنیم.اوپن یعنی بحثی که هیچ چیز خاصی درموردش نمیدونیم حتی یه معادله ساد
ظرفیت باقی مانده +22
سامان اشرف گنجویی
مرتضی موذنی
محمدمهدی طاهری
محمود
مهدی محمدهاشمی
محمد جعفری
نرگس کوهستانی
مصطفی پیراسته مقدم
مبينا جعفری
حامد کدخدایی
سجاد کدخدایی
ایمان حسنی پور
مهدی نگارستانی
مهدیار عرب نژاد
محمد مهدی عرب نژاد
علی شجاعی
ظرفیت باقی مانده +21
سامان اشرف گنجویی
مرتضی موذنی
محمدمهدی طاهری
محمود
مهدی محمدهاشمی
محمد جعفری
نرگس کوهستانی
مصطفی پیراسته مقدم
مبينا جعفری
حامد کدخدایی
سجاد کدخدایی
ایمان حسنی پور
مهدی نگارستانی
مهدیار عرب نژاد
محمد مهدی عرب نژاد
علی شجاعی
عبدالمحمد شفیع پور
ظرفیت باقی مانده +20
سامان اشرف گنجویی
مرتضی موذنی
محمدمهدی طاهری
محمود
مهدی محمدهاشمی
محمد جعفری
نرگس کوهستانی
مصطفی پیراسته مقدم
مبينا جعفری
حامد کدخدایی
سجاد کدخدایی
ایمان حسنی پور
مهدی نگارستانی
مهدیار عرب نژاد
محمد مهدی عرب نژاد
علی شجاعی
عبدالمحمد شفیع پور
کیمیا ناسوتی
رخنه کرد!
بالاخره فشارای بیرون خونه به دانشکده هم رخنه کرد!
امروز ادما به معنای واقعی کلمه غمگین بودن و غم زده!
مدت هاست حال خوب شایان رو ندیدم!یا لبخندای پویان که مدت هاست ب رمق شده!
آرمینی که خنده هاشم حرصی شده!
یا مهدی که از عصبانیت راه میره!
مهرزادی که چشمای نگرانی داره.
یا ماهرخی که دیگه شلوغ و پر سر و صدا نیست
مینویی که گریه میکنه!
مرضیه ای که حرصی بجای درس خونون توییتر رو بالا پایین میکنه!
سحری که مدت هاست تو دیواره
آریایی که فقد میخواد از
ظرفیت باقی مانده +16
سامان اشرف گنجویی
مرتضی موذنی
محمدمهدی طاهری
محمود
مهدی محمدهاشمی
محمد جعفری
نرگس کوهستانی
مصطفی پیراسته مقدم
مبينا جعفری
حامد کدخدایی
سجاد کدخدایی
ایمان حسنی پور
مهدی نگارستانی
مهدیار عرب نژاد
محمد مهدی عرب نژاد
علی شجاعی
عبدالمحمد شفیع پور
کیمیا ناسوتی
علی طالبی زاده
فاطمه کریمیان زاده
رضا نکوئی
امیرحسین ایلاقی حسینی
ظرفیت باقی مانده +16
سامان اشرف گنجویی
مرتضی موذنی
محمدمهدی طاهری
محمود
مهدی محمدهاشمی
محمد جعفری
نرگس کوهستانی
مصطفی پیراسته مقدم
مبينا جعفری
حامد کدخدایی
سجاد کدخدایی
ایمان حسنی پور
مهدی نگارستانی
مهدیار عرب نژاد
محمد مهدی عرب نژاد
علی شجاعی
عبدالمحمد شفیع پور
کیمیا ناسوتی
علی طالبی زاده
فاطمه کریمیان زاده
رضا نکوئی
امیرحسین ایلاقی حسینی
ظرفیت باقی مانده +15
سامان اشرف گنجویی
مرتضی موذنی
محمدمهدی طاهری
محمود
مهدی محمدهاشمی
محمد جعفری
نرگس کوهستانی
مصطفی پیراسته مقدم
مبينا جعفری
حامد کدخدایی
سجاد کدخدایی
ایمان حسنی پور
مهدی نگارستانی
مهدیار عرب نژاد
محمد مهدی عرب نژاد
علی شجاعی
عبدالمحمد شفیع پور
کیمیا ناسوتی
علی طالبی زاده
فاطمه کریمیان زاده
رضا نکوئی
امیرحسین ایلاقی حسینی
لیلا نصر
دارم میرم دزفول :)
دلتنگم برای خانواده ام ولی اصلا دوست ندارم برم دزفول!
حال عجیبی دارم این چند روز!
دیروز تو کانون دیدم بچه هایی رو که بیرون از کلاسم نشسته بودن و گوش میدادن!بعد از کلاسم ازم خواستن که یه کلاس دیگه هم براشون بذارم!
دوست نداشتم بهشون نه بگم!ولی واقعا فکر میکنم بهم فشار‌ بیاد.
دیروز با تمام سلول هام داشتم شکر میکردم!برای این چیزی که هست!برای این اوجی که درست شده!
الان تو اوج خودمم!شاید با ایدآل هام فاصله داشته باشه ولی هر چی هست ب
دوست ندارم باز بشینم غر بزنم
ولی الان‌وقته غره!
چی بگم جز غر!
امروز آرش یه حرفی بم زد که حتی نتونستم جوابشو بدم!
رضا تو گوشیم یه عکسی رو دید که هنگ کردم برا یه لحظه!
با آریا دعوام شد و اصلا همه چی از چشمم افتاد!
اومدم اتاق دیدم یکی از زبون من یه حرفی رو زده و اون حرف باعث میشد من از چشم دوستام بیافتم!
پس فردا امتحان اماری دارم
و شنبه هم الکترومغناطیس و زبان تخصصی
دوست دارم الان بشینم قد دنیا عر بزنم!
سه روز دیگه ماه تولدم شروع میشه!!!!!
همه پلنام واس
سلام 
خیلی خلاصه بگم حال همه خرابه.بجز نودوهشتیا همه تو در و دیوار بودن امروز.خبری از شلوغی طبقه سه یا همکف نبود.اخبار بد اینقدر زیاد شده این چند روزه که حتی منم اخبار رو دنبال میکنم.نمیخوام از این چیزا حرف بزنم.بسه دیگه!
امروز مبينا بعد امتحان خیلی داغون بود و رفته رفته هی بدتر میشد.تو بوفه که نشسته بودیم همش با خودم فکر میکردم چیکار کنم که حالش حداقل یکم بهتر بشه؟!یاد تو دیوار رفتنای صفری افتادم یا موقع‌هایی که آرش حال نداره بشینه کنارم و ب
سلام. امشب ماه کامله  البته تقریبا. یعنی الان ماه شب سیزده ست. خیلی قشگه. وقتی به ماه نگاه کردم دلم برای مبينا تنگ شد یهو. چند وقته ندیدمش آخه بزودی می بینمش.
امروز فیلم سرخ پوست رو دیدم. نمی دونم یه سریا چرا میگن تهش بازه:/ تهش کاملا واضح و روشن بود. خیلی دوستش  داشتم فیلمو معرکه بود اونم با بازی فوق العاده ی نوید محمد زاده. کراش زدم روش. فکر میکردم نوید فقط نقش آدمای بدبخت و بیچاره رو خوب بازی میکنه اما دیدم نه بابا. این خیلی خوبه. نقش این
ساعت ٥ صبح تلفن به صدا دراومد، همیشه از تلفن های دمِ صبح و نیمه شب می ترسم چون غالبا خبرهای خوبی همراهشون نیست. یاسمن بود. تایم پرواز رو اشتباه گفته بود و ساعت ٦ پرواز داشتیم. خونه ی ما از فرودگاه دورتر بود، نزدیک جا بمونم. با هر زحمتی بود یه ربع قبل از تیک آف رسیدم و تقریبا سالن خالی از جمعیت بود. یاسمن رو خیلی زود پیدا کردم و بالاخره رسیدیم و رفتیم. نصف بیشتر جمعیت توی هواپیما رو همکلاسی های یاسمن اینا تشکیل می دادن. چهره های آشنای خیلی زیادی د
بعد از دو روز ترک خونه و بیست هزار قدم، پیاده روی - به گواهی pedometer - خسته، داغون و صد البته گرسنه رسیدم در ساختمون. میدونستم دخترداییم امشب رو مهمون شریف هست، با این وجود پیشنهاد شام خاله، دایی و دوستام رو رد کردم تا دومین شب تنهایی رو تجربه کنم. داخل ساختمون که شدم یک راست رفتم سمت آسانسور. هرچی دکمه اش رو فشار دادم تغییری نکرد. با خراب / قفل دیدن آسانسور دنیا روی سرم خراب شد ولی چاره ای هم نبود. بیشتر از دویست پله بالا رفتم، از یه جایی به بعد حوص
بنظر من آدم ها تو یه وقتایی از زندگیشون به یه نقطه های عجیبی میرسن!
اون نقطه عجیبس که انگار تمام اراده ای که تو خودشون سراغ دارن میاد رو و بوووم میتونن!
هر چی بیشتر جلو میرم و بیشتر میفهمم میبینم انگار همه چیز انرژیه!و این انرژی خواستن و تونستن چیز عجیبیه!
میدونی تو اوج سیاهی تو اوج نا امیدی یهو تموم اراده ات جمع میشه و تو کارایی رو میبینی میتونی بکنی که شاید روز قبلش کلی تلاش کرده بودی و نشده بود!
فکر میکنم بیشتر از اینکه همه چیز خواستن باشه ان
طراح:مبينا مختاری

هنرستان کاردانش ایران                                                                                          

    فایل psd:دریافت

    فایل pdf: دریافت                                                                                                                  
طراح:مبينا مختاری

                                                                                     

    فایل psd:دریافت

    فایل pdf: دریافت                                                                                                                  
درس شماره: ۴۹عنوان: دام‌های شیطان


وَلَأُضِلَّنَّهُمْ وَلَأُمَنِّیَنَّهُمْ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذَانَ الْأَنْعَامِ وَلَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَمَنْ یَتَّخِذِ الشَّیْطَانَ وَلِیًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْرَانًا مُبِینًاسوره نساء، آیه ۱۱۹و آن ها را گمراه و به آرزوها سرگرم می کنم ! و به آنان دستور می دهم که اعمال خرافی انجام دهند و گوش چهارپایان را بشکافند و آفرینش خدایی را تغییر
سلام.
امروز کلاس فوق العاده داشتیم. با "ز.ع" تو یه کلاسیم.
از دیشبش فاطمه گفته بود می خواد بیاد ببیندمون.
از خونشون تا مدرسه ی ما حدود 2 ساعت راهه.
از اونجا کوبیده بود اومده بود اینجا ما دوستاش رو ببینه.:)
آخه دوست اینقدر خوب؟اینقدر مهربون؟
 
با "ز.ع" کلاسمون که تموم شده بود موقع بیرون اومدن از مدرسه بهش میگم:به نظرت فاطمه امروز میاد؟
گفت:نه بابا.میدونی خونشون چقدر دوووره؟!
از در که رفتیم بیرون دیدیم اونجا وایساده منتظر ماها.
از خوشحالی داش
طرح جابر علت ایجاد شب و روز پایه پنجم دبستان


تگ های مطلب:
طرح جابر کلاس پنجم

قیمت فایل:
4000 تومان




قسمتی ازین مجموعه
نصب و نگهداری
(و اختلاف اللیل و النهار) اختلاف شب و روز، همان کم و زیاد شدن و کوتاه و بلند شدنى است ، که بخاطر اجتماع دو عامل از عوامل طبیعى عارض بر شب و روز میشود و اول آن دو عامل عبارتست از حرکت وضعى زمین بر دور مرکز خود که در هر بیست و چهار ساعت یکبار این دور را مى زند، و از این دوران که همیشه یک طرف زمین یعنى کمى بیش از یک نیم کر
ادم هر‌کاری میکنه تا حال خودشو خوب کنه!
حتما من ادم نیستم‌که در پی بد کردن حال خودمم!
راستش نمیدونم ، نمیدونم حالم خوبه یا بد!چرا خوب؟چرا بد؟!
جدیدا سعی میکنم تنها از پس کارام بربیام!شایدم جدیدن نیست.
داشتم با زهرا و سحر حرف میزدم.دیدم من یه سری رفتارم فقد واسه یه برهه زمانی بود که واقعا داشتم به هر‌چیزی چنگ میزدم تا تو باتلاق غرق نشم!
مثل یه زخمی که روش نمک بپاشن دیروز موندم دانشگاه!تا نمک پاشیده شه!تا اشکم دراد از دردش تا عادت کنم!تا ضد عف
وقتی بچه بودم طوری بودم که بچه های همسایه گاهی اذیتم میکردن اما دوستای خوب هم داشتم .
حدود هفت سال تو ساختمونی که بودیم همه همکارای بابام بودم و بچه ها با هم دوست بودن. یکی از صمیمی ترین دوستام اسمش ارشیا (یا عرشیا؟ همیشه خدا قاطی میکنم ) بود که یا من خونه اونا بودم یا اون خونه ما بود. 
من یک سال ازش بزرگتر بودم و همیشه کلییییی باهم بازی میکردیم اصلا اخبار جوانه ها رو که قبل از عمو گ پخش میکرد رو اون به من معرفی کرد. از اون دوران چند تا خاطره د
دیروز بعد از روز ها رفتم خونه!حس عجیب غریب آرامش داشتم و امروز دوست نداشتم بیام خوابگا!
وقتی رسیدم گواهینامه امو از عظیم گرفتم :) و با ذوق کلی بهش نیگا کردم
همه چیز تا دیشب خوب بود!
امروز چشممو وا کردم اول با خبر فوت آن مرحوم مواجه شدم!و چون از قبل میشناختمش و میدونستم چیکاره اس در جا خشکم زد!
رفتم کانون!قرار بود اون یکی کلاس ریاضی رو هم من برم ولی بچه هاش نیومدن و برگشتم خونه
اصن شاید نوشتن اینا مهم نباشه!
چند روز پیشا بود که با قاسم نشسته بودیم و
یکی از چیزای که تو این مدت دو سال و خورده ای متوجه شدم اینه که ، بدن به هر چیزی که تو عادتش بدی عادت میکنه!واقعا همینه!
ذهنم همینه!ذهن هم به هر چیزی که عادت بدیش عادت میکنه!عادت به فعل بودن یا عادت به تنبلی!ذهن هنری ذهن ریاضی ذهن اجتماعی
ولی روح!
اگه روح رو یه چیز مجزا از بدن بدونیم ، میشه گفت روح یا به چیزی عادت نمیکنه!یا اگه بکنه خیلی فرآیند طولانی تری رو سپری میکنه بنظرم!
مثالش میشه وقتی که کسیو دوست داری!هر چند سال بگذره باز هم اون آدم تو ذهن
کالسکه نارنجی جان»
خیلیا با مهربونی و نامهربونی! سعی در منصرف کردن من از سفر اربعین داشتن و براشون کاملا بدیهی بود که بچه کوچیک رو نباید برد همچین جاییولی خب من که کلا بچه حرف گوش کنی نیستم و لذا از چندین ماه قبل یه کالسکه از سمساری محل خریدم و توی چندتا راه‌پیمایی بردمش تا امتحانشو پس بده و با چرخ و پیچ و همه جوارحش درک کنه که قراره کالسکه یه بچه انقلابی باشه و هرچی قبل از این بوده رو به دست فراموشی بسپاره و خدایی هم خوب از پسش بر اومد. احسنت
پ.ن.1: اگه نخونیدش چیزیو از دست نمی‌دین! این متن‌ها رو برای خودم می‌نویسم که بعده‌ها یادم بیاد چه‌ها کردم توی این ماه :)
---------------------------
شروع دوره‌ی حکیم تو ژرف
صحبت م با ح و قهر عجیب و مسخره‌شون و دوباره شب نخوابی‌های من :))
جلسه با یاسر و یاسی جهت تدریس MBTI
ملاقات‌های زیاد با م جهت تسکین روحش
ملاقات‌های زیاد با پدرام و بقیه‌ی ژرفی‌ها جهت مشکلاتی که پیش اومد بین دوتاشون
تحلیل ژرفی فیلم Locke :)
هندل کردن لپتاپ پدرام (که کمتر از 1 ماه دووم
توی مرور بلاگم رسیدم به این پست. حس عجیبی داشت برام! درست مثل اکثر پست‌ها چند دقیقه روش متمرکز شدم و با حسم شنا کردم و یاد اون روزا افتادم و
گذشته از اینکه تقریبا سر هر پست به خودم میگم "پسر! چه چیزایی رو پشت سر گذاشتیا!!"، سر این پست یه اتفاق عمیق‌تر افتاد اینکه دیدم هنوزم دارم چه چیزایی رو پشت سر می‌گذارم! دیدم هنوز هم زنده‌ام و تا وقتی که زنده باشم همینه داستان! همینه زندگی.
 
مثلا اونجا نوشته‌م که کیا توی زندگیم بودن و الآن (اون موقع)
به مناسبت ماه محرم، نشست کتابخوان ویژه ماه محرم روز چهارشنبه 14شهریور ماه با حضور کودکان عضو کتابخانه مجتمع در بخش کودک کتابخانه برگزار شد.
به گزارش روابط عمومی اداره کتابخانه ­های عمومی شهرستان مهریز، مهدی معتمدی، مسئول کتابخانه عمومی مجتمع فرهنگی هنری مهریز گفت: نشست های کتابخوان فرصتی مناسب برای به اشتراک گذاری کتاب های خوانده شده مخاطبان است.
معتمدی، مطالعه و معرفی کتاب های واقعه عاشورا توسط کودکان را با اهمیت دانست و گفت: زندگی و شخ
پروژه هدایت تحصیلی دانش آموزانم
برای دریافت لینک دانلود روی اسم مورد نظر کلیک کنید
نورا دولتخواه از مدرسه نمونه کوثر
مهرسا بازدار از مدرسه نمونه کوثر

تینا کیانی پور از مدرسه نمونه کوثر
فاخره نیکو از مدرسه نمونه کوثر
سودا شریفی از مدرسه نمونه کوثر
سیده سارا از مدرسه نمونه کوثر

مبينا خیراندیش از مدرسه نمونه کوثر
سوگند نیکجو از مدرسه نمونه کوثر
ندا رحمانی از مدرسه نمونه کوثر

غزل نادی از مدرسه نمونه کوثر

سوگل کریمی از مدرسه نمونه کو
همچنان در حال تماشای استوری ها بودم که دیدم مبينا دایرکت داد. سرم آوردم بالا دیدم خیلی معمولی نشسته و سرش توی گوشیه. دایرکتش رو باز کردم؛ نوشته بود تلگرامت رو چک کن. :| رو روشن کردم و وارد تلگرام شدم. مبینیم نوشته: چرا ضایع بازی درمیاری؟! اگه میخواستم بقیه متوجه بشن که دایرکت نمیدادم! برو یه نگاه به فالوئرهای هیوا بنداز.». نوشتم: فالوش نکردم.». نوشت: آیدیش رو وارد کن و فالوئرهای مشترکتون رو تماشا کن. [ایموجی پوزخند!]». تماشا کردم. لبخن
یه سری اتفاقات تو زندگی ادم ها میافته که ادم باید پذیرای اونا باشه!
ادما میان و میرن تو زندگیت و محوریت تو ادمهای اومده و رفته نیست!من به وضوح تو خودمو دور و بریام دیدم که با اومدن ادمی یا رفتنش چقد احساسات و اعتقاداتمون عوض میشه!چقد زندگیمون تحت شعاع ادمای اطرافمونه!
اره نمیتونه ادم تو یه محیط ایزوله باشه!من اینو خوب میدونم!ولی دیدمم ادمایی که اول فهمیدن خودشون کی هستن!چی میخوان و چیکارن!بعد هر ادمی اومده و رفته محوریت زندگیشونو عوض نکرده!
م
ای اهل حرم پیر و علم دار نیامد
ای اهل حرم پیر و علم دار نیامد
علم دار نیامد
علم دار نیامد
سقای حسین سید و سالار نیامد
سقای حسین سید و سالار نیامد
علم دار نیامد
علم دار نیامد.
.
.
.
امروز تاسوعا بود!
دیشب با مامانم رفتیم خونه ی داییم.همونی که تازگیا زنش فوت شده!یه مراسم گرفته بودن.روضه طور
داشتم به حرفای خن رانا و اینا گوش میدادم
هی اعصابم بهم میریخت و زندداشم نذاشت یه سوال حسابی از خانومه بپرسم تا دیگه اینجوری حرف نزنه :))
خلاصه رسید به مداحی
یهو ا
جا داره به مناسبت شروع ماه آذر یه پست بذارم!
امروز ماهی که هر سال منتظرشم رسید!زرت چه روزی بود!
صبحی نشسته بودیم با صبا داشتیم ریز ریز حرف میزدیم یهو ریحانه با یه حال زار از خونه دریا برگشت!وقتی حالشو دیدم دلم میخواست فقط بغلش کنم
ریز ریز گریه کرد.و از حس تنهاییه دیشبش گفت!اینکه آدم ها چقد میتونن خودخواه باشن!و برای خوشی دل خودشون بقیه رو راحت زیر پاشون له کنن!
رفتم حموم و زیر دوش مدام فکر میکردم که نباید تولدم مثل تولد کیمیا بشه
اصن چرا تولد
سیمایی : بوسات خیلی خوب بودن بابت همه چی ممنونم خیلی خوبی حتی بی اعصابیات یا نق نقات یا لج و لجبازیات خیلی قشنگ و شیرینه بهترین مامان بزرگ دنیا خوب درس بخون و مراقب باش نپزی 
میشه برای اخرین بار بغلم کنی ؟؟؟
 
نفسی : بیشتر از همه دلم برای تو تنگ میشه چون خیلی جاها کمکم کردی پیشم بودی .خوب درس بخون مراقب مهربونیات باش
 
هانی : هانی دلم خیلی برات تنگ میششه با اینکه نسبت به کسایی که از قبل بودن باهات دیرتر آشنا شدم ولی انقد خوب بودی که خیلی الان
   نتایج جشنواره نوجوان خوارزمئی شهرستان خوی در محور دست سازه:

  الف- مدارس خاص:



رتبه

نام و نام خانوادگی دانش اموزان

دبیرستان

نام طرح یا اثر

امتیاز


1

علی احمد پور،علی امینی

علامه حلی

تراز لیزری

94


2

ثنا خضرلوی اقدم، محدثه کاظمی

فرزانگان اکبر همتی 

ماده ضد ضربه

93/66


3

کوثر خفایی،حدیث سفید گر

شاهد ام ابیها

نرم افزار کارت اعتباری

88



v   ب- مدارس عادی



رتبه

نام و نام خانوادگی دانش اموزان

دبیرستان

نام طرح یا اثر

امتیاز


1

امیر حسین
                                               به نام خدا               
فرم ثبت جلسه ی انجمن های شورای دانش آموزی  سال تحصیلی 99-98
انجمن:قران وعترت
    استان: چهار محال وبختیاری                              شهرستان:شهرکرد
    آموزشگاه:فرزانگان                                        شماره جلسه:1
     دوره تحصیلی:متوسطه دوم               جنسیت:دختر        تاریخ :27/8/98
 
خلاصه مذاکرات:
1_ثبت نام  دانش اموزان ضمن شرکت در مسابقات
اقدام پژوهی چگونه توانستم مشکل بد خطی و نارسا نویسی را در مبينا برطرف سازم؟


چکیده
در پژوهش حاضر ، با توجه به این اصل که کودک بیشتر به بازی علاقه مند است ، بد خطی دانش آموز اصلاح شده است . همچنین به صورت ریشه ای به مشکل پرداخته شده است ، نه این که متوسل به رو نویسی هایبی هدف و خسته کننده شود که در مواردی به تشدید مشکل منجر می گردد . این نوشتار شامل چندین بخش است که پس از بیان مسئله و ارائه ی شواهد و تحلیل داده ها ، راه حلهایی را بطور موقّت در نظر گ
۱. پسرخاله‌ام از مدت‌ها قبل برای چندتا دانشگاه درخواست فرستاده بود. گویا سوربون» هم جزء‌شون بوده و بهش پذیرش داده. الان هم دنبال کارهای انصرافش از تهران»ه. بالاخره بعد از سپری شدن این حجم از رکود و یاس توی زندگیش، یه اتفاق خوب افتاد. خوشحالم براش. :)
۲. یه بار یکی کامنت گذاشته‌بود که خیلی با پسرخاله‌ات صمیمی هستی و خبریه و فلان! در راستای رفع شبهه‌ی احتمالی خدمت تمامی شما عزیزان باید عرض کنم که من و ایشون در واقعیت امر خواهر و برادر رضاعی
غم‌انگیزترین اتفاقی که معمولا برای من رخ می‌ده اینه که وقتی با کلی زحمت یه اتفاق و خاطره‌اش رو از ذهنم پاک کردم، یهویی و بی‌مقدمه سروکله‌اش توی خوابم پیدا می‌شه… 
موضوعی که قصد دارم در موردش بنویسم رو تا این لحظه برای هیچ‌ کس بازگو نکردم و به محض باخبرشدن ازش به دست فراموشی سپردمش. ولی به لطف خواب امروز مجددا برام تداعی شد.
صبح روز قبل از کنکور، گوشیم رو که مدت‌ها خاموش بود، روشن کردم. یه بسته یه ماهه با سیمکارتم خریدم تا سوال‌های کنکور
با اعلام نفرات برگزیده از سوی نهاد کتابخانه های عمومی کشور؛
4 عضو کتابخانه عمومی آزادگان ساری بعنوان شایسته تقدیر در اولین دوره پویش کتاب خوان مجازی ویژه انقلاب اسلامی معرفی شدند.
اولین دوره پویش کتاب خوان مجازی ویژه انقلاب اسلامی پس از بررسی بیش از ۶۵۰ فایل ویدئویی و معرفی سه برگزیده و چهل شایسته تقدیر به کار خود پایان داد.
به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی مازندران، اولین دوره پویش کتاب‌خوان مجازی ویژه انقلاب اسلامی، همز
خب فکر میکنم بالاخره زمان اون پست در مورد ردلاین رسید :)
از کجا شروع میکنم؟از اشنا شدنم!
روز اول فروردین ۹۸ تبریک عیدی برای من اومد که فرستنده اش رو نمیشناختم ولی به شدت قیافش برام اشنا بود!
وقتی یکم حرف زدیم و اینا فهمیدم عه این ادمو من سال کنکورم باش حرف زدم برای انتخاب رشته ام!بعد من رفتم پیجشو تو اینستا فالو کردم!
با پستای جالبی مواجه شدم و یه گروه جالب تر!ردلاین!
همین گروه باعث شد‌سر صحبت بین من و میلاد باز بشه و بشه دوستی و صمیمیت و.
دو سه
 مراسم اختتامیه و تجلیل از برگزیدگان نهمین دوره جشنواره کتابخوانی رضوی امروز یکشنبه (27مرداد) با حضور سیدجلال سیدمحمدی، فرماندار شهرستان صومعه سرا؛ زهرا بدن آرا، معاون امور کتابخانه ها و همکاری های اداره کل کتابخانه های عمومی استان گیلان، تقی حقیقت، رئیس اداره کتابخانه های عمومی شهرستان صومعه سرا، معاون ی امنیتی اجتماعی فرمانداری، اعضای انجمن کتابخانه های عمومی صومعه سرا، مسئولین و کتابداران، اصحاب رسانه و چهره های فرهنگی این شهر
عادت چیز کثیفیه! در عین حال عجیب و خوب!
نمیدونم چی شد که عادت کشف شد!مدت زمان عادت به هر‌چیزی!یا اینکه برو جلو زمان درستش میکنه!
عادت چیزه عجیبیه!
از منه ناسازگار ادم سازگار میسازه تو خوابگاه.!ترسو تبدیل به حال خوب میکنه!ناراحتی رفتن کسیو خاموش میکنه و اتیشش رو خاکستر!
عادت چیز عجیبیه!قطع به یقین ادم عادت نمیکرد عمرش تو همون سالای ابتدایی زندگیش تموم میشد!
امروز بعد از روز های زیادی رفتم پیش دکتر سپنجی!سلول سلول تنمو پر کردم از حس و حال خوب!نی
می خواهم نامه ای بنویسم
به تو ای کودکی معصوم و زیبایم
کودکی ای که بسیار دوستت دارم
تو زندگی را در رویا می دیدی
تصور میکردی همه چیز زیباست
همه چیز با آرزو کردن برآورده میشود
و بزرگ ترین لذت زندگی بازی کردن است
زمانی که به مدرسه رفتی
میدانم که چقد تنها بودی
اما این تنهاییت
دوستی بسیار ناب را نسیبت کرد
دوستی که کسی در سن های بالاتر لنگه اش را پیدا نکرده است
اما تو بزرگتر شدی
مدرسه ات را عوض کردی
دوستان جدید
معلمی که همیشه اذیتش میکردی و خوب هم کرد
فکر میکنم ادم بزرگا اینجورین!میدونن دلشون چی میخواد، ولی ازش میگذرن!
فک میکنم ادم بزرگا اینجورین که میذارن پیش بیاد!نه اینکه پیش برن!
فکر میکنم ادم بزرگا اشتباه نمیکنن چون نشستن و هیچ کاری نمیکنن!اونا یه کاری که جواب داده رو فقد هر روز و هر روز تکرار میکنن!چون از چیزای جدید و امتحان کردنشون میترسن
ادم هر چی بزرگتر میشه انگار تغییر کردن و پذیرش تغییر هم براش سخت تر و سخت تر میشه!
شاید برا همینه که ادما وقتی خیلی بزرگ میشن دیگه کسی نمیتونه تصور
امون از این آذر :)
صحبت با استادا یه حس عجیب و جالب بهم میده!دیروز سر کلاس بخاطر حرفای بچه ها راجب سوال پرسیدنم سعی کردم کمتر حرف بزنم یا حداقل راجب سوالاتم بیشتر فکر کنم!
اخرای کلاس یه دختره اومد و بهمون یه سری از این سوالات جامعه شناسی داد!ما هم بر کردیم قرار شد بعد از اون هر کس سوال داره بپرسه!
منم موندم برای سوالام و اخرین نفر شدم!قبل از من یه پسره بود که زیست میخونه ولی رشته ی ما رو دوست داره برای همین کلاسامون رو میاد!
اون داشت راجب این حرف م
نشریه دامستیک (سال پنجم، دوره سوم، شماره هشتم، زمستان 1397)
متن کامل (PDF)عنوان: شماره هشتم نشریه دامستیکحجم: 13 مگابایت
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شناسنامه نشریه دامستیک

متن کامل (PDF)عنوان: شناسنامه نشریه دامستیکحجم: 337 کیلوبایت
انجمن علمی دانشجویی علوم دامی دانشگاه تهران در
پاییز 97
اشکان غلامی/ دانشگاه تهران
متن کامل (PDF)عنوان: انجمن علمی دانشجویی علوم دامی دانشگاه تهرانحجم: 653 کیلوبایت



غلامی، ا.، 1397. ان
از صبح میخوام در برم از نوشتن و برم پی کارام ولی نمیشه که نمیشه!
تابستون که بود شروع کردم طبق برنامم جلو رفتن!هر چی بیشتر جلو میرفتم انگار همه چیزا خوبتر و خوبتر جلو میرفت!
همه چیز درست و سر جاش بود!
ترم تابستونی خوبی گذروندم.تفریح کردم.ردلاین رفتم.درس خوندم.چند تا برنامه یادگرفتم.کلاسای ارمینو رفتم.رفتم کانون.کلاس رانندگیمو تموم کردم.ازمون کتبیشو اولین بار قبول شدم!
ولی دقیقا بدشانسی از همون جا شروع شد!
از همونجایی که داداشم اومد ته
ستایش
11:00
شبی با پویا | از تمسخر ماکان بند توسط یک نوب آپارات تا راز زیبایی ستایش !

طنز 32 بازدید
36 دقیقه پیش
شبی با پویا | از تمسخر ماکان بند توسط یک نوب آپارات تا راز زیبایی ستایش !

9:05
(بهترین سکانس هیولا (سکانس برتر

طنز 45 بازدید
6 ساعت پیش
(بهترین سکانس هیولا (سکانس برتر

10:02
تمسخر سریال ستایش 3 ، شهاب مظفری، شبکه ۳ و فروغی - برنامه ممیزی

طنز 5 بازدید
7 ساعت پیش
تمسخر سریال ستایش 3 ، شهاب مظفری، شبکه ۳ و فروغی - برنامه ممیزی

1:46
(گاچامِیشن)عنو
روایتگری سیر رسانه­ای حضرت زینب  سلام­ الله ­علیها
"کربلا در کربلا می ­ماند اگر زینب نبود"
کربلا در کورترین نقطه تاریخ در بیابانی دور افتاده رقم خورد و اگر حرکت "رسانه ای" حضرت زینب نبود هیچ چیزی از اسلام باقی نمی­ماند هرچند حسینی به گودال رفته باشد و حنجر علی اصغری شکافته شده باشد
چشم انداز حرکت رسانه­ای زینب حرکت جهانی امروز در اربعین و معرفی حسین به عالم است زیرا وقتی امام زمان ظهور می­کنند خود را به واسطه حسین معرفی می­کنند "ان جدی الحسی
کیف یشن البرنامج الثقافی للسفارة الامیرکیة هجوما على العراق وما هی خسائره؟+صور
من یقف وراء مشکلات العراق الیوم هما أمریکا والسعودیة
الاتصالات العراقیة تنتقد سفارة أمیرکا: لا نقبل تدخلکم
الإمام الخامنئی:فلتثقوا بأنّکم ستشهدون زوال أعداء البشریّة أی إسرائیل والحضارة . 
خامنئی: الشباب الإیرانی سیشهد زوال إسرائیل وحضارة أمریکا 
 الإمام السید علی الخامنئی: انتخاب ترامب هو دلالة على زوال أمیرکا 
"انهیار القرن" اقتراب موعد زوال الهیمنة ال
به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه های عمومی استان گیلان، مراسم تجلیل از 18تن از کتابداران و کتابخوانان برتر استان گیلان پیش از ظهر امروز دوشنبه(20ابان) و با حضور مهدی صباغ، مدیرکل منابع انسانی و پشتیبانی نهاد کتابخانه های عمومی کشور و نماینده این نهاد در مراسم تجلیل از کتابداران گیلان؛ پریسا کرمی، مدیرکل کتابخانه های عمومی استان گیلان؛ فیروز فاضلی، مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان؛ ژاله حساس خواه، رئیس مرکز اسناد و کتابخانه ملی گیل
 
با احترام
مطالبی که خواننده محترم قرائت می نماید در طی گذراندن دوره ی دانشگاهی با نام عرفان از منظر قرآن، روایات، احادیث و ادعیه از منظر حقیر عبور گذری داشته و سپس بر پایه  ارائه طلب درونی که مبنای پیدایش این صفحات می باشد و با امید به عنایت حضرت حق در ذیل آورده می شود:
 
خلاصه ترجمه مقدمه تفسیر المیزان علامه طباطبایی 
نخست باید بگوئیم : تفسیر که بمعنای بیان معانی آیات قرآنی و کشف مقاصد و مدالیل آنست ، و از قدیمی ترین اشتغالات علمی است که
با احترام
مطالبی که خواننده محترم قرائت می نماید در طی گذراندن دوره ی دانشگاهی با نام عرفان از منظر قرآن، روایات، احادیث و ادعیه از منظر حقیر عبور گذری داشته و سپس بر پایه  ارائه طلب درونی که مبنای پیدایش این صفحات می باشد و با امید به عنایت حضرت حق در ذیل آورده می شود:
 
خلاصه ترجمه مقدمه تفسیر المیزان علامه طباطبایی 
نخست باید بگوئیم : تفسیر که بمعنای بیان معانی آیات قرآنی و کشف مقاصد و مدالیل آنست ، و از قدیمی ترین اشتغالات علمی است که د
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب