نتایج پست ها برای عبارت :

پرستا. شیطنت هایم

کانال ما در سروش
شب را می نویسمروی شیشه بخار زدهنه با قلم،با دست هايمشب را می نویسمدر باران در قدم هايمشب را می نویسمبا خواب هايم با داستان هايمشب را می نویسمدر دل تاریکی در دل تاریکی.‌‌شب را می نویسمبی تو ،بی ستاره
میلاد_شکیبا✒
کودکی معصومان
 
سلام.معصومین هم زمانی که بچه بودند; بازی و شيطنت میکردند? کدومشون شیطون تر بودند?
در نهج البلاغه آمده است :لقد قرن الله به صلى الله علیه و آله من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم ومحاسن اخلاق العالم لیله و نهاره.{نهج البلاغه فیض الاسلام، جز ۴، خطبه ۲۳۴، بند ۶۱ ص ۸۱۱ چاپ وزیرى ؛ نهج البلاغه صبحى صالح، قطع جیبی ، خطبه ۱۹۲ ص ۳۰۰ )خداوند از آن زمان که رسول خدا از شیر بازگرفته شد بزرگترین فرشته اش را قرین وى
یادم نیست آسمان آرزوهايمان از کی فرق کردیادم نیست چه شدکه دلش خواست بزرگ شودچه شد که دیگر من هم نتوانستم با شيطنت هايم رامش کنم.چه شد که حوصله اش از من سر رفت ودلش هوایی شدچه شد که حوصله ی بودن هايم سر رفت و.دلش خواست بزرگ شود.دلش خواست برای خودش کسی شود.گفت می خواهم برومدل دل کردم برای ماندن و رفتنگفت بیا.پای ماندن نداشتم و پای رفتنم لنگ می زد
گفتم بمانگفت فکرهايم را کرده ام باید برومشاید من هم باید همراهش میشدمکنارش
به صبوری. به خشم. به ناچاری. به لابد هايم .به شاید هايم. به نمی شود هايم. به ضمیر پنهان تو.به پیدایی او. به در ها و اتاق ها و پنجره ها. خیابان هایی که در آن ها گرفتارم. درختانی که بی برگ سر می کنند. به آفتاب از این سوی پنجره. به سکوت خاک و برگ و آب. به واژه واژه ی آدم ها. به خاموشی مولانا.
میگویم نکند فکر کنی کله شق بازی هايم از ته قلبم نشئت می گیرند ها. نه. ته دلم می دانم که تو منزهی و  سبحانک. غر زدن ها و شکایت ها و بچه بازی هايم برای تو از سر خامی ست. می دانی که من بلوغ مومنینت را ندارم. می دانی که هیچ اگر سایه پذیرد، شاید من آن سایه ی هیچ باشم در مقابل تو. می دانی که بغض هايم از سر ناتوانی ست و اشک هايم وسیله ای برای اظهار نیاز به درگاه تو. بابت خیال هايم مرا ببخش. می دانی که من نه تنها این روز ها، بلکه "همیشه" سراسر عجزم نه؟ می دانی ک
یادتونه قبلا حرف از آقا تورج بود؟
جدیدا یه تعویض روغنی منصف تر پیدا کردم که خیلی حرفه ای تر از آقا تورجه! تازه متوجه شدم آقا تورج سرم کلاه میذاشته! هر دفعه میرفتم یه مدل روغن میریخت! می گفت کمیابه! هفته پیش آقا جواد رو یافتم که همونی که میخواستم رو ریخت تو حلقوم اسب سفیدم! از مشتریاش که صف بسته بودند پرسیدم چطوره مطوره کار این آقا جواد؟ گفتن صف ماشینا رو جلوی مغازه اش ببین؟ چرا مغازه بغلی صف نداره؟ اونجا بود که ایران چک پنجاه هزارتومنی ام(بجای
آینه ی گرد را که از روی دیوار برمی دارم، علاوه بر تبخال پت و پهن و دردناکی که عدل اندازه ی نصفه ی یک سکه ی پانصدیست، جوش ریزی روی شقیقه ام درست کنار آن دسته ی سفید رو به زیاد شدن نشسته است. شبیه آن جوش های ریز و بی رنگی که حوالی ده سالگی یک شبه روی صورتم نشست.
 
رفته بودم نان بخرم؛ دست هايم به جیب های پالتوی صورتی بزرگی که بابا سر خود خریده بود نمی رسید؛داخل  نانوایی شدم و در صفِ سیاهی از ن ایستادم، دست هايم گرم شد و چشم هايم به چشم های قهوه ای ش
گفتنی‌هايم بسیارند. خسته‌ام. نیاز به نوشتن دارم. ولی بیشتر از نوشتن، نیاز به استراحت کردن و حمام گرم دارم. نیاز دارم خودم و همه‌ی لباس‌هايم را بشویم تا بوی سگ و موهای چسبیده به لباس‌هايم را فراموش کنم. آنفولانزا گرفته‌ام و آمده‌ام خانه‌ی مادرم. مادربزرگم را با اورژانس به بیمارستان بردند و همین کافی بود تا اضطراب بخواهد مرا قیمه قیمه کند. خوشبختانه حالش بهتر است.
خدای من در هر ثانیه ای که میگذردبی شمار نعمت بر من ارزانی میکنیتپش قلب ، دم و بازدمدیدن ،شنیدن ، لمس کردننبض زدن ها، پلک زدن ، فکر کردن و.نعمت های بیشماری که ازشمردن آن ناتوانمو من چقدر بی تفاوت میگذرمو مدام از نداشته هايم پیش تو گله و شکایت میکنمخدایا برای ناشکری ها و کم طاقتی هايمبرای فراموشکاری ها و بی توجهی هايممرا ببخش خداوندابه دل نگیر اگر گاهیزبانم از شکرت باز می ایستد کم می آورد در برابر بزرگی ات
ای مهربانترین مهربان هاﺑﻬﺘﺮﻦ ﻫ
 
دارد صدایت می زنم. بشنو صدایم را! 
بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را 
داری کنار شوهرت از بغض می میری 
شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را 
هر بوسه ات یک قسمت از کا/بوس هايم شد 
از ابتدا معلوم بودم انتهايم را 
در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد! 
شاید ببیند شوهر تو اشک هايم را 
هیچم! ولی دارم عزیزم هیچ» را از تو 
مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟! 
دارم تلو. دارم تلو. از نیستی» مستم 
حالا دکارت» مسخره ثابت کند هستم»! 
بودم!» بله! مثل ج
+گم شده‌ام. در برهوتی سرگردانم. نمی‌دانم از کدام راه آمده‌ام و حالا کدام راه را پیش بگیرم. در این کویر، بی‌لیدرِ ماهر چگونه قدم بردارم؟ یک فرد محلی که منطقه را بشناسد که از جهت ستاره‌ها، با شناخت منطقه بتواند کمکم کند، نیست. پیدا نمی‌کنم. انگار همه‌ی این‌ها بیگانه‌اند.تشنه‌ام. پاهايم بین نمک‌ها فرو می‌روداز ترس اینکه بیش‌تر از این فرو نروم؛ این‌ پا و آن‌ پا می‌کنم.   با این پا و آن پا کردن‌هايم،  بیش‌تر فرو می‌روم و ساکن‌تر
خدای من
در هرثانیه ای که می گذرد
بی شمار نعمت بر من ارزانی میکنی
تپش قلب،دم و بازدم
دیدن،شنیدن،لمس کردن
نبض زدن ها،پلک زدن،فکرکردن
و.
نعمت های بیشماری که از شمردن آن ناتوانم
و من چقدر بی تفاوت می گذرم
ومدام از نداشته هايم پیش تو گله وشکایت 
می کنم
خدایا برای ناشکری ها و کم طاقتی هايم
برای فراموش کاری ها و بی توجهی هايم
مرا ببخش
خداوندا
به دل نگیر اگر گاهی
زبانم از شکرت باز می ایستد
کم می آورد
در برابر بزرگی ات
ای مهربانترین مهربان ها
بهترین ه
نشسته ام روی صندلی، دست هايم را به هم گره زده ام .
هرچه فیلم جلوتر می‌رود حس می‌کنم قلبم  تند تر می‌زند، بعد یک هویی از یک جایی به بعد بغض می‌گیرتم، بعدِ بعدِ بعد تر آن جا که مامانِ  از تلوزیون صحنه ی کشته شدن پسرش را می‌بنید، بغضم می‌ترکد و اشک هايم سرازیر می‌شود
فیلم تمام شده ولی هنوز توی فکر فائزه و شهاب داستان هستم.
چشم هايم مدام به دنبال زیبایی ها میگشت
از وقتی دوربین دست گرفته بودم عادت کرده بودم به بادقت نگریستن در پدیده ها
این پدیده ها گاه جاندار بودند و گاه بی جان
اما هرگز چیزی به آن زیبایی ندیده بودم.
 
وقتی دیدمش چند صباحی چشم هايم به دنبالش راه افتادند سپس قدم هايم و پس از آن دلم
دیگر آن سراپا پوشیده در سیاهی را از دور هم که میدیدم میشناختم؛ از توازن گامهایش و از نجابت نگاهش
 
هرقدر که او نجیب بود من سرکش شده بودم
و هرقدر س صدایش بیشتر می‌شد
گوش هايم را می گیرم! چشم هايم را می بندم! و زبانم را گاز می گیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم!چقدر دردناک است فهمیدن.!!!خوش بحال عروسک آویزان به آینه ماشین،تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد.!!!کاش زندگی از آخر به اول بودپیر بدنیا می آمدیمآنگاه در رخداد یک عشق
ادامه مطلب
 
این روزها دست به قلم شدن سخت شده ، نمیدونم قدیما عقاید من کوته نظرانه بود ، یا الان که فکر میکنم عاقل شدم در اصل برعکسه ! ولی دست به قلم شدن سخت شده وقتی مقاله مینویسی و میبینی یکی از قدیمیا چیزایی که مینویسی رو میخونه .
این دلنوشته رو تقدیم میکنم به ناصر ، ناصر گذشت اون روزا .دیگه باید بشینیم خونه . من که خیلی وقت پیش ریشامو زدم .دیدم دیگه شبیه قدیما نیستم . یعنی شاید بقیه خیلی شبیه هم شده بودن .ولی در هر صورت ، ناصر جان صحبت جمع های متال از بحث ع
من دختر زمستانم، معشوقه‌ی باران!
در رگ‌هايم برف جاریست و استخوان‌هايم تکه‌های محکم یخ!
من دختر زمستانم!
ماهِ عسلم بهمن است و آرمان‌ شهرم قطب ، ریه‌هايم بوی سرما می‌دهد و خواب‌هايم از تگرگِ زمستان لب‌ریز!
من دختر زمستانم!
دستانم بوی لیمو می‌دهد و موهايم پرتقال ، در چشمانم بنفشه تکثیر می‌شود و لب‌هايم با سرخی انار رقیب!
من دختر زمستانم!
پُرَم از خاطرات ماهی‌ کباب شده و سیب‌زمینی‌های کوچک زیرِ چاله ، سرخی آتش بخاری ، نجواهای عاشقانه ک
جز رنج تنهایی نمی داند دل من 
جز درد وشیدایی نمی داند دل من 
من خاطرات خستۀ یک نسل سردم 
جز عشق  بازی سرخوشی دیگر نکردم 
این دل تنور آتش درد فراق است 
این سینه کانون غریب اشتیاق است 
من حرف هايم بی حدود  و بی نهایت 
مجنون گرفته از طنین حرف هایت 
شاید بماند  بر زمین  این حرف هايم 
ناقص شود چون شعر هايم های هايم 
حس هم آوایی نمی داند دل من 
جز رنجتنهایی نمی داند دل من 
98/5/31
آغوش را گوش میدهم 
هیچؤقت اولین باری که آغوش را شنیدم حسم را کلمه هارا ریتم را و اشک هايم را فراموش نمیکنم 
چند روز گذشته در اتاق تنها بودم و تنها اتفاقی که خوب بخاطر دارم دو تاست 
یکی اشک هايم با کاتوره و دیگری خاطراتم با پونز 
نمیدانم 
۲۴ واحد برداشتم و از صبح تا شب را یا دانشکده ام یا بیمارستان
تنهایی ه‍ایم در کتابخانه را با هیچ چیز دنیا عوض نمیکنم 
غذای سلف بهتر شده یا زندگی دانشجوییم کنار امدم 
شاید اندازه جموجور کردن درونم مهم باشد همی
بیا بانو ، جهانم را بگیر و  پادشاهی کن 
بروی شانه هايم سر گذار و تکیه خواهی کن 
 
تمام عمر ، من ، محض رضایت سیب چیدم ، حال 
بیا ، این بار ، تو ، محض رضای من گناهی کن
 
بیا این بار تو آغوش خود را سمت من بگشای
مرا سوی بهشت بازوان خویش راهی کن
 
عزیز مصر بودن آرزویم نیست ، باور کن 
اگر از قعر زندانم رهاندی ، حبس چاهی کن
 
برایت روز و شب از گفته هايم شعر می گویم
اگر ناگفته می جویی ، به چشمانم نگاهی کن  
 
سجاد نوبختی
خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.امتحانی که در آن با غلط هايم قضاوت می شدم نه با درست هايم.اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هايم رنگ می باخت. جوری که در برگه امت
۳۹ سالشه. مجرده. روی هم سه چهار بار پیش اومده یه مکالمه‌ی کوتاه با هم داشته باشیم. هیچی به جز اسم و سن و دانشگاهم از من نمی‌دونه. دقیقا از دومین یا سومین مکالمه‌ای که با هم داشتیم، شروع کرد به خیال خودش نصیحت کردن :ببین تو خیلی دختر خوب و خانوم و سربه‌زیری هستی. منم همین بودم. همه هم میگفتن وای چه قدر این دختره خوبه! به تو هم حتما میگن. ولی اینا تهش به هیچ جا نمی‌رسه! شيطنت کن! دختر باید شیطون باشه.» (لازمه توضیح بدم منظورش از هیچ‌جا» ازدواجه
اولین‌پست یک‌دانشجو‌چه میتواند باشد؟
 
+باز باران با ترانه با گوهر های فراوان میخورد بر بام خانه 
ما و باران باهم به تماشای خدا نشسته ایم
من و  گل هايم به تماشای باران
من و باران به تماشای گل هايم نشسته ایم.
خسته ازین دست به دعا ها بردن .
خدایا یکمی دلمو خوش کن ، تورو به امام حسینت نا امیدم نکن.
تو صبر از من توانی کرد و من 
من صبر از تو نتوانم
احساس میکنم باز دوتایی رفتن سفر در توضیح نبودنش هم میخواد مثل همیشه با شيطنت و خنده بگه چرا توقع داری همه جا با ما باشی؟ مشغول کار و زندگیت باش تا برگردیم. انقدر هم نپرس کِی برمیگردین. بعد هم بگه دختر تو چرا همش گوشی دستته! خداحافظ
هیچ چیز بدون تو شبیه گذشته نیست.شب ها که به رختخواب می آیم دلتنگ زمانی میشوم که من غرق خواب بودم و شيطنت های تو گل میکرد.
الان ساعت ده و نیم و من از فرط خستگی نای تکان خورن ندارم ولی چشمانم را می بندم و تو را تصور میکنم و باور کن تو همه ی انگیزه من هستی.
یکی از تصمیماتی که من و جناب همسر مدتهاست به توفیق خدا داریم بهش عمل میکنیم ، تحریک جامعه اطرافمون نسبت به مناسبتهای مذهبیه. مثلا آقامون تو هر شهادت و وفاتی اصرار داره مشکی بپوشه. و هر بار که میپوشه ، میگه بالاخره یکی دو نفر از بین همکاراش و کارمندا و دانشجوها تحریک میشن و میپرسن چرا مشکی پوشیدین. ایشونم توضیح میده که مثلا به دلیل وفات حضرت معصومه (س). البته من نمیتونم توی بیمارستان فرم نپوشم و از طرفی هم معمولا لباسای عادی و روزانه خودم هم تی
چشم هايم را بستم و در خیالم، به چیزهای لذت بخشی که این روزها لازمشان دارم، جان بخشیدم . تخیل! چه حس سرشار خوبی داشت. ناخودآگاه یکی از آن لبخندهای کجِ تو، وقتی در خوابی، بر لبم نشست. پس ماجرای خنده هایت این بوده! پسرم فقط پنج روز است از راه رسیده ای اما با قدرت، در کارِ چیز یاد دادن، به مامان هستی. از حالا دلم برای تمام لحظه های دیگری که قرار است از تو، جورِ دیگر زندگی کردن را بیاموزم غنج می زند .
من به عهد هايم ایمان دارم
می دانم اندازه ی آرزوهايم نبودم
ولی به عهد هايم ایمان دارم
نه آنکه لایق آنها باشم
چون شما شایسته وفای به عهد بوده اید همیشه
می دانم زمانش نرسیده بودو هنوز هم نرسیده
اما
دلم بیشتر از همیشه برای پسرم تنگ شده است
حسن جانم
جان مادر
پسرم 
همو که به گفته ی مادرم نامش را انتخاب کردم
گاهی دست خودم را می گیرم، میبرم یک گوشه، برای خودم دلسوزی میکنم، گاهی پای درد و دل هايم می نشینم، اشک میریزم، خودم را بغل میکنم،شانه هايم را نوازش میکنم، اشک هايم را پاک میکنم، گاهی قربان صدقه خودم میروم، خودم را برای خودم لوس میکنم، ناز خودم را میکشم، آخر تمام این ها، بلند میشوم و به زندگی ام ادامه میدهم، میدانی سخت است، میدانی باور کن مشکل است، گاهی دلم برای خودم میسوزد، اما بلند میشوم، دوباره و دوباره بلند میشوم، من بیماری ام را پذیرفته
خط میزنم
اسم خودم را
جلوی تخته سیاه زندگی
خط میزنم و تمام نمیشوم
خط میزنم و هنوز هستم و به خطخطی هايم نگاه میکنم
آینده را میخوانم
مرور میکنم
هر لحظه، هرکجا
چند شبی است نخوابیده ام
خواب را نیز خط زده ام
شب ها نمیخوابم و آرزوهايم را خط میزنم
زیادند
مثل ساعت های لحظه های جنونم
صبح به صبح تمام عقده های 20 سال زندگی ام بالا می اورم و یک صبح خیلی عالی را شروع میکنم
خط میزنم
زمین و زمان را خط میزنم
متنفرم از آینده های احتمالی
از فکر به این که چه میشود
 
) در محل گونه هايم تزریق بوتاکس داشته ام ، با گذشت چهار هفته از تزریق هنوز گونه هايم قرمز و ملتهب است ، ایا احتمال ایجاد عفونت در اثر این تزرق وجود دارد ؟
پاسخ) بله ، البته بدون دیدن شرایط شما نمی توان در این مورد نظر داد و بهتر است سریعا به پزشک خود مراجعه کنید.
http://WWW.NEGARSKIN.IRhttp://WWW.NEGARSKIN.IR
بچه که بودم، وقتی بابا از اداره می‌آمد، سلام می‌کردم و او همیشه در جوابم می‌گفت: "سلام به روی ماهت، به چشمون سیاهت!" و من همیشه فکر می‌کردم چشم‌هايم سیاه است. یعنی اصلا به ذهنم هم خطور نمی‌کرد چشم‌هايم رنگ دیگری داشته باشند. حسابش را بکنید، من روزی چند بار توی آینه خودم را می‌دیدم، اما نمی‌دانستم چشم‌هايم سیاه نیست. آن هم این همه وقت!
شاید باورکردنی نباشد، اما اولین باری که فهمیدم چشم‌هايم سیاه نیست، اول دبیرستان بودم. همان روزی که با ب
هو
 
دلم برای یاغی بودن‌های بیست سالگی تنگ شده، برای آن روزهایی که بی هیج حد و مرزی می‌نوشتم. از همه چیز. دلم برای همه چیز تنگ شده. برای سرخوشی‌های دخترانه ام، برای زیرآبی رفتن‌ها و پشیمان شده‌های بعدش. برای آنکه دل توی دلم نبود آخر داستان چه می‌شود. برای گریه های عصر دوشنبه روی فرش پذیرایی. برای اعتراف کردن به عشق. کاش زمان به عقب برمی‌گشت و یک‌ بار دیگر آن تلاطم‌ها را از سر می‌گذراندم.  دلم برای شيطنتهايم تنگ شده. دوست دارم دیگر هیچ
 
به آینه نگاه میکنم . هیچ چیز در آن نیست به جز سیاهی مطلق .
من گمشده ام . به هیچ پیوسته ام بدون فرصتی برای خداحافظی از آنان که دوست شان می دارم .
سرمای اشک هايم را بر گونه ام حس میکنم . آیا مرده ام ؟ پس چگونه است که گریه میکنم ؟ چگونه است که بر خود دل میسوزانم ؟
آیا دنیای مردگان شبیه دنیای زندگان است ؟ آیا در اینجا خانه ای ، دوستی و یا عشقی خواهم داشت ؟
اشک هايم هیچ طعمی ندارند و این چه معنایی دارد ؟
به فکر فرو می روم .
کسی فریاد می زند :
لااقل چراغ را
یک روز نوشتم که آن‌ها یک تکه از من بودند.
هر چه قدر هم بداخلاقی‌ها و یبس‌بودن‌هايم  را تحمل کنند و این طور بنظر بیایم باز هم به طرز عجیبی وقتی نبودنشان مطرح می‌شود یک تکه از قلبم کنده می‌شود.
یک روزی گفتند هر کسی ۱۵۰ نفر دارد که به آنها فکر می‌کند و من گفتم زیاد است. آن موقع نمی‌دانم چرا این را گفتم. من این طور نیستم. بیشتر از ۱۵۰ نفر هم دارم.
به گمانم از الان باید برم یه خرقه بخرم و بروم توی غار و هی دایره‌ی آدم‌هايم را محدود و محدودتر کنم ک
چند روز اخیر مدام در حال دویدن بودم. از این کلاس به آن کلاس. از این خیابان به آن خیابان. از این دوست به آن دوست. از پختن این غذا به پختن آن غذا. برای آخر هفته، دو گروه مختلف از دوستانم برنامه‌ی کمپ دارند. در آخرین لحظات برنامه را با علیرضا کنسل کردم. قرار بود آقای ر» هم با من بیاید. اما دیگر حس خوبی به او ندارم. خسته‌ام و می‌خواهم که این دو روز را در تنبل‌ترین و بی‌حرکت‌ترین حالت ممکن بگذرانم. می‌خواهم وسط وبلاگم بنشینم، بنویسم و کتاب بخوانم
بسم الله
 
زمین و زمان را به هم ببافم
همه کلمات هم بیاورم فایده ندارد
به شما که می رسم گریه می کنم
و گریه عجیب ترین خلقت خداست
وقتی که کلام دیگر معنایی ندارد
چشم ها دیگر نمی خواهند که ببینند
پس تار شدن را ترجیح می دهند
بیهوده می گویم!
زبانم بند آمده.
دست هايم بیهوده می نویسد
چشم هايم دیگر نمی خواهند ببینند!
"شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟!"
 
پ.ن: روزای سخت و سنگینیه روزای آخر صفر
لابلای مجسمه هايم منم
خیره به پیکره هایی با چشمان از حدقه درآمده
به دهان های کج و چهره های جذامی شان
خیره به دستانی به حجم انسان بزرگ،بی مخاطب
که بی شباهت به من نیست
جز درد چه دیده ام من
جز پریشانی و آوار
جز بند و افسار
جز ایام کسالت بار
پیرزنی خمیده رو به آسمان
مردی خسته با چشمانی کور
و ازدحام پیکره های کوچک و بزرگ در سکوت
جز شب چه دیده ام من
جز فاصله چه بوسیده ام من
چون آینه در برابر هم خیره به همیم در کوچه ی مرده گان
بی انتظار رهگذری
بی انتظار
امروز کنکور کارشناسی ارشد بود !
از مهرماه سال پیش نخوندم تا همین امروز .
راستش را بخواهی از مهر ۹۳ نخواندم تا به امروز
میترسم از نرسیدن به نتیجه دلخواه
میترسم
من آدم تنبلی هستم ، تنبل و نامید ، تنبل و بی هدف
از سال ۸۵ مسیرم را گم کرده ام ، خیلی ها را مقصر میدانم از جمله خودم را
توان ایستادن ندارم
ضعیف شده ام ، نمیدانم 
نمیدانم های زیاد شده است به قدر ندانستن هايم
ایده آل هايم رنگ باخته اند
ازدواج کرده ام امازیستنم  همچون مجردهاست.
خسته ام
خسته
می گویند خاک غم را سرد میکند. خاک سردی می آورد.اما مگر خاک ایران خاک است که خاصیت سرد کنندگی داشته باشد؟؟؟خاک ما ترکیبی است از خون و پاره های جگر داغداران پوشیده بر زخم های اندرون.با پاره های جگر مردم سرزمینم سرد شوم یا بر زخم های دل رهبرم آرام گیرم؟اصلا چرا باید سرد شوم؟ چرا نباید اشک بریزم؟ چرا. نباید از بار این درد سنگین بمیرم؟بر زخم هايم مباد که پینه ببندد.بر خون دلم مباد که دلمه بزند.زخم هايم باید همیشه تازه بماند و خونم ابد در جریان. ت
میدانی؟ از من چیزی نمانده. مگر یک نفر‌چند بار می تواند بشکند و خرده هایش را به هم بچسباند و دوباره بشکند؟ من خسته هستم. خسته تر از‌ این که دوباره جمع کنم خرده هايم را. ضربه ی سختی بود. عمیق بود و محکم! تا مغز استخوان دلم را شکافت. 
راستش را بخواهی، فکر نمی کنم من دوباره تکرار شود. حداقل منی که انقدر عاشق میشدم. فکر نمیکنم احساسم تکرار شود. تو اما قطعا تکرار خواهی شد. دنیا پر است از ادم های مثل هم. اما احساس من به تو قطعا تکرار نشدنی بود.هست؟ نمیدا
غمگینماما عکس هايم، هنوز لبخند میزنند.و این شعرسندی است از دلتنگی هايمدر این شب های بی پایانماه من! بانوی مهربانمتو را با تمام خویش،دوست دارمتو تنها مضمونِ عاشقانه های جهان هستیای دلیل بهارهای هر سالهای سبزِ پر طراوتای آب، آفتاب، ای خاک!زندگی،لای انگشت هایِ تو پیچیدهو پرندگان عاشق،بر شانه های تو آواز میخواننداما افسوساینجا،هیچ چیز از آن من نیست جز نبودنت! حیف دلتنگی زبان نداردتا بگوید تو را، دوری ات چه ها بر سرم آوردهو کاش تو شاعر بو
کشتی هايم غرق شده است!!آری!خندق مرگ جلوی پایم  هر روز غروب سبز می شود!وگوسفندان قربانی هر شب از من طلب آب می کنند!!!!احساس میکنم هر شب در وان دروغ غسل می کنموریشه های آن گیاه افیونی با اندام های حساس م بد رفتاری می کند!اصلا از تفکر زمینی بیزار شده اماز خوابیدن کنار چمدان های پر از اجساد عروسک های پشمیو بد دهانی یاد دادن به طوطی همسایهو خوردن تخمه کدو با پوستپیر مرد پرسید!پسر کشتی هایت غرق شده اند!گفتم آری پدران هم به دست شما!?از تعجب نوک شاخه هایش
دیوان شمس را گذاشته بود توی دست هايم، زل زده بود به چشم هايم، با لبخند برایم از مولوی خوانده بود.سرم را انداخته بودم پایین، خواندش که تمام شده بود، لبخند هول هولکی تحویلش داده بودم، چند تا ده تومنی گذاشته بودم روی میز؛ دیوان را بغل زده بودم و پا تند کرده بودم.
تا خانه یک ریز غر زده بودم به جانم که مثلا چه می شد ؟ سرم را بلند میکردم؛ زل میزدم توی چشم هایش.لبخند میزدم.قشنگ به خواندنش گوش میدادم.من هم برایش میخواندم.حرف میزدم.تعریف و تمجید میکردم.
 کنار پل ایستاده بودم گوش هايم هیچ صدایی را نمی شنیدند دست هايم لمس شده بودند ولی الان در خانه هستم خانه سرد سرد است کسی نیست پتویی به دور بدن خیسم بیندازد به شیار های زخم دستم دست می کشم گوشه ی لبم خونی ایست بند آمده ولی دردش هنوز هست کاش می توانستم بگویم نجاتش دادم او مرد من دیر پریدم نباید صبر می کردم شاید کسی از نجات غریق ها باشد 
 
دست های نرم و ظریفش بر شانه هايم اخ هنوز احساس می شوند عطر تنش با خاک در آمیخته بود کاش می توانستم بگویم لب های
این روزها هر بار تکّه ای از خودم را گم می کنم. ساعت مچی ام را گم کرده ام توی کتابخانه. فیلتر سیگارم را جا گذاشته ام توی زیرسیگاریِ سرامیکی.  قطعه ای از نوشته هايم را جا گذاشته ام روی صندلی بامبو توی حیاط. ناخن هايم را پرت کرده ام توی خاک باغچه. موهايم را جا گذاشته ام در چنگ دندانه های برسِ مو. یک تکّه از قلبم را جا گذاشته ام روی همان نیمکتی که با او حرف زده ام. یک تکّه از روحم را جا گذاشته ام توی همان کافه ای که آخرین بار او را دیدم. هر بار یک تکّه از
نمی توانم نامت را در دهانمو تو رادر درونمپنهان کنم ،
گل با بوی خود چه می کند؟گندمزار با خوشه اش؟طاووس با دمش؟چراغ با روغنش؟
با تو سر به کجا بگذارم؟کجا پنهانت کنم؟وقتی مردم، تو را در حرکات دست هايمموسیقی صدایمو توازن گام هايممی بینند.
اگر از نوه های من هستید و این متن را میخوانید به احتمال زیاد من مرده‌ام در حال حاضر من دانشجوی ترم اخر کارشناسی مهندسی صنایع هستم و امروز بیست  هفتیمین روز از هشتمین ماه سال 1398 است قیمت بنزین همین چندروز پیش سه برابر شد وبه سه هزار تومان رسید مردم به خشم امدند و خیابان ها را بستند و چند بانک و پمپ نزین را اتش زدند اینترنت ها هم قطع است و فقط چند سایت محدود برای من باز میشوند ورزش سه ،فیلیمو، نماوا ، دیوار و شیپور برخی از این سایت ها هست
یه تذکر جدی با صدای بلند دادم؛ بعد غمگین شدم.
دی ماه برای بچه های کنکوری ماه سختی هست. پر استرس و پر از خستگی و فشار؛ من باید اونها رو درک کنم. حواسم پرت شد که یکسری دخترکوچولوی 17 ساله هستن.
شب ساعت یازده یکی از دخترها پیام داد خانم ما دلمون نمیخواست شما رو ناراحت کنیم. شيطنت کردیم بخندیم فکر کردیم شما هم میخندین. 
جواب بعضی حرفها کلمه نیست؛ بغل هست فقط.
من تو را با تمام اخم ها و لجاجت هایت مدفون می کنم تا دیگر نباشی. در فاصله ای دور می ایستم و مُشت مُشت خاک می ریزم روی مزاری که دلم را بلعیده.
دیگر نه چشم انتظار پیامی هستم نه هیچ زنگی که به صدا در آید.
دیگر از شنیدن اسم ات قند توی دلم آب نمی شود.
دیگر وسط هق هق های گاه و بیگاه صدایت نمی زنم.
حالا تلاش نمی کنم احساساتِ تلخم را معدوم کنم. اصلا نمی خواهم زایلِ این احساسِ اشتباه شوم.
دیگر چشمم به در نیست تا بیایی.
پشیمان نیستم. پشیمان نمی شوم.
تازه رها شد
میترسم جوری که قلبم به یک باره تمام خون را به رگ هايم میپاشد و کمی می ایستد و دوباره_سنگین میزند_
اضطراب جانم را به لب رسانده 
دستم به کار و چشمم به خواب نمیرود
کابوس میبینم در بیداری و خواب
اینکه "ما هیچیم. هیچیم و چیزی کم" جدید نیست اما به مرحله جدیدی از نیستی رسیده ام
قلبم . قلبم ضعیف و سنگین میزند از ترس 
توی خودش مچاله میشود از ترس 
و چشم هايم هر بار که به خود می ایم پر شده اند از ترس
این نه ترس از تاریکی و ارتفاع است 
شبیه ترس نبود مامان است
سکوت را تو یادم دادی.اینکه حرف هايم را٬ درست در همان لحظه که می خواهند به صوت بدل شوند را با تمام وجود ببلعم.سکوت را یادم دادی همانطور که ترس را فلانی یادم داد٬ یا مثل همان روز که چشم هایی عشق را یادم داد. با خودم عهد بسته بودم که عاشق چشم ها نشوم! زیادی کلیشه ای بود٬ هر کسی از راه رسیده بود از چشم ها گفته بود خوانده بود و نوشته بود و سروده بود. از آنها کلیشه را آموختم. خواستم در کلیشه ها غرق نشوم که چشم هایش کلیشه را با عشق آمیخت و اینطور بود که
سکوت را تو یادم دادی.اینکه حرف هايم را٬ درست در همان لحظه که می خواهند به صوت بدل شوند را با تمام وجود ببلعم.سکوت را یادم دادی همانطور که ترس را فلانی یادم داد٬ یا مثل همان روز که چشم هایی عشق را یادم داد. با خودم عهد بسته بودم که عاشق چشم ها نشوم! عاشق چشم شدن٬ زیادی کلیشه ای بود٬ هر کسی از راه رسیده بود از چشم ها گفته بود خوانده بود و نوشته بود و سروده بود. از آنها کلیشه را آموختم. خواستم در کلیشه ها غرق نشوم که چشم هایش کلیشه را با عشق آمیخت و
در روز دوم می خواهم از احساسات روز اولم بگویم .
خیلی از بابت این موضوع خوشحالم که امسال در مهشید قبول شده ام و با وجود تلاش های بی انتهای خودم در سه سال آینده به نتایج قابل توجهی خواهم رسید. هر بار که تابلوی مدرسه به چشمم می خورد قلبم از شوق لبریز می شود و خدا می داند چه قدر کیف می کنم از همان روزی که خبر قبولی ام را در سایت دیدم هر بار که اسم مصلی نژاد گوشم می خورد و حرف مهشید به میان می آیدکلی کیف و عشق می کنم. خب اینکه دانش آموز مهشید مصلی نژاد ب
در روز دوم می خواهم از احساسات روز اولم بگویم .
خیلی از بابت این موضوع خوشحالم که امسال در مهشید قبول شده ام و با وجود تلاش های بی انتهای خودم در سه سال آینده به نتایج قابل توجهی خواهم رسید. هر بار که تابلوی مدرسه به چشمم می خورد قلبم از شوق لبریز می شود و خدا می داند چه قدر کیف می کنم از همان روزی که خبر قبولی ام را در سایت دیدم هر بار که اسم مصلی نژاد گوشم می خورد و حرف مهشید به میان می آیدکلی کیف و عشق می کنم. خب اینکه دانش آموز مهشید مصلی نژاد ب
بعد از 13 سال اولین جمله ای که بعداحوالپرسی گفت: چقدر آروم شدی!
شاید فکر کرد از حرفش ناراحت شدم که یکی دوتا ویژگی خوب هم بهش اضافه کرد:)
و من تازه یادم اومد که از اولین خصوصیاتی که دیگران بهش مزینم میکردن شيطنت بود.
هععییی جوونی .
دنیا جا‌‌‌‌‌‌ یی است که هربار کشف و حیرت تازه ای نصیب آدم میکند
کشف هايم بی کم و کاست محدود است ولی در تقلایم، درتقلای کشفی جدید، شاید خودم را دوباره کشف کنم و تجزیه کنم به ابعادی بهتر از این که هست، ابعادی خالی از کبر و غرور که درونش احساسات در غلیان است، ابعاد دیگرم شاید در اینجا که هستم نباشد جایی که باید با‌شم است، نمی‌دانم کجا اما هرجایی بهتر از هرجا، بهتر از راه رفتن در زمینی که مجبوری شخص دیگری باشی، جایی که شاید به اندازه نفس هايم
بررسی بازی Red Dead Redemption 2از رخت‌خواب نه چندان راحتم بلند شدم، لباس‌هايم را به تن کردم و پس از اینکه ریش‌هايم را تیغ زدم به راه افتادم. در این بین چند نفر از رفقا را نیز دیدم و حال و احوالی با آن‌ها داشتم. سپس اسبم را زین کردم، به رویش پریدم، او را مهمیز زدم  و این شروعی برای روز پرماجرایم در غرب وحشی بود. روزی که نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقات عجیب و غریبی در ادامه آن رخ دهد. حالا من آرتور مورگان» بودم و دیگر قبول اینکه Red Dead Redemption 2» چیزی بیشت
از وقتی که شروع کردم به خوردن قرص ال‌دی انگار م از ماه پیش تمام نشده! لک‌های گاه و بی‌گاه می‌بینم و این سه روز اخیر حتی خون هم دیدم. مردان هیچوقت نخواهند فهمید وقتی که شرتت را بکشی پایین و خون ببینی چه حالی به تو دست خواهد داد. قسمت پایینی شکمم دردهای گاه و بی‌گاه دارد. این چند روز دردش زیاد شده. بدنم دارد تخمدان‌هايم را به حالت اولیه برمی‌گرداند و پاکسازی می‌کند. و هر پاکسازی نیاز به خارج کردن اضافات دارد. باز هم مردان هیچگاه نخواهند
طراحی سایت
طراحی سایت با امنیت بالا
امنیت وب سایت شما بزرگ ترین مشکل شما شاید کسب کار های معمولی و کوچک زیاد به موضوع توجه نکنند اما اگر شما صاحب یک شرکت تجاری یا یک فروشگاه باشید, دوست ندارید که با یک باگ امنیتی تمام دارییتان را از دست بدهید ساخت سایت اختصاصی.
طراحی یک وب سایت زیبا
طبیعت همیشه زیباست و انسان همیشه مجذوب زیبایی می شود یک سایت زیبا می تواند مشتریان شما را چند برابر کند یا موقع خرید یک محصول حس رضایت بخشی به آن ها بدید طراحی یک و
احساس عجیبی است. وجودم گُر می گیرد و سلول هايم برای فریاد زدن التماس می کنند. حرارت درونم آنقدر بالا می رود که لباس های چند لایه ام -از صدقه سری سرمایی بودن. و مهم نیست تابستان است یا زمستان- روی تنم سنگینی می کنند. دست هايم مانند سرب سنگین می شوند و زبانم تکان نمی خورد. مسیر هزاران برابر طولانی تر به نظر می رسد و دیدَم آنقدر تار است که می ترسم قدمی بردارم. احساس عجیبی است. راستش را بخواهید، فراموشم شده بود که چقدر آزاردهنده است. کجای این عدالت اس
به یاد آدرین افتادم.داشت چکار میکرد؟کجا بود؟با چه کسی بود؟زندگی مان چی؟بعد از این چه شکلی میشد؟هر چه بیشتر فکر میکردم،بیشتر در خودم فرو می رفتم.خیلی خسته بودم.چشم هايم را بستم و خیال کردم که آدرین آمده.کنارم می نشیند.می بوسیدم، انگشتانش را روی لب هايم میگذارد.هنوز میتوانم تماس دلپذیر دستش را روی گردنم احساس کنم، صدایش را ،گرمایش را، بویش را.چه خواب و خیالی.چه خواب و خیالی؛فقط کافی است به آنها فکر کنم.چقدر زمان لازم است تا بوی کسی را که دو
خیال می کنم که این منم. شاید واقعی نباشد. شبیه آدمی هست که نمی شناسمش. امّا فکر می کنم خودم باشم. رویاها و سایه ها چیزی جز تلخی نیستند. بین من و واقعیّت فقط یک دیوار شیشه ای هست و دیگر هیچ. شیشه ای بین من و جهانی که دیگر رویایش را در جمجمه ام ندارم. واقعیّت این است که سایه ها و رویاهايم تمام شده. چشم هايم را می بندم. چشم هايم را باز می کنم. من مانده ام و حجمِ سنگینِ سیاهی که مرا می بلعد. 
خیال می کنی آمده ام تا حسم را به تو منتقل کنم؟ درست همان حسی که ا
ستارگان آسمان را بشمارید و برسید به جایی که دیگر راهی جز رها کردن ندارید،رها کنید،بسپریدش به همان آسمان،چون شمردن آنهمه ستاره فایده ای برایتان ندارد،نه مانند قبل ها خوابتان می برد،نه کمکی به دور انداختن فکرهایتان می کند،صبر کن!با این ستاره چند صدمین خاطره ام را مرور کردم؟ رعد و برق زد،شنیدید؟سخت بود شنیدنش چون وجود نداشت،چشم های من هستند که برق می زنند و اشک هايم چون رعد درون من می غرند.باز رعد و برق زد،شاید مانند دیوانه ی "رسول بانگین" خ
هوالمحبوب
اولین باری که دیدمش، کت و شلوار تمیزی پوشیده بود و یک گل قرمز کوچک روی یقۀ کتش وصل کرده بود، پیراهن سفید اتو کرده‌اش بدجوری دلبری می‌کرد. یک سر و گردن بلند‌تر از من بود و کفش‌هایش را حسابی برق انداخته بود و بوی عطرش فضای سالن را پر کرده بود. چیزی از برق شيطنت ته چشم‌هایش دیده نمی‌شد. روز اول که دیدمش، حساب کار دستم آمد که این شبیه بقیه نیست، آقا و با کمالات است، می‌شود رویش حساب کرد، روز اولی که مرا دیده بود به مادرش گفته بود که ا
یکی از شاگردها به اسم "ایلیا" پسر فوق العاده‌ای هست! به طرز قشنگی هم خوش قد و بالاست، هم خوش قیافه، هم‌ مودب، هم باهوش، هم عاقل، هم کلمات رو درست ادا می‌کنه هم به وقتش بلدِ شيطنت و بازی کنه! بین بیست تا دانش‌آموز اون کلاس این تنها پسریِ که هر بار از دیدنش خستگیم در میره. وقتایی که لازمه کمکم می‌کنه‌. بهش میگم ایلیا تو خیلی پسر عاقلی هستی! نگام میکنه انگار که خودش هم بدونه، میگه "تشکر"!
من؛ روسری‌هايم رنگی‌تر شده، خنده‌هايم پررنگ‌تر، حرفهای نزده‌ام تلنبارتراو؛ روسری‌اش عقبتر رفته، خنده‌اش محوتر، صدایش بلندتر.گمان می‌کردم دوستیمان، تفاوت عقیده‌مان را کمرنگ می‌کند؛که انگار نکرده است. او هرروز طلبکارتر و من هرروز بدهکارتر.‌‌ گرانی، بالارفتن دلار، کارنداشتن پسرهایشان، صاحب خانه نشدن. همه تقصیر من و تفکر من و امثال من است. وگرنه رئیس‌جمهور انتخابی‌اش هیچ نقشی نداشته‌است.انگار لبخند دیگر جواب نمی‌دهد. می‌
بسم الله
 
من دعا کردن را شاید خوب بلد نباشم ولی هر چه حاجت گرفته‌ام از ناله و زاریِ هنگام دعا کردنم است. ناله‌هايم عمیق است. تهِ جانم را می‌خراشد و می‌آید بالا. بالا و بالاتر. به حلقم. به چشم‌هايم. شُرشُر. حالا هم حاجتی دارم ولی ناله‌ام ساکت شده است. جریان ندارد. راکد شده. مثل یک ه‌ی خون. دوباره می‌خواهم زار بزنم. آیا در محیط خوابگاه می‌شود؟ آیا کنار آدم‌ها می‌شود؟ خلوتِ اسرارآمیزی می‌خواهم. من و شب و آسمان و ستاره‌ها.
 
قلبش.
قلبم.
هوالمحبوب
خودت بگو که چگونه بخواهمت، کلمه‌ها از تو گفتن را نمی‌دانند، هیچ شعری تو را نمی‌سراید، هیچ قصه‌‌ای تو را تعریف نمی‌کند. من نقاش نیستم، با رنگ‌ و نقش غریبه‌ام، سرودن نمی‌دانم، دست‌هايم که روی ساز می‌لغزد، صدای ناموزونی فضای اتاق را پر می‌کند. من تنها بلدم که بنشینم روی این صندلی چرخ‌دار و به تو فکر کنم.خودت بگو که چگونه بخواهمت، که از خواب‌هام نگریزی، که آغوشت را به رویم بگشایی، که یک‌سره لبخند شوم و سر بروم از آغوشت. حرفی ب
امشب شب دوم‌محرمه، اومد تو حسینیه، سه دانه اول تسبیح بدون ذکر، تیپ ادم ها یک جور و حال و هوای حسینیه جدید، دم در ورود دلشوره ی عجیبی به دلم افتادم، دلشوره دارم براش، بهش فکر میکنم دلشورم بیشتر میشه، دلشوره از چی؟  اتفاقا از مواجهه ها، اتفاقا مواجه با فلانی ها هم دلشوره ام را بیشتر میکند، دلشوره از مواجهه با یک دیدار دوباره و یک تصمیم به رفتن، دلشوره از دست دادن نزدیک ها و رسیدن به دوستی ها و مواجه شدن با معنی دوری و دوستی، دلشوره عاقبت به خیر
تمام مدت جلوی چشمم بودند
بالای سر بچه‌اش نشسته بود و بدترین فحش‌های عالم را به او می‌داد، تهدید می‌کرد او را می‌کشد و چشم‌های دخترک سه‌ساله پر از وحشت بود
تنها جرم او شيطنت کودکانه و بیش‌فعال بودن است که آن‌ هم تقصیر مادر است
هربار به روستا سفر می‌کنم و در این خانه هستم، این رفتار را می‌بینم و زجر می‌کشم، کاری از دستم برنمی‌آید
دلم برای هردو می‌سوزد
به آینده این بچه فکر می‌کنم و می‌لرزم
به تمام بچه‌هایی فکر می‌کنم که می‌توانند کو
.
گلدان‌هايم را که آب دادم، یادم افتاد که بعد دو‌سال برای هیچ‌کدام نامی نگذاشته‌م. فلسفه‌ی زندگیم طوری بود که به من اجازه نمی‌داد خود را مالک هیچ جزیی از کائنات بدانم، که اسمم، ردّم، اثر انگشتم را جا بگذارم روی آدم‌ها و اشیا. مخصوصاً وقتی که می‌دانم ماندنی در کار نیست. خانم هپبورن توی "صبحانه در تیفانی" گربه‌ای داشت که فقط صدایش میزد گربه. من حتّا مثلِ خانمِ هپبورن نیستم و گل‌دان‌هايم را هرگز صدا نزده‌ام و تا که دیدم اثری از دلتنگی در قل
امروز سر کلاس به ساعت نگاه می کردم و دلم می خواست کلاس زودتر تمام شود. چیز جدیدی به دانسته هايم اضافه نمی شد و ماندن در کلاس و انتظار برای پایان ان کلافه ام کرده بود. 
به یکباره به یک جور epiphany رسیدم. می خواستم کلاس زودتر تمام شود و خواسته ام معادل بود با فرا رسیدن زودتر پایان زندگیم. کاغذ هايم را جمع کردم و کیفم را بستم و از کلاس بیرون زدم. انتظار برای زودتر تمام شدن زندگیم در حالیکه به اسلاید های استاد خیره شده بودم کار نفرت انگیزی در نظرم آمد. 
صدایش را میشنوم.در روزهای نیمه سردِ زمستان،گاهی من چشم‌هايم را جا میگذارم میان پَرهای نرمِ ابرها و صدایت در عوض لای بوته‌های عشق پنهان میشود و دست‌های نقره‌ای‌اش را موازی با زلف‌های لَختِ درختان بید مجنون،روی شانه‌هايم میکشد.گاهی دست‌هايم،پاهايم و حتی صدایم خش برمیدارد.از بس که زمین مرا به خود می‌کوباند و بجای نوازش،سنگ‌ریزه‌هایش را در بافتِ نرمِ بدنم فرو میبرد.من هیچ نمیکنم جز یک لبخند.معنایی عظیم میتواند پشتِ هر منحنیِ باز و ب
چند شعر کوتاه از لیلا طیبی (رها)
¤ انار:
انار رسیده ی باغ عمرمیبر دورترین شاخه نشسته ای و آهافسوسدستم نمی رسدکه بچینمت.
 
¤ نوازش دستانت:
باران نوازش دستانت رابر موهايم ببارانتا بهار بیایدو موهايمبویِ بابونه بگیرند.
 ¤ تنهایی:
کاش یکی بیایدو بگویدمچرا لبخندهای تو؛اینقدر بی رنگ است!؟و من همه چی رابیاندازم گردن تنهایی.
 
¤ کافر:
کافر تر از آن امکه تو را انسان بدانمتو هنوز خدایگان زیبای منیفقط اندکیدست معجزه‌گرت به کار نیست.
 
¤ دلتنگی:
این رو
شروع هشت ماهگی شروعی برای شيطنت های جدید
صبح زودتر از ما بیدار میشه و شروع میکنه به بازیگوشی
به حدی که شیشه‌ی عینک پدرگرامیشون رو از جا دراورده بود :)))
فک کنم باید بندمش به خودم فسقلی رو 
همشم دنبالشم که وقتی با کمک پشتی و در و دیوار سرپا وایساده نخوره زمین
با این همه مراقبت کمِ کم روزی پنج بار رو زمین میخوره 
حس میکنم دارم سخت ترین مرحله بچه‌داری رو میگذرونم 
شایدم اینا یه مقدمه باشه :|
می‌بینی زمستان؟دیگر زور هیچ آفتابی به من نمی‌رسددیگر دستِ هیچ بهاری نمی‌تواند شاخه‌هايم را لمس کنددیگر در قله‌ام. جایی که هیچ کس به آن‌جا نخواهد رسید.می‌بینی چه‌قدر بزرگ شده‌ام؟دیگر در هیچ تابوتی جا نمی‌گیرمدیگر هیچ گوری مرا نمی‌پذیرد.می‌بینی؟می‌بینیچه باوقار، دیگر هرگز او نخواهم بوددیگر هرگز نخواهد دانستدیگر هرگز نخواهد فهمید.می‌بینیکه چگونه جنون بر عقل‌ام می‌خنددو نوازشِ دست‌هایش را از شانه‌هايم دریغ می‌کند؟می‌بین
مادرم آدم بی‌هیاهویی‌ست. مثال همان حدیثی‌ست که نمی‌دانم چه کسی گفته. که غم مومن در دلش است و شادی‌اش در چهره‌اش! مادرم همین است. از همان آدم‌هایی که می‌توانیم نوبل صلح را بدون هیچ پارتی بازی، با خلوص تمام به او تقدیم کنیم. از آن آدم‌هایی که دشمنش را با خوبی‌اش شرمنده می‌کند. هوای دوستانش را دارد. از همان مادرهایی که در سریال‌های بریتانیایی دیده می‌شوند. مهربان، رقیق، شیرینی‌پزی ماهر که همیشه خانه‌اش بوی وانیل می‌دهد و مینی‌مالیستی
رد خون را نگیر.
وقتی به خراش هایِ موربی که به موازات یکدیگر روحم را شکافته اند میرسی، رنگ نگاهت را دوست ندارم عزیز. از وهم رنج آلودی که در مردمک هایت دو دو می‌زند، دست هايم مشت می‌شوند. اما به خاطر دارم که تو را به جای چه شب ها و روزهایی دوست داشته ام، محبوب من. پس از آن لبخند کش آمده ام تعجب نکن.
تعجب نکن وقتی علی‌رغم گفته ام، رد خون را گرفتی، چیزی نگفتم.
وقتی دستت را روی شیارهای خون آلود روحم کشیدی، لب هايم را روی هم فشردم تا ناله ی دردناکم آسم
زل زد توی چشم هايم و یکهو خواند : یوم ینظر المرء ما قدمت یداه . من لبخند به لب داشتم.  ولی وقتی که خواند دلم خالی شد. انگار پتک گرفته بود و کوبانده بود بر سرم. 
ایستادم. جانی نمانده بود که دوباره هم قدمش راه بروم. نه که این آیه را تا به حال نشنیده باشم . نه . ولی این آیه را هیچ وقت در این چنین شرایطی نشنیده بودم. من وسط ِ بد مستی ِ دنیا بودم که برایم خواند یوم ینظر المرء ما قدمت یداه . من وسط خنده بودم که برایم خواند یوم ینظر المرء ما قدمت یداه .
بسم الله الرحمن الرحیم
ده سال و اندی است که وبلاگ می نویسم. همیشه هم برای دل خودم نوشته ام؛ هرچند که دوستان بسیار خوبی هم در این میان پیدا کرده ام. نمیدانم این رسم در بلاگفا نبود، یا من مثل همیشه به سنت ها و رسم ها چندان پایبند نبودم؛ ولی گویا در بیان، پاسخ دادن به همه کامنتها و کامنت گذاشتن در همه وبلاگهایی که میخوانی، جز رسم و رسومات است و نشان ادب.شاید چون اینجا بیشتر مطالب مخاطب محور هستند، بر خلاف دل نوشته های من.
ارزش هايم به من می گویند ن
 
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده .برای شيطنت های بی وقفه .بیخیالی های هر روزه .ناز و کِرِشمه های من و آینه .خنده های بلند و بی دلیل .برای آن احساساتِ مهار نشدنی .حالا اما .دخترکِ حساس و نازک نارنجیِ درونَم چه بی هَوا این همه بزرگ شده !!چه قدی کشیده طاقتم .ضرباهنگِ قلبم چه آرام و منطقی میزند .چه شیشه ای بودم روزی .حالا اما به سخت شدن هم رضا نمی دهم !به سنگ شدن می اندیشم .اینگونه اطمینانش بیشتر است !جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه ها
 
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده .برای شيطنت های بی وقفه .بیخیالی های هر روزه .ناز و کِرِشمه های من و آینه .خنده های بلند و بی دلیل .برای آن احساساتِ مهار نشدنی .حالا اما .دخترکِ حساس و نازک نارنجیِ درونَم چه بی هَوا این همه بزرگ شده !!چه قدی کشیده طاقتم .ضرباهنگِ قلبم چه آرام و منطقی میزند .چه شیشه ای بودم روزی .حالا اما به سخت شدن هم رضا نمی دهم !به سنگ شدن می اندیشم .اینگونه اطمینانش بیشتر است !جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه ها
میخواهم هفته‌ی آینده در جواب سوال‌هاشان که چرا سه جلسه گم و گور شده بودم بدون خبری حتی، به جای بهونه‌های بیخود همیشگی که مریض بودم،چون هوا آلوده بود یا امتحان داشتم بهشان بگویم چونکه من آدم سینوسی‌ای هستم
امروز لرزان لرزان آمده‌ام و فردادوباره حس خواهم کرد که دنیا توی مشت‌هايم است‌ اما باز هم از این اتفاق‌ها میافتد،باز روزی میرسد که من تسلیم میشوم و میخزم توی‌لاک خودم.
میگویم من از آن ادم‌هایی هستم که بعضی وقت‌ها تمام روز توی تختشا

 
 
ارائه کلیه خدمات نظافتی در اصفهان
نظافتکاری منازل و مجتمع ها
خدمات نگهداری و کلیه امور تاسیساتی ساختمان
خدمات ما
شرکت خدماتی ساختمانی تاسیساتی
نظافتکاری منازل و مجتمع ها
خدمات نگهداری از بیمار و پرستا ر و کودک
نگهداری فضای سبز باغ و باغچه
شستشوی مبل و فرش با دستگاه
تشریفات مراسم عروسی و ازدواج اسان
اجرای خدمات تاسیساتی لوله کشی اب و فاضلاب
تاسیسات، لوله کشی آب
لوله بازکنی
شرکتهای نظافتی، خدماتی
شرکتهای تاسیسات  از طراحی تا اجرا
خد
دریکی از روزهای خوب بهاری درصبح زود در یکی از روستاهای خوب شمال درحالی که زیر لحاف گرم و نرمی که مادربزرگ با دستان پرمهرش دوخته بود با صدای آواز پرندگان و نسیم بهاری که از لا به لایه درختان به شیشه ی پنجره ی اتاقم برخورد می کرد،از خواب بیدار شدم و شتابان با شادی به سمت پنجره ی اتاق رفتم و پنجره را گشودم و با دمی محکم بوی جنگل و گل های روستا و هوای تازه را وارد ریه هايم کردم و بالبخند به خورشیدتابان بالای سرم سلام گفتم و با شورو شوق جوانی به سمت
اسنپبحث با مسافر سر حجاب
پیاده شدن/کردن مسافر
تقدیر بچّه‌های بسیج دانشگاه از راننده اسنپ
پست پیج اینستاگرام شبکه‌ی من و تو»
و بعدش من که داشتم با یه حس عجیبی کامنت‌های مردم زیر اون پست رو می‌خوندم.
فکر کنم اوّلین بار بود که خودم رفتم کامنتای زیر یه پستی رو بخونم. قبلن همیشه اسکرین‌شات‌های بقیّه از کامنت‌ها رو می‌دیدم می‌خندیدم.
ولی این یه حس خیلی عجیبی داشت.
وسط خوندن کامنت‌ها اگر یکی توجّهم رو جلب می‌کرد می‌رفتم بیوش رو می‌خوندم.
مهمان ها رفته بودند. خسته از روزهای شلوغی که گذشته بود دراز کشیده بودم انتهایِ هالِ خانه ی دا. ساعت از دوازده شب هم گذشته بود. هندزفری ام را چپانده بودم توی گوش هايم و آهنگ گوش می‌دادم که همهمه ها را بشورد ببرد. با اینکه دا در دیدم بود اما او هیچ دیدی به من نداشت. داشت رخت خوابش را مرتب می‌کرد. همزمان م هم حرف می‌زد.صدای آهنگم بلند بود‌‌‌. برای همین هیچ صدایی از دا نداشتم. فقط تصویرش را داشتم . یک آن شکستگی های دا در نظرم پر رنگ شد. یکی ی
روزهای نافرجام،گله از من بی قرار نکنید که بلند تر از شما ستاره های شبانم فریاد می زنند.امیدوارانه چشم هايم سر میخورند زیر پلک های خوشبختی که نا ، معنا ندارد. حال چشم هايم را باور کنم یا شب های پرستاره شهر تورا؟فاتحانه دست هایت را حس می کنم و تو باور میکنی انکار سرمای پشت دریچه تکامل را. دریچه ی نیمه باز، تمام دردم را به عمق چشمانت جاری می کند و افسوس که تو نزدیک تر هارا بیشتر می پسندی.
من؛ روسری‌هايم رنگی‌تر شده، خنده‌هايم پررنگ‌تر، حرفهای نزده‌ام تلنبارتراو؛ روسری‌اش عقبتر رفته، خنده‌اش محوتر، صدایش بلندتر.گمان می‌کردم دوستیمان، تفاوت عقیده‌مان را کمرنگ می‌کند؛که انگار نکرده است. او هرروز طلبکارتر و من هرروز بدهکارتر.‌‌ گرانی، بالارفتن دلار، کارنداشتن پسرهایشان، صاحب خانه نشدن. همه تقصیر من و تفکر من و امثال من است. وگرنه رئیس‌جمهور انتخابی‌اش هیچ نقشی نداشته‌است.انگار لبخند دیگر جواب نمی‌دهد. می‌
تیر آخر، شباهنگام، که گام‌هايم خسته بودند و اندیشه‌هايم افسرده، بر جانم نشست. 
عشق در ضعف آمیخته بود. مدت‌ها بود که این دو، همدیگر را ملاقات کرده بودند و جایگاهشان را به دیگری وا گذاشته بودند و من در این میان، حیران، به هردو می‌نگریستم و مبهوت می‌گریستم و مسحور، درد را می‌خریدم. و درد را، چه گران می‌دهند.
+ و او، شگفتانه، حرکت‌هایش را، با صبوری تمام، می‌چیند. تو را می‌برد در یک دانشگاه صنعتی-فنی، که حتی جزو گمان‌هایت هم نبود. اما تو می‌
آن شب با شنیدن آژیر قرمز، چراغ ها را خاموش کرده بودیم و داشتیم با نور تلویزیون کارهايمان را انجام می دادیم. اهل پناهگاه رفتن نبودیم. توی تاریکی چشمم گیر کرد به نگاه پسرکی که با لباس خاکی راه راه، بدون جوراب و با یک دمپایی پلاستیکی چند سایز بزرگ تر از پایش روی زمین نشسته بود و از توی تلویزیون به من زل زده بود. هم سن و سال خودمان بود، شاید کمی کوچک تر. پوست لب هایش خشک بود. خبرنگار با اسیر بغل دستی اش مصاحبه می کرد اما نگاه بی رمق و سمج پسرک به دل من
کاش می‌شد می‌نشستم روز و شب را در جوارتخوش به حال خادمت هر روز می آید کنارتمن همان هستم که هر جا گفته از سادات بودهاو که از بی‌اعتباری خرج کرد از اعتبارتخسته از آزادیِ بی قیدو‌شرط و دست‌و‌پاگیرآمدم آرام باشم چند ساعت در حصارتکفش‌هايم می‌نشیند گوشه‌ای از #کفشداریتا زیارت‌نامه‌ات را بشنود از کفشدارت

ادامه مطلب
دوست داشتم وقتی نور گنبدت صورتم را روشن می‌کند و چشمم به پرچمت می افتد، روبه رویت زانو بزنم. دست هايم را به کف حرمت متبرک کنم. چفیه ام را بیندازم روی صورتم و از دست خودم و زندگی که تباه کردم، هق هق گریه کنم و بگویم: ببخش. خوب نیستم که مرا ببینی و حظ کنی. خراب آمدم درستم کنی. شبیه حرف هایی که در خلوت هايم میزدم و تو از افلاک می آمدی پایین. کنارم می‌نشستی و گوش میدادی.
اما نشد. تقصیر کاروان بود یا قلب من قسی شده بود یا شما غصه ها را از قلبم برداشته بو
چند روز پیش آقایی که فامیلش با من یکی بود، در اینستاگرام دنبالم کرد. صفحه‌ی اینستاگرام من عمومی‌است و هر کسی می‌تواند دنبالم کند، اما تا کسی را نشناسم دنبالش نمی‌کنم.
چند دقیقه بعد، تقریبا نصف پست‌هايم را لایک کرد. یکی دو روزی خبری ازش نبود، اما بعد از یکی دو روز برگشت و باقی پست‌هايم را هم لایک کرد.( چقدر پیگیرند مردم!)
باز هم چند روزی گذشت و این بار به یکی از استوری‌هايم جواب داد و من را "دخترعمو" خطاب کرد و برایم آرزوی موفقیت کرد.
از طرفی
نمی‌دانم از کی، ولی از یک زمانی غالب مطالب وبلاگ من شد نوشتن از کلاس‌هايم-فلسفه برای کودکان- و مدرسه. کم کم با همین عنوان شناخته شدم؛ فلسفه برای کودکان. مشغله‌هايم زیاد شد و نوشتنم در این حوزه کم و کم‌تر شد. مخاطب‌هايم آن نوشته‌ها را دوست داشتند. آدم‌های این زمانه گویی روایت را دوست دارند.
این پست، نوشتن‌های آن زمان و مخاطبانم را به یادم آورد. فعالیت غالب این روزهايم دو چیز است؛ پژوهشگری برای جاهای مختلف و مدیریت یک بیزینس کوچک. همان پست
نگاه بی رمقش هنوز در پس سالها درد، نشانه هایی از شيطنت کودکانه اش داشت.
منم نوجوان، کنار تختش ایستاده بودم. بی آنکه حرفی برای گفتن داشته باشم.
گاه گاهی مرا به لبخندی کودکانه مهمان میکرد.
بی انصافی بود که بگویم ناراحت از دست معلم که بهم نمره نداده
یا از جای کبودی دعوای دیروز با یکی از بچه ها سر توپ
یا از خستگی و کلافگی این روزها
دورش که خلوت شد ارام مرا صدا زد.
گفت: مگر مرگ، دردش بیشتر از این سوزنهاست!
ناگهان
 
تا همینجا خاطرات قابل خواندن هستن
ای ارحم الراحمین! ای غفار الذنوب ! ای خدای مشرقین و مغربین !
ای که میگفتند شکسته های دلمان که نزد بازار تو بیاید خودت با دل و جان میخریشان. کجایی؟؟
شکسته های قلبم دارد خودم را تکه تکه میکند! نفس هايم همچون طناب داری دست بر گلویم انداخته اند خدا جان! دارند جانم را میدرند!
کاش نجاتم دهی از منجلابی که در آن دست و پا میزنم، خدای تنهایی هايم، خدای خستگی هايم ، خدای  دلتنگی هايم راست بگو، دل کدام بنده ات را شکسته ام که دلم را به بند تازیانه گرفتار کرد
من که نمی‌دانم دقیقا یعنی چه، اما حورا فکر می‌کند قیافه‌ی من "کیوت" است و لازم می‌داند هر ۵ دقیقه یک بار این را به خودم اعلام کند.
او امروز وقتی که داشتم وضو می‌گرفتم و برای مسح سر مقنعه‌ام را عقب کشیده بودم، گفت که این‌جوری قیافه‌ام حتی بهتر هم می‌شود و اگر گوش‌هايم را هم بیرون از مقنعه بگذارم که دیگر هیچی!
حورا در طول زنگ‌های تفریح می‌آید و بدون توجه به این که من حداقل ۷ سال ازش بزرگترم و تا حدودی حکم معلمش را هم دارم، برّ و بر توی چشم‌
اینجا نشسته‌ام و به تمام کارهای نصفه و نیمه و رها شده‌ام فکر می‌کنم. حدود یک هفته است که نمی‌توانم بگویم درگیر چه حسی هستم. دیشب دچار حمله عصبی شدم. دومین بار بود که دچار حمله عصبی می‌شدم. بار اولش را خوب یادم هست: سه سال پیش بود و من در آن شهر سرد به تنهایی پرسه می‌زدم که دچار حمله عصبی شدم. بار اول، نمی‌دانستم علتش چیست. به اورژانس رفتم و گفتند حمله عصبی بوده و تکرار شدنش ممکناست خطرناک باشد.
بار اولش، فردای روزی بود که رفتی.
بار دومش، یک هف
پاییز را دوست دارم…بخاطر غریب و بی صدا آمدنشبخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اشبخاطر خش خش گوش نواز برگ هایشبخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اشبخاطر رفتن و رفتن… و خیس شدن زیر باران های پاییزیبخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه هابخاطر غروب های نارنجی و دلگیرشبخاطر شب های سرد و طولانی اشبخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه امبخاطر بغض های سنگین انتظاربخاطر اشک های بی صدایمبخاطر سالها خاطرات پاییزی امبخا
با خودم روبرو میشومخط خطی هايم را سیاه میکنمدوباره پاک میکنمبه خطوط بهم ریخته ی درونم برمیخورممیرسم به خودمبه خطی خطی هايم به همه ی کسانی که تو نیستیاز تو میگریزم از خودماز خط خطی های که دنباله دار میماننداز شهری که تو نباشیبرمیخیزم و هجوم می آورم به خودمبه چپ چپ نگاه کردنبه بی حرفیهجوم می آورم به انگارِ نبودن چشم میبندم و انتهای حالِ این بهم ریخته علامت سوال هایی بی مهابا به خواب اجباریِ این،فصلِ رو به سرما میروندتا بیداریبلکه کابوسی میا
[مای بارد مای بارد]
از خلسه خودم بیرون می آیم. عمود چند بودیم؟ نگاه میکنم. هنوز خیلی مانده. نفس هايم روز آخری به شماره افتاده. سرم درد میکند. پوستم سوخته. پاهايم تاول زده. کمرم درد میکند. پلک هايم با کندی باز و بسته می شوند. دماغم جواب اکسیژن درخواستی مغز را نمی‌دهد دهانم باز شده. سید یک بسته مکعبی آب می‌دهد. بخور آب بدنت کم شده» نه».
[هلبیکم زوار هلبی]
دوباره از سیاهی پشت پلک ها، چشمم به روشنایی روز سلام میکند. درد ها دارند ضریب میگیرند. گاهی حت
به دفتر استادم وارد می‌شوم با کنایه بعضا تکراری روبه‌رو می‌شوم که پیش ما نمی‌آیی و همیشه با دیگران انگار هستی. می‌توانم حدس بزنم این طعنه از کجا می‌آید از اینجا که چند روز پیش چند ساعتی را در دفتر استاد دیگرم گذرانده‌ام و بر سر کارهايمان کمی با هم اختلاط کرده بودیم. کاش می‌توانستم بی‌پرده حرف‌هايم را بزنم اما چه می‌شود کرد بهرحال نه دوست دارم حرمتی را بشکنم نه حوصله‌ای مانده برای زدن برخی حرف‌ها و نه سیستم حوصله و وقت شنیدن برخی حرفه
تو رفته ای و عده ای ناچیز می خندند جای تسلی دادنم یکریز می خندند
حالی برای گریه کردن نیست، این مردم حتی به اشک چشم هايم نیز می خندند
جای تاسف دارد اما هم وطن هايمحتی به سرمای تن پاییز می خندند
دلتنگی ام را شهر با این وسعتش افزوداینجا گروهی مصلحت آمیز می خندند
شَغاد‌ها شادند، این تکرار تاریخ است این نابرادرها اسف انگیز می خندند
خوارزمشاهی‌ ها فقط در فکر تسلیم‌ اند با دشمن خونی ما چنگیز می خندند
قاسم سلیمانی! عزیز ملت ایرانتو رفته ای و عده ای
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب