نتایج پست ها برای عبارت :

پسینی دلم یاد وطن کرد نمیدونم وطن کی یاد من کرد پدر بود

سلام
از اون اتفاق تا حالا سرم درد میکنهنميدونم چون شوکه شدم یا ترسیدم.نميدونم.بیشتر نگران برادرم بودمتا خودم فکر کنید اون یه کوچولو دیگه تو راه  داره
نميدونم 
برم بگم مامان بهم یه شوک یا بترسونتم تا از حالات خارج بشم.
یکي ازم پرسید چرا انقد درگیر یه خواستنی ، گفتم نميدونم یعنی واقعا نميدونم ها درگیر یه بازی ام که توش خیلی ضعیفم اما بازم دارم ادامه میدم این بازی مثل این میمونه که سوار یه گاری باشی و اون سوار بنز هرچی تلاش کنی بهش نمیرسی ، ولی باید به بازی ادامه بدم ولی نميدونم چرا! ولی میدونم همین ندونستن یعنی که خیلی خواستمو میخوام .
نميدونم دانشگگاه بخاطر نميدونم آزمون نميدونم چی چی تعطیل یعنی سه شنبه نوشته بود فقط تا ساعت دوازده الان چک کرده ام نوشته هم صبح و هم بعدازظهر !!!! آخ جووون دانشگاه تعطیل چقدر خوبه همه چیز !!!! همه چیز خوب نیست این تنها خبر خوبه امروز بود
از وقتی وبلاگ شروع کرد به پاک کردن پست‌هام راستش، انگیزه‌م برای نوشتن کم شد. برای اینجا نوشتن و درمیون گذاشتن با شمایی که شاید ندونم کي هستید. ولی خب، گاهی آدم یجایی یجوری، یچیزی رو باید بگه. الان نميدونم چی میخوام بگم. پُرم از حرف‌های مگو. حرف‌هایی که فقط وقتی علنی‌ش میکنم که پرده‌‌‌ای بین خودم و دنیا کشیدم و مطمئنم که هیچکس نیست بشنوه. نميدونم چقدر دیگه میتونم به این مگو و مکن‌ها ادامه بدم. نميدونم چقدر ظرفم جا داره. نميدونم تا کي میتون
نميدونم این رابطه ای که تازه با میم شروع شده درسته یانه
اما بشدت احتیاج دارم از نوع عاطفی!
همین که باشه حرف بزنیم
دردودل کنم برام کافیه
نميدونم درسته یاغلط!
فقط میدونم به همچین دوستی احتیاج دارم
کاش میشد دوست تازه پیدا کرد باهاش سینما رفت
رستوران کافه!نميدونم یه چی که حالمو خوب کنه!
دلم تنگه برا اون روزای خوب کاش میشد بازم اون حال خوب وروزای خوب برگرده
اصل باطل بودن تسلسل و نیاز مندی هرچیز به علت ابتدا باید تعریف درستی از این دو اصل ارایه شودباطل بودن تسلسل بدین معنس است: در قهقرای معلول ها افتادن و پیدا نکردن stop place . و دلیل باطل بودنش این است که اصل علت العلل در اینجا کمک میکند و به سیر قهقرایی پایان میدهد. چکن هرچیزی علتی دارد و معلول بدون علت نداریم.به stop place همان علت العلل میگویند .در الهیات و اخصوصا اثبات خداوند بی نهایت و بدون حد و حدود و واجب من جمیع جهات از این اصلول استفاده می سود. در و
اصل باطل بودن تسلسل و نیاز مندی هرچیز به علت ابتدا باید تعریف درستی از این دو اصل ارایه شودباطل بودن تسلسل بدین معنس است: در قهقرای معلول ها افتادن و پیدا نکردن stop place . و دلیل باطل بودنش این است که اصل علت العلل در اینجا کمک میکند و به سیر قهقرایی پایان میدهد. چکن هرچیزی علتی دارد و معلول بدون علت نداریم.به stop place همان علت العلل میگویند .در الهیات و اخصوصا اثبات خداوند بی نهایت و بدون حد و حدود و واجب من جمیع جهات از این اصلول استفاده می سود. در
نميدونم چرا از صبح که از خواب بیدار شدم یه جمله تو دهنمه:
ای عشق !
برای نجات جهان کفایت نمیکنی دیگر!
نميدونم مال کي بود.
گشتم.
رضا کاظمی
نميدونم از کجا این جمله اومده بود تو ذهنم شاید خوندن یه وب .
شاید دیدن یه جمله شبیه این.

خیلی سیاهه این مدلی .!
ولی سیاه هم رنگه دیگه!
 
از صبح که بیدار شدیم خبرای بد پشت  سر هم می رسن حتی اگه نری دنبالشون
نميدونم خدا چ جوری میخواد از خجالت مردم خاورمیانه در مياد 
خودش بخیر کنه ما دیگه ظرفیتمون پره
 
امروز به بیخودترین شکل ممکن گذشت قبول نکردن تو شهر خودمونم بیام نميدونم چی میشه منتظرم زودتر بیس و دوم بياد.
راستش نميدونم در مورد پاسپورت فضایی چیزی شنیدید یا نه اما این جزو لوازم یه فضانورده که مهر شده س و برای اینه که اگر فرد تو فضا سرگردان بشه یا احتمالا ادم فضاییا پيادش کنن اونو نشون یده البته که نميدونم همچین چیزی واقعا جواب بده یا نه :))
اگه ی چیز مهم در مورد ی نفر بدونینک میتونه رو زندگیش اثر بذارهولی هیچ کاری نتونه واسه درست شدنش انجام بدهدیگه کار از کار گذشته باشه.بهش میگین؟؟
عین خوره این دونستنه افتاده ب جونم.ولی گفتنش قرار نیس چیزی رو عوض کنه.کاش نمیدونستمکاش . نميدونم چیکار کنممیدونم اگه بهش بگم گننند زده میشه ب زندگیش.و مطمئنم کاری نمیتونه بکنه.فقط خودخودری میکنه. و این ک هر آن ممکنه خودش اینو بفهمه.با گفتن بهشم قرار نیس حاله من بهتر بشه .قرار نیس این نگ
آمون نظام مهندسی آخر دو هفته دیگه ست و شدیدا مشغول خوندن مطالب مونده ام.
دو سه ماهه کارو تعطیل کردم و داداشم (شریکم) حسابی خسته و شاکي شده و منتظره امتحان تموم شه جبران کنم!
دوست دارم بعد آزمون برم کربلا. مادرم تابه حالا اذن نداده برم. امسال دیگه میخوام یواشکي برم. نميدونم درسته یا نه
از طرفی کارت ملیم نميدونم کجاست. و نميدونم گذرنامه میشه گرفت با شناسنامه قدیمی یا نه؟ کاروان‌هایی که میخواستم باهاشون برم هم همه حرکتشون قبل امتحانمه. یه مقدار
 
سال هاماه هاو روزها گذشته.و همینطوری میگذره.نميدونم چند سالچند ماهیا چند روزِ دیگه باید بگذرهتا تو از خاطرِ من بگذری.نميدونم چند تا ادم دیگه
باید تو زندگیم بياد،تا با اومدنش قلب منو به درد بیاره و ياد تو رو برای من زنده کنه.ياد توياد فرصتی که بهت ندادمياد عشقی که .
 
 
عه
دیدی چی شد؟
دومین سالروز وبلاگ رسید و رد شد رفت و من بی ذوق نیومدم بنویسم که ای مخزن الاسرار تولدت مبارک
نميدونم تا کي برام بمونی 
نميدونم اصلا روزی میرسه که تو رو يادم بره
نميدونم حتی لازمه که بنویسم یا نه
ولی تو وبلاگ عزیزم! تو هیچ چیز به جهان اضافه نمیکنی :)) بار علمی و ادبیت صفره تو صرفا غرولند های منی 
ولی یه روزی که جهانیان به این نتیجه برسن که همه ول معطلن شاید یه بنی بشری بياد و این هجویات بی محتوا رو بخونه و بگه . نميدونم باید ببینیم
ساعت سه بود که گفتم نیم ساعت "سمفونی مردگان" بخونم و بخوابم. ولی تا ساعت چهاروپنجاه دقیقه سمفونی مردگان خوندم. فصل دومش جذاب بود. و با اینکه دوس داشتم کماکان بخونم ولی گفتم دیروقته و بسه.
 
دوس دارم از پیله‌م رها شم، ولی به این سادگی نیست، ولی به این مفتی نیست. عواملِ زيادی رو می‌طلبه که فعلاً خبری ازشون نیست. پای شرایط در میونه. تا شرایط خوب نشه نمیتونی به خودآگاه و ناخودآگاهت دست بزنی. متاسفانه پایِ این شرایطِ نا به سامان در میونه. 
هی میخوام
انگار زندگی های موازی دارم که کنار هم داره جلو میره!
میدونی انگار هر قسمت از زندگیم یه مبینا و یه داستانه!و یه زندگی جدا گانه داره
نميدونم حتی حالم خوبه یا نه
یا به قول رضا خودمو دوست دارم یا نه!
به شدت دلم واسه رفتن به ردلاین و یوزفول بودن تنگ شده!واسه اون بخش بامزه زندگیم!
خیلی دوره.خاطرهاشو همه چبش.
نميدونم نميدونم اصلا چمه!دیگه دارم کلافه میشم!
وقتی برمیگردم خوابگا میچسبم به تختم و میرم تو هپروت خودم!
حتی دیگه نميدونم که اونقدا واسه رفتنم
آزمون نظام مهندسی آخر دو هفته دیگه ست و شدیدا مشغول خوندن مطالب مونده ام.
دو سه ماهه کارو تعطیل کردم و داداشم (شریکم) حسابی خسته و شاکي شده و منتظره امتحان تموم شه جبران کنم!
دوست دارم بعد آزمون برم کربلا. مادرم تابه حالا اذن نداده برم. امسال دیگه میخوام یواشکي برم. نميدونم درسته یا نه
از طرفی کارت ملیم نميدونم کجاست. و نميدونم گذرنامه میشه گرفت با شناسنامه قدیمی یا نه؟ کاروان‌هایی که میخواستم باهاشون برم هم همه حرکتشون قبل امتحانمه. یه مقدار
چه دنیای کوچیک و عجیبیه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکي مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نميدونم حسم بهت چیه به تویی که تاحالا یه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری یه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که یه نقطه نظر مشترکم نداریم، نميدونم چرا دوستت دارم نميدونم چرا هربار میبخشمت نميدونم چجوری يادم
بسم الله الرحمن الرحیم
گویا باید خواه ناخواه، از بلاگفا دل بکنم و بیام اینجا.
نميدونم مطالب اون ور رو میارم این ور یا نه؟
نميدونم دوستان اون ور رو میارم این ور یا نه؟
به هر حال امیدوارم هر کاری می کنم تو راضی باشی! خدای دوست داشتنی گمگشته من!
حکم دل است، که مشکل استحکم دل است، که باختم همیشه استحکم دل است، که رفتن مشکل استحکم دل است، که صورتم خیس استحکم دل است، که دو دستم در هم استراست میگه هاحکم دل نبود ، انقدر نمیباختم.ارزششو داشت ولی؛دلم برای دلم میسوزه.نميدونم چجوری میتونم دست بکشم رو موهاش، دستاشو بگیرم، نازش کنم، دلمونميدونم چجوری
امشب یه حرکت گروهی عظیم رو که تیم براش  ۲۰ روز  زحمت کشیده بودو نابود کردم :((((((
و الان نميدونم چه کار باید بکنم 
حس قاتل بودن دارم قاتله یه نحزت 
نميدونم واقعن و فقط ناراحتم  بد ترش اونجاس که حتی تنبیه هم نمیشم و در عذاب وجدان خواهم سوخت 
باور میکنید شش ماه یه بار وارد یه بیماری جدید میشم؟!
اول سال کمر درد .قبلترش تومورهیپوفیز بعدش درمان میگرن و الان
بازم مسیرم خورد به مطب دکتر ن و یه حدس ترسناک!
نميدونم به خاطر اینه که نميدونم با پولام چیکار کنم؟ یا از بس موندم تو خونه فکر و خیال کردم پوسیده شدم
 
نميدونم چرا چند روزه این ساعت که میشه دلم میگیره با اینکه این روزا که میگذرن همه چی خوبه خداروشکر ولی این دلگرفتگی شبونه تا جایی پیش بره که کل انرژی رو که توی روز داشتمو بگیره ازم ولی اجازه نمیدم بهش و تلاشمو میکنم بهش غلبه کنم و تا حالا که موفق بودم خداروشکر 
این روزا بیشتر از قبل باهات حرف میزنم ولی کمتر صداتو میشنوم؛ نميدونم تو رو گم کردم یا خودمو و چقدر دلتنگتم.
يادمه قبلا یه متنی نوشتم که دلتنگی اینه که دلتنگ جایی و یا کسی باشی که نمیدو
 
We never t the timing right,
I shot him down and he did the same to me.
 
جملات زیبا رو دارم جمع آوری میکنم.
 
حقیقتش نميدونم چرا تا این چنین جمله هایی رو میبینم سریع مینویسم.
 
انگار یه چیزی گوشه ذهنمه، که حتی نميدونم چی هست و از کجا مياد.
 
ولی انگار یه تیکه هست توی زندگی من که هنوز دنبال اینم که اون قطعه، اون تیکه رو پیدا کنم و بذارم سر جاش.
نميدونم این سردردا .چی از جون من میخواد!
 امروزمو داره مختل میکنه بدکردااااار.
از صبح سه بار گلاب به روتون بالا آوردم .
دیگه نميدونم باید چه بذر گلی رو کله ام بکارم!
مسکنم که انگار اسمارتیزه .هیچ کاری به سرم نمیاره .!
هی میخوام فراموش کنم میام اینجا .!
آخرم هیچی .دکتر میگه سردرد عصبیه .
عمه ات عصبیه!.من خیللیییییم آروووووممم.هوااااار!
دارم میرم یه جایی که چندسال بود قهر بودم باهاش
امسالم نمیخواستم برم
توفیق اجباری شد
باید میرفتم
نميدونم چی میخوام بگم و چیکار دارم
ولی دل پری ازش دارم
نميدونم حالم خوبه یا بده
ولی نرمال نیست
من نباید تنها توی این راه میبودم
همش کنارم احساسش میکنم و‌ باهاش حرف میزنم
یعنی اونجا چی میشه؟
عطیه دیشب میگفت ده ساله دوستیم هنوز نميدونم کِی سرکار میذاری آدمو کِی مسخره میکنی کِی شوخیه کِی جدیه؛ انقدر طبیعی رفتار میکنی آدم گیج میشه.
میگه این اخلاقت کلافه میکنه ادمو 
نميدونم باید رو کدوم حرفهات حساب کنم به کدوم بخندم.
بعضی وقتها دلم میخواد با بعضی از آقایون هم صحبت بشم. 
مثلا اونایی که یه حسی بهشون دارم.
دوس دارم سراغمو بگیرن بهم پیام بدن هوامو داشته باشن
ولی نميدونم چرا وقتی واقعا این کارو میکنن هیچ حسی ندارم!
یعنی واقعا موفق شدم دلبسته و وابسته کسی نشم؟
نميدونم این خوبه یا بد!
نميدونم چرا
از تقریبا یه خورده مونده بود که اربعین برم تا الان هر تعطیلی ای پیش مياد و دور میشم از فضای دانشگاه دلتنگی میکنم :|
سرمم خلوت نیستا که بگم آی حوصله م سر میره و اینا
اتفاقا تا 1 بیدارم هرروز و تهشم میمونه کارام
ولی خب نميدونم چرا اینجوریم :/
دیگه نميدونم چی درسته و چی غلطه!
میگن اگه میخوای از عقایدت مطمئن بشی باید دست کم ده تا کتاب مخالف عقایدت بخونی،خوندم؟نميدونم.
فقط میدونم زندگی داره بهم سخت میگذره.کاشکي سر کار میرفتم.کاش دکتر بودم و صبح تا شب شیفت بودم.کاش همه اینا.
نميدونم خودم منظورم چیه.میدونم اگه دنبال درمانم نباشم تا آخر عمر این حس بد و که تو اوج شادی غمگینم می‌کنه باید مثل یک کوله خیلی سنگین رو دوشم بکشم.
شایدم اولین قدم همین باشه.
کوله ات رو زمین بزار!
هیچی نميدونم.
توی یه قطارم
از پنجره بیرونو نگاه میکنم
هوا تاریکه
همه چیز مدام عوض میشه
نميدونم چیکار باید کرد.
هر از چند گاهی یه حرفی ، یه نوشته ای یه جایی میبینم، يادم میفته که سوار قطارم اصلا.
کس دیگه ای راه میبرتش.
ریل یه ور دیگه میره.
کاش میفهمیدیم خدا چقدر دوسمون داره :)
خیلی دلم میخواد حرف بزنم ولی نميدونم از کدوم شروع کنم بگم . از بس هی نشد بیام، حجم زيادی حرف تو دلم مونده که نميدونم چطور بنویسمش. 
دلم یه حرف زدن عمیق میخواد خیلی عمییییییق ولی زبونم باز نمیشه سکوت پیشه کردم انگار. 
کاش بتونم زبونمو بگردونم حداقل فردا بیام تایپ کنم حرف بزنم. دلم گرفته :(
ی شب تو خوابگاه تا4 شب مریم حیدرزاده گوش میدادم زیر پتو با هنزفریامشب دوست داشتم علیرضا قربانی گوش بدمدوبیت شعری که از عصر رژه میرن تو سرمبخونه وباهاش زمزمه کنم.دوست داشتم یه معجون بود یه معجون عجیب بودچکارمیکرد؟خودمم نميدونممیخوردی بعد همه چیز ب طرز عجیبی خوب میشدخوب یعنی چی؟نميدونممنخخخ جالبه ؛ چه قشنگ میریزه پایین اشکام.
فردا دومین سالگرد آشناییم با بوداست.
نميدونم چرا انقدر حافظه ام خوبه
پریروز دانشگاه بودم دیدم خانومه روی دیوار نوشته ممنونم دوستت دارم منو ببخش .این سه تا جمله از یه کتاب بود اسم این سه تا جمله هم هواپونوپونو یه همچین چیزی بود.
ربطش رو به بودا و سالگرد گول خوردنم! نميدونم همین جوری نوشتم.
به غلط، جای خدمت میرسم» میگم تشریف میارم» و بعد سرزنش‎های بسیار بازم نميدونم چرا در اون لحظه این عبارت به زبونم مياد. دو سه بار اول که به اشتباهم لبخند زدم، بار چهارم تو پیامک به مسئول یه اداره نوشتم و آب شدم. و حالا به فروشنده کتابفروشی که پای ثابتشم گفتم الان تشریف میارم و حالا نميدونم با چه رویی پاشم برم اونجا.
اگه من رو بشناسید میدونید به چارچوب شکنی عادت دارم و باش کنار میام. اخیرا یکي از بزرگترین چارچوب های ذهنیمو شکستم و هنوز نميدونم باید چطور باش کنار بیام. یعنی هنوز جایگزین مناسبی براش پیدا نکردم. نميدونم رابطه تا کجا باید پیش بره و عمیقا دلم میخواد بفهمم تا کجا باید وفادار بود
حرفم نمياد /:
نميدونم از این که خوابم عمیق بود و صدای گوشیمو نشنیدم نارا حتی یا اینقد گرفتار و درگیر هستی که نتونستی بیایی به سایت سر بزنی
ولی هرچی که هست فقط و فقط از خدا میخوام تنت سالم، لبت خندون و عمرت طولانی باشه
به خدا من ادم بدی نیستم تو منو خوب میشناسی
:)بعد تو محبتمو کلمات قشنگمو پای هرکسی ریختم که بهش نیاز داشت.براشون وقت گذاشتم و کمکشون کردم.نگین.یه بخشی از وجودم بود که فقط پیشکش تو کردم.نميدونم کدوم بخش.نميدونم اسمش چیه.یه روزی میرسه که وارد یه رابطه ی دیگه میشی و چقدر میترسم از اون روز.بند بند وجودت مال منه.سهم منه.نه عروسک نیستی.آزادی و منم کاریت ندارم.اما میدونی.فقط یه مرد میتونه غیرت و ترسی که توی رگام می جوشه رو بفهمه!
  سلام خوبید ؟
  عجب زندگی شده نميدونم حکمت خدا چیه که تویه هر شری یه خیری قرار داده تویه هر غصه ی یه شادی قرار داده نميدونم بهتون چی بگم ؟یه اتفاق خوبی افتاد که پشت سرش یه اتفاق هم خوب بود هم بد ،این روزا حال و حوصله ندارم همش بی حسم بی جونم به شدت کاهش وزن داشتم و نميدونم چیکار کنم به حرف کي گوش کنم ؟دلم یا.تاحالا شده برا شمام اتفاق بدی بیوفته که داخلش شادی باشه ؟چیکار کردید اون موقعه به بدش فکرکردید یا خوبش ؟اگه خوبش پس با بخش بدش چیکار کردی
یه جاهایی از زندگی میمونی چیکار کنی
یه دلت میگه توجه و اون کار اشتباهه و بد داری میری تو قعر
یه دل اما میگه برو تو دلش! و فکر بد نکن قد یه ثانیه و ی لحظه
# دلم میخاد بریزم بیرون و همه چیو بگم به مامانم! اما همش نگرانم که نگرانم شه
و الکي هرس بخوره:(
نميدونم نميدونم چیکار کنم! از ی طرف چون شهر غریبم دوس ندارم غصه مو تو اینجا بخوره
صلاح به نظرتون گفتن درد و دلای شخصیتون به مادر هست یا نه؟
مزیت و معایبش چیه؟ کدوم بیشتر میچربه؟ 
 تو کل زندگیم هیچ چیزم دقیقا  برای خودم نیست .
هیچ چیز
حتی گاها احساس میکنم من خودمم برای خودم نیستم .
نميدونم در آینده یعنی روزی مياد که ببینم تمام من برای خودمه!!
نميدونم .
من تنها چیزی ک دلم میخواد اینه ک رها و ازاد باشم .
خودم برای خودم باشم . همین
نميدونم چرا الان دارم اینارو اینجا مینویسم.نميدونم چقدر میخوام اینجا بنویسم.میدونم حرکت انگشتای دستت رو کيبورد لپتاپ و شنیدن صدای دوست داشتنی دکمه هاش خیلی قشنگ تر از صفحه ی کوچولوی تاچ گوشیه.با اینکه نميدونم با کيبورد لپتاپم چطوری باید نیم فاصله بذارم و اذیتم بابتش. (باید برم گوگل کنم)اعتراف میکنم دلم برای اینجا تنگ شده.برای وبلاگ نوشتن و وبلاگ خوندن. تقریبا داره میشه یه سال که به جای وبلاگ تو کانال مینوسم. گاهی جای وبلاگ رو پر میکرد و گاه
اما نميدونم از کجا شروع کنم چی رو بگم چی رو نگم چطور بگم 
نميدونم میشه هنوزم بگم من دیوانه وار عاشقتم
میشه بازم بگم من هنوزم خوابتو میبینم و مجنون شدم رفته
میشه من بازم فرياد بزنم بگم که چقدر از این دنیای نامرد دلگیرم که هیچی از تو قسمت من نشد جز حسرت عشقی عظیم
میشه بگم تمام عمرمو حاضرم بدم ولی یک لحظه نگاهم دریای نگاهتو بنورده
میشه من هنوزم از تو بنویسم
کيمیای زندگی من
وقتی وارد دنیای یه زبان جدید میشم یه چیزی برام خیلی جذابه. اسم ها.
اسم هایی که هیچ پیش زمینه ای درموردشون ندارم. نميدونم قدیمی ان یا جدید. نميدونم محبوبن یا نه. نميدونم آیا قشر خاصی از جامعه بیشتر تمایل به انتخابشون برای بچه هاشون دارن یا نه. و همه ی این ندونستن ها بهم فرصت میده که فارغ از هرچیزی، به طنینی که توی گوشم میپیچه توجه کنم. بدون اینکه بدونم "متیو" نقش اسفندیار رو توی فارسی داره یا علیرضا، چیزی معادل مجیده یا شروین، دوسش دارم.  بدون ای
سلام
من نميدونم چرا خدا با من این کار را می کنه؟
مدت ها بود دلم میخواست ارتقا شغلی بگیرم. هم از نظر مالی نیاز دارم و هم دوست دارم دیگه از کارشناسی بیام بیرون.
الان بهم یه سمت ریاست پیشنهاد شده که اصلا به زمینه کاری و علاقه من ارتباطی نداره. یه چیزی شبیه تلفن چی و هم اینکه مجبور میشم برم جای کسی کار کنم که با من دوست صمیمی هست و من نمیخوام برم جای اون.
 
نميدونم خدا واقعا با من چکار میکنه؟
چرا اون چیزی که دوست دارم را بهم نمیده؟
 
 
صبح که مامان بیدارم کرد ، تو چند لحظه ای که بین بیدار شدن و نشدن بودم حس کردم چقدر به مادرم بیگانه‌م، حس کردم یه غریبه‌ست، یه زن میانسال با کمی اضافه وزن، صورت سفید، موهای قهوه‌ای و تک و توک سفید. اونقدر کابوس کوتاهی بود که سریع گفتم: بیدار شدم مامان جان. با تاکيد روی مامان جان‌. انگار که بخوام به اون چند لحظه‌ای که گذروندم ثابت کنم که اون مامان‌جانِ منه! همون زن میانسال با همه نقص ها، چروک های روی صورتش، گاهی اخم و بداخلاقی هاش زیبایی زندگی
نميدونم کجایی و در چه حال . چون اصلن مهم نبوده و نیست و نخواهد بود  برام  
ولی بعضی وقتا یه اتفاق هایی تو زندگیم می افته که نميدونم چرا فکر میکنم از دعاهای توئه!!!
 اما بعد میگم .:. خدایا مگه میشه ؟ باید خواسته دو طرفه باشه که جواب بده یا نه ؟ 
و بعد باز بخاطر نوع دعای خودم شک میکنم شک نه وحشت میکنم  
 
نه دلم میخواد بدونم !!!
نه دلم میخواد ندونم !!
فقط میترسم و از این حال سوالی خودم متنفرم 
اما فقط از خدا از ته ته ته دلم میخوام که دیگه دع
نميدونم چی بگم نميدونم چرا اومدم اینجا شاید چون خیلی کسی نیس که بخونه و خودمم همینو میخوام
اومدم که یه سری کلمه ها رو بچینم کنار هم تا شاید این حال عجیب بساطشو جمع کنه و بره.
دیدی یه وقتا هرکاری میکنی که یه برنامه جور شه نمیشه.
هر کاری میکنی حالت رو خوب کنی نمیشه.
سعی میکنی به همه چیز بی اهمیت باشی نمیشه.
چرا انقد همه چی نمیشه.
چی میشد اگه یه ذره"میشد".
خسته شدم راستش از خیلی چیزا.
از خیلی کسا.
خیلی این روزا بهم ریختم و دلیلش رو نميدونم.
   
  من فکر میکنم زنهایی که خیلی به خونه شون میرسند همه جای خونه رو تمیز میکنند و همه چیزو مرتب و منظم میکنند ؛ به خودشون هم میرسند رژ قرمز میزنند ؛ کدبانو گری میکنند شام نهار ب موقع اماده میکنند ؛ چارقاچ گری میکنند و.دو گروهند: یا خیلییی شادند یا خیلیییی غمگینپ.ن : من واقعا نميدونم این علاقه ی وافر ب زدن رژ قرمز تو این دو گروه از کجا مياد. نميدونم ؛ فقط عمل میکنم
مکالمه از اونجا شروع شد که پیام دادم و تولدشو تبریک گفتم.
دو روز پیش بود.
برام حرف زد , چیزای جالبی گفت.
گفت آدم بالاخره به یه جایی میرسه که میفهمه باید زندگی خودشو برداره و بچسبه بهش.
کار سختیه.
نميدونم چه طوری باید اینکارو بکنم.
آمادگیشو ندارم.
البته در جهتش تلاش کردم,آدمای اضافی زندگیمو به تدریج دارم کمتر میکنم.
این وبلاگم خودش یه روزنه ی فراره از دست آدمای اضافی که ناخودآگاه در روز درگیرشون میشم.
گف خودتو نجات بده و اهمیت خودتو فراموش
خب خونه اوکي شد فکر نمیکردم گیر بیاریم اما جاش خوبه اینقدر که خونه های مزخرف دیده بودیم نا امید شده بودیم.  فردا راه میفتیم سمت خونه دوباره چند روز دیگه میایم شمال با وسایلها. دلم برای مامان بابا هم تنگ میشه اما همینجوری هم مامانو چند وقته درست نمیبینم یا نميدونم اما اون جوری وابسته نیستم نميدونم چیز بدیه یا نه ولی فکر میکنم اینجوریم. البته ربطی به دوست داشتنشون نداره من واقعا دوسشون دارم فقط خیلی وقت انگار وابسته نیستم. شایدم باشمو الان مع
بـ ِنام ِحقّ ِمُطلق
 
معتمدی داره میخونه:
الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
 
ربطش؟ نميدونم
از چی قراره بنویسم؟ بازم نميدونم!
چرا برگشتم؟ اینم نميدونم .
فی الحال فرصت رو مناسب دونستم.
راستش، به وبلاگ آشنای دور و نزدیکي سر زدم بعد مدتها و خب دلم خواست که برگردم به روزای اوجم :)
وبلاگ قبلیم چی بود؟ حرفشم نزن :/
نه که روزای خوبی بوده باشه و بخوام که برگردم بهش. نه!
ولی دلم تنگ وبلاگ نوشتن بود . منی که از روزی که فهمیدم همچین ف
اقا الان مثل خر پشیمونم :( دلمم یخواد زار بزنم :( نميدونم چیکار کنم :( اصن نميدونم چرا همچین کاری کردم : دلم میخواد الان برم ادیتش بزنم :( ولی الان ادیت زدنش چه فایده؟ چرا همه ی این کارارو کردم؟ :(((( الان فقط دلم میخواد نميدونم نمییییدونممم :( واقعا نميدونم چیکار کننننننم :( کاش بیای
 
یک خواب تو در تو بود ینی خواب تو خواب بود, تو خواب دومیه داشتم خوابشو میدیدم , ولی مامانم اومد بالا سرم از خواب بلند شدم و داشتم بهش فکر میکردم. خواب نبود داشتم بهش فکر
اینطور نیست که من خیلی خمار اینترنت باشم و استخون‌درد گرفته باشم از نبودنش. فقط نميدونم با زندگیم چیکار کنم. نميدونم بعد یه روز طولانی که از دانشگا برمیگردم چطور خستگیمو در کنم. چطور با مامانم اینا تماس تصویری بگیرم. چطور جزوه و ویس دانلود کنم. چطور گوگل کنم که چرا سرامیکای کف اتاقمون بلند شدن و صدا میدن. 
و به طور کلی، بیشتر نگرانم که قراره چی بشه. قراره اینطوری بمونه؟
نميدونم چم شده حالت تهوع دارم و سرمم درد میکنه. چیزیم نخوردم جز نهار که قرمه سبزی بود. جات حسابی خالی. ولی الان نميدونم این سردردو چیکار کنم. هوس فرنی کردم درستش میکنم شاید از گشنگی حالم اینجوری شده :/ 
عصری اینترنتم خراب شد. مال همراه اول نميدونم چرا هی من میخواستم سرچ کنم مطالبو هی نمیشد الانم گوگل باز نمیشه نميدونم چرا شاید باید با ف ی ل ت ر شکن برم :/ خلاصه که اصلا تمرکز ندارم دیگه برای کتاب خوندن. بیرونم رفتیم چه بارونی مياد. رفتیم مها رفت دا
نميدونم مدتی بعد که میخونم اینو چه حسی دارم
نميدونم بخشیدم یا نه
بی رحم شدم منم؟
یا ولش کردم
خودمو کشیدم بیرون
یا غرق شدم
ولی بدون اذیت شدی.بدون تموم شدی.انرژی نموند.رفیق نبوود.و فقط گفت عجب
آدمایی که چیزی ندارن برای از دست دادن خطرناک ترین موجوداتن. آدمایی که اعتقاد و چارچوب و اخلاق ندارن. بدم مياد از امر و نهی‌ ولی نزدیک نشو تحقیر میشی خورد میشی.مبخواست کنترل کنه و کرد ولی باید تموم نشده تا بیشتر حل نشدی
نميدونم اشکال از کجاست اینکه نميدونم باید چیکار کنم
روزبروز داره اخلاقم بدتر میشه
روزبروز دارم داغون تر میشم
چرا آخه
وقتی نمیتونم از زبونم درست استفاده کنم
باید چیکار کرد
هیچ کس به حرف من توجهی نمیکنه
مدام اعصابم خورد تر میشه
انگار نمیتونم از زبون خودم درست استفاده کنم
حالم بده
خیلی بد
 
خیلی دلم میخواد همه چیو بزنم کنا ودوباره کنکور بدم!
اما هم حال روحیم هنوز داغونه
هم هزینه کردم برا این 3ترم
هم پول ندارم کتاب بخرم ویه جورایی از خانوادم میترسم!
حسرت پزشکي به دلم موند.
گرچه ژنتیک پزشکي هم میشه خوند با رشتم !
نميدونم شاید از سال بعد کنار دختر خالم که میره نهم بخونم هرسال کتاباشو!
دلم میخواد قایمکي بخونم بدون اینکه کسی بفهمه!
نميدونم چی میشه!
 
پ ن :کاش دوستی بود بشه باهاش حرف زد.قدم زد ویه دل سیر از دلتنگیات گفت.
سلام
من این روزها رو مدی هستم که چیزی خوشحالم نمی کنه، یا بهتره بگم خیلی سخت خوشحال میشم.
الان یه پیام دریافت کردم از همون دوستی که گل را دریافت کرده بود. گفت که مسافرت بوده و خودش دریافت نکرده. همکارارش در شرکت دریافت کردن و عکس گل را براش فرستادن.
حتی نپرسیدم کجایی. فقط گفتم مسافرت خوبی داشته باشید. همین.
 
دیگه از اون روزهای کنجکاوی من گذشته. هر جایی باشه. داخل یا خارج. دیگه برای من خیلی چیزها مهم نیستند.
 
من الان باید خوشحال باشم ولی نیستم. ف
بـ ِنام ِحقّ ِمُطلق
 
معتمدی داره میخونه:
الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
 
ربطش؟ نميدونم
از چی قراره بنویسم؟ بازم نميدونم!
چرا برگشتم؟ اینم نميدونم .
فی الحال فرصت رو مناسب دونستم.
راستش، به وبلاگ آشنای دور و نزدیکي سر زدم بعد مدتها و خب دلم خواست که برگردم به روزای اوجم :)
وبلاگ قبلیم چی بود؟ حرفشم نزن :/
نه که روزای خوبی بوده باشه و بخوام که برگردم بهش. نه!
ولی دلم تنگ وبلاگ نوشتن بود . منی که از روزی که فهمیدم همچین ف
بعضی آدمها هستند که دوست دارم با تمام وجود بزنم توی دهنشون. بیشترشون هم اطرافیان هستند. شاید مشکل روانی دارم نميدونم! اما هرچی که هست حس هام خیلی قوی هستش. اینقدر قوی که نميدونم کي منفجر بشه.
خدا خدش کمک کنه که بتونم از ایران خارج بشم
خواب بودم ، توی خواب دیدم اینترنت وصل شده ! بیدار شدم دیدم وبلاگ ها در دسترسن فقط ( از ظهر وبلاگ ها هم غیر قابل دسترس بودن ! ) حوصله ندارم ، شام هم نپختم ، نميدونم چی بپزم اصلا . دیروز رفتم خرید تا عمق وجودم یخ کرد :/ شلوار تو کرکيم رو نميدونم کجا گذاشتم ، به همین خاطر دلم نمیخواد جمعه برم خونه بابای دامادک . توالت شون توی حیاطه آدم یخ میزنه . خونه شون هم به ۳ ناحیه کویری ( اتاق مامانش ) ، معتدل رو به سرد ( هال ) و قطبی ( اون یکي هال ) تقسیم شده آدم ترک میخ
باز افتادم توی مخمصه ی ترس و دلهره!
میون یه عالمه کار که نميدونم چجوری باید اونا رو با هم و با خودم تنظیم کنم! چقدر مدیریت سخته!
اونم وقتی که پای آدمای قلدر وسطه!
شرایط از حالا خیلی سخت میشه یعنی بنظر مياد که سخت میشه اونم با انتخابی که کردم!
انتخابی که نميدونم درست بود یا نه! از پسش بر میام یا نه!
کاش میتونستم صدای خدا رو بشنوم که بهم دلگرمی میده:
" یک قدم با تو تمام گام های مانده اش با من."
ادامه مطلب
توی دفترم نوشته بودم یه مقاله از والتر بنیامین زبان ترجمه. فکر کنم طبق معمول اشتباه شنیدم سرچ کردم مقاله هایی از بنیامینو پیدا کردم. کلی ذوق کردم از اینجا میتونین دانلود کنین. من نميدونم چجورین چون هنوز خودم نخوندم نميدونم ترجمه های دیگه ای هست یا نه البته مقاله ی اثر هنری در عصر مکانیکي رو خوندم. ولی باقی رو نه.  گفتم شاید تو هم مثل من سر ذوق بیای با دیدن این مقاله های بنیامین. دوست دارم بیشتر ازش بخونم. دلم براش تنگ شده بود. شایدم تو خونده با
دیر بیدار شدم. خیلی دیر بیدار شدم و الانم دارم از خستگی و زور خواب میمیرم. نميدونم چیکارش کنم لعنتیو. کلی کارم مونده نمیخوام کتاب بیشتر از این طول بکشه ولی خواب الودگی همه تمرکزمو گرفته. کلی کتاب هست که نخوندم کلی مقاله کلی عکس هست که ندیدم کلی کار هست که انجامشون ندادمو اونوقت باید الان درگیر این باشم بیدار بمونم. مزخرفه. خیلی مزخرفه. زمان داره از دست میره. کاش خوب می شدم. نميدونم چیکار کنم. نه. من خودمو بیدار نگه میدارم. شاید باید یه قهوه ی غلی
اومدم دکتر فکر کردم فقط پانسمان قراره بکنن. بستریم کردن برم اتاق عمل نميدونم چیکار کنن میبینی گرفتاری شدماااا. نميدونم چی بشه یه ذره می ترسم. که قراره حالا چی بشه. کاش کتاب اورده بودم با خودم حوصله ام سر نمیرفت. به دستم سرم زده خیلی خوب نمیتونم بنویسم. فقط بدون حالم خوبه اینا میگن خوب نیست ظاهرا اگه نمونم جاش میمونه. امممم حالا چی میشه. عجب داستان مزخرفی شد. از این حال متنفرم. 
خیلی وقت بود که سعی کرده بودم و البته موفق شده بودم که زود عصبانی نشم .
تمرین کرده بودم که بتونم صبور باشم .
امروز دوباره یهو در لحظه ی اول زدم به سیم آخر و این یعنی رسیدم به پله اول دوباره؟؟
امیدوارم چنین نباشه .
عصبانی که میشم تمرکزم کمترمیشه و این برام تو سال کنکور سمه .
امروز انقدری که بارون شدید بود دلم نیومد به مامان بگم بره برام یه خط بگیره .
امیدوارم برادرم از رفتار تند امروزم ناراحت نشده باشه .
هرچند اطرافیان اخلاق گند منو میشناسن
خب ساعت پنج و ده دقیقه ی عصره و من تقریبا حاضر نشستم تا زمان بگذره و من برم دم دانشگاه مها جوری که زود نرسم. خیلی خیلی استرس دارم و نميدونم این چه مرضیه که من دچارشمو دست از سرم بر نمیداره :( استرس برای کلاس زبان در حالی که من هم تکالیفمو انجام دادم هم کانورسیشنو حفظ کردم و هم درسی که قراره بده رو خوندم :/ یعنی فولم نميدونم واسه جواب دادن واسه جلوی جمع بودنه نميدونم چرا استرس دارم. ته دلم خالی میشه هی یهو قلبمم تند میزنه. حالا پرانول عصرمم میخورم
سر کلاس دینی "ناباوری" رو خوندم "ناباروری" و به احترامم کل کلاس پنج دقیقه ایستاده کف زدن :))))) خلاصه که عفت و پاکدامنیم باز هم بر باد رفت :))
"معاد" رو خوندم "مواد" و "هوی و هوس" رو خوندم "hooy و هوس". "عزیر نبی" رو خوندم "عزیزِ نبی" و در حالیکه داشتم خودمو کنترل می کردم از خنده تشنج نکنم ری ری بی شعور هی دم گوشم میگفت "جیگرِ نبی" :)) 
همه اینا توی یه پاراگراف رخ داد و من نمی فهمم قیافه م چه شکلیه که معلما میگن من بخونم از رو متنا؟ شبیه گوینده های رادیو ام؟ :|
+ ب
وقتی بهم پیامک میده میترسم.نميدونم چه حرف تلخ دیگه ای داره.وقتی می خوام ببینمش میترسم.چون نميدونم میخواد سر چه موضوعی جدیت نشون بده و وقتی برگردم خونه اعصابم خراب باشه و فکرم درگیر.سرموضوعاتی مثه اینکه چرا همچین حرفی زدم چرا اون حرفو زدم،چرا خودم بودم!!حتی میترسم معمولی ترین حرفامو بهش بگم.چون واکنشش همیشه تلخ بوده، مگر اینکه به سودش باشه.و من نميدونم این مرموز بودن چه سودی برای اون داشته وقتی برای من همش ضرر بوده.مالی،احساسی و معنوی!
اگر ب
خودمو سپردم به باد یعنی بدون چرخش خاسی جهت صاف رو انتخاب کردم مث بقیهی زندگیم نميدونم شهامت چرخش ندارم یا به باده زندگی اعتماد دارم نميدونم ولی میدونم دارم میرینمم به یه چیزی میدونم نمیتونم به حس ششمم اعتماد کنم از ترفی اگه به اون اعتمتد نکنم اینکه توی مردم چی میگزره رو با چی باید در بیارم؟؟خلاصه که حس ششمم رفته عقب نشسته و میگه ریدی مشتیییییی یکم صب کن تا ببینی هیج جامو نمیتونی بخوری وقتی یه چی میگم گوش کن
از پنجشنبه تا حالا بی حال هستم !!! فقط عرق میکنم و میلرزم !!! امروز رفتم شرکت یه ساعت بیشتر اونجا نبودم و برگشتم چرا؟ حالم خوب نبود رفتم دکتر !!! بهم گفت سرما نخوردی مشکل صفرا پیدا کردی ؟ نميدونم شاید بخاطر عادت غذاهایی که دارم صبحونه ناهار نمیخورم !!! بجاش تلافی شو موقع شام حسابی میخورم و موقع غذا هم حسابی مایعات میخورم و یه نوشابه خور قهرا هستم !!!! نميدونم شاید !!!
دوباره حالم داره خوب میشه. میفتم رو غلطک و کار میکنم. میدونم تهران برم کار میکنم ولی هفته ی دیگه که بر میگردیمو دیگه نميدونم چی بشه یعنی کار که میکنم اما اولش شاید زياد خوب نباشه چون دوباره استرس کلاس زبانو این جور داستاناست. وااای هوا خیلی سرده همه دستو پام یخن. 
طبق معمول این مدت چند خط بالا رو نوشتمو ول کردم. نميدونم چم میشه یهو. بیخیال. ساعت پنج حرکت اتوبوسمون بود پنجو نیم حرکت کرد الانم یه ساعت یه جا وایساده. :/ دو ساعت دیگه فکر کنم حدودا را
نميدونم امروز رو تبریک بگم یا تسلیت، تعریفی که از دانشجو تو کتابا و فیما هست با چیزی که الان خودمون هستیم خیلی فرق داره ، نميدونم چرا اون ادم شاد و جویای علم رو نمی بینم که استادش بهش انگیزه میده ، یه مشت ادم دور هم جمع کردن که از ناامیدی و اینده پوچ می نالند،
بگذریم.،
روز دانشجو رو به همه عزیزان تبریک میگم❤️ به امید آینده ای بهتر
با ما همراه باشید.
دیارم داره بارون مياد.
سگ همسایه واق واق میکرد شنیده بودم که سگ واق واق کنه زله مياد و به عزیزجان گفتم امشب زله مياد .
یکي بهم گفت از مرگ نمیترسی امشب ؟
گفتم نه گفت زیر این همه خاک باز نمیترسی؟ گفتم ادم مرده هیچ حسی نداره هیچی متوجه نمیشه
گیر کردم تو پایان نامه ام درست نمیشه نميدونم باید چطوری درس کنم
مدتیه درگیر فصل سه بودم که استاد جان هنوز رضایت ندادن  و مدتی هم هست درگیر فصل ۴ که این فصل هم به مشکل برخوردم و نميدونم چطوری درستش کنم .
سرد
.هیچی. چحوری به این همه پوچی و سطحی بودن رسیدم. ب ی جایی که کاش همونقدری ک همه میگن باهوش و خوب بودم. نیستم. هیچکس هیچی‌ نمیدونه از من. اینکه چقدر از خودم بدم  مياد. چقد از کلاسمون بدم مياد. هرروز میرم اونجا ولی اتفاقایی ک میوفته اصلا برام مهم نیستن و اصلا يادم هم نمیمونن. همه چی خیلی پیش پا افتادس و من هیچوقت نمیتونم خودم باشم.نميدونم. چرا امسال زودتر تموم نمیشه؟ اصلا مهم نیس چی قبول شم. فقط میخوام تموم شه. نميدونم شایدم ی روزی دلم تنگ شه واسه
 توی عکس یه آخر هفته ی دو نفره دیده میشد، دوتا خرمالو، دوتا موز، دوتا خوشه انگور ، دوتا کروسان، شش تا شکلات، چهار تا بیسکوییت، دوتا لیوان چای، یه کاسه تخمه و چندشاخه گل رز که زینت داده بود به این آخرهفته.
دلم خواست، این حال خوش دو نفره بودن رو دلم خواست. 
یارم کجایی؟ کجا قراره ببینمت؟ با یه اتفاقِ جالب باهات روبرو میشم و منو یه دختر عاقل میبینی که عاشقش میشی یا قراره با کله شقی هام منو ببینی و عاشق همینی که هستم بشی؟ کسی قراره بهت معرفیم کنه؟ ب
1. نه اندازه ی یه دیقه بیشتر بودنِ شب یلدا، بیشتر. بیشتر از همیشه یه چیزی گم شده انگار. هرچی میگردم نیست. نميدونم چیه. همه اینجان. دارن خوش می گذرونن. مگه همینو نمیخواستم؟ پس چرا بغض دارم؟ 
2. سپی به زور همه لاکامو ازم گرفت :| ای خب زهرمار. 8 تااااااااا. بذارم برم خونشون، از حلقومش میکشم بیرون ^________^ 
3. حالم بده. بدنم باز کهیر زده، دلم خیلی زياد درد میکنه، از وقتی رسیدم خونه هم لرزش پاهام تموم نشده، نفسم از یه جایی بعد که نميدونم کجاست بند مياد، غصه
پشت میز دونفره‌ی کنار ستون، بین دود خفه کننده‌ی سیگار کافه، بعد از حرف‌هایی که گفتنش برام سخت بود ولی حرف دلم بود. در جواب سوالش که پس به ع شیرینی بدیم؟ در حالی که نیمی از لبخندم توی دلم و نصفش روی صورتم نقش بسته بود گفتم آره.
حرفایی که میخواستم و زده بودم ولی یه جمله ته دلم موند. که؛ با این که نميدونم چرا و چقدر و تا کجا ولی الان و توی حال استمراری 6ام آذر دلم میخواد دوست داشته باشم. که نميدونم چرا ولی دلم خواسته برای یکي گارد‌ام و کنار بذارم
 
همه میگن چرا بچه رو امسال فرستادی کلاس اول یکسال دیرتر میفرستادی من میگم خوب کلاس اول رو دوبار بگذرونه  بهتره تا پیش دبستانی رو دوبار بگذرونه. نگرانم ولی کاری از دستم برنمياد . الان که فکرشو میکنم میگم با خودم من بخاطر اینکه از کلاسهای گفتاردرمانی و کاردرمانی میخواستم نجات پیدا کنم بچه رو فرستادم کلاس اول چون واقعا از این کلاسها خسته شده بودم گفتاردرمانی که فقط جمله میداد میگفت بچه حفظ کنه کاردرمانی خوب بود ولی .
نميدونم کارم درست بود یا
فیلم ذهن زیبارو دیدم دوباره. چون نت خرابه و نمیشه چیزی دانلود کرد. درسته یسری چیزاش مطابق با واقعیت نیست ولی خب من از نش خوشم مياد و یجورایی اون بخش از توهم زدنشو هرچند خیلی کمتر احساس میکنم درک میکنم. حس مزخرف بعدشو. تفکرات بقیه راجع بهت رو. تنهاییتو. و درک نشدن از جانب اطرافیانتو. بیخیال. چطور میتونم کار نکنم؟ جز این کارا چی دارم. زندگی من همینهاست. بدون اینها هیچی نیستم و وجود داشتنم بی مورده. و نميدونم چرا میخوام زندگی کنم. با تموم تجربه های
سلام
راستش نميدونم آزمون رو چطور دادم هر چی تلاش کردم نتونستم وارد سایت بشم 
بابا گفته اگه ۳۰ درصد پیشرفت کنی میفرستمت بری کيش  
ولی اخه ترازم ۳۰ درصد افزایش پیدا کنه ینی بشه ۷۵۰۰ و خب این خیلیههههه
فکر نکنم بشه
اخه شیمی و زیستمو گند زدم:/
یه چیز بگم
نميدونم چرا غ داره اینجوری میکنه چرا داره س زو درگیر یه رابطه عشقی میکنه میدونه س خیلی بی جنبس و مامانش خیلی گیره نمیفهمم چرا داره اینجوری میکنه 
حالم از روابط دوست پسر دختری و اینا بهم میخورههه
یک وقتایی واقعا کم میارمم.ازهمه طرفف برام میباره همه چیییززز
دیگه به معنای واقعی دارم جرمیرم.
ازهمه طرف داره برام میباااارههنميدونمواقعااا نميدونمم تاااکي قراره این وضع زندگی ادامه 
پیداکنههه.اون ازرفتارهای خانوادم.اون از نبودنم و دلخوری های نرگس
ازون طرفم بهونه گیری های همه وووووووووو
همشون ب سادگی حل میشه اما ادماش،نميدونم نمیخوان یا نمیشه یا نمیتونن
چجوری هست رو واققععاا نیمدونم اما هرچی که هست نمیشهههرچی تلاش میکنم تا 
پیرو پست قبل نه، قبل تر که گفتم تلگرام کامپیوترم رفع فیلتر شده باید بگم که هنوز تو فکرش بودم که آخه تو کامپیوترم چیکارکردم که اینجوری شده!
تا اینکه دیروز داداشم بهم گفت نت خونه اش خیلی سرعتش پایین آمده:/
الان به ذهنم رسید برم رو گوشیم تلگرام اصلی بریزم ببینم وصل میشه یا نه که با شکست مواجه شدم!
ایندفعه رفتم تلگرام X نصب کردم دیدم که بعلللله از فیلتر خبری نیست:)
نميدونم تا کي طول میکشه ولی فعلا حالشو میبرم البته اینکه نميدونم باید چه استفاده ای
یه جا بود نوشته بود از تنهاییات لذت ببر
بد ندون تنها بودنو!
نوشته بود تنهایی باعث میشه ک بیشتر واسه دل خودمون وقت بزاریم
بیشتر تو حس و حال و علایقمون پیش بریم و 
خلاصه تو یه کلمه چرا فکر میکنید حتما باید تو لحظه هاتون با این و اون باشید! شاید کمی خلوت کردن بهتر هم باشه حتی
و چرا ياد نمیگیرین از تنهایی لذت ببرینن
 
نميدونم نميدونم این انتخاب من میخواد بشه یا اجبار از وضعیت کنونی
اما حرفاش منو برد تو فکر
حس میکنم خیلی وقته وقت نزاشتم واسه خودم
گاهی وقتا به خودم میگم خجالت نمیکشی بعد از رفتنش میخندی؟ شرمت نمياد داری خوش میگذرونی؟»
نميدونم. هیچی نميدونم
من خجالت میکشم خوشحال باشم وقتی هنوز میبینم در خانواده م کسی از ياد داداش منفک نشده. 
من دلم میخواد خوشحال باشم که خانواده م بجای نبودن داداش دلشون به خنده های من خوش شه.
اما؛ نمیتونم. 
من نهایت 6 ساعت میتونم ممتد بگم و بخندم و در جمع باشم. امتحان کردم ک میگم. 
واقعا احساس می کنم بند بند وجودم از کش دادن این زندگی خسته س. 
خسته تر از
من باید خیلی کار کنم چون خیلی ضعف دارم باید بیشتر بخونم، دنبالش برم. میترسم. میترسم از پسش بر نیام با این همه نقص چجوری برم دانشگاه اون از مریضیم که یروز اینوریم یه روز اونوری . اون از گوشم که شنیدن باهاش مکافات داره. اون از حرف زدن و معاشرت کردنم و چیزای دیگه. نميدونم چی بشه اما من دلم میخواد انجامش بدم نهایتش این میشه که انصراف میدم دیگه. ولی الان دلم میخواد بخونم نه برای کنکور که برای خودم. خودم دوست دارم که بخونمو بدونم. پس هرچی شد اگه بخوام
نميدونم دقیقا چند وقته که چیزی ننوشتم فقط دوتا خاطره دارم يادمه جمعه عصر قرار بود با حسین دوستم بریم بیرون که من پیام دادم گفتم خیلی خوابم مياد باشه بعدا میریم و امروز صبح از ساجده پرسیدم چند شنبه هست گفت دوشنبه
شبها یه چند ساعتی بیدار میشدم ولی الا واقعا گیجم دیشب فکر میکردم یک شنبه هست دیشب یعنی ساعت یک امروز صبح ولی ساجده گفت دوشنبه، تقویمم نگاه کردم دوشنبه بود
واقعا نميدونم چند ساعت خوابیدم هنوز خوابم مياد
 
رفتم حموم اومدم دیدم اینترنتا قطعه باز. البته وبلاگ تو بلاگ چون تازه تاسیسه باز نمیشد. نميدونم باز میشه یا نه. تو این فاصله دوستم بهم پیام داد با فلان اپ وصله. گفتم نمیخوام. حوصله ندارم. وقتی یه چیز رو ازم بگیرم سعی میکنم دیگه به اون چیز نیاز نداشته باشم. نميدونم هدفشون چیه؟ میخوان رذالتشون رو يادآوری کنن؟ رذالتشون فرّاره و هرچندوقت یه بار باید مرور شه؟
ترجیحم اینه فعلا کپه مرگمو بذارم. چون نمیتونم به طور دائم بمیرم.
 
آخرش نميدونم قبولم یا نه.
ولی آقایه که مصاحبه میکرد آخر گفتش که یک توصیه بهت بکنم ، اگه معلم شدی یا نشدی ، سعی کن اطلاعاتت رو در همه زمینه ها از جمله ی بالا ببر . 
 
میگفت اخلاقت به عنوان یک معلم خیلی خوبه  و عالی هستی ولی اطلاعاتت خیر.
 
خیلی روی این زمینه گیر داد و اینکه چرا اسم تشکلهای دانش آموزی رو بلد نیستم ، اینطوری آخه نشنیده بودم و کلا اون موقع بهت زده بودم و البته جوابای بد ولی صادقانه رو دادم و دروغ نگفتم .
مصاحبه مذهبی خیلی عالی بود
نميدونم اگه جای جودی ابوت بودم و تو بابالنگ دراز،کدوم حرفهای نگفتمُ واست نامه می کردم ؟؟
مینشستم پشت میز  قلم و کاغذ برمیداشتمُ چی مینوشتم ؟؟ از اتفاقات اینروزا ، از دلتنگی   و بیخبری اینروزا از دوستام ، ازخودم و استرس هام واسه امتحان ،ازامتحان که دادم  یا از دو امتحان  بعدی و روز ای مهم و حیاتی واسه خودم یا  نه ، فقط از دلبری پاییزی که داره تموم میشه و فکر میکنم بهش اینروزا بی توجه شدم ،مینوشتم؟!
نميدونم  همه اینها را مینوشتم یا نه ،ولی مط
پرسیده بود میدونی ده سال دیگه کجایی؟ گفته بودم نميدونم. گفته بود چه محافظه کار که در جواب خیلی سوالا فقط میگی نميدونم. گفته بودم خب واقعا نميدونم. گفته بود خب لااقل بگو دو سال دیگه دوس داری کجا باشی؟ گفته بودم نميدونم. گفته بود خسته نشدی انقد گفتی نميدونم؟ گفتم خب واقعا نميدونم دیگه. گفته بودم خب میخوای اصلا بدونی چرا دیگه نميدونم؟ گفت آره بگو. گفته بودم خب داستانش طولانیه ولی تو همینو بدون که از اولش این شکلی نبودم. من از بچگی رویاپرداز ترین
سلام
من تازه ازدواج کردم، پدر و مادرم جدا شدن و مادرم مجبور به کار کردن بود و تو سختی بودم، مادرم همیشه به دور از لطافت و نگی، سخت تو خونه و بیرون کار کرده، منم کمکش کردم و فقط و فقط تلاش کردم تا دانشگاه دولتی درس بخونم، یه برادر کوچیک داشتم و کلا با فامیل هم سالی یک بار رابطه داشتم.
خلاصه کنم.؛
از نظر ظاهری خوبم اما به شدت مردونه ام. اصلا عشوه و ناز کردن بلد نیستم. اصلا نميدونم چیکار کنم یه کم نه تر بشم. خیلی سرچ میکنم خیلی مطلب میخونم اما
سلامسرکار بدلیل حقوق کم دیگه نمیرم
کارم شده پخش یه سری لواشک و آلوچه
وضع مالی عجیب دغدغه ام شده و نميدونم چیکارکنم
بین دوراهی مهاجرت به تهران و یا ماندن در رفسنجان مانده ام
کاش توی زمین و زندگیمون گاهی یه کلیدهایی داشتیم که میتونستیم با فشار دادنشون از گزینه کمک استفاده کنیم و راه درست و غلط رو تشخیص بدیم
امروز نميدونم چرا حال غریبی داشتم
بااینکه کنار خانوادم بودم و امروز حتی محمدرضا دوستمم دیدم باز حالم یه جوری بود
انگار کنارشونم ولی دل ت
دانلود آهنگ سینا درخشنده پرنده
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * پرنده * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , سینا درخشنده باشید.
دانلود آهنگ سینا درخشنده به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کيفیت (کيفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Sina Derakhshande called Parandeh Man With online playback , text and the best quality in mediac
متن اهنگ سینا درخشنده به نام پرنده
وای از دست آدما چه بی رحمن بگو چرا شکسته بی تو قایقم چرا نمیکنی نگامزخمیه بال و پرم از توام خسته ترم غریبم .خدا ی
خب من یه ذره خوابیدم تا ظهر. :/ تازه میخوام کتاب جدیدو شروع کنم. کتاب تاریخ فلسفه جلد پنج ، نوشتهٔ فردریک کاپلستون ، ترجمهٔ امیر جلال الدین اعلم ، نشر علمی فرهنگی. هر دفعه که یکي از این کتابهارو میخوام شروع کنم میترسم ازش. نميدونم به خاطر تعداد صفحات زيادشه یا ترس از نفهمیدنش هست. اما هرچی هست شروع میکنم. امیدوارم بفهمم و يادم بمونه و درست بخونم. کتاب قبلی رو حالا بعدا دوباره میخونم. اما اینا خب ترسناک تره. برم که با ترسم روبه‌رو بشم. هبز منتظرم
توی عکس یه آخر هفته ی دو نفره دیده میشد، دوتا خرمالو، دوتا موز، دوتا خوشه انگور، دوتا کروسان، چهارتا بیسکوییت، سس تا شکلات، دوتا لیوان چای و چند شاخه گل رز که زینت داده بود به آخر هفته شون. 
دلم خواست، این حال خوشِ دو نفره رو دلم خواست.
یارم کجایی؟ قراره با یه اتفاق جالب همدیگه رو ببینیم و منو یه دختر عاقل ببینی یا اینکه قراره منو با کله شقی هام ببینی و عاشق همینی که هستم بشی؟ 
کسی قراره بهت معرفیم کنه؟ با دیدن کدوم عکسم دلتو بهم میبازی؟ 
نمید
نميدونم چرا هر چی دیروز نوشتم پاک شده!!؟؟
‌توی اتوبوس نشستم ودارم مقاله ی اسپکتروسکوپی میخونم بلکه تا برسم خونه برم تحلیلشو بنویسم این هفته خیلی استرسم کنترل شده تر بود شاید به خاطر خوردن دوباره دارو ها نميدونم من فقط میخوام این دوره مزخرف امتحانا تموم بشهخواهرم حالش زودتر خوب بشه دوباره همه چیز رو روال خودش بیفته.
برای سمینار بیوانفورماتیک خیلی سطحی آماده ام و آرزو میکنم ضایع نشم همین .
خیلی وقته که دیگه خونه امن اخرم وبلاگ نیس
این عادت از سرم افتاده تا همه چیو دی اکتیو کنم و خودمو پشت صفحه سرد "انتشار مطلب جدید"پنهون کنم و دنبال ارامش یا ی راه حل بگردم
نميدونم از بزرگتر شدنمه یا از بی حوصله تر شدنمه
ولی هرچی هست بدک نیس چون دیگه دردای قدیمی اذیتم نمیکنم و حس خاصی از محیط اطرافم نمیگیرم هرچند برای بقیه عجیبه رفتارام ولی نميدونم چی شد اینطوری شدم
مثه این میمونه که یقه لباسم خیلی بلند باشه و من سرم تو یقه م باشه نه چیزیو میبینم
ازینکه نميدونم ته قضیه زندگی چی میشه تا یکم انگیزه بگیرم یا کلا ناامید شم ، اعصابم بهم میریزه
اینکه برای( هیچی ) تلاش میکنم ، مسخرست ، اینکه دیگه هیچ چیزی نمیتونه انرژی  و اُمید بهم بده
اینکه نميدونم . !
خیلی سخته کلا ، حس میکنم مزخرف ترین سالای زندگیم که بهترین سالای زندگیم قرار بود باشن گند شدن ، یا گند زده شد بهشون ، خیلی خستم ، دلم گرفته عمیقا ، از خودم و خدا و قسمت.!
اینکه کجای کارو اشتباه رفتم و قسمتم شده این.! دلم دیگه نمیخواد روز و ماه
.من دارم ناپدید میشم. دارم عقلمو از دست میدم. دارم ذوب میشم. دارم از بین میرم. میدونم. من . من دیگه نميدونم چجوری باید قوی باشم. چجوری باید تصور خوبی ک بقیه دارن ازمو حفظ کنم. تلاشم بی فایدس. من جسمم اینجاس اما روحم جای دیگه ایه یه جایی ک خودمم نميدونم کجاس.ی وقتایی ب اتفاقایی ک هرروز میوفته فک میکنم و unreal unreal unreal. توقعتو از ادما بیار پایین. از خودت. بیار پایین توقعتو. ول کن. ب درگ که هیچی پرفکت نیست. خب نیست. اگه پرفکت بود همه چی شاید بی معناتر میشد.
 _عاقا یکي بياد به من آموزش بده چطور میشه مرغ (زرشک پلو با مرغ) پخت !!://
نه اینکه نتونم بپزم ولی نميدونم چرا بی مزه میشه همیشهههههه
_یه اکواریوم دیگه به خونه اضافه کردم(از این ماهی کوچولو  موچولوهاخریدم )اونقده خوشگلن (نمیشه عکس گرفت تصویر خودم داخل شیشه  اکواریوم می افته )
علت علاقم به ماهیا رو هم نميدونم. روزی نیم ساعت میشینم روبروی ماهیا و نگاشون می کنم :))
_ تلفظ اسمارتیز چقد سخته :(
اسمارتیس 
ازمارتیز
اسمارتیسم 
چند روز پیش ابروم رفت،نمی تون
نميدونم چمه دستم به کارام نمیره یه فکرم مثل چی تو ذهنم الارم میده و میگه همه کارات بیهودست زندگیتم بیهودست و هیچی اتفاق نمیفته. منتظر هیچی نباش. دلم میخواد بخوابم و دیگه هیچوقت بیدار نشم. شاید یه بخشی از ذهنم میگه مثل بقیه باش زمانو از دست بده پیر شو بی هیچ هدفی بی هیچ تلاشی و در اخرم بمیر :( شاید فیلم ببینم. شاید درست بشه شاید هنوز امیدی باشه شاید فقط نباید جا بزنم. شاید امروزو باید بیهوده بگذرونم. نميدونم بیخیال. یه فیلم میبینم. هرچی بود.  فقط
مالی سویینی زنی نابینا و خوشبخت بود.بله درست شنیدید،نابینا و خوشبخت.او به همراه همسرش فرانک زندگی خوب و زیبایی داشتن.مالی از طریق لامسه میتوانست اشیا رو ببینه و فرانک این مهارت رو به او آموخته بود.روزی فرانک تصمیم میگیره با کمک دکتر راس،دکتری که همسرش بهش خیانت کرده،چشمان مالی رو عمل کنه تا قدرت بینایی مالی برگرده.دکتر راس و فرانک درمورد عمل با هم م میکنن و در نتیجه دکتر راس تصمیم به انجام این عمل سخت میگیره.اما مالی حس خوبی به این عمل ن
نميدونم چندبار این جمله رو گفتم که" از پاییز بدم مياد" ولی واقعابدم مياد
روزایی ک ابری میشه حالم بد میشه. خورشید ک نیست دلم میگیره. يادمه از دوم راهنمایی هرسال پاییز که میشد حالم بد میشد. شاید تو بعضی ازین سالا میشد اسمشو بذارم افسردگی فصلی.
الان دوباره حالم خوب نیست. مخصوصا این چند روز ک نرفتم دانشگاه و سرگرمی قشنگم ک نگاه کردن حرکات آدمای تو خیابون از شیشه ی اتوبوسه رو نداشتم
حالم خوب نیست اما نه ب اندازه پارسال و خب این خودش خوبه!
نمیتونم د
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب