نتایج پست ها برای عبارت :

پویان بعدم میدی بالا موهتوبادتات

امروز با اینکه تعطیل بود ولی روز باحالی بود.
صبح که خانوم استاد مورد علاقه مو دیدم
بعدم رفتم حموم بعدم خابیدم.
به همین سادگی
بعدم رفتم مث خر فکر کردم و مث خر تو گل موندم.
بچه ها هیچوقت زیاد فکر نکنید که به روز من بیفتید.
هیچوقت
لعنت به
امروز تا وقتی چیز بیاد دنبالم پشت درخت قایم شدم تا ملت نگن این دختر اسکله رو نیگا روز تعطیل داره میره مدرسه :| بعدم که به ری ری هندزفریمو نشون دادم و محافظشو. سرمو برد انقد که جیغ زد خاک تو سرت چقد قشنگه :/ بعدم که فاجعه ای که نباید رخ میداد رخ داد و بدبخت شدم :| رفتم یه دونه ساندویچ گننننده خریدم. نیلی بهم میگه چرا ناهارتو الان میخوری؟ اخی الهی بمیرم گشنته؟ منم گفتم نه گلم این ناهارم نیست این قبل ناهارمه. افزون بر ریختن کرک های سوییشرتش کرک های ب
تا حالا شده به کسی بگی دلتنگشی و جوابی نگیری؟
تا حالا برات پیش اومده بهش بگی دوستش داری و همه کار بکنی تا بفهمه ولی اهمیتی نده؟
یا خیلی جدی از احساساتت باهاش حرف بزنی اون فقط بخنده و بعدم حرفایی بزنه که اصلا ربطی به بحثتون نداره؟
یا به قول معروف خودشو بزنه به کوچه علی چپ؟
نمیدونم تاحالا تجربه کردین یا نه؟
ولی اگه تجربه نکردین امیدوارم هیچ وقت تجربه نکنین،خیلی حس بدیه.
میدونی خیلی حس بدیه جلوش بال بال بزنی و ببینه داری جون ميدي و هیچ کاری نکن
میم سرپرستاره اورژانسمونه.یه خانمه 40 ساله خوش رو خوش برخورد و به روزبرخلاف همه سرپرستارا که بداخلاق و مجردن این همیشه خوش اخلاق بود انقدر که یه روز داشتیم حساب میکردیم گفتم همه سرپرستارامون مجرد جز میم که بعد گفتن نه بابا میم هم مجرده.یه روز پا پیش شدم گفتم چرا شوهر نکردی تو هم مثل من بابات نذاشت؟.خندید و گفت یه روز برات تعریف میکنم.یه روز بالاخره گیرش انداختم و گفتم بگو
بالاخره یا روز برام تعریف کرد.گفت تازه درسشو تموم کرده بود و اوم
در حد فجیعی دوس دارم سیگار بکشم :/ ولی مامانم خونه س :// و آخرین باری که کشیدم رفتارای خشنی از خودش بروز داد :/ البته زیادم جدی نشد که خیلی داد و بیداد کنه ولی خب نمی‌دونم .شاید یکم غیر طبیعی رفتار کردم:/ و مخفی کاری نکردم و اینا :/ به هر حال از پریروز همه ش تو ذهنمه و یه وسوسه ی کلافه کننده ای شده :// حتی دیشب تو خواب داشتم سیگار می‌کشیدم :///من نمی‌دونم کاغذ و گیاه خشک شده چه بلایی میخواد سر آدم بیاره :/بعدم چه اصراریه آدم خوشگل و سالم اصلا بره زیر خا
یه چیزی رو فهمیدم حدود چند روز پیش از اون موقع حالم بده دیروز به حدی رسید که تو دسشویی شرکت 2 بار بالا آوردم 1 بار هم توی خونه بالا آوردم
بعدم یکم زودتر از شرکت رفتم خونه  تو اسنپ بودم یه تاکسی سبز خدا خدا میکردم حالم دوباره بد نشه تا برسم خونه حداقل چند دیقه مونده بود برسیم که فهمیدم دوباره آب دهنم تندتند جمع میشه، خیلی خیلی سال بود بالا نیاورده بودم و حالتاشو یادم رفته بود!
تو ترافیک بودیم تو اتوبان! به راننده گفتم من حالم داره بهم می
امروز پیام‌داد دهنت سرویسسسس فلانقد پول گوشی دادم 
وبهش گفتم ب منچه خودت جوگیر شدی گفتی گوشی بگیرم؟ 
منم گفتم فلان مدلا خوبن وقیمتشونم مناسبه ن اینکه بری شیائومی
مدل بالا بگیری 
بعد گف رز سفید و قرمز گرفته بودم واسش،بردمش جیگرکی،بعدم
رستوران و کلی دور زدیم حالش بهتر شد ولی بازم تو خودش بود
خاک برسر خرم ک نفمیده بودم ک منو دوس داره واقعا
بعدم ب من گف هی الوچه بندری ب حرفات گوش دادم همشو عمل
کردم 
گفتم افرین راضیم ازت میگه فقط ده میلیون امرو
گیم سایت پويان مختاری
گیم ها یا همان بازی های یی نیز در وب سایت رسمی پويان مختاری آمده است که در زیر به صورت خلاصه به معرفی آنها می پردازیم.
بازی پر طرفدار پوکر در این سایت یعنی سایت پويان مختاری و نیلی افشار آمده است در ابتدا باید گفت سایت تخصص اصلی اش در راستای دیگری است و این بازی ها صرفا برای فان و لذت بردن افراد است و نباید با سایت های تخصصی پوکر مقایسه کرد صد البته که من به عنوان یک ژورنالیست نمی توانم مانند یک ریپورت
یه بینهاایت، حرف نگفته وجود داره، نه اینکه حرف باشنا ، نه، حرف نیستن .آخه اگه حرف بودن، که میشد گفتشون، مشکل اینجاست که تو کلمه نمیگنجه.اینقد هست که اگه بخوام بفهمونمش به کس دیگه، انگاری باید مغز خودم و اونو از جمجمه دربیارم، اون وقت مغز خودمو بذارم تو کاسه ی سرش ، بعدم اگه مغزم کنترل داشت چه خوب میشد، میزدم جلو و اونایی که میخواستم ببینه رو ميديد، بعدم بساط خون پاشیِ مغزو عصبمو برمیداشتم و میرفتم پی کارم . آخ.دوس دارم برم. اونقدر دور بشم از
سلام.
خوب این روزهای سخت کاری داره کم کم میگذره، وجودهمکار بسیار مفید فایده بوده ولی دهن دوتامون سرویس من باید4هزار امضا بزنم بلکه بیشتر اون باید توی بایگانی این پنج هزار برگه کمک کنه، انصافا خوب کمک میکنه، ودخترآروم و بی حاشیه بوده دراین سه روز اگر تریون به یک خاله زنک تبدیلش نکنه.که میکنه.
امروز دو مورد داشتیم که بنده ترکش خوردم اون منو انداخته جلو خودش داره کیف میکنه منم بهش گفتم به من مربوط نیست دنیا رو روی سرت خراب میکنم.اگر این قضایا اد
این پسرها یسری هاشون که مجرد موندن
اون دسته ای که محبوب شدن و درامد دارن
خیلی کسکش شدن
خیلی 
دختر باز شدن
این مشاور کنکورا
اینایی که تو قلم چی و این کسشرا درس میدن
خیلی هاشون جزو همین دستن
دیشب هم اتاقیم پیام داد همینطور الکی چون میخارید به یه از همین استاداش
یارو معلوم بود خودشو جر میده که دخترا بهش توجه کنن.
دوستم میگفت خونوادش همه خارجن و خودش هم خیلی پولداره . یبار هم یکی از دخترا رو برده بوده خونه شون وای دختره گفته کاری نکردیم :/
حالا یارو
محمد مهدی پويان کولر گازی
محمد مهدی پويان در زمینه کاری کولر گازی. 
محمد مهدی پويان 
محمدمهدی پويان مهندس سیالات و تهویه فارغ‌التحصیل از دانشگاه امیر کبیر و متولد 74 صادره از تهران در محله نارمک تهران که در سال 94 توانست با مجموعه سرماسیستم شروع به همکاری کند. سرماسیستم به دو بخش فروشگاه سرماسیستم و بخش دوم شرکت آذین سرویس تقسیم میشود  که پويان مدیریت فروشگاه و مدیر خدمات آذین سرویس را بر عهده  دارد. 
همکاران سرماسیستم 
تانیا پریشب اومد خونمون. انقدر حرفای شیرین میزنه، از پلیس بازی گرفته تا دکتر بازی رو یاد گرفته و کلی شعر خوشگل میخونه. مثل یه توپ دارم قلقلیه. انقدر حرف جدید یاد گرفته که فکرشو نمیکردم. میگم کیک دوست داری؟ میگه کیک تولد؟ اره. صورتی خوبه ابی چیه. بعدم کبریت رو فوت میکنه شعر تولد میخونه. میگه خمیر دندون تنده دهنم میسوزه خوب نیست. بعدم میخواست خونمون بخوابه که مامانش اینا گولش زدن رفت. خلاصه که عاشقشم :****
امروزم امتحان بانک خوب بود. دو تا امتحان ف
بیمارستان که بودم بچه ها یه روز‌همگی اومدن ملاقاتم، یعنی بخش و گذاشته بودن رو‌سرشونا.هر چی ام‌تذکر‌ میدادم که بابا نصف این بیمارستان منو میشناسن و یه کم آبروداری کنید اصلا حالیشون نمیشد.
چند بارم پرستار اومد تذکر داد ولی دقیقه ساکت میشدن و دوباره شروع میکردن:/ تا اینکه یهو یه دکتر اومد تو اتاق :|دکتر خودم نبود ،تا حالام ندیده بودمش ، اومد و کلی هم احوالپرسی کرد ، معلوم بود منو میشناسه، چون حال عمو رو ازم پرسید ، منم گفتم من باید حالشونو از
صاحبخونه بعد از ۱۰ روز تشریف اورده باز.
خیلی ادم مهربونیه اما تمام هم و غمش اینه که هم خونه من گیاه خواره!
به قول پسر به ادبیا خوب به یه ورم که گیاه خواره.به درک که گیاه خواره
روزی که من اومدم اینجا وارد هال که شدم تمام مشامم پر شد از بوی ابگوشتی که با ده کیلو دمبه چرب پخته شدهخوب خونه ای که هالش پنجره نداره همین میشه دیگه.
حالا من دیروز قورمه سبزی پختم.
صاحبخونه اومده یه پنکه روشن کرده.درو چار تاق باز کرده.یه شمع گنده معطر روشن کرده گذ
#عسگری ب معنی بی دانه و #عقیم هست!و خیلی خاموش دارنبا رواج این کلمه میگنامام زمانی در کار نیس❗️
بعدم توی الفبای عرب اصلا "گ"نداریم!
پس #غلطه.
لطفا یکم بیشتر دقت کنیم
و ولادت امام حسن #عسکری (علیه السلام) رو تبریک عرض میکنم خدمتتون✌️
#عسگری ب معنی بی دانه و #عقیم هست!و خیلی خاموش دارنبا رواج این کلمه میگنامام زمانی در کار نیس❗️
بعدم توی الفبای عرب اصلا "گ"نداریم!
پس #غلطه.
لطفا یکم بیشتر دقت کنیم
و ولادت امام حسن #عسکری (علیه السلام) رو تبریک عرض میکنم خدمتتون✌️
سلام
چقدددد این روزا بدن
الان اصلا امید به زندگی ندارم
با مون ک درحالت باهم حرف نزنینیم
با بعضی های دیگ اعصابم ازشون خورده چون بسیار خود کیس پندارن
بعدم مشکل خودمم
هرکی به یه نون و نوایی رسیده ب جز من
واقعا
چرا هیشکی منو دوس نداره؟!
خو یکیم بیاد منو دوس داشته باشه
لابد با خودش گفته چرا این دختره اینقد احمقه!
من چرا اون لحظه آخری اون کارو کردم آخه
بعد راستی 
خدایا . میشه معجزه شد؟!
نمیشه نه؟!
آخه چی میشه؟!
چی میشه بشه؟
ناموسا من دیگه نمیکشم
سخته خیلیییم سخته
بعدم اینکه دلم برات تنگ شده هم خاک تو سرت کنن :|
چی باعث شد صبح جمعه مث اسکلا خوشحال و شاد و خندان و گوگولی و مگولی و بی غرولند ساعت 5 بلند شم؟ نمیدونم! ولی از بس خوشحال و شاد و خندان و گوگولی و مگولی و بی غرولند بودم که یه ساعت دیگه هم خوابیدم :) بعدم پا شدم وسایلامو حاضر کردم و رفتم کتابخونه :) 
تایم ناهار رفتم خیر سرم دو لقمه کوفت کنم. بعد یه پسره زل زده بود بهم :/ واقعا واقعا زل زده بود و اصلا نمیدونم چرا اون جوری ترسناک نگاه میکرد؟ اخه از اون قیافه های بد نداشت از اون قیافه های مثبت و دکتر مهند
۱. رفتیم با مامی اینا خرید بعدم شامو بیرون زدیم که خیلیم چسبید [پیتزا مخصوص پنجره ای هات] + مامان نشدم 
۲. فمیدم شوی لباس Rihanna ترده خوشال شدم به اینجا رسیده کلا دوسش دارم
۳. انار کوچولوی ترش + تمشک ترش [این ویار ی حامله که ترش و ایناس میگن بچه دختره یا پسر؟:-؟]
از جمله دوست داشتنی ترین مکالمه هام در حال حاضر اون قسمت از Big Bang Theory هست که Sheldon می گه من داشتم زندگیمو می کردم. شما منو ویروسی کردید با به فکر بودنم، حمایت کردنم، ، دچار احساس شدم. حالا وضعم اینه. اون موقع ها خوشحال تر بودم، بعدم می گه البته اون موقع ها احساس نداشتم، پس کی می دونه؟
-چیه خانومی خیلی خسته شدی-نه بابا پاهام داغون شد تو این کفشا ،کفشا رو تو یه دستم گرفتم با یه دستمم دامنم گرفته بودم که زیر پام نرهداشتم از پله ها میرفتم بالا که کامران بغلم کردجیغ ارومی زدم و گفتم-بذارم زمین دیوونههیچی نگفت و من و روتختم گذاشت-مرسی-قابل تو خانوم گل و نداشتبعدم رفت بیرون بلند شدم لباسمم و در بیارم ولی هرکاری کردم نتونستم زیپشو باز کنم اخرم محبور شدم کامران و صدا کنم-کامرااااااااااااااااانبعد چند دقیقه اومد-چیه؟-ببین این زیپ
دختره سی و شش سالشه،
استاد دانشگاه همچین دانشگاه بزرگ و موفق توی دنیا شده،
حرف میزنی باهاش ذوب میشی توی شخصیت و معرفت و هوش و شعورش،
 
بعد گرگ زاده (جدی) سی و شش سالشه، با یک سانتی متر ش میاذ هر روز اینجا رو میخونه بعدم میگه من نمیخونمت.
یعنی توی سی و شش هفت سالگی هنوز نمیفهمه نباید مثل یه ادم باشخصیت ظاهر بشه.
خاک تو سرت و خاک تو سر مشابهاتت.
امروز عید غدیر هست همه به هم تبریک میگن منم تبریک میگم دل آدم باید عیدانه و شاد باشه
ام آر آی کمر آقا پسر گرفتم از دو مهره در سال نودوپنج رسید به چهار مهره انحراف
یک مادر مستاصل
بابا هم که شورشو دراورده ماشینی که بهش امانت دادم شش ساله باهاش مسافرکشی میکنه و دیگه کم مونده اجزاش از هم باز بشه بدون اینکه بهم بگه داده به انگل خانواده باهاش رفته میانه عروسی بعدم همینطور پیامک عوارضی میاد عوارضی فلان رو رد کرده بهش زنگ زدم میگم همه بدبختیات مال من
 
یه سفر فوری و اجباری به تهران برام پیش اومده در حالیکه اکثریت خانواده بیخبر از اومدنم به تهرانن.
از دیروز که رفتم سر خاک و بعدم بدو بدو کنان رفتم خرید و امروز رفتم بانک و پول ریختم حساب بقیه !
 بعدم سر راهم یه بنده خدایی دیدم که بهم با عجز و ناله گفت بهش پول بدم که چند تا بچه قد و نیم قد داره و خودشم گشنه شه و منم  اونموقع واقعا پولی نداشتم بهش بدم و با همین  کمبود وقتی که دارم بهش گفتم تا کی اینجایی ؟ اونم گفت فعلا هستم شاید تا دو. ( اون آدم شاید
رخنه کرد!
بالاخره فشارای بیرون خونه به دانشکده هم رخنه کرد!
امروز ادما به معنای واقعی کلمه غمگین بودن و غم زده!
مدت هاست حال خوب شایان رو ندیدم!یا لبخندای پويان که مدت هاست ب رمق شده!
آرمینی که خنده هاشم حرصی شده!
یا مهدی که از عصبانیت راه میره!
مهرزادی که چشمای نگرانی داره.
یا ماهرخی که دیگه شلوغ و پر سر و صدا نیست
مینویی که گریه میکنه!
مرضیه ای که حرصی بجای درس خونون توییتر رو بالا پایین میکنه!
سحری که مدت هاست تو دیواره
آریایی که فقد میخواد از
وای خدا کانادا پر مرد تنهاست!
پر!
 
یعنی اگه به اینها بگی ببین من ازدواج کردم و سه تا بچه دارم و خوشبختم، بازم میگن میشه حالا یه رابطه شروع کنیم؟
شاید طلاق بگیری؟!
 
با اینکه میشه با خوابید ولی مردها خیلی احساس تنهایی مطلق دارن.
 
مطلق.
 
بعدم که ریجکتشون میکنی داغون و نابود میشن.
سلام علیکم
خوب حال این بنده حقیر را جویا باشید بنده خوبم 
درگیری عین همیشه کارو کار و تریون که عین همیشه رد داده، البته با وجود همکارم دیگه کلا طرفم نمیاد ولی درعوض وقتی همکار جدید نیست یاخونه ام دیوانم میکنه،امروزم که مهندسی رفتم سرکار حدود ساعت ۹ونیم بود رسیدم، تریون همکار و یکی ازبچها ساعتی اونجا بودن بعدم تریون رفت ختم و دیگه هم نیومد، همکار جدیدم آی حرص خورد ازدستش که چرا این اینجوری وکم کاره و. خداروشکر که همکار جدیدم داره اینو میشن
علیرضا،
 
تو اگه واقعنی داری وبلاگ منو میخونی،
باید بدونی که من حرفم اینه: مهاجرت آسون نیست.
 
برای تو که میخوای زندگی و همه چیت رو بفروشی و بیای، راه برگشتی نیست.
 
اگه بیای اینجا و شکست بخوری یا اینجا بهت نسازه چی؟!
 
بعدم من هیچی از زندگی تو نمیدونم پسر.
 
چطور میتونم کمکت کنم؟!!
شما شاید ندونید ولی من رابطه به شدت حسنه ای با پیشنویس کردن نوشته هام دارم :) اوپس! واقعا حس رقت انگیز بودن دارم یک وقتایی!
جدا من عاشق یک به بعدم! یه تلفیقی از منطق و جنون و شادی و رنج و امیدواری و نااميدي احساس میکنم که جالبه. 
و اینکه از درجه سنسیتیو بودنم کاسته شده و این خوبه! چون میتونم رو کارم متمرکز شم.
همین دیگه. نوشتنم نمیاد.
هیچ وقت تو زندگیم فک نمیکردم یه روزی پختن برنج سخت ترین مرحله اشپزیم میشه.
پلوپزم با برق اینجا کار نمیکنهشایدم به خاطر اداپتور امپرش پایینه
دیدم همش خام میمونه.
صبح برنج رو خیس کردم و رفتم دانشگاه
شب اومدم دیدم بوی موندگی اشپزخونه رو برداشتهچشم صاحبخونه روشن.
بعدم اول گذاشتم رو گاز ابش جوش اومد بعد گذاشتمش توی پلوپز
و چنین شد که این بار جای برنج خام شفته پلوی ما اماده شد
پسره کلا یه لیسانس گرفته،
ازم پرسید ادرس وبلاگت چیه.
 
گفتم والا مخفی و خنگولیه و دوست ندارم کسی بدونه ادرسش چیه.
 
گفت اوکی! پس بذار مخفی بمونه 
و به دوستیمون ادامه دادیم.
 
گرگ زاده با 4 تا فوق لیسانس،
 
اومد گیر داد که ادرس وبلاگتو بده بده بده
 
سه ماه اصرار کرد با اون سه سانتی متریش.
 
الانم سالهاست مثل این کفتارا از صبح تا شب میشینه اینجارو میخونه بعدم میگه نمیخونم.
 
خاک تو سر ترسوت کنن بدبخت.
 
 
یا حکیم
حکمت کارهای خدا خیلی بزرگ تر از فهم منن اکثر اوقات( احتمالا همیشه!)؛ اینکه دم پایانی هیئتی رو بعد سال ها بالا و پایین و با وجود تعداد زیادی شاعر زبردست در نهایت کسی بگه که اصلا شعر گفتن بلد نیست و تا حالا شاید یک صفحه هم شعر نگفته باشه؛ مسئول مداحی هیئت کسی باشه که خودش نمیتونه مداحی کنه؛ یکی توی هیئت مدرسه ای که سالهای دانش آموزیش مدام در حال دکور زدن اونجا بوده و تعلق خاطر داره بهش، نتونه برای دکور زدن کمکی بکنه ، به جاش یه طوری که خود
زنگ زدن از موسسه گفتن بیا ی ترم بالاتر بشین ، نتیجه ای پیگیر بودن میشه این ، شیت نگهبانی یکمش مونده شیت آنالیز خیلیش ، فردا باید جفتش تموم شده ، بعد برم کد بزنم ، بعدش خواب بعدم فرستادن عکسای مشتریا بعدش فرستادن عکسا برای استادم و ادیت چندتا از عکسای قدیمی . شدم بعد یک هفته ، معلوم نیست تو وجودم چی میگذره . نتیجه ی استرس هم میشه این وضع گند 
سلام
امروز خیلی حالم بد بود
رفتم زیارت شهدا و امامزاده
بعدم هیات داخل امامزاده.
خیلی خوب بود.فاطمیه انگار شروع شده برام
راحت گریه کردم راحت اشک هامو پاک کردم راحت یادت کردم
بابت حس و حال بدت نمیدونم چی بگم ولی یادمه قبلا بااین حرفم اروم میشی 
ان الله معنا
 
میدونم دارم اشتباه میکنم. میدونم اخرش فقط خودم ضربه می بینم. میدونم چند ماه دیگه دوباره میام اینجا چس‌ ناله میکنم. میدونم احساس پیدا میکنم و بعدم دلمو میشه و مثل سگ پشیمون میشم. میدونم دارم به خودم اسیب میزنم.
ولی لعنتی، حواسمو خیلی خوب پرت میکنه. این حواس پرتی ارزشش رو داره. حداقل فعلا.
هر حرفی بخوای بزنی 90 درصدش تکراریه و فقط 10 درصدش حرفای جدیده، مردم هم بیشتر همون 90 درصد رو می‌بینن بعدم با خودشون می‌گن چه حرفای تکراری و به درد نخوری، این هم انگیزه نوشتن رو از بین می‌بره. ولی حتی زدن حرفای 100 درصد خالص هم فایده‌ای نداره مثل برگزار کردن یه گالری نقاشی فوق‌العاده تو یه سرویس بهداشتی می‌مونه. بد هم نیست، مردم با آرامش خاطر نقاشی‌هات رو تماشا می‌کنن.  
الان یعنی نیم ساعت برم عقب بعد اونم دو ساعت، پس ساعت تازه شده 11 اونجا. تازه باشگاهش تموم شده تا برگرده دوش بگیره و بعدم خسته و کوفته. کی حرف بزنیم پس؟
+ وارد چیزی شدم که اصلا فکرشم نمی کردم. امیدوارم شیرینیش همیشه باقی بمونه. 
کار این روزام شده در نظر گرفتن اختلافات زمانی مکانی! میشه این اختلاف از بین بره؟!
++ آخر هفته بعد بالاخره میرم کویر. امیدوارم فوبیام اذیتم نکنه! (کاش اونم بود.)
امروز به استاد بانک اطلاعاتی گفتم پروژه‌تون ترم قبل سخت بود؛ گفتش شما سر امتحان اشتباهات منو میگی، بعد با این استعدادت میگی امتحان سخت بود؟ تعجب میکنم :) 
بعدم اخر سر گفت دختر خوب و دانشجوی خوبی هستی :) 
اصلا کیف کردم، البته اینم بگم که با این اوصاف تصور میکنم اون روزی که کفت یه سریا که تو این کلاسم داریم من برگشونو میبینم میدونم درست نوشتن، منظورش به من بود، البته مطمئن نیستما. اما خب همین هم ما را بس :)
اصلا من احمق من خل،
 
همین که پسرای دور و بر من که اینجا رو میخونن، دیگه با عکس عوض کردن توی پروفایل و میدونم نوشته گذاشتن و درست کردن ریش و سیبیل عجیب غریب و گذاشتن عکسش توی پروفایلشون دلبری نمیکنن و سنگین و رنگین سر جاشون نشستن برای من کافیه. همین که یارو نمینویسه: you really are my ecstasy
 
بعدم زیرش اسم پسر خواننده نمیذاره (که معنیش میشه: من همجنسگرا هستم)، برای من کافیه :)
 
:)
 
 
قبل‌تر توی قسمت عمیق استخر، وقت کرال رفتن، اونجا که هی کله‌تو میچرخونی و نفس میگیری و می‌چرخونی و یه منحنی میزنی توی آب و خودتو توی آب جلو می‌کشی، یاد نشدن‌ها می‌افتادم. اینکه ردخور نداره، همونطور که تا الان نشده و منو تبدیل به یه آدم خشمگین و ضعیف کرده، از این به بعدم.
اما آخرین بار، جای اینکه سرمو کنم زیر آب و گریه کنم، بدنمو با زور توی آب جلو میکشیدم، و هر بار میگفتم، من به رویام میرسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. می‌رسم. و آبو پس میزدم. حا
بیمارستان که بودم روز دوم سوم که دیگه حالم سرجاش اومده بود بابا گوشی هوشمندمو واسم آورد که به مامان زنگ بزنم.
پرسیدم بهشون نگفتید چی شده؟
گفت نه میخواستم وقتی بفهمه که خودت بتونی باهاش حرف بزنی.از راه دور بیخود نگران میشد.
ساعتی نبود که بتونم زنگ بزنم بهش ولی رفتم تو اسکایپم که ببینم تو این مدت اصلا زنگ زده یا  نه.دیدم یه بار زنگ زده، فرداییشم پیام داده و کلی توش منو مورد لطف قرار داده :/// بعدم هیچی :|
نمی دونم آخه مگه من چندبار شده زنگ بزنه و
امروز داشتم با یکی از دوستام که در امریکای شمالی به سر میبره ایمیل بازی میکردم
برگشت گفت فلان روز نمیتونم
چون غروبش دوست دخترم میاد دستمو میگیره
منو میبره کلیسا
بعدم میبره مسابقات بیسبال
بعدم میریم شام و بعدم میرم خونه ش و هنگ اوت میکنیم
 
بعد همه اینا رو با جزئیات بیشتر تعریف میکرد.
 
یه لحظه احساس کردم بچه شاید در یه رابطه insecure به سر میبره.
 
هم خونه ای سابقمم اینجوری بود.
 
و دوست دخترش هر هفته یه بار قهرمیکرد.
شوهر داشت
و هفته ای یکی دو بار
برکت یعنی بخاطر نیاز مادر با نهایت خستگی، یک ساعتی بیشتر بیدار بمونی. بعد فردا هم صبح به موقع بیدار بشی، هم مترو خلوت تر از روزهای قبل باشه، هم طی روز خوابت نگیره.
یعنی من شب هایی که کارهام طول می‌کشه و دارم دیر میخوابم نگران انرژی روز بعدم هستم مگر اینکه مادرم یهو یه کاری بهم بسپره و من هم انجامش بدم.
 *
ولی انصافا چه سخته وقتی خسته ای یا صبح زود باید پاشی، امر خدا رو جدی بگیری. انقدر سخته که غالبا خودمون رو انتخاب میکنیم.
گیم ها یا همان بازی های یی نیز در وب سایت رسمی پويان مختاری آمده است که در زیر به صورت خلاصه به معرفی آنها می پردازیم.
بازی پر طرفدار پوکر در این سایت یعنی سایت پويان مختاری و نیلی افشار آمده است در ابتدا باید گفت سایت تخصص اصلی اش در راستای دیگری است و این بازی ها صرفا برای فان و لذت بردن افراد است و نباید با سایت های تخصصی پوکر مقایسه کرد صد البته که من به عنوان یک ژورنالیست نمی توانم مانند یک ریپورتر عمل کنم و این نیز به صورت مشا
 شکنجه سفید یکی از وحشتناکترین شکنجه هاست که روی روان تاثیر داره که بعد از مدتی باعث خودکشی و کور کردن خود میشه! در این اتاق تمام وسایل به رنگ سفید است. 
☁️' طوری که جز رنگ سفید چشمان شخص چیز دیگری نمیبیند! مدت زیادی نمیکشد (حدود دو روز) که فرد تقریبا کور میشه. چند روز بعدم شروع به خودزنی و در نهایت خودکشی میکنه.
ادامه مطلب
موهام خیسه و حوله رو سرم سنگینی میکنه(این هندیا یا حتی همین ا چجوری اونهمه پارچه رو روسرشون تحمل میکنن هی همه ش؟!)
باس موهامو خشک کنم
مسواک بزنم، کرم بزنم، بقیه ی چاییمو بریزم و ظرفا رو جابه جا کنمو و کثیفاشو بشورم
بعدم بیام سر کارام
و همه ی اینا بهانه ای میشن واسه اینکه از دیروزم ننویسم
اصن اتفاقای دیروز خوب نبود
غمگینم میکنه تکرارشون
و مثل یه دمل دهن باز میکنه هزارتا مساله ی دیگه
که شاید پست دیروزم بشه مثنوی ه هفتاد من
پس بنا به بهانه ه
 
چقد این استاد خوبه! چقد بار روانی آدم رو کم میکنه! مگه میشه انقد خوش اخلاق؟ انقد انسان؟ انقد پایه؟ مرزهای اخلاق رو کیلومتری برام جابجا کرده!
عاقا من عادت ندارم! همیشه در حالت تنازع برای بقا بودیم با اساتید! دو ماهه سراغشو نگرفتم خودش پیگیری کرده! عمرا بقیه این کارو بکنن! بعدم ایمیلمو جواب داده گل و بلبل و عزیزم جانم!
مگه داریم؟ مگه میشه؟
فقط میتونم به جای این همه خوب بودنش دعا کنم واسش! یه دونه ای!
 
لایف ایز فاکین هارد، وقتی داشتم آشغالارو جم می کردم گفتم، بلید ادامه داره و در این حالت کار کردن خیلی سخت تره، حال آدم خراب میشه ولی فقط خراب جسمی، یعنی جسمت خرابه و وقتی ملاتونین میخوری دراز می کشی روی تخت تا لذت هیچکاره بودنو حس کنی تازه متوجه پاهات میشی که تیر می کشن، مچ پات و انگشتای پات و حتا ناخناش درد می کردن کل روز و تو وقت نداشتی به صداشون گوش کنی، بعدم یاد عشق مجازیت میفتی که دیگه نیس و اون آهنگیو که اونقد پخش شده رفته تو صدر پخشیا گو
از اون وقتاست که همینجوری الکی و بی دلیل نصف شبی دلم گرفته☹
نمیدونم چرا.
دو سه ساعت اخلاقای رو اعصاب اطرافیانم هی تو ذهنم خود به خود مرور میشن.
بعد از دستشون عصبانی میشم.
بعدم دلم میگیره.
م م ب_اخه بی شعور، تو غلط میکنی پشت سر مامان گل من پیش من بدگویی میکنی! حیف که بزرگتری وگرنه همینو میگفتم و یکیم میزدم تو گوشت. گاو
پ_واقعا واست متاسفم که تو قرن ۲۱ام هنوز میخوای مثل عهد قاجار پسر داشته باشی که نسلتو حفظ کنی! انگار پلنگ مازندرانی! چقد زنت با
دلم‌میخواد فارغ از تمام دغدغه هام بشینم درسایی که دوسشون دارم و بخونم‌ وقت اضافه مو هم کتابای مورد علاقه ی غیر درسیمو برای رفتن به دانشگاه یا استخر هم هندزفریمو بذارم تو گوشم و حرفای خوب یا موسیقی بیکلام گوش بدم و تا ایستگاه اتوبوس برم بعدم یه مسیر طولانی مجبور بشم قدم بزنم حتی اگه هوا سرد بود و حتی اگر آسمون بارون و برف داشت
مگه چند بار در سال پائیز و زمستون میان که آدم با فکر و خیال و دلهره بخواد پشت سر بذارشون؟
امان از تردید و دو دلی
۱_چند شب پیش ساعت ۳ بود فکر کنم که برگشتیم خونه ، با داداشم جامونو توی حیاط پیش هم پهن کردیم ، اول با کرم ریزی هامون شروع شد و بعدم با تعریف خاطرات بچگیامون گذشت ، از ته دل قهقه میزدیم خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم 
۲_از امروز قرار بوده یه رژیم حجم رو شروع کنم که همین روز اولی کلیش نصف و نیمه شد ولی خب تا یک ماه دیگه باید یه فرم خوب به بدنم بدم 
۳_یادم افتاد به ساعت خریدنم ، رفتم با مامانم اینا ساعت بخرم تا من انتخاب کنم بابام و داداشم ساعت خر
من دنیای شیرین دریا رو خیلی دوست نداشتم، 
 
چون خودم مال اون شهر بودم و پوپک گلدره به افتضاحی تمام گیلکی رو صحبت میکرد.
 
و اینکه گیلانیا خیلی باز و دختراشون خیلی شجاع و توی چشم هستن.
 
خیلی این جوری رفتار نمیکردن اینها.
توی گیلان ن بسیار زیادی هستن که قوی و پرقدرت دارن کارهای بزرگ میکنن.
 
بعدم ادم وقتی یه جا رو خوب میشناسه و یه چیزو خوب میدونه، بیشتر دنبال گرفتن ایراد و اشکاله تا که لذت بردن (خاک تو سرم).
ممنونم ازت به خاطر اون وبلاگ.
5 ،6 سالم که بود یه بار اتفاقی ساعت مچی بابا رو شکستم.خیلی ترسیده بودم چون می دونستم حق ندارم بی اجازه به وسایل بزرگترا دست بزنم ولی زده بودم و بعدشم اون افتضاح رو به بار آورده بودم:(
می دونید چیکار کردم؟ ساعت رو بردم اتاقم و گذاشتمش زیر بالش و بعدم شروع کردم به دعا کردن، که خدایا ساعت بابامو درست کن، ساعتشو مثل روز اول کن.
وقتی حسابی دعا کردمو بالش و کنار زدم داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم وقتی دیدم ساعت مثل روز اولش نشده!!!! اصلا باورم نمیشد، باور
معلمبچه ها واسه جلسه بعد درس شیشو مطالعه کنید تو کلاس زیاد توضیح نمیدم.
من.چرا؟
معلم.چون عقبیم.
من.حالا درس بعد چی هست؟
همکلاسیم.تنظیم هورمونی.
من. .
معلم.چرا اینجوری میکنی؟
من.اخه تنظیم هورمونی حیلی درس جالبیه.حیف نیس یه خورده بیشتر بررسیش نکنیم؟
معلم.بیا برو بیرون جلسه بعدم نمیای.منحرف بی تربیت.
همکلاسیم.راست میگه اقا این چه وضعشه.
اونیکی همکلاسیم.به جان خودم یه ذره از تنظیم هورمونیو قطع کنی من میدونمو تو.
معلم.اشکالی نداره بجاش درس تولید
 
 
 
بعد از این مدت ؛ دلم خواست اینجا بنویسم ؛ البته یکی دو بار دیگه هم دلم خواست اینجا بنویسم ولی الان یادم نمیاد چرا ننوشتم . البته یدونه هم تو پیش نویس ها مونده .
چند شب پیش اینکه چطوری نیکولا " نیکولا"  شد ؛ رو خوندم از وبلاگش . بعد دیدم شاید واقعا باید چند بار رفت و محو شد و  از نو جوونه زد .
حالا اینا مهم نیست . همین که الان دلم خواسته اینجا بنویسم و دریابم تا بعد ؛ بالاخره یه چیزی می شه . چون این دقیقا همون چیزیه که دارم تمرینش می کنم . در حال زن
ایندفعه دیگه یادم موند که عکسشو بگیرم D: 
راحت هم بود پختنش. پیاز و گوشت و زردچوبه رو مثل هر خورش دیگه‌ای تفت ميدي، بعد یکی دو قاشق رب رو با گوشت تفت ميدي و بعدش هم به‌ها رو یه کوچولو تفت ميدي با بقیه و روشون آب میریزی. ادویه‌شم فلفل سیاه و دارچین و زردچوبه. آلو بخارا رو میتونی از همون اول اضافه کنی و یا بعدتر. در آخر هم یکم آبلیمو میریزی که ترش‌مزه تر بشه. فقط من یه ربعی ازش سر نزدم یکم ته گرفته بود. ولی در کل خورش راحتیه. لازم هم نیست پوست به گرف
امروز داشتم کلی غر می زدما کلی به مشاوره بعد یهو با این مفهوم که "خفه شو"، گفت تو از همه بیشتر پیشرفت داشتی، غر نزن. و همه بچه ها برام دست زدن :|| منم "مخلصیم چاکریم قربونتون برم" گویان پرهایم ریخت.  ینی بچه ها برام پنج شیش بار دست زدن :|| احساس کردم نوبلی اسکاری چیزی گرفتم خدایی :// بعد همه میگفتن چیکار کردی؟ منم گفتم از وقتی بنزین گرون شده، کربن دی اکسید کمتری وارد بدنم میشه و توانایی ذهنیم بالا رفته ^_^ و از وقتی از کفشای تن تاک و بیسکویت جوین و گ
.
طبق معمول رفتم به مدرسه پول جزوه و کوفت و زهرمار و مرض بدم. بعد خوردم زمین :/ بعد پولام پخش شد تو هوا اصن یه فضای گادفادر طوری شد :)) بعد خانومه گفت حالا نمیری. 50 تومن پول دادی حالا باید 500 تومن خرج دوا درمونت کنیم :/ منطقش نابودم کرد :)))
+ خانوادتاً رد دادیم. داشتیم راجع به یکی حرف میزدیم. بعد بابام گفت خونه ش کجاست؟ بعد همه یهو داد زدیم تو باغچه بعد کر کر خندیدیم و بعدم زدیم قدش :)))
+ باورم نمیشه تازه 9 مهره :/
+ تو توییتر میگفتن این نرگس محمدی و فریبرز ع
اینکه بیاد مثل این بچه ها بخواد خیلی زیر پوستی نظرت رو درمورد یه موضوع مشکوک بپرسه و تو هم خیلی بدجنسانه به حرف کشیدن ادامه بدی و بدونی رو یه آدمی کراش داره :| بعد درحالی که خیلی ناباور به قیافه ی جدیدش خیره شدی و همه ش تو دلت میگی مگه میشه ؟!.نه مگه میشه ؟!:/ و یه لبخند متحیرانه و شوک زده رو لبته همه ش میگی :عه!, نه !!، خووب ؟!://. خیلی زیباست:| 
میخواستم بهش بگم پاشو جم کن این اسکل بازیارو :| اینا همه ش وقت تلف کردنه و آخرشم آدم میشینه چیز میشه :| بعد گ
کاشکی می‌شد برم و ده سال بعدم رو یه نگاه خیلی کوچولو بکنم و برگردم. ولی نمی‌دونم آیا خود این نگاه کردنه در اون چیزی که می‌بینم لحاظ می‌شد یا نه.
هیجانش می‌رفت ولی خب از کنجکاوی دارم می‌میرممم چی کار کنممم. 
پ.ن. یه چیزی. مثلا آدم بره ببینه آینده‌ش رو، بعد ممکنه یه چیزی باشه که کلّی تعجب کنه و فکر کنه من چه جوری همچین زندگی‌ای رو دارم تحمّل می‌کنم!؟ ولی خب وقتی به مرور پیش رفته زندگی‌ش اون طوری شده نفهمه که داره چه زندگی‌ای رو تحمّل می‌کنه.
دوشنبه با دوستم رفتیم توچال ، بام تهران
من یه مانتوی کمی گرم پوشیده بودم ولی اونجا بازم سرد بود و من یه درس عبرت اساسی شد برام که از این به بعد زودتر به مامانم خبر بدم که بتونم از نصیحت هاو پیشنهاد هاش استفاده کنم و شب قبلشم از هفت عصر نخوابم تا شیش و نیم صبح روز بعد که بتونم چیزی آماده کنم -_______-
ولی خوش گذشت تله کابین سوار شدیم کلیییی حرف زدیم از هر دری یه ایستگاه دو تله کابین که پیاده شدیم کلی سگ اونجا بود یکیشون اومد جلومون با مظلومیت نگاهمون
خیلی وقته اینجا ننوشتم. اولین دلیلم حال خیلی خیلی بد روحی اون روزا یعنی ۴ماه اخیر بود دوست ندارم چیزی بنویسم که توش گله و شکایت و غم و غصه اس بعدم کنکور و بعدشم فعالیت اینستایی (فعالیت کاری) باعث شد دور بشم ازینجا
بشدت دارم کار میکنم تا جایی که مدت طولانی و چندین بار سخت مریض شدم و الانم اثرات کلر کماکان پابرجاست خدا رو شکر که کاری هست برای انجام دادن
اگر گفتنی مفیدی بود میام مینویسم فعلا این روزا همش خسته و خوابالودم وگرنه همچنان وبلاگ
 
شما متن های داخل گوشی (پست های وبلاگ ها و کانال ها ) و متن داخل کتاب و رومه و یا هر متن دیگری رو چطوری مطالعه می کنید ؟!
یعنی چشمی یا با زبان ؟!
 
من از همون بچگی تا الان متاسفانه زبانی مطالب رو میخونم ، اوایل  انرژی لازم رو داشتم اما الان
اولین جایی که به درد میاد دهانمه :( بعدم چونه ام بشدت درد میگیره :( بعدم زود زود دهانم خشک میشه و به آب نیازمند میشم و از همه بدتر نفس کم میارم:|
جدیدا شده معضل برام و واقعا سخت شده خوندن مطالب برام و حتی گاها ا
طبق احساسات پیش‌آمده دیشب و مشاهدات دیروز ظهر و عمل امروز صبح، لازم دونستم از جاج بنویسم
الان که دارم مینویسم مطمئن نیستم چقدر باید وارد جزییات شم
فعلا یه جمله بنویسم شاید حین تایپش تصمیم گرفتم
میفرماید که: قبل از این‌که راجع به راه رفتن کسی قضاوت کنی، سعی کن با کفشاش راه بری
بعد خودم اضاصفه میکنم که: بعدم که راه رفتی مستقل از نتیجه، دهنتو ببند سرت تو کارت باشه
خلاصه که آره، یک واقعیتی رو باید در نظر بگیریم و اون هم جهان واقعیه (coined by Qasem) و ا
اینکه برادر آدم بیاد مثل این بچه ها بخواد خیلی زیر پوستی نظرت رو درمورد یه موضوع مشکوک بپرسه و تو هم خیلی بدجنسانه به حرف کشیدن ادامه بدی و بدونی رو یه دختره ای کراش داره :| بعد درحالی که خیلی ناباور به قیافه ی جدید برادرت خیره شدی و همه ش تو دلت میگی مگه میشه ؟!.نه مگه میشه ؟!:/ و یه لبخند متحیرانه و شوک زده رو لبته همه ش میگی :عه!, نه !!، خووب ؟!://. خیلی زیباست:| 
میخواستم بهش بگم پاشو جم کن این اسکل بازیارو :| اینا همه ش وقت تلف کردنه و آخرشم آدم می
رفته فیسبوک و اینستاگرم دراز رو (همون که ش کلفت بود) چک کرده.
 
میگه این پسره که سبزه هست، چرا میگفتی سفیده.
بهش میگم الان سبزه شده خر گاو. اون دوره ای که من باهاش اشنا شدم سفید بود.
بعدم موهاشو رنگ مییکرد که من دوست نداشتم.
بغدم خیلی زیاد سطحی و کودن بود. هم خیلی باهوش بود هم خیلی کودن بود. هوش اجتماعی داغون. دراز بی مصرف.
خیلی شبیه کوروس و انتونیو باندراس بود، ولی کودن بود کودن. کودنننننننن.
اره اگه سبزه میبود، و باهوش، و موهاو هم رنگ نمیکرد ص
حیف حیف، واقعا حیف خواب تا ظهرم که هدرش دادم واسه بیرون رفتن تو روز تعطیلم :///
خداروشکر فردا تعطیله می تونم جبران کنم امروزو.
امروز ساعت گذاشتم یه ربع زودتر از بابا بیدار شدم یه صبحونه سریع خوردم پریدم پشت ماشین قایم شدم :)))
تو شرکت ،بابا که رفت بالا چند دقیقه بعد یواشکی رفتم بالا.هنوز خبری نبود فقط خانم ذاکر بود کس دیگه ای رو ندیدم. خانم ذاکر که بلند شد رفت آشپزخانه من پریدم پشت میزش نشستمهمون لحظه یکی از تلفنا زنگ خورد.تلفن دفتر بابا بود:)))
دیشب چه خوابی دیدم.؟
خواب امتحان جغرافی بود. بعد یهو فهمیدم که خوابه. یه پوزخند زدم گفتم: هه، خانوم امتحان برای چی دارید می‌گیرید؟ این خواب منه! بعد همه خندیدن گفتن دیوونه شدی. ولی منم خندیدم و گفتم حالا وقتی بیدار شدم و همه‌تون ضایع شدید می‌فهمید. منتظر موندم سوالا رو ببینم، اما ندیدم. چرا؟ چون خوابم یهو عوض شد. مغزم رسما یه قسمت جدید از بلایندسپات رو ساخته بود! آخه بلایندسپات از این سریالای پلیسیه که تو هر مرحله‌ش یه معما حل می‌کنن. مغزم
اینکه مامان قبول نمیکنه و بابا اصلا حرفشم نمیزنه داره عصبیم میکنه
من فقط یکسال زمان میخوام و بعدش خودم تصمیم میگیرم
اخرش که چی؟.
خدایا درستش کن دیگع این همه ادم بی دردسر خواسته هاشونو گوش ميدي و اهمیت ميدي
خودتم میدونی اخرین‌چیزیه که ازت میخوام حتی اخرت پسنده پس کمک کن.
امام رضا تو دیگع‌چرا جفت و‌جورش کن دیگه قربونت برم
بسم الله الرحمن الرحیم
از آحرین باری که کسی رو دوست داشتم،چیززیادی یادم نیست.از آخرین باری که کسی دوست داشتنش دلخواه من باشه هم همینطور.!
خب مهمه یکی که بلدباشه آدمو.
دوست داشتنش به دلت بشینه،حرف زدنش،نگاهاش،عطرش.
خلاصه یادم نیست دیگه
حس میکنم یه آدم هزار ساله ام که اوایل جوونیش یکیو دوست داشته بعدم هیچی به هیچی.فکرکرده حالا اگرم نشد،نشد.
فکرکرده حالا یکی میاد به جاش.
ولی نیومد.
همین شد که دیگه حالمون خوب نشد.
دیگه تنهای تنهای تنها
خر خون بودن چن تا شرایط داره :
اول این که یه هدف داشته باشی که واقعا بخواهی بهش برسی؛ مثلا می خواهی رتبه 1 کنکور شی ><
دوما وقتی که مجبور باشی ناخوداگاه خر خون هم می شی مثلا همین وقت امتحان
های نهایی ششم یا کلا موقع امتحان ترم ! مطمئنم هرکی از حد قبلی خودش خر
خون تر شده بود ! حالا هم می تونید _ می تونیم خودمون خودمون رو مجبور کنیم
!
سوما این که خر خون شدن یه فرایند 1 یا 2 روزه و حتی یه هفته ای نیست !
زمان بره ! کم کم شروع کنیدروزی 1 ساعت ،30 دقیقه یا ح
آخر دعاش گفت خدایا ی آرامش قلبی به این جمع بده که چیزی که در درونشونه رو پیدا کنن.
بهترین دعایی بود که ی نفر میتونست در حقم بکنه.خدایا میشه ی روز بیام و بگم آرامشی پیدا کردم که هیچ چیز و هیچ کس مطلقا نمیتونه خرابش کنه؟
++خیلی دوست دارم سبک سخنرانیش رو.حرفاش ملموسه برام.
++میخواستم ی کتاب مربوط به وقایع کربلا واسه ی فندق بگیرم.چند جا رفتمو واسه گروه سنی اون چیزی پیدا نکردم.از آخر عجله ای کتاب به اسم پند های پدرانه خریدم که نهج البلاغه برای ک
هی از گذاشتن پست خودداری کردم به این امید که نتم بالاخره وصل شه برم تو کانالم بنویسم، هی بازم وصل نشد و معلوم هم نیست کی قراره وصل بشه. دیشب دیگه انقدر اعصابم خرد شده بود که به پاکان گفتم مودم مغازه‌ت رو بیاره من فقط گروه دانشگاه رو چک کنم ببینم استادا چیزی گفتن یا نه. وقتی هم که مودم به دستم رسید اولین کاری که کردم این بود که صفحه‌ی گوگل رو باز کردم. خنده‌دار نیست؟ انقدر این هشت نُه روز، به طرزی وسواس‌گونه، هی صفحه‌ی گوگل رو زده بودم که ببی
من اطمینان زیادی دارم که هفت هشت ده سال بچگی خیلی موثرن و شاید بیشترین تاثیر رو دارن توی بقیه عمر.
تو فکرشو بکن،
پسره توی 38 سالگی مارک لباساش رو پز میده. 
بعد من الان بیست تا لباس زارا و ادیداس و نایک و تیمبرلی و کوفت و زهرمار دارم، مارک همه شون رو کندم که دیده نشه. اینجا ارزونه میشه خرید. بعدم مارک چی هست؟ لباسای ایرانی و ترکیه ای ما خیلی دوامشون بیشتر بود من هنوزم میپوشیدمشون.
ولی چیپ بودن و ندید بدید بودن چیزی نیست که عوض بشه. یعنی شما میخواین
خب ما رفتیم شمال ولی اونهمه فانتزی من برای داشتن یک خلوت دبش نه تنها محقق نشد بلکه طفلکم بشدت مریض شد و ما دو روز تیمارداری میکردیم و باقی اوقات هم کان لم یکن دنبال همان طفل نوپا که فقط میدود تا فرار کند و جاهای جدید را کشف کند میدویدیم که سر و پایش به جایی نخورد و تلفات ندهیم !
میخوام اینو بگم که وقتی بچه رو دارید میخوابونید بهترین فرصت تفکره در غیر اون لحظات یا داری کتاب میخونی به زوووور یا کارخونه میکنی یا تند تند غذا بدی بهش بعدم که غش میکنی
به درجه ای از عرفان و هپروت گرایی رسیدم که وقتی مادرم بهم گفت:برو این سفره رو بت بعدم برو حموم
نزدیک بود سفره رو بتم تو حموم.
 
-*-*-*-*-*
هی هی هی.
بیاید تو ایران ژاپنی باشیم. 
از سر و ته کار نزنیم.
انیمi ببینیم.
غذاهای سالم و پر سبزی بخوریم.
فستیوال های جالب داشته باشیم. سرگرمی های مفدی که باعث بشن مردم سراغ سرگرمی های مضر نرن.
فقط جنس کشور خودمونو بخریم.
با تمام وجود درس بخونیمُ برای یه کاری تلاش کنیم.
فکرمون فقط پیشرفت خودمون و روحمون باشه
بالاخره بعد از مدت ها ندیدن فیلم، این انیمه ۲۴ قسمتی رو دانلود کردم و دیدم. انیمه خوبی بود فقط کاش یه کم تعداد قسمتاشو کمتر می کردن.  یه جاهایی حس می کردم که کشدار شده. ما شاالله خود تیتراژش پتج دقیقه می شد. حدود یک پنجم از هر قسمت!
از سنسکو بیشتر خوشم میومد. هر وقت نبود جای خالیش حس می شد. بعدم هیودو و گاجو خوب بودن. فوجیتا وقتی تو فکر فرو می رفت اعصابمو خرد می کرد.
این اولین لنیمه سریالیه که دانلود کردم و دیدم :)))
و اما داستان: تاتارا که یه پسر نوج
بالاخره بعد از مدت ها ندیدن فیلم، این انیمه ۲۴ قسمتی رو دانلود کردم و دیدم. انیمه خوبی بود فقط کاش یه کم تعداد قسمتاشو کمتر می کردن.  یه جاهایی حس می کردم که کشدار شده. ما شاالله خود تیتراژش پنج دقیقه می شد. حدود یک پنجم از هر قسمت!
از سنسکو بیشتر خوشم میومد. هر وقت نبود جای خالیش حس می شد. بعدم هیودو و گاجو خوب بودن. فوجیتا وقتی تو فکر فرو می رفت اعصابمو خرد می کرد.
این اولین انیمه سریالیه که دانلود کردم و دیدم :)))
و اما داستان: تاتارا که یه پسر نوج
فکر کن ! همه ببینن که مردی ولی تو زنده باشی
چه تصویر قشنگی!
فکر کن . میری میری میری بالا و پرت میشی از یه جایی و دیگه بعد از اون چشم ها تو رو نمی بینن. کسی نمی دونه کجایی! فکر می کنن تموم شدی
ولی تو توی اون سرزمینی که کسی نمی بینه به زندگیت ادامه ميدي!
کسی نمی دونه تو به اونجا رسیدی 
و چه قدر برای این رسیدن رفتی رفتی رفتی رفتی رفتی . ! 
 
1. چشم زدید آسانسورمونو دیگه :( دیگه نمیذارن با آسانسور بریم تو مدرسه. یعنی اگه بری داخلش دکمه ها رو بزنی اصن کار نمیکنن از پایین و یکی از بالا باید دکمه رو بزنه. منم بعد از اون روز که گیر کردیم دیگه سوار نشدم :'| بعد امروز داشتم با ری ری حرف میزدم که دیدم نیست :/ فک کردم حتما رفته سمت اسانسور. در اسانسورو میخواستم وا کنم و همزمان سر ری ری جیغ بزنم که شنیدم یاسی داشت به یکی تو اسانسور میگفت "خفه شو کسی نفهمه" :| منم درو وا کردم و دیدم بچه ها با ری ری با ح
بعد از تقلاکردن برای بازیابی رمز عبور و تبریک به ورود مجددم برای تخلیه روانی این روان پراز هیجانم سلام عرض میکنم.
و اما بعد
دیشب گوشم رو برای شنیدن نقد رفیقانه ی حسین باز کردم، گارد ناخوداگاهم رو شکستم، باورهای غلطی که تا اون لحظه بهشون بها میدادم تا کم کاریام رو جبران کنم گذاشتم کنار، چند لحظه "فقط" گوش کردم. بعد فکرکردم. بعدم بهش گفتم ممنون که این حرفا رو بهم زدی، درسته نقد بود، نقد به جایی هم بود، اما شاید برای اولین بار بود که گرمی یک حمایت
بهار بهیمو شونی شالیزار، معصومه بالا ملی
ته جلو دیی ته مار ته دنبال، معصومه بالا ملی
من دومه غریبی دل داری ناخار، معصومه بالا ملی
الهی بمیره کیجا تنه مار، معصومه بالا ملی
معصومه بالا ملی
برو دندون طلایی
مره زندون هدائی
 
 
هیچ وقت فکر نمیکردم از درس خوندن اینهمه لذت ببرم!!
اونم من!!!
اونم این درسایی که اینهمه برام مبهم و سخت و ناشناخته بود از اول
واقعا انسان جونور عجیبیه در این پهنه ی خلقت!!
 
با اینکه میدونم چی دوست دارم و با چه کاری حالم خوبه اما گاهی فشارای اطراعیان نزدیک چنان منو به اشتباه میندازه که باز راه غلط میرم! بعدم خیلی زود پشیمون میشم!
این بیراهه رعتنتی وسط کار کلی ادمو از زندگی عقب میندازه
 
بعضی روزا با اتوبوس میرم بیرون. همینکه حرص رانندگیهای چهارپ
رفتیم استارباکس نشستیم.
 
داشت میگفت من ازینا یه ریفرشر خواستم، بیا نگاه کن 90 درصدش یخه. بخدااااااااا توی امریکا حتی نصف اینم یخ نمیریزن.
 
بهش گفتم بیا اینو گوگل کنیم ببینیم اگه واقعا اینجوریه بریم بهشون بگیم که این چیه؟! این هیچی نداره فقط یخه.
بچه راستم میگفت کلا یخ بود.
 
یه سایز لارج گرفته بود، ولی همه ش یخ بود فقط.
 
بعد داشت غر میزد که این کاناداییا خیلی گدا و خسیسن. 
بهش گفتم آره این اخلاقا رو دیدم توشون. اون دست و دلبازی رو ندارن، خسیسن.
این چند روز بیشتر از این که در گیر زندگی باشم درگیر مرگ بودم. مرگهای زیادیا برای خودم به تصویرکشیدم اما بیشتر درگیر این دوتا شدم تصادف با اتوموبیل، سرطان. همیشه فکر میکنم نمیتونم مرگ بدون درد داشته باشم  ترجیح میدم موقع تصادف با اتوموبیل دوماه برم توکما بعدم اعضای بدنم اهدا بشه، درمورد سرطانم همینطور دوست دارم دیر تشخیص داده بشه وفقط دوماه فرصت داشته باشم، بعد ازهمه ی اینها نشستم و اروم اروم برا خودم اشک ریختم.امروز وقتی داشتم دراین مورد ح
خب به عنوان که هیچ ربطی نداره. امروز روز خوبی نبود، روز روو اعصابی بود بیشتر 
دوستمون با دوست پسرش کات کرده و بعد از کات کردن تمام ویژگی های بد پسره رو گفته برای ما ، بعد دوباره برگشتن به هم. بعد حالا دوستمون انتظار داره ما این آقا را دوست داشته باشیم و بهش احترام بذاریم.اونم کجا؟ مخصوصا جلو آقای الف! حالا ما چی؟ ما نه این الف برامون مهمه نه اون الف؛ صرفا حرفمونو زدیم و مسخره‌بازیمونو کردیم. ایشون ناراحت شده، اس ام اس داده و مارو توو تین شرایط
امروز  با اینکه وسط هفتس اما به خاطر عید غدیر تعطیله .من که اعلام کردم نمیام هیچ جااانه حوصله دارم نع اعصاب دیدار با افراد ژزاب فامیل از صبح زود بیدارم نشستم پای پایان نامم خوب هم پیش رفتم امااا نمیدونم چرا یهو دپ شدم تصمیم گرفتم مقاله هایی رو بخونم که موضوعش رو دوست دارم بلکه حالم عوض شهنهار هم سیب زمینی سرخ کرده دارم خوشمزه خطرناک :(  اما خدا وکیلی حال خوب کنه حتی اگه ضرر داشته باشه :)
بعدا نوشت : خب من نهارمو خوردم حالم خییییلی بهتره
سلام
قبل رفتن یه سری سوغاتی آماده کرده بودم برای بردن خونه ی ابوجاسم، میزبانِ این سه سالمون تو شهر کربلا!
اما میون استوری های دوستان کربلا رفته، دیدم گفتن که بهتره یه چیزی هدیه ببریم که مخصوص ایران باشه و یکی از پیشنهادات زعفران بود!
دیدم زعفران هم ارزشمنده هم کاملا ایرانی هم سبک، هم اینکه یاد امام رضا علیه السلام می اندازدشون که معمولا عاشقشون هستن. چند تایی خریدیم که هر جا مهمان منزل عراقی ها شدیم بهشون هدیه بدیم.
میون راه ساعت حدودای ده
رمان رقص مرگدانلود رمان رقص مرگ اثر نگار مرادی با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا با ویرایش جدید و لینک مستقیم
داستان رمان راجب آرزو دختری است که با نگاه به قاب عکس روی دیوار به خاطرات شانزده سالگی خود وقتی کنار پدر و مادرش حس خوشبخت ترین دختر دنیا را داشت …
 
خلاصه رمان رقص مرگ
بالاخره از تصویر خودم تو آینه دل کندم و از اتاق بیرون اومدم با دیدن پله ها به سرم زد روی نرده ها سوار شم و تا پایین یه سرسره بازی حسابی کنم اما چون اصلا حوصله ی غرغر
دارم موهاشو میبندم میگه شبیه پسرا شدم میگم نه بعدم تو خب موهات کوتاهخودشو لووس میکنه میگه ماماااان اگر میخای من خوشحال بشم برو موهای بچه ی مائده رو بکن بیا بده به منمیپرسم بچش کیهمیخام ببینم درست میگه یا نهمیگه حلما دیگه همون ک موهاش اونجوریه (مدتهاست حرفی از ایشون زده نشده)
 
حرف داشتیم میزدیم ک مامانم گفت من دو تا بچه دارمدخترک با بغض رومیکنه ب من میگه : مامااان مامان جون میگه دوتا بچه دارهمن: خب چیشدهدخترک : مامان جون؛ تورو حساب نکردههههه
یه هفتس که ازم خواستن یه گزارشی بزنم، اجرا با عکس متفاوت بود.منم مستقیم رفتم سراغ مدیر و گفتم: برای من زدن این گزارش 5دقیقه ست خودتون میدونید،اما عکس ها با جلسه مطابق نیست و از عکس های سال قبل میخوان استفاده کنن،من دروغ ثبت نمیکنم. 
مدیر هم گفت: نه دروغ نیست فقط وقت نکردیم عکس بگیریم.
منتهی دو روز بعد دیدم یکم مشکوکِ ومن یه هفته به تاخیر انداختم.امروز روز آخر ارسال گزارش بود،منم هنوز ارسال نکرده بودم.باز هم از عوامل اومدن گفتن ما سالهای قبل هم
خب با سلام دوستان یه خبر توپ امروز منتشر شد
رزیدنت اویل 3 نسخه باز سازی یا همون ریمیک تاریخ 20 آوریل 2020 یا همون 15 فرودین خودمون
منتشر میشه
ابتدا واسه پلی 4 و ایکس باکس بعدم واسه پی سی
داستان بازی ام همونه
بنظر من کار خوبی کردن  داستانش حیف بود واسه گرافیک پلی 1
جیل ولنتاینم فقط تو گرافیکای خیلی پایین حضور داشته اینجا میتونه رقیبی بشه واسه شخصیت محبوب ایدا
سه شنبه : بعد از مهد بردن کوروش حسابی تو خونه تمرین سنتور کردم.و هر ویدیویی ضبط کردم خوب بود اما لعنتی! تو کلاس چه مرگم میشه نمیدونم ؟؟؟ بعد نهار دیگه مشغول رسیدگی به خودم شدم.چند وقتیه شه میرم بیرون.سه شنبه یه پیراهن سرافون گل گلی پوشیدم با کیف و کفش چرم ستم موهامو اتو کشیدم و زیر روسری دلبرشون کردم و ادکلنم زدم و صورتمم مثل ماه کردم. تو کلاس یهو عین منگلا میشم.یعنی شروع که کردم درس پس دادن داشتم از دست خودم دیوونه میشدم.استادم راضی بود اما
همینطور که با سرعت راه می رفتم، به خدا گفتم من نمی تونم!!! خدا لبخند مهربانی زد و گفت می تونی. گفتم نه خدا، الکی منو تحویل نگیر، من نتونستم، دیدی فلان جا هم خطا کردم؟ من نمی تونم (1)لبخند خدا عمیق تر شد و جدی تر گفت: من تو رو خلق کردم، من می دونم چی ساختم، تو می تونی. می تونی.من: ولی نمی تونم ها. بعدم به دلم اومد که خیلی وقته قرآن نخوندم.تو اوج ناراحتی، قرآن رو دست گرفتم با این نیت که انقدر بخونم تا وقتی که دلم آروم بشه، بازش کردم. و خدا گفت:بس
دو روز درگیر چهارتا جمله بودم که چجوری با بیمار برخورد کنیم که بهش بر نخوره ما دکتریم و اون نیست و بقول معروف جوگیر علممون نباشیم(درصورتی که الان دانشجوی سال اول عمومی فکر میکنه رزیدنت سال اخره.زخمیمون نکنی با سطحت)
اونوقت الان گفتن امتحانش لغوه:/
باورم نمیشه از پروتزم زدم که اینو بخونم:(
البته اگه قرار بود پروتزم بخونم بازم نق برای زدن داشتم که بحثش زیبا و شیرین نیست(ثبت روابط فکی)!
این هفته اولین بخشم شروع میشه و ایضا اولین برخوردم با مریض:|
بنزین گرون میشه، یه عده تظاهرات میکنن. اینترنت رو قطع می‌کنن که اون عده، اغتشاش نکنن. اون عده با همکاری کشورهای بیگانه(همه بگین مرگ بر امریکا) میزنن همه چیو داغون میکنن. پلیس امنیت و گارد ملی، میریزن تو خیابونا. هر ده قدم، گارد محافظتی و بسیج و سپاه و سربازای بیچاره رو میذارن. بعد یه عده‌ای میرن راهپیمایی میکنن در جهت دفاع از آرمان‌های انقلاب!!ما چمونه واقعا؟ چند چندیم با خودمون؟ الان همه خوشحالیم که اینترنت وصل شده؟ میگیم آذری‌جان تشکر تش
حل تشریحی و جامع مسائل فصل 2 الی 8 کتاب مدیریت سرمایه گذاری پیشرفته راعی و پويان فر عنوان حل تشریحی و جامع مسائل فصل 2 الی 8 کتاب مدیریت سرمایه گذاری پیشرفته راعی و پويان فر دسته مدیریت مالیمدیریت سرمایه گذاری حسابداری اقتصاد فرمتword (قابل ویرایش) تعداد صفحات 15 صفحه کتاب مدیریت سرمایه گذاری پیشرفته راعی و پويان فر جزو منابع کارشناسی ارشد و دکتری نیمه متمرکز مدیریت مالی محسوب می شود در این فایل به مسائل فصل 2 الی 8 این کتاب




دسته بندی
حسابداری
من واقعا نمیدونم مردم از گرونی بنزین خوشحالن یا ناراحت؟؟؟ والا از وقتی گرون شده بشدت خیابونا شلوغتر شده!!! همش ترافیکه
حقیقتا دیگه حوصله و اعصاب رانندگی تو ترافیک و شلوغی و این رانندگی های (خیلی عذرخواهم) چهارپا گونه ی خیلی از راننده هارو ندارم
و البته ۳۰ لیتر بنزین در ماه هم کفاف رفت و امدهای بنده رو نمیده ضمن اینکه پمپای گاز هم کمن هم شلوغن و عملا باید کلی بنزین بسوزونی تا بتونی گاز بزنی!! بعدم تا برگردی یه خونش خالی شده! ۲یا نهایتا ۳ روز عمر
سلام:)
خوب خداروشکر امروزم گذشت:) هرچند روز شلوغی نداشتیم و در حد 10 نفر مراجعه کننده داشتیم که حدود 5 ساعت وقت کاریمون گرفت، ولی مهمترین اتفاق امروز استرسی بود که کشیدم :)
صبح که رفتم دفتر، دیدم مدیر زودتر از من اومده و چاییم درست کرده لیوان منم شسته:) منتظر من برسم باهم صبونه بخوریم تولد خواهر بود کیک خریدم دیشب و پیتزا درست کردم ارشدم قبول شده شهیدچمران، دیگه صبحی گفت کیک ببر، کیک بردم برا صبونه خوردیم مدیر اصرار که بیا باهم بریم دفتر خدمات پ
من ناراحت نمیشم ازین که کسی وبلاگم رو بخونه.
حقیقتش، چند ماهه، که خیلی هم خوشحال میشم.
قبلنا حس میکردم که اینکار که یه اشنا وبلاگمو بخونه ازارم میده.
ولی الان حس خوبی هم پیدا میکنم.
 
قبلنا منو این خیلی ناراحت میکرد،
که کسی اونم کسی که از من این همه سال بزرگتره (هفت هشت سال عدد خیلی خیلی بزرگیه، وقتی سنتون میره بالاتر اینو درک میکنین) بیاد ریز به ریز و بند به بند رو بخونه و اطلاعات تکمیلی هم بگیره از من،
و منو با نوشته ام قضاوت، و حتی مجازات کنه!
یعنی خدا امروز به جیغ جیغوترین و رو مخ‌ترین انسانی که خلق کرده رحم کرد. یادم نبود براش اسم مستعار تو وب گذاشتم یا نه رفتم فهرست رو چک کردم دیدم نوشتم دریل! ناموساً از دریل هم بدتره خیلی بدترها! مثل این دستگاه‌ها که باهاش آسفالت رو میکنن می‌مونه البته بعلاوه‌ی آژیر خطر!
امروز امتحان داشتیم سر کلاس استاد آنجل بعد این شروع کرد عین آژیر خطر جیغ کشیدن که نه استاد تو رو قرآن تو رو به امام حسین و فلان بعد دقیقا ردیف پشت سر من نشسته بود و من از صدای ج
روز عاشورا بود ( شایدم تاسوعا ، همیشه خدا اینارو اشتب میکنم ) صبح رفتیم واسه زنجیر زنی ، شروع کردیم و توی اون گرما بعد کلی زنجیر زنی دیگه یجا حس کردم دیگه نمی تونم  ادامه بدم !  این دقیقا مثل هر ساله ، هرسال تا یجاییی می تونم ادامه بدم بعدش از صف میام بیرون و هر سال یه اشنایی رو همونجا میبینم .
اقا ما از صف اومدیم بیرون و تو سایه یه درخت که نمی تونست همچین پوششم هم بده پناه گرفتیم ، یه لحظه نگام افتاده به شیده دودی ماشین جلوم ، رفتم یه دست تو ریشام
ساعت ۴ صبح بود که مجبور شد بزنه به خط، پاتک خورده بودیم و داشت خط میشکست تا دوباره اون بخش حماه بیفته دست دشمن، فوری جمع و جور کرد، داشت میرفت بیرون از مقر، یهو برگشت، انگشتر و ساعت و کارد و هرچی که ارزشمند بود رو در آورد و گذاشت رو میز، بعدم پلاکشو درآورد گذاشت کنار همونا، گفتم چکار میکنی سیدمجتبی؟ گفت: اگر برنگشتم، نامردا از من چیزی غنیمت نگرفته باشن برن باهاش کیف و حال کنن، اینو گفت و خندید و رفت. تاحالا سابقه نداشت موقع رفتن این کارو بکنه،
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب