نتایج پست ها برای عبارت :

پیامامونو چک میکنم شبا چن باری

Her gidişinde nefesim kanıyorHer özleminde türküm acıyorHer bıraktığında vücudum yanıyorHer üzüldüğünde kalbim ağrıyorGülüşünle bir ömrü yaşıyorum Sözlerinle aşk bestesi  yapiyorumSıcak ellerinde uyumak benim rüyamTeninin kokusuna sarilmak benim arzum
هر باري که قصد رفتن میکنی , نفس من رودها خون می گرید
هر باري که حسرت مرا فرا میگیرد , دل شعرم سخت می سوزد هر باري که تو ترکم میکنی , وجودم آتش می گیردهر باري که تو غم داری , قلب من از درد می میرد با خاطره لبخندت عمری را سر ميکنمبا حرف هایت آهنگ عشق ردیف ميکنممن آنم که رویای به خواب رفتن در باز
من یه پتانسیل خیلی بالا برای تحمل دارم
 
یعنی صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
صبر ميکنم
 
و یه روز، بدون اخطار، بدون هشدار، سر زده، حق طرف رو میذارم کف دستش. یا دوستیمو تموم ميکنم یا میدمش زندان، یا هرچی.
 
این صبر بالام رو دوست دارم.
بسم الله الرحمن الرحیم
از آحرین باري که کسی رو دوست داشتم،چیززیادی یادم نیست.از آخرین باري که کسی دوست داشتنش دلخواه من باشه هم همینطور.!
خب مهمه یکی که بلدباشه آدمو.
دوست داشتنش به دلت بشینه،حرف زدنش،نگاهاش،عطرش.
خلاصه یادم نیست دیگه
حس ميکنم یه آدم هزار ساله ام که اوایل جوونیش یکیو دوست داشته بعدم هیچی به هیچی.فکرکرده حالا اگرم نشد،نشد.
فکرکرده حالا یکی میاد به جاش.
ولی نیومد.
همین شد که دیگه حالمون خوب نشد.
دیگه تنهای تنهای تنها
رئیس اداره حفاظت و ایمنی دریانوردی اداره کل بنادر و دریانوردی استان بوشهر گفت: یک فروند لنج باري در مسیر دبی - گناوه غرق شد ولی سرنشینان آن نجات یافتند.
به گزارش سفیر جنوب به نقل از مهر؛احسان گلستانی با اشاره به اینکه یک لنج باري در مسیر دبی به گناوه در حرکت بوده و دچار حادثه شده است اظهار داشت: این لنج شش سرنشین داشته که یکی از آنها در بندر دیر پیاده می‌شود.

ادامه مطلب
همیشه فکر میکردم وقتی بزرگ شدم مشکلات همه رو حل ميکنم ومیشم قهرمان زندگی بقیه وهمه به من افتخار میکنن وبرای خودم برو بیایی داشتم توی ذهنم .حالا که بزرگ شدم و۲۷ساله شدم با کوله باري از مشکلات رو به رو شدم از ریز ودرشت بعضیارو حل ميکنم وبعضیا رو فراموش. شدم دقیقا همون کسی ک دوران بچگی در ذهنم پرورانده بودم تک تک مشکلات دیگران روگوش ميکنم وقابل حل ها رو حل وبقیه رو یه جوری براشون جا میندازم سخته اینجور زندگی کردن نه تنها قهرمان نشدم بلکه واقعاب
 
یادم نیست دقیقا بیتش چی بود یا از کی بود ولی خوب یادمه زنگ ادبیات بود همون موقعی که معلممون اومد بیت رو معنی کنه و آخرش گفت کلا دو سری ادم خیلی نادونن!گروه اول اونایی ان که همه چیو سخت میگیرن.!یهو یاد مامانم افتادمخندم گرفت.ولی الان ک چند روز گذشته وقتی به حرفش فکر ميکنم میفهمم این منم ک نادونم!!!#لطفا_نادان_نباشیم[:
 
+دارم سعی ميکنم سخت نگیرم.دارم سعی ميکنم به خودم بفهمونم آدم گاهی وقتا تا ی غلطایی رو نکرده باشه نمیتونه قدمای بعدی رو برد
یه طومار مینویسم اخرش پشیمون میشم و پستش نميکنم
میرم تو تلگرام دو ساعت تایپ ميکنم اخر نمیفرستم و همرو پاک ميکنم 
ده خط برای یکی کامنت میزارم ولی فکر ميکنم خیلی مسخره و بیخوده و پاک ميکنم
دهنمو باز ميکنم که حرف بزنم میگم چه اهمیتی داره اخرش که قراره از حرفم پشیمون بشم و میبندمش و چیزی نمیگم
من تا الان مستی را تجربه نکرده ام اما قبلا گفته ام که خستگی با روان آدم چه میکند، اینطور نیست؟
حالا حس ميکنم مستی از سرم پریده و به این فکر ميکنم حرفی که زده ام را چطور جمع و جور کنم و البته که به هیچ جوابی نمیرسم
گاهی به داشتن قدرت اختیار شک ميکنم 
فکرميکنم این هم بازی کائنات یا خداوند یا هرکس و چیز دیگری است_من هیچوقت درمورد این چیزها مطمئن نبوده ام_ که میخواهد تو دست و پایت را بزنی و اسمش را بگذاری تلاش و بعد تمام هرچیزی را که داشته ای از تو بگ
هوای خونه غمگین بود.هر کسی به طریقی خودش رو خواب کرد و دودش رفت توی چشم من که تازه شبم از الان شروع میشه.پهن شدم روی تخت و آهنگ"هزار و یک شب" ابی توی سرم پلی میشه و باهاش میخونمبه عکسی که پسرک رذل همکلاسیم از عقدش گذاشته نگاه ميکنم و توی دلم برای دخترک زیبا غصه میخورم.بنظرم موقع تحقیق از خواستگارتون به جای مراجعه به دوست و آشنا،از همکلاسی هاش چندتا سوال بپرسین.اون دختر به ذهنش هم خطور نمیکنه ما چه چیزهایی از همسرش با همین دو چشم روی کلّه
ترم آخر کارشناسی با همه بدبختی ها و فشارهاش تموم شد. یک هفته ی تمام در حال خوابیدن و میوه خوردن و گیم زدن و استراحت بودم بعدش. الان که هفته ی استراحت به آخر رسیده و دارم به آینده نگاه ميکنم حس ميکنم خیلی اتفاقای خوبی منتظرمه. اگه بتونم برم سر کار و پول داشته باشم که زندگی دیگه خارق العاده میشه.
از طرفی کارم با خوابگاه تموم شده و دارم خونه میگیرم و خوب خوشحالم که قراره ذهنم کمتر درگیر یک سری مسایل غیر ضروری باشه. از طرف دیگه هم دارم وارد دوره ارشد
من با هر بار دیدن عزیزانم انرژی ای که کنارشون هستم رو ذخیره ميکنم.توی عمق وجودموقتی کنارشونم یه دل سیر نگاشون ميکنم. بخصوص الان که از همشون دور دورم و کم میبینمشون
با میم این وضعیت خیلی خیلی شدیده
انرژی ای که ازش میگیرم خیلی قویه.خیلی خوبه.خیلی قشنگه.
هرچی بیشتر کنارش باشم بیشتر دلم تنگ میشه
آخرین باري که پیشش بودم چون خیلی وقت بود ندیده بودمش ، با حضورش سعی کردم خلاهایی که در نبودش واسم پیش اومده رو پر کنم ولی خیلی موفق نشدم چیزی رو واسه بعد
چند هفته‌ای هست که تو گذشته سیر ميکنم!
دلیلش رو نمیدونم!
آهنگ‌های قدیمی رو پیدا ميکنم و گوش ميکنم. فیلم و سریال‌های قدیمی میبینم.
انیمه‌های قدیمی.
خاطرات قدیمی رو مرور ميکنم!
نشستم یه بار دیگه همه ی قسمت‌های انیمه‌ی بابا لنگ‌دراز رو دانلود کردم و وای که چقدر لذت‌بخش بود دیدنش.
الانم وسط‌های آنه شرلیم و چقدر این دختر شیرین با احساسات پاکش دوست داشتنیه.
بهتون پیشنهاد ميکنم این لذت رو از خودتون دریغ نکنین.
 
✳️ از شکست نترسید.
✳️ شما بارها شکست خوردید حتی اگر یادتان نباشد:
✳️ اولین باري که سعی کردید راه بروید افتادید مگر نه؟
✳️ اولین باري که سعی کردید شنا کنید داشتید غرق می‌شدید مگر نه؟
✳️ اولین باري که سعی کردید توپ را گل کنید به خارج رفت مگر نه؟
نگران تعداد دفعات شکست‌هایتان نباشید؛ نگران تعداد دفعاتی باشید که می‌توانستید سعی کنید و تلاشی نکردید.
قانون زندگی٬ قانون باورهاست.
بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می‌شوند
بزرگی خودمان را بساز
بالابر ثابت باري برای جابجایی و حمل محصولات فروشگاهی، مواد غذایی، قطعات خودرو، ابزار آلات، قطعات صنعتی و … برای سهولت در جابجایی بار و صرفه جویی در وقت مورد استفاده قرار می گیرد. بالابرها مطابق با استاندارهای آسانسورها طراحی شده دارای کیفیت و ایمنی بالایی می باشد.
ادامه مطلب
اصلا یادم نبود آخرین باري که اومدم اینجا کی بوده 
الان که تاریخش رو دیدم یاد اون روزهای پرالتهاب دوباره برام زنده شد
خداروشکر که تموم شدن و با خوبی تموم شدن 
مادرم جراحی شدن و حالشون خوبه ممنون از همه که نگران بودن 
براتون دعا ميکنم هیچ وقت شرایطی که من تجربه کردم رو تجربه نکنین 
برام دعا کنین هیچوقت دوباره چنین شرایطی رو تجربه نکنم
ممنونم از همگی 
صبح که بیدار شدم لبه تخت نشستم رو به پنکه. مامان اومد بعد پرسیدن اینکه بهتری و سردردت خوب شده و اینا گفت: اینو از اونجا بردار. من تو اشپزخونه کار ميکنم تا سر برمیگردونم اینو میبینم فکر ميکنم یه بچه تو اتاقته. 
زدم زیر خنده گفتم اتفاقا میخوام چند تا دیگه درست کنم بذارم دور تا دور اتاق.
عکس رمزداره. خواستید تقدیم میشه
#یادم نیست اخرین باري که دعای کمیل خوندم کی بود اما دیشب خوندم و مدام یاد اون پسر سنی تو خاطرات سفیر می افتادم که به خانم شادمهری گ
اولین خسران، اولین ناامیدی‌ات، اولین باري که مطمئن می‌شوی امیدت اشتباه بوده، که بیهوده دویده‌ای، که برای مسابقه‌ای تلاش کرده‌ای که نتیجه‌اش از قبل معلوم بوده. اولین باري که قدرت جبر را اینقدر ملموس از درون خودت احساس می‌کنی، آن لحظه‌ی عظیم فرو ریختن تمام باورها و شکستن تمام آرزوها و رویاها و در آغوش کشیدن حسرت. اولین کلماتی که پس از آن زمزمه می‌کنی "آخ که چقدر ساده بودم!" کی خواهد بود. آخ. کاش خبردار نشوم.
پاورپوینت علوم باري تعالی
دانلود پاورپوینت علوم باري تعالی، در 52 اسلاید با فرمت pptx ، به همراه 26 صفحه مقاله word. آنچه در این مقاله مورد پژوهش واقع شده، مساله علم بارى است. در متون دینى ما بر علیم بودن خداوند تاکید فراوانى شده است. یکى از آموزه هاى محورى ادیان آسمانى این است که خداوند به همه چیز آگاه است و هیچ چیز از .
۱_دیشب خوب نخوابیدم الان حالت تهوع دارم و سرگیجه
خدایا کمک کن سر وقت اون داروها نرم
۲_هر بار پست میذارم چند باري نگاه می کنم اشتباه تایپی نداشته باشم
هر باري هم به اشتباه بقیه میخندم سر خودم هم میاد 
مطمئن تا آخر شب سرم میاد 
مرگ بر آمریکا 
۳_از آدمهایی که با  چشم و ابرو تیکه هاشون رو میندازن متنفرم 
وضعیت جسمیم نگران کننده ست. آخرین بار اواخر تیر این حالت رو داشتم. ازصبح vertiی شدبدی احساس ميکنم و باید کسی دستم رو بگیره تا بتونم راه برم! یا سرم رو از روی کتاب بر میدارم ارتعاشات رو کامل احساس ميکنم.
خدایا؟ خواهش ميکنم این دفعه هم به خیر بگذره! خواهش ميکنم! اصلا علاقه ای به نوارمغز و سی تی اسکن ندارم.روی رفتن پیش پزشکمم بعد قطع کردن داروها روهم ندارم. مرسی.
✳️ از شکست نترسید.
✳️ شما بارها شکست خوردید حتی اگر یادتان نباشد:
✳️ اولین باري که سعی کردید راه بروید افتادید مگر نه؟
✳️ اولین باري که سعی کردید شنا کنید داشتید غرق می‌شدید مگر نه؟
✳️ اولین باري که سعی کردید توپ را گل کنید به خارج رفت مگر نه؟
نگران تعداد دفعات شکست‌هایتان نباشید؛ نگران تعداد دفعاتی باشید که می‌توانستید سعی کنید و تلاشی نکردید.
قانون زندگی٬ قانون باورهاست.
بزرگان زاده نمی‌شوند٬ ساخته می‌شوند
بزرگی خودمان را بساز
عموما فردیم که دوست دارم مثبت حرف بزنم ولی یکم الان خسته شدم از خودم که بیش از حد تنبل و بدرد نخور شدم .
باید پاشم مثل اون موجودی که قبلا بودن بشم باید تا سر حد مرگ تلاش کنم  باید تلاش کنم باید
من درستش ميکنم و درستش ميکنم 
اول میخواسم کلی آه و ناله کنم ولی تیتر رو عوض کردم گفتم بزار درستش کنم .
من درستش ميکنم 
ادامه مطلب
حریق در لنج باري فایبرگلاس در جزیره هرمز که به علت اتصال برق در موتورخانه رخ داده بود، مهار و اطفا شد.
بخشدار جزیره هرمز در خصوص جزئیات این حادثه در گفت و گو با ایسنا، گفت: غروب گذشتته(۲۸ مهرماه) یک لنج باري فایبرگلاس به علت اتصال برق در موتورخانه دچار حریق شد.سید مجدالدین حسینی با بیان اینکه این لنج ۳۰۰ تنی باري متعلق به یکی از شهروندان هرمزی بود، خاطرنشان کرد: با توجه به اینکه این لنج از مواد فایبرگلاس بود، خاموش کردن آن با مشکل مواجه شد.وی ا
به حدی از خودآزاری رسیدم که پشت سر هم اهنگ مهران و نغمه ی علی سورنا رو پلی ميکنم و کلی راه میرم و به گذشته ام فکر ميکنم ! چقدر با این دو تا اهنگ احساس نزدیکی ميکنم.مخصوصا اونجاش که میگه "زندگیم یه درد بی مقصده "اصلا دیگه روزم امروز خراب شد !!خدایا انرژی چند ماه پیشمو میخوام
وقتی خبر شهادت سردار سلیمانی را میشنوم کلمه جنگ داخل ذهنم پر رنگ میشه
به این فکر ميکنم که اگه خدای نکرده کار ایران از جنگ نیابتی به جنگ تن به تن برسه چی
من چی کار ميکنم؟ میمونم اینجا و از دور نظاره ميکنم یا این که بر می گردم ایران
میرسم به گزینه ی برگشت.
من تحمل دیدن از دور را ندارم حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه.
مگر این که او نخواد.که نمیخواد .
دیشب توی خستگی و علافی جمعه شب داشتم دست زیر چونه زده وبلاگمو میخوندم
اول عاشق خودم شدمالان یادم نیست دقیقا عاشق چی شدم.شاید عاشق این همه کوچولویی.
اما یه چیزی که برام جالب بود و قبلا هم بقیه بهم گفته بودم این بود که من واقعا چرا اینقدر فکر ميکنم؟
اب میخورم فکر ميکنم.سفر میرم فکر ميکنم.میرم خونه فکر ميکنم.روز که تو کوچه راه میرم فکر ميکنم.همه جا همیشه فکر ميکنم
چه خبره؟
اخه مگه این همه فکر ریز بینانه به چه کارت اومده تا حالا؟
یه کم
تنبلی تخمدان چیزی بود که حدود دوسال پیش متوجهش شدم.امنوره های طولانی ، چربی بالا و کبد چرب هم از عوارضش بود و ازون بدتر اینکه اگر کنترل نشه تا ۱۰ ،۱۵ سال دیگه حسابی ریسک سرطان رو بالا میبره‌ اون هم با این ژن عالی که به من رسیده‌
معمولا کسایی که این بیماری رو دارن چند ماه یک بار میشن اما من بدون قرص به هیچ وجه نمیشدم ! 
یادم نمیاد اخرین باري که بدون قرص شدم کی بود !اما مطمئنم بیش از یه سال و نیم پیشه! اما امروز با کمال ناباوری دیدم ^خو
یهو به خودم اومدم دیدم من ۲۱ سالمه و. خدایا! من چقدر کارای احمقانه ميکنم.
قبلا تصورم از آدم بیست ساله و بالاتر، یه آدم کاملا عاقل و بالغ بود و حالا.
_ سر یه کارگروهی مثل بچه ها دعوا ميکنم!
_ سر همون کار انقدرگریه ميکنم که کل شبو با سردرد میگذرونم!
_ مثل قبل بقیه رو نمیبخشم و لجبازی ميکنم همش و اخلاق بد آدم بزرگارو واسه خودم انتخاب کردم!
_ نمیتونم تصمیم درست بگیرم و زود نظرم عوض میشه!
_ از نبودن آدمها میترسم! از بودنشون هم.
.
.
.
قرار نبود من توی این س
هروقت مادرم رو بغل ميکنم یاد اون طفلونکیها میوفتم و گریه ميکنم
من گریه ميکنم
مادرم گریه میکنه
همدیگرو بغل میکنیم،محکمه محکمو از خدا طلب ارامش داریم برای عزیزانی که عزیزهاشونو از دست دادن
تا قبل از اینکه بیام ایران،تنهایی اشکهام میریختالان تو بغل مادرم اشکهام سرایز میشه
اولین باريه که اومدم ایران و هم ذوق ميکنم و هم گریه.با لبخندِ نه از ته دل
خدایا صبرمون بده.
 
به قول هوشنگ گلشیری آنقدر عزا برسرمان ریخته اند که فرصت زاری نداریم
هر صفحه اجتماعی را بالا و پایین ميکنم میرسم به یک سری عکس شاد و خندان که صاحبش دیگر زنده نیست
و دوستش برایش نوشته و نوشته و اخرش گفته نبودنش را باور ندارد
مرگ از هرچیزی شنیدنی تر است این روزها
برای ادم هایی که زیر دست و پا مانده اند_ که ساج میگفت کودکان کم نبوده اند بینشان_ و برای مسافران هواپیمایی که دچار نقص فنی شده عزادارم
برای مادر فاطیما که فردا چهل روز میشود نبودنش
برای
نمیدونم چرا انقدر من دیر و به سختی یه تصمیم میگیرم.
دل دل زیاد ميکنم  این پا و اون پا ميکنم راجبش کلی فکر ميکنمم ميکنم
وقتی هم اخرش تصمیمو گرفتم باز میگم نکنه اشتباه باشه.نکنه درد سر بشه،نکنه.
به جرات میتونم بگم یکی از عادتای خیلی بدمهاذیت کنندس هم برای خودم هم برا بقیه
تقریبا شدم کارمند.
یک سری کارهای پایه ثابت
دلم خوشه که این کار کارمندی اگر رشدی رو داشته باشه واسه کس دیگه نیست، برای خودمه
سعی ميکنم خودمو نجات بدم
سعی ميکنم آزاد باشم
عادیِ البته
اولاش باید اینجوری باشه
اشتباه من، اشتباه محاسباتی بود
که فکر میکردم اولش یعنی سال اول
اولش یعنی تا وقتی که "من" بتونم این مجموعه رو از "خودم" بی نیاز کنم
من نه علمش رو دارم
نه تجربه اش رو
علمش رو دارم مطالعه ميکنم تا یاد بگیرم
تجربه اش رو دارم زندگیم رو صرف (یا حروم
اولین باري که دیدمش، دقیقا مطمئن نبودم که دوستش دارم
اولین باري که دلم خواست بغلش کنم، فهمیدم عاشقش شدم
به خودم که اومدم، دیدم تموم زندگیم شده
هنوزم برام هر بیست و چهار ساعت می‌شه یه شبانه روز
هنوزم هفته، هفت روز داره و به هر دوازده ماه می‌گن یه سال.
اما
بدون اون انگار، روزا کوتاه‌تر میشه و دلِ آسمون بیشتر می‌گیره
بدون اون چاه تنهاییم عمیق‌تر میشه و هر شب بارون میاد
انگار فقط اومده که بفهمم، روزای بدون اون، اسمش "زندگی" نیست

ادامه مطلب
من صبوری ميکنم صبوری ميکنم صبوری ميکنم صبوری ميکنم بعد وقتی می بینم مورد قدرشناسی قرارنگرفتم رها ميکنم.
مهندس داره از ایران میره گفته بیا مجموعه ی ما کار کن تا هستم؛ گفتم قول دادم. تعهد دارم به کارفرمام. گفت بی مزایا و با حقوقی که با مبلغش شبیه رایگان کارکردنه . گفتم مثل ازدواجه؛ آدم وقتی بعد از ازدواجش یه آدم بهتر می بینه که قراردادش رو فسخ نمیکنه. گفت آدم باید به خودش پایبند باشه. گفتم آدم خودش رو در بقیه می بینه و به اون تیکه های اشنا
همه چیز عادی می شود. یا لااقل من سعی می کنم اینطور‌ وانمود کنم. سعی ميکنم برایم مهم نباشد در زندگیش چه خبر است. یا اینکه من تنها شده ام. سعی ميکنم انقدر دورم را با پسر شلوغ کنم که به خودم ثابت کنم به او نیاز ندارم. ولی راستش را بگویم، هر روز صبح که بیدار می شوم یک لحظه به این فکر ميکنم که دیگر نیست، و خیلی برایم غیر قابل باور است.
ماه تا طلوع میکند شمار غصه هام را
مرور ميکنم!
از همه عبور ميکنم !
در زمین خاطرات خفته ام
مثل بدویان
طفل کوچکی که عشق نام اوست را
زنده زنده
در حصار گور ميکنم!
دل در انتظار را
بی قرار میگذارمش.
ولی
میان این همه
به اسم تو که میرسم
             کنار میگذارمش.

محمد صادق امیری فر
باسلام
به هیچ عنوان در بارنامه در قسمت نوع بارگیر از بارگیرهای باري چوبی و یا باري فی استفاده ننمایید. (بدلیل بوجود آمدن مغایرت در نرخ) 
 
توضیح اینکه متاسفانه بدلیل اقدامات اخیر بخش آی تی سازمان محترم راهداری، در برنامه کنترل بارنامه سازمان راهداری  تناژ کامیون هایی که بارگیر آنها باري چوبی و یا باري فی هستند را به بیشترین تناژ(که معمولا تریلی است) محاسبه می نماید و بصورت مغایرت نرخ آورده می شود و مبلغ 4 درصد و مالیات مکرر و افزوده آن
 
اونقدر غمگین و شکننده‌ام که حتی عکس صفحه‌ی گوشیم،رنگ سفید مدیریت وبلاگ ، سایت‌هایی که هرروز چک ميکنم هم غمگینم میکنه. حس ميکنم تمام زندگیم رو اشتباه کردم . حس ميکنم که باخته‌ام ، به بیراهه رفتم چقدر تمام سال‌های ما زرد است .
احتمالا همتون با گروه جیپسی کینگ و آهنگ امامیو آشنا باشیدمن یه زمانی این اهنگ رو فارسی میشنیدم شاید بپرسید چه جوری؟الان متن آهنگی که میشنیدم رو براتون میذارم:اما میاماما میام تا تو تنها از دنیا بریچی میگی تو بابااااااوراجی نکناما میامامام میام تا تو تنها از دنیا بریچی میگی تو بابااااااوراجی نکنولش کننه بابا نه بابا نه بابانوکریتو ميکنم نوکریتو ميکنم(واقعا چه قدر عزت نفس خواننده پایین بوده)ولش کننه بابا نه بابا نه بابانوکریتو ميکنم نوکر
من از خواب  بیدار میشم، ساعتو نگاه ميکنم، منتظرم ، صورتمو می‌شورم ، به دیروز فک ميکنم ، به پریروز ، به هفته ی پیش و به ماه قبل ، میرم تو آشپزخونه ، غذا میخورم، میام اتاقم، با یه کاری سرمو گرم ميکنم ، شاید دوباره بخوابم دوباره بیدار میشم ، سر خودمو گرم ميکنم ، میرم تو حیاط ، تو ی جاهای مختلف خونه قدم میزنم ، و شاید باز دراز بکشم . بعد ساعتو نگاه ميکنم ، ساعت چهاره .چهاره لعنتی ، بعد منتظر میمونم ، شاید با یکی چت کنم ، بعد شب میشه .منتظرم . میرم تو آ
آخرین باري که اینجا بودم هنوز باهاش بودم. یک ثانیه نبود که محبت نکنه. مدام محبت میکرد. نمیذاشت آدم فکر کنه. فقط محبت. سرشار از محبت بودم. دلم قنج میرفت و به اصطلاح خر شده بودم.
الان که اینجام یه ماهی ازون موقع میگذره و من خیلی بی تفاوت بدون اون اینجا نشستم و نفس میکشم و کسی هم بهم محبت نمیکنه. یه خلائی حس ميکنم. ولی نمردم. زنده موندم. خوبیش اینه که دیگه خر نیستم. فکر ميکنم و مدام تو ذهنم میچرخه که یعنی همه محبتاش الکی بود؟ ینی دروغ میگفت؟ هیچی بدتر
گاهی حس ميکنم یه تیکه از من توی گذشته مونده 
نمیدونم انگار یه قسمت از وجود من تشکیل شده از حسای گذشته 
فقط میدونم با حس اون لحظه تو گذشته مو نمیزنه 
این روزا که غرق شدم بین این همه میانترم و ارائه و پاور و این حجم از کتاب و جزوه بیشتر سعی ميکنم حساس نباشم دلم نمیخواد  حس و حالم خراب ش ؤ همون یکم انرژیم از بین بره
چشمامو میبندم و هرچیزی که رو دلم سنگینی میکنه فراموش ميکنم و میگذرم 
یاد این جمله میفتم که رود واسه این زلاله که از همه چی میگذره حتی
گاهی وقتا هم حس ميکنم با خودش میگه کاش این ا. اینقدر گیر نده، پیام نده یا زنگ نزنه. ولی نمیدونه که حسّ‌م میگه که مشکلی وجود داره و میتونم تنها بودنش رو درک کنم. بدتر از همه‌ی اینا اون حسّ مزاحم بودن‌ه ست.
 
 
 
+ فکر ميکنم آدمی هستم که موقع مشکلات و سختی‌ها بیشتر از اینکه دلداری بدم ، گوش میدم و منطقی رفتار ميکنم. شاید اصلاً مشکل همین احساسی برخورد نکردن‌ه.
در جمعم و تنها از درون، "ع" کنارم نشسته فکر میکردم کنار پارتنرم احساس تنهایی نکنم ولی ميکنم و این بیشتر از خود تنهایی ناراحتم میکنه، مگه قرار نبود کنارش از این احساسا خبری نباشه؟ میرم بیرون سیگار بکشم، احساس ضعف ميکنم نصفه خاموشش ميکنم، تو پیاده رو وایمیستم مردم رد میشن نگاهشون ميکنم به you know I'm no od گوش می‌کنم و با گوشیم ورمیرم برمیگردم پایین تو کافه دوستام کنار هم خوشحالن من همچنان هندزفری دارم و آهنگ ریپیت میشه فکر ميکنم که آیا به پارتنرم
عرضم به حضور انورتان که بدنم نیازِ مبرمی به خواب پیدا کرده است. دیشب حدودا ۷ ساعت خوابیدم و امروز هم ۵ یا ۶ ساعت.فکر ميکنم آخرین باري که به این عارضه (دائم الخوابی) دچار شدم ماه رمضان دو سه سال پیش بود. وسط مهمانی چرت زدن هایم را دیدند و در اتاقشان برایم تشکی انداختند و حتی کولر را هم روشن کردند!احتمالا یکی از ویتامین های بدنم بالا و پایین رفته و سبب شده است. این مطلب را قبلا در یک کانالِ تلگرامی خواندم.علی ای حال سعی ميکنم این خواب ها و چرت های گ
این روزها اتفاقات جدیدی برایم رقم میخورد. گم ميکنم، همه چیز را گم ميکنم، قبلا فقط خودم را گم می‌کردم اما حالا حتی کلید برق اتاقم را گم می‌کنم.
دستم را روی دیوار سرد اتاقم می‌کشم و دنبال برجستگی کلید برق می‌گردم، اما بعد از چند ثانیه میبینم کلید همانجاست روی دیوار روبه‌رویی کنار در ورودی. فراموش ميکنم که حالا دقیقا کجای خانه ایستادم و چند ثانیه برای پروسس کردن و بازیابی خودم وقت میخواهم. 
احساس ميکنم سوت استارت بیماری آایمر را درون مغزم
سال 98 است و من هنوز اینجا را دوست دارم هنوز رمز ورودش رابه یاد دارم وهنوز سر میزنم و کامنت دونی اش را چک ميکنم وهنوز بعد از همه ی نوتیف های اپلیکیشن هایی که برایم عزیز بوده اند و فعالشان گذاشته ام این شماره ی کامنت ناخوانده ی وبلاگ من را به وجد می آورد. هنوز بر میگردم و مطالب ده سال پیشم را می خوانم و از بچگی و سادگی ها و جو زدگی ها و البته زلالی ان موقع خنده ام میگیرد و گاهی هم یخ ميکنم و به این فکر ميکنم که ده سال بعد با ید به امسالم بر گردم و چه
برام جالبه که هنوزم یه سری اینجا رو میخونن
دقیق یادم نمیاد اخرین باري که اینجا رو اپدیت کردم کی بود؟! فکر کنم سر جریان مریضی "مارکو " بود. خیلی از خدا سپاسگذارم که اون جریان ختم به خیر سد اما از دست خودم ناراحتم. همیشه وقتی موقع تغییر فصل میشه من دلم شور میزنه. یه مدل هیجان شیرین و ترس. مخصوصا اگه از زمستون به بهار باشه.
دم غروب پاشدم به یاد ایام قدیم شال و کلاه کردم و رفتم مسجد محلمون. تازه بعد یهخورده پیاده روی بوی عید رو حس کردم. همون موقع یه غم
بسم الله الرحمن الرحیم.
مسافرم برگشت.
با کوله باري از تجربه با کوله باري از خاطره
پلاکش رو که از گردنش درمی اورد گفت:بعد از 81روز این از  من جدا میشه
ولی من که میدونم پلاک جدا شد ولی هیچ کس نمیتونه هوایی که به سرش افتاده رو ازش جدا کنه
خداروشکر 
که فداییه زینب سلام الله شدی 
جانم  همه وجودم فدای فداییه زینب سلام الله.
شدیدن همه فکر و ذکرم رو مشغول خودش کرده. بیش از اندازه دارم بهش امید میبندم و بهش فکر ميکنم، جوری ک اگ نشه احساس شکست بدی خاهم کرد! پروانه های زیادی رو توی دلم حس ميکنم وقتی ک ب خودش و یا حتی نشدنش فکر ميکنم. چی شد ک تبدیل شد ب یکی از علایق مهم من؟ چی شد ک فکرش افتاد توی سرم؟ اگ نشه عایا میتونم ب چیزی ک دارم راضی باشم؟
نمیدونم!
ولی میدونم ک ب نظرم لیاقتشو دارم. این همه خدا لطف کرد، این یکبارم روش! :)
لطفن شدید و خعلی زیاد برام دعا کنین!
پ.ن: فکر ميکنم
نشسته ام فرهاد گوش ميکنم.ایمیلم را چک ميکنم ک هیچ پیام آشنایی ندارم هرچه ک هست از بلنک وال گالری و پین ترست و اینورس اسکول و نت برگ است.پر از ایمیل هایی ب زبان غیرمادری.پر از ایمیل هایی با هزار و یک واژه ناآشنا.ب سین و ز فکر ميکنم.ب الف.ب خانواده اش.ب الی ک تا الان رسیده برلین و توی آغوش همسرش زندگی شیرین تری خاهد داشت مم بعد.فرهاد توی گوشم میخاند :با اینا خستگیمو درميکنم.بعد ب خستگی هام فکر ميکنم.ب خستگی آدمها.ب سیل شیراز ب عیدی ک میتواند از راه
میشد اینقدر به خودم سخت نگیرم
میشد شب و روزم یکی نشه
خیلی واکنش زیادی داشتم 
خیلی از همه چی که داشتم میساختمو نابود کردم خاک شون کردم
من رو خیلی اذیت کردن هیچوقت نمیتونم ببخشمشون هیچوقت خدا ازشون نگذره .
چقدر بده که سعی ميکنم احساسی رو در خودم ایجاد کنم که فک ميکنم بعدش برندم . مثلا گاهی فک ميکنم اگه بیخیال باشم نتیجه بد میشه بعدش خودمو مسترس ميکنم گاهی فک ميکنم من هر وقت انتظار چیزیو میکشم بد میشه 
بعد میخام خودمو بزنم به بیخیالی
ای
به روال زندگیم نگاه ميکنم
همیشه این موضوع که معلولیت خواهر بزرگترم باعث شده هنوز در خانه باشد آزارم میداد ، همه ما انسان ها به دنبال بهترین ها هستیم و غالبا هیچ وقت خواهر نخواهد توانست طعم یک زندگی شیرین و ناب را تجربه کند ، تا مدت ها دوست نداشتم زودتر از او ازدواج کنم یا در عالم کودکی با خودم مثال میزدم که دختر فلان خاله یا عمه همسن خواهرم هستندو هنوز خواستگاری نداشته اند و با این حرف ها باري از روی دوش خودم برمیداشتم اما هیچکس نمیتواند درک
اگه فردا مث من سیاه بخت امتحان دارید براتون ارزو ميکنم بترید و اگرم ندارید ارزو ميکنم بترکید. نفرین خدایان امون بار دیگر بر شما باد اصنشم.
+ چشمام از کاسه و گوشام از لاله داره در میاد :| اهل دلاش میفهمن چی میگم -__-
+ شما رو به شنیدن دعوت ميکنم: بفرمایید
+ اوضاع خوب میگذره؟
_ آره میگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس ميکنم تو یه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد ميکنم چون فهمیدم یه بار زندگی ميکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس ميکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما یه چیزی هسیه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
+ اوضاع خوب میگذره؟
_ آره میگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس ميکنم تو یه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد ميکنم چون فهمیدم یه بار زندگی ميکنم و باید تاثیرمو رو دنیا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس ميکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما یه چیزی هسیه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
چند وقت گذشته؟ حدود 6 ماه. یا دقیق تر بگم، 6ماه و 2 روز.
حالم؟ بد نیست. چطور گذشته؟ ای. راضیم؟ اووممم
این روزا ساکت تر شدم، آروم تر بیشتر وقتم رو کار ميکنم، با خانواده کمتر صحبت ميکنم، کلی علامت سوال و چرا توی ذهنم هست. گاهی شک ميکنم.
ترسیدم، واسه همین کاری نميکنم تا بگذره و ببینم چی میشه. میدونم راه حل این نیست اما خب نمیدونم چیکار کنم.
برم به بقیه کارا برسم که تازه اول صبحه
دوباره درست همینجا ک حس میکردم کاملا تموم شدی برام،
دستم دوباره لغزید روی پروفایلت!
و دلم دوباره لرزید
چرا هربار یه نکته جدید کشف ميکنم؟
الان ک کاملا نا امیدم از داشتنت
این چ کار مسخره ایه ک با زندگیم دارم ميکنم؟؟
چرا با دستای خودم دارم نابود ميکنم آیندمو؟
تو خوب.تو دوست داشتنی.تو برای من معیار تموم!
وقتی نمیشه ینی نمیشه!!!
چرا انقدر دیوونه بازی ميکنم؟!
ا اخه شمارتم اینهمه وقته پاک کردم!
چرا تو سرچ تلگرامم میاد اسمت
چرا اراده ندارم
چرا بازم
اگه در مورد چیزی دروغ میگویید، به همه دروغ بگویید. تاکید ميکنم : همه! 
در غیر اینصورت در دردسر خیلی بزرگی می‌افتید :/
نکته‌ی دوم : دروغی که برای عدم موجودی یک چیز بهانه می‌تراشد، بهتر از دروغی است که عدم موجودی را تبدیل به موجودی می‌کند! 
یعنی اگر "فلان چیز" وجود ندارد، بگویید وجود ندارد به این دلیل. نگویید وجود دارد. 
نکته‌ی سوم : تا میتوانید دروغ نگویید و اگر کسی حقیقت را گفت جوری رفتار نکنید که آخرین باري باشد حقیقت را می گوید.
نکته‌ی چهارم
تو راهم.عادت به خوابیدن توی راه ندارم اصولا ولی عجیب اینبار خوابم میاد.مقاومت ميکنم یکم تست میزنم هی.خستم.حس ميکنم هیچی بلد نیستم.حس ميکنم مغزم کار نمیده دیگه.چشمام درد میکنه خیلی زیاد.تست میزنم و می بینم که بله بلد نیستم!استرسم بدجوری کشیده بالا.فک کنم واسه کنکورم اینجوری استرس نداشتم.فقط امیدوارم به خوبی تموم بشه.
گاهی دست خودم را می گیرم، میبرم یک گوشه، برای خودم دلسوزی ميکنم، گاهی پای درد و دل هایم می نشینم، اشک میریزم، خودم را بغل ميکنم،شانه هایم را نوازش ميکنم، اشک هایم را پاک ميکنم، گاهی قربان صدقه خودم میروم، خودم را برای خودم لوس ميکنم، ناز خودم را میکشم، آخر تمام این ها، بلند میشوم و به زندگی ام ادامه میدهم، میدانی سخت است، میدانی باور کن مشکل است، گاهی دلم برای خودم میسوزد، اما بلند میشوم، دوباره و دوباره بلند میشوم، من بیماری ام را پذیرفته
شدیدن همه فکر و ذکرم رو مشغول خودش کرده. بیش از اندازه دارم بهش امید میبندم و بهش فکر ميکنم، جوری ک اگ نشه احساس شکست بدی خاهم کرد! پروانه های زیادی رو توی دلم حس ميکنم وقتی ک ب خودش و یا حتی نشدنش فکر ميکنم. چی شد ک تبدیل شد ب یکی از علایق مهم من؟ چی شد ک فکرش افتاد توی سرم؟ اگ نشه عایا میتونم ب چیزی ک دارم راضی باشم؟
نمیدونم!
ولی میدونم ک ب نظرم لیاقتشو دارم. این همه خدا لطف کرد، این یکبارم روش! :)
لطفن شدید و خعلی زیاد برام دعا کنین!
دانلود آهنگ مهدی یراحی طلوع ميکنم
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * طلوع ميکنم * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , مهدی یراحی باشید.
 
دانلود آهنگ مهدی یراحی به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Mehdi Yarrahi called Tolou Mikonam With online playback , text and the best quality in mediac
 
متن ترانه مهدی یراحی به نام طلوع ميکنم
طلوع ميکنم اگر منتظرشنیدنی اگرچه بعد زخم هانمانده از منم منیطلوع ميکنم که تواز این خراب تر شوی اگر چه د
میدونم دارم اشتباه ميکنم. میدونم اخرش فقط خودم ضربه می بینم. میدونم چند ماه دیگه دوباره میام اینجا چس‌ ناله ميکنم. میدونم احساس پیدا ميکنم و بعدم دلمو میشه و مثل سگ پشیمون میشم. میدونم دارم به خودم اسیب میزنم.
ولی لعنتی، حواسمو خیلی خوب پرت میکنه. این حواس پرتی ارزشش رو داره. حداقل فعلا.
روز به روز دارم آدم بدتری میشم 
دارم حسش ميکنم قشنگ 
مثلا اگه توی چند واژه بخوام تعریفی از خودم داشته باشم باید بگم 
مثل همین هندزفری سفید سامسونگ که یه عالمه پیچ خورده و دیگه سفید نیست و کنار من افتاده . همین شکلی .
توی روابطم با آدم ها مشکل دارم و فکر ميکنم اگر حذفشون کنم همه چی حل میشه . احساس ميکنم تمام این ۲۱ سال هیچ چیزی رو متوجه نشدم به واقع . هیچی نفهمیدم و این دردناکه 
رقتی شروع ميکنم ی فیلمو میبینم خیلی میرم توش:/ :)) زبانشونو میریزم تو مخم:دی 
رفتاراشونو توجه ميکنم نتیجه گیری ميکنم و.(حتی دلم خواست و لاک سیاه زدم) 
میشه گفت اگه دیدن یه سریال هزار قسمتی (یا کمتر نمیدونم!)رو شروع کنم میتونم قسم بخورم که زبانشونو فول کردم
من ب زبان های مختلف خیییلی علاقه دارم منتها هر کدومو وسط راه ول ميکنم
+گاهی میرم خارجی چت ميکنم و برا خودم الکی کیف ميکنم که واو من چه خفنم!اما خب در واقع هیچی نیستم هههه
 
دلم میخواد هررر چه ز
کارگاه رو از دست دادم ولی مهم نیست ترم بعد برش میدارم 
دلم نمیخواست بیشتر بمونم دلم برا اتاقم تنگ شده برا بغل بابام صدای مامانم برا شیطونیای بلفی دلم برا خونه تنگ شده 
الان تو راه کاتوره مهردادو گوش ميکنم و به فکر برگمم
فقط به لحظه ای که قراره پیش مامان بابام باشم فکر ميکنم 
الان 4 ماهه که ندیدمشون و چیزی جز صداهای چند روز یکبار ازشون نداشتم 
دلتنگم 
حتی دلتنگ تنهایی های تو اتاقم 
به الف شدن فکر ميکنم ولی بیشتر از همه دلتنگم 
میدونی بعضی وقتا فکر ميکنم دلم میخواد از ایران برم. برم یه جای دورِ دور. اما بعد میبینم نمیشه انگار که همه زندگیم اینجا باشه جدا از اون شرایطشم باید باشه که من ندارم هیچ کدومشو. پس بخوامو نخوام هستم. دلم میخواد به بهترین نحو ممکن باشم. دلم میخواد تو این وضعیت مزخرف میتونستم کاری کنم. برای ایران. برای مردمم. برای کسایی مثل خودم که راهو بلد نیستن. دلم میخواد کمکشون کنم. احساس ميکنم با رفتنم از اینجا هیچ باري کم که نمیشه احتمالا بیشترم میشه. نه که
دیشب یه قسمت مهم از کارو انجام دادم و امروز دادمش برای تصحیح.
خیلی از چیزی که نوشتم راضی ام و توی تصحیح هم موارد گرامری کمی برطرف شده و جایگزینی فعل ها. ظاهرا از لحاظ مفهومی خوب پیش رفت و منطقی نوشتمش.
حس می کنم باري از رو دوشم برداشته شده. جمعه اون یکی بخش کارو انجام میدم.
 
دشمن عزیز دوباره برگشته (فردا تو شهرمون شایع میشه که آیدا با یکی دشمنی خونی داره :||)
به خاطر همین دوباره نشستن پشت سیستم برام سخت شده
با قرص و اینا خودمو دارم حفظ می کنم و سعی
فقط یک بار حس کردم یک نفر درکم کرد .تازه با ربه‌کا بهم زده بودم و حالم خیلی بد بودتوی کافه نشسته بودم که دختر پیشخدمت به من گفت چقدر بهم ریخته‌ام .ماجرای دعوای با ربه‌کا و جدا شدنمان را برایش تعریف کردم .و او در جواب به من نگفت همه درد دارندنگفت باید شرمنده باشم که چنین چیزی اذیتم می کندنگفت جنبه ی مثبت زندگی را ببین، نگفت که تقصیر خودم استبحث مار ، نقاش فلج سر کوچه آگوستین را پیش نکشیدفقط چهره اش را در هم کشید و گفت آخ. »همینانگار خو
نمیدونم کجایی و در چه حال . چون اصلن مهم نبوده و نیست و نخواهد بود  برام  
ولی بعضی وقتا یه اتفاق هایی تو زندگیم می افته که نمیدونم چرا فکر ميکنم از دعاهای توئه!!!
 اما بعد میگم .:. خدایا مگه میشه ؟ باید خواسته دو طرفه باشه که جواب بده یا نه ؟ 
و بعد باز بخاطر نوع دعای خودم شک ميکنم شک نه وحشت ميکنم  
 
نه دلم میخواد بدونم !!!
نه دلم میخواد ندونم !!
فقط میترسم و از این حال سوالی خودم متنفرم 
اما فقط از خدا از ته ته ته دلم میخوام که دیگه دع
معمولا اینجوری فکر ميکنم که از خودم خوشم نمیاد. نه! بدتر. از خودم بدم میاد.
اما وقتی دقیق‌تر فکر ميکنم و میبنیم تا حالا چند ده بار برگشتم و نوشته‌ها قبلیم رو میخونم میفهمم که در واقع از خودم خیلی خوشم میاد و تظاهر ميکنم، خوشم نمیاد! بلکه اینجور متواضع به نظر برسم. با این فکر بیشتر از خودم خوشم نمیاد. نه! بدم میاد.
چیزی که باید روش کار کنم ترس از دست دادنه، توی ریز ترین چیز ها این حس رو دارم و فکر ميکنم به زودی قراره تموم شن و دیگه نتونم بدستشون بیارم. مثال میزنم تا مسخرگی و وخامت اوضاع مشخص تر بشه، شکلات خوشمزه ای که هست رو دلم نمیخواد تموم شه چون حس ميکنم دیگه بهش دست نخواهم یافت!
در ظاهر مسئله ی پیش پا افتاده ایه ولی تو تموم زمینه های زندگی من هست و میرنجوندم. امید داشتم اگه پول دستم بیاد پیش مشاور برم اما خب با یکی دو جلسه فکر نميکنم اتفاق خاصی برام بیا
به نام خدا
گاهی اوقات به یو آی هایی که واسه برنامه های آی او اس پیاده ميکنم زیادی توجه ميکنم
یو آی هایی که طراح های محترم به بنده میدن همه بوی متریال دیزاین اندروید رو میده
همشون یه تولبار رنگی داخل صفحات
دراور (که خودم با التماس تبدیل به TabBarViewController ميکنم)
و سایر کامپوننت های اندرویدی
ادامه مطلب
روزها مثل فشنگ از اسلحه خارج و سپری میشن.اومدم عسلویه و الان حدود ۷ روز هست که سر کار هستم.همون کار قبلیه البته یه خورده چالش های عجیب تر.در کل بدک پیش نمیره.از خیلی از مشکلات هم از نظر مکانی فاصله گرفتم ولی از نظر ذهنی نه.!
الان یه پام توی بازرسی هست و یه پام توی دفتر فنی!!!دارم به هر دو واحد کمک ميکنم.
ته دلم ناراحت نیست.حس ميکنم آخرش آینده منو به طرف روشناییش میکشه.خبری نیستا!!!همینجوری الکی حس ميکنم.
اصلا دوست دارم حس کنم.فضولی؟؟؟!!!!
 
به آینه نگاه ميکنم . هیچ چیز در آن نیست به جز سیاهی مطلق .
من گمشده ام . به هیچ پیوسته ام بدون فرصتی برای خداحافظی از آنان که دوست شان می دارم .
سرمای اشک هایم را بر گونه ام حس ميکنم . آیا مرده ام ؟ پس چگونه است که گریه ميکنم ؟ چگونه است که بر خود دل میسوزانم ؟
آیا دنیای مردگان شبیه دنیای زندگان است ؟ آیا در اینجا خانه ای ، دوستی و یا عشقی خواهم داشت ؟
اشک هایم هیچ طعمی ندارند و این چه معنایی دارد ؟
به فکر فرو می روم .
کسی فریاد می زند :
لااقل چراغ را
یه تیکه بنر گذاشتن تو دانشگاه بالاش نوشتن: "اگر دانشجوی ترم یک بودم"
داشتم فکر میکردم که خب من اگه دانشجوی ترم یک بودم چیکار میکردم!
راستش تازگیا دارم فکر ميکنم که منم اشتباه کردم یه جاهایی!قبلنا میگفتم درسته اشتباه بوده ولی تجربه شده!و از این داستانا!
الان دارم فکر ميکنم نه واقعا اشتباه بوده و پشیمونم!و اگر برگردم به قبل ، به اون موقع که ترم یک بودم ، شروع ميکنم معاشرت بیشتر با ادم ها ولی باهاشون همون اول راه دوست نمیشم!دوست پسرمو از دانشگا
تا وقتی که زندگی کار داشت میمونممستقیما در راستاش میدوم من پای کارواش میمونمزخمامو بانداژ ميکنم حرفامو تک تک یادداشت ميکنممغزامو درگیر داستان ميکنمخود شب تا صبح فردا با نور لب تاپ کف دفتر رواسفالت ميکنمدیگه زمان صعود و رشد سقف طبقاتهاز هله هوله که فاکتور بگیر که فحش بچه صلواتهقلمه میدوزه زمینو زمانو پیامشو میده به پیرو جوانو منو تو
کنار همدیگه اداره بکنیم مسیر جهانو
دستارو واکن با من آنن ههه یاس
من یه مسافرم ولی به خیر گذشتفقط خوشحالم که
تا وقتی که زندگی کار داشت میمونممستقیما در راستاش میدوم من پای کارواش میمونمزخمامو بانداژ ميکنم حرفامو تک تک یادداشت ميکنممغزامو درگیر داستان ميکنمخود شب تا صبح فردا با نور لب تاپ کف دفتر رواسفالت ميکنمدیگه زمان صعود و رشد سقف طبقاتهاز هله هوله که فاکتور بگیر که فحش بچه صلواتهقلمه میدوزه زمینو زمانو پیامشو میده به پیرو جوانو منو تو
کنار همدیگه اداره بکنیم مسیر جهانو
دستارو واکن با من آنن ههه یاس
من یه مسافرم ولی به خیر گذشتفقط خوشحالم که
یه مدته کارای خونه رو کم و بیش انجام میدم
که تا وقتی هستم یه باري از رو دوش مامان بابا بردارم
دیگه رسما به چشم کُزِت نگام میکنن :/
مامان که صبحا میزنه بیرون میگه یه فکری برا ناهار بکن
آلو هاشم یکم خراب شده بود میگه تقصیر تو بود خوب بهشون نرسیدی :/
میگه بیا فلان کار رو بکن میگم باشه بعد مثلا یکم دیر میرم میگه یه باشه الکی میگی دیگه ولش میکنی
دیروزم بابا اومده میگه سی تومن بهت میدم برو انباري رو تمیز کن :////
نرفتم
امروز اومد گفت پنجاهش ميکنم پاشو برو
دستم رو روی چوب خام روشن نارنج میکشم. بویش مستم میکند. مداد را بر میدارم و طرحی مبهم را رویش نقاشی ميکنم. مثل اینکه کلافه باشم بر میگردم جاهایی که مبهم است دوباره پر رنگ ميکنم. ار موئی را بر میدارم. کالبدی مبهم از انسان را برش میدهم. سپس نوبت مقار هست سطحش را تراش میدهم. پستی و بلندی های ظاهرش و تمام جذابیت جسمیش را به ظرافت طرح میزنم. بعد سطحش را با سنباده کاملا صاف و یکدست ميکنم. تمام سر تا پاش رو پولیش میزنم جوری که برق میزند. با خوشحالی و ذوق ب
من هر روز با اتوبوس به دانشگاه میروم معمولا این عادی ترین قسمت روز من هست که قرار هم اینست که اتفاق خاصی در آن نیفتد  معمولا در راه پادکست گوش ميکنم و از پنجره بیرون را نگاه ميکنم یا درسم را مرور ميکنم  بعدم در ایستگاه دانشکده ام پیاده میشوم و قسمت اصلی شروع میشود اما چه شد؟ تمام معادلات به هم ریخت! یک اتوبوس که احتمالا مسافرانش فکر میکردند که قسمت اصلی روزشان هنوز شروع نشده در محوطه دانشگاه، دانشگاه امنشان، منحرف میشود چپ میکند دانشجو ها زخ
من از سالها پیش تو را در قلبم داشته ام. تو نمیدانی که وقتی بیمار میشوم، وقتی امید به خوب شدن ندارم، چقدر در دلم حسرت بودنت را میکشم. تو نمیدانی که هرصبح با خودم لج ميکنم که چرا آفتاب طلوع کرده است و قرار است چند ساعت دیگر غروب کند. تو نمیدانی که بهتر است این چیزها را ندانی.نمیدانی که کفش هایم از آخرین باري که با تو قدم زده ام خیلی کوچک شده اند، اما هنوز عادت دارم آنها را بپوشم و صدای تق تق‌اش را دربیاورم. هنوز هم میخواهم با آب خنک صورتم را بشویم و
+ ممنون بابت انرژی مثبت و دعاهاتون. واقعا میگم. حسش کردم و دیشب خیلی راحت خوابیدم.  ؛)
 
+ ولی امروز مثل آدمای خوب و بد نفهم، رفتم کلاس مزخرف ENT و گذشته از حرصی که سر کلاس از دست این نی نی های قنداقی میخورم،تو راه برگشت هم اونقدر نتونستم برسم خونه که زنگ زدم بابام اومد و الان هم از ساعت 11 در اتفاقات به سر میبرم :( متنفرم از این مکان لعنتی.
 
+ پلاکتمان آمده پایین. دلیل؟ خریت.پاهامان ورم نموده، تنفس سخت و مرتب سرفه . دلیل؟ تنبلی قلب لعنتی مان!:|و یک س
من اینجام تو خونمون توی راه پله رو به روی یه لپ تاپم براتون تایپ ميکنم . این جا همون جای که حس نوشتن پیدا ميکنم به زودی از قطعه های کوچیک خونه و شهرم براتون عکس خواهم گرفت و راجب خیلی چیزها خواهم نوشت این روز ها حس ميکنم دارم یه نفس درست درمون می کشم . 

یه لپ تاپ ، هارد اکسترنال  همین

پی نوشت اول : این جا خیلی بهم ریختس راستش نمیدونم من باید جمع کنم یا مامان :| فردا یه کارش ميکنم .
پی نوشت دوم : اون کسیه ها برنج " سبز بهار " تو تصویر بالا می بینید جز ا
چند بار تا به حال خبر خودکشی کسانی که میشناختمشان در زندگی به من رسیده.البته نه این که آشنای نزدیک باشند یا ارتباطی بین من و آنها باشد،نه،فقط میشناختمشان.
یادم می آید هر بار با خودم میگفتم چطور ممکن است کسی انقدر احمق باشد که دست به چنین کار فاجعه باري بزند و هر بار هم جوابی به ذهنم نمیرسید.بعد از این که میفهمیدم همچین کاری کرده اند دید خیلی بدی نسبت بهشان پیدا میکردم و همیشه از این موضوع مطمئن بودم که هر اتفاقی هم در زندگی برای انسان بیوفتد ب
 
توی وجودم احساس خالی بودن ميکنم ، حس بی پناهی ، بی آینده،بی هیچیز. کلمات اونقدری قدرت ندارن که وقتی مینویسم از درون حس خالی بودن ميکنم ، بتونم بیان کنم که چقدر تهی و خسته و افسرده‌م . هیچ رمقی برای ادامه دادن ندارم، هیچ امیدی ایضا. حس رهاشدگی ميکنم . حس ادمی که توی غربت گیر کرده باشه و هیچ کس نباشه که اون رو به یه چای گرم دعوت کنه. حس آدمی که توی سیاهی پیش میره حس آدمی که خودمم ، که روح و جسمش تاریکه .
حتی خودمم نمیدونم دارم با خودمو و اینده ام چکار ميکنم .انگار که خودم نیستمدور شدم از خودم از هدفم از عشقم و از علاقه هام .تنها چیزی که دارم میبینم اینه ک دارم دیوانه وار خرید ميکنم .من شدم ادمی که نباید .سردمه انقدر سرد که ذهن و روح و جسمم همشون یخ زدن . سرماش انقدر زیاده ک حتی گاهی با سوزش استخونهام به خودم میام .نمیزارم اینجور بمونه از همین امروز تلاش ميکنم و دوباره اونی میشم که باید .
بعضی وقتا فقط انتظار یه کم محبت داری
با تمام وجودت داری میگی الان منو دوست داشته باش
بهم حق بده ناز کنم حتی الکی
بعد یه ضربه محکم میخوری که کی به تو حق داده اخم کنی؟
کی به تو حق داده غر بزنی؟
کی به تو حق داده روز تعطیل منو خراب کنی؟
من کار ميکنم، تو کارای خونه کمک ميکنم، تو کارای بچه کمک ميکنم، تو رو میبرم خونه بابات و میارم
پس تو حق نداری از من بخوای نازتو بکشم
حق نداری الکی قهر کنی که من دوستت داشته باشم
من چون دارم به سختی زندگی ميکنم پس بسه دی
یادتونه قرار بود تیچر بشم؟ خب،قضیه از این قراره که چون از پس شهریه ی کلاس برنمی اومدیم من از کلاس انصراف دادم تا برادرم بره.فرداش یکی بهم زنگ زد و گفت ما دنبال معلم زبانیم و با مهدها همکاری میکنیم.تمایل دارین؟ منم گفتم آره و دو باري رفتم بهم یاد دادن چطور درس میدن و این هفته یه دمو رفتم مهد مورد نظر.طی روزهای منتهی به این روز،اون قدر اضطراب داشتم که درد پام برگشته بود و شب هم خوب نخوابیدم.
خلاصه،امروز بهم گفتن مهد مورد نظر منو نپسندیده.اون قدر
دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده
اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا میکنیم دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم  آغوشتو تن ميکنم
آینده این خونه رو با شمع روشن ميکنم
در حسرت فردای تو تقویممو پر ميکنم
هر روز این تنهایی رو، فردا تصور ميکنم
هم سنگ این روزای من، حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو، چیزی به من نزدیک نیست
هر شب تو رویای خودم، آغوشتو تن ميکنم
آینده این خونه رو، با شمع روشن ميکنم
هرچی با سختی های بیشتر مواجه میشم
هرچی بیشتر اذیت میشم
هرچی دشمنام بیشتر میشه
بیشتر انگیزه میگیرم برای مبارزه
بیشتر تلاش ميکنم
بیشتر حس ميکنم موفقم و موفق تر میشم
حس ميکنم انقد مسیرم درسته و انقد موفقم که با این حجم عظیم از مشکلات دارم روبه رو میشم
و مطمئنم پسِ این مسیر پر پیچ و خم بالاخره مسیر هموار و روزهای خوب قرار داره
می دانم دنیا چگونه است اما نمی دانم چرا تا این اندازه ساده ام
نفس عمیق میکشم زندگی ميکنم رشد ميکنم و هر روز از روز گذشته پر بار تر می شوم اما گاهی در این میان احساس ميکنم قلبم دیگر نمی تپد .و درست در همین لحظات است که میفهمم دیگر آن آدم گذشته نخواهم شد . 
چرا اینقدر زود دارم بزرگ می شوم ؟! آخر به چه قیمتی ؟! آخر چرا بعضی از چالش های زندگی تا این اندازه وحشتناک و درد آور است ؟
 
دوشبه که از 12 به بعد میشینم فکر ميکنمدر مورد زندگیم یه ندایی از اعماق درونم میگه این همونزمانه این همون وقتیه که میخواستی به ب فکر ميکنم به مایی که وجود داشت اما حالا نییست
#باز این به بعد تصمیماتمو جدا مینویسم تصمیم اولم در مورد ب اینکه هر وقت تک زد پشت سرش زنگ نزنم‌
فروردین ماه که به طور جدی شروع کردم به درس خوندن حتی به خودم اجازه ی فکر کردن در مورد روزی یازده ساعت خوندن رو نمیدادم.فکر میکردم نشدنیه.یادمه وقتی برای اولین بار به دوازده ساعت رسیدم از خستگی درحال مرگ بودم و تا مدتی هم نتونستم دوباره تکرارش کنم.اولین باري که سیزده ساعت خوندم?از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم و حتی عکس کرنومترم رو به عنوان رکورد توی گوشیم نگه داشتم.حالا رسیدم به سیزده و نیم ساعت.به راحتی.بدون خستگی و حس متلاشی شدن.طو
 
 
من خیلی اهل خاطره بازی ام 
اینطوری که میگم مثلا یک هفته قبل این موقع داشتم چیکار میکردم؟ یا یه ماه قبل؟ یا یکسال ؟ 
بعد حس و حال اون روز میاد سراغم
این روزام مدام به پارسال این روزا فکر میکردم 
تقریبا از فردا شب درد دندون شدیدم و بی خوابیم شروع شد 
از شب بعدش هم دردای کاذب و تقریبا یک هفته طول کشید تا درد  اصلی زایمان شروع بشه 
این یکسال عین برق و باد گذشت تو این یکسال زندگیم پر از چالشای بزرگ و ک
اومد
الان که دارم مینویسم استخونای صورتم درد میکنه .
خراب بود حتی خیلی خراب تر از چیزیکه فکرشو میکردم
از اون موقه تا الان دارم گریه ميکنم . فکر کنم تا یه سال دیگه این وضع ادامه داره
از اون موقه تا الان نخندیدم  و فکر نکنم به هیچ دلیلی تا سال دیگه هم بخندم
(البته اینجوری شبیه کسی میشم که خیلی ازش بدم میاد ولی چیکار کنم ؟  حالم داغونه)
هرجور فکر ميکنم  هیچ اتفاق خوشحال کننده ای ممکن نیست بیوفته . اما نا راحتت کنندهه هاهیچ وقت تموم نمیشن
خودمو تو ا
اولین بار توی عمرم یک مگس رو دیدم که موقع پروازش نتونست رو پاهاش فرود بیاد و با پشتش افتاد روی میزم. با اینکه اصلا دلم نمیخواد دست به کشتن بزنم اما اگه مگس به این خنگی رو نکشم، احساس ميکنم نسبت به جامعه مگس‌ها دارم خیانت ميکنم که بهش فرصت ازدیاد نسل میدم.
یک  ماه شده تقریبا که دانشگاه شروع شده ،حس ميکنم نسبت به ترم گذشته که یک فرد محبوب دوست داشتنی بودم این ترم اخلاقم یکم بد شده ،چرت و پرت زیاد میگم ،منم منم زیاد ميکنم و هارتو پورت زیاد دارم و دشمن تراشی زیاد ميکنم ،خیلی حرف میزنم ،گاهی شبا به خاطر اینکه امروز چه حرفی زدم و ممکنه واسم بد بشه نمیتونم بخوابم ،سرم منفجر میشه و دوست دارم اون لحظه خودمو حلق آویز کنم ولی خودمو با اینستاگرام تا پاسی از شب با کلیپ ها مزخرف سرگرم ميکنم تا وقتی که چشمام
دوره ی پانسیون رفتن تموم شد.
خیلی از بچه ها دیروز خداحافظی کردن و وسایلاشونو جمع کردن و رفتن.
بچه های رشته ریاضی که پس‌فردا کنکور دارن هم دیگه حس درس خوندن نداشتن و بیشتریاشون رفته بودن،منم امروز وسایلام رو جمع کردم برگشتم خونه:( در غمگین ترین حالت ممکن به سر میبرم الان.
خداحافظی با تک تک کسایی که این دو سه ماه رو باهاشون گذروندم،آرزوی موفقیت کردن براشون،جدا کردن تک تک نوت هایی که روی میزم چسبونده بودم،جدا کردن برچسب اسمم،و یه نگاه آخر به او
امشب برایش پوره ی هویج و سیب زمینی درست کردم. کمی کره هم تویش ریختم تا شکمش بهتر کار کند‌. تصمیم گرفتم که پوره را با میکسر له له نکنم تا کم کم برای خوردن غذاهای جامد آماده شود‌. سیب زمینی و هویج را با پشت قاشق له کردم و با احتیاط با نوک قاشق چایخوری توی دهانش گذاشتم. تمام مدت نگاهم به چهره اش بود. اولش یک اداهایی در می آورد. به نظرم بخاطر این بود که بلد نبود غذای نیمه‌ جامد را قورت بدهد. چند باري هم عق زد. اما کم کم انگاری بلد شد. به اندازه ی دو قاش
باشگاه میرم. کلاس خیاطی میرم. با بچه مدرسه ای ها کلاس عروسک سازی دارم. دو تا حلقه کتابخوانی متفاوت میرم. بعضی روزها دوستم رو تا استانداری و سپاه برای جلسات موسسه ش همراهی ميکنم. جمعه ها کوه میرم. کلاس زبان انلاین شرکت ميکنم. سفارش مشتریا رو اماده ميکنم. کوه لباسام که ماحصل هوای شرجی شماله رو تو حموم با دست میشورم. هر روز کانالای کاریابی رو چک ميکنم. بعضی شبا از خستگی دعای توسل رو با یه چشم باز و یه چشم بسته از خواب میخونم اما همه این تلاش ها برا
دو هفته است که وضع کار خرابه.یعنی من همه ش گند میزنم.اون قدر ترس تو جونمه که نمیتونم صبر کنم و همه ش ذکر "سگ تو روحت" گویانم.دیروز اما اتفاقی تو کلاس زبان افتاد که تا بهش فکر ميکنم لبخندم جمع نمیشه.مدیر آموزشگاه که سه ترم معلمم بود بعد از کلاس من و دو نفر دیگه رو نگه داشت و گفت:شما سه نفر تاپ کلاستون هستین و از این ترم آموزشگاه میخواد به تاپ ها کلاس بده.اگه تمایل دارین تا شنبه اعلام کنین تا براتون کلاس آموزشی بذاریم و واضحه که جواب من بله بود از هم
+حس ميکنم بابا کاملا به شکمو بودن من آگاهه!
 
+با اینکه مدتیه هیچ نگاهی به برنامه زیباییم نمیندازم، روتین شبانه‌ام رو کاملا رعایت ميکنم، خب خداروشکر.
 
+نماز خوندنم مدتیه خیلی بهتر شده و به دلم بیشتر میشینه الحمدلله. شبا هم معمولا تسبیحات اربعه میگم، عادتیه که از مشهد اوردم :)
 
+شبا با خدا حرف میزنم و اصلا یه لذتی داره که نگو. اگه یه وقتایی حرف نزنم با خدا حس ميکنم گم شده ام و آروم و قرار ندارم و همش یه چیزیمه. وقتی حرف میزنم با خدا یهو همه چی خوب
یه مدته میرم کتابخونه
روزای اول کم میخوندم کم کم بیشتر شد. سعی ميکنم به اطرافم توجه نکنم و حواسمو بدم به درسم.
هفته ی قبلی فقط۲۴ساعت توی هفته خوندم و اونم طی روزهای متفاوت نوسان داشت؛ یه روز پنج ساعت یه روز هیچ.
ولی از این هفته میخوام تایم روزانه رو روی هفت ساعت ثابت کنم و هفته ی بعد بالاتر ببرمش.
میدونم شاید دیر شروع کردم. از خیلیا عقب ترم ولی از خیلیا هم جلوترم!
امیدمو از دست نمیدم. برای خواسته هام میجنگم. تلاش ميکنم و میدونم هدا تلاشمو بی نتیج
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب