نتایج پست ها برای عبارت :

پیر شدی مثه تک تک ارزوهات میخاستی یه روزی دنیا رو بگیری توو دستات حالا به زور تونستی فقط باشی روی پاهوت رفیقا هر کدوم یه راهیو بغل بعد خاطراتشونو لگد کردم دشمنا ن رفیقا تر دشمنا همونن رفیقا عوض میشن یاد گرفتم تنها برم جلو به اون بالاسری بدم تنها دلو تکی

زیر فشار فکر لابه لای غم میری نیس کسی درک کنه حالو روز تو رو به اجبار اومدیو داری نخواسته میری جمع کن بنیان کج غم شبوعرضه ادبو احترام       چن ساليه که درگیر اجتمام   ههَاشتباه رو اشتباه   سرتا پا توجيه شده اجتمامَمدور و بریامم اتفاقا  میخوان اشتباه کنم از ته چاهمنَ چشمام بازه رو هدفمم وقتی میخونم دشمنا استتار کَر
دندونو ساییدم  کفریم از قشرِ راحت ترین راه این بوده که بخونمو بشم استوارترترو خشک سوختن پای هم ولی من سریعترینم نمیذارم بمیرم
خیلی عجیبه در حد پیشنهاد بود و فکر نمی کردم بشه !
مدیر موافقت کرد يه ربع آخر یکشنبه هارو از معلم ها بگیره تا کتابخوانی داشته باشيم،کتاب سلام بر ابراهیم1 و 2
راوی هم قراره خودم باشم،برای پايه های7،8،9 دخترونه
دارم فکر میکنم چه جوری بخونم جذاب تره و برای بچه ها دلنشین تره.آقا ابراهیم جونم خودت کمکم کن،همه رفيقا و بچه محلا و هم سنگریات میگن کارات اخلاص داشت،منم میخوام بچه ها بشناسنت با همین نیت پس کمکم کن خیلییییی کمکم کن
خیلی عجیبه در حد پیشنهاد بود و فکر نمی کردم بشه !
مدیر موافقت کرد يه ربع آخر یکشنبه هارو از معلم ها بگیره تا کتابخوانی داشته باشيم،کتاب سلام بر ابراهیم1 و 2
راوی هم قراره خودم باشم،برای پايه های7،8،9 دخترونه
دارم فکر میکنم چه جوری بخونم جذاب تره و برای بچه ها دلنشین تره.آقا ابراهیم جونم خودت کمکم کن،همه رفيقا و بچه محلا و هم سنگریات میگن کارات اخلاص داشت،منم میخوام بچه ها بشناسنت با همین نیت پس کمکم کن خیلییییی کمکم کن
پ.ن:مخاطبان عزیزم،پیش
"هوالنور" 
 
يادمه همیشه رو دیوار اتاقم يه وایت برد داشتم و دارم 
وقتی ابتدایی بودم خیلی کوچیک بود و الان تقریبا بزرگترین وایت برد بازار ^_^ 
وقتی میخواستم يه چیزی رو خیلی خوب ياد بگیرم روش می نوشتم؛ مثلا يادمه تو یک روز کل حرکت شناسی فیزیکو روش(روی آن!) به خودم ياد دادم . 
اما همیشه سعی کردم يه جمله انگیزشی یا یک درسی که از زندگی گرفتم رو روش نوشته باشم. 
سال کنکور که خیلی رقابتمون زياد شده بود، يه جمله ای از يه رپ رو نوشته بودم که میگفت : "حسادت
"هوالنور" 
 
يادمه همیشه رو دیوار اتاقم يه وایت برد داشتم و دارم 
وقتی ابتدایی بودم خیلی کوچیک بود و الان تقریبا بزرگترین وایت برد بازار ^_^ 
وقتی میخواستم يه چیزی رو خیلی خوب ياد بگیرم روش می نوشتم؛ مثلا يادمه تو یک روز کل حرکت شناسی فیزیکو روش(روی آن!) به خودم ياد دادم . 
اما همیشه سعی کردم يه جمله انگیزشی یا یک درسی که از زندگی گرفتم رو روش نوشته باشم. 
سال کنکور که خیلی رقابتمون زياد شده بود، يه جمله ای از يه رپ رو نوشته بودم که میگفت : "حسادت
ده روزه که گیانکو ندیدم و نمی‌دونم این حسی که الآن دارم چيه. چی می‌گین به اون حسی که جایِ خالیِ دستایِ يه نفره بین دستات؟ جایِ خالی بوسه‌هایِ يهنفر رو پیشونی‌ت. جایِ خالیِ حرفایِ يه نفر وقتی کنارِ گوشت حرف می‌زنه. جایِ خالیِ چشمایِ يه نفر وقتی تمامِ مدت زل زده بهت و داره سعی می‌کنه نشون بده حواسش نبوده. جایِ خالی‌. جایِ خالی. جایِ خالی. جایِ خالیِ چیزایی که نمی‌شه با کلمات نوشتشون. چی می‌گین بهش؟ این تمومِ اون چیزيه که اینروزا دارم حس
از وقتی يادمه بر خلاف تلاش های خیلی زيادی که کردم و مقاومت زيادی که در برابر مشکلات زندگیم داشتم ولی تقریبا به هیچ کدوم از چیزهایی که خواستم نرسیدم.
زندگی خیلی سختی داشتم ولی باز سعی کردم خم به ابرو نیارم و ادامه بدم، تقریبا به پیش دانشگاهی که رسیدم حس کردم افسردگی گرفتم و با ورودم به دانشگاه اونم رشته ای که بهش علاقه نداشتم (سه سال کنکور دادم ولی نشد رشته ای که میخوام قبول بشم)، افسردگیم خیلی زياد شد، زندگیم اصلا تحت کنترلم نیست.
دلیل افسردگ
نمیدونم دقیقا کجا باید دنبالت بگردم؟ تو کدوم شهر؟ کدوم کوچه؟ کدوم خونه؟
دقت کردی وقتی میخواستم خودمو از چشمت پنهون کنم، دنيا چقدر کوچیک بود و هر جا میرفتم تو زودتر از من اونجا بودی. و حالا که دنبالت می گردم دنيا انقدر بزرگه که می ترسم عمرم کفاف نده همه جاش رو بگردم و پیدات کنم.
دنيای عجیبيه نازنینم.
ما روزهای خوشی داشتیم خیابون گردی های نصف شبانه . زورگیرای پارک و پلیسای خنگ. يادش بخیر خرید بمب و ترقه برای چهارشنبه سوری.يادته هر ماه، م
تنها چیزی که این روزا غمگینم میکنه دور شدنش هست 
وقتی بهش فکر میکنم بی اختیار چشم هام خیس میشن. همین جوریشم چون که خواهر ندارم کلی احساس خلا و تنهایی میکنم
از کل دنيا ی دلم به داشتن برادر بزرگتر خوش بود که اونم میشه دورترین نقطه
تو این دنيا
اولین روزي که فهمیدم رفتنش حتمی شده آخرین امتحان ترم 2 بود 
که از خود شهر دانشجویی تا خود خونه بکوب گريه کردم 
همین جوریشم سالی 3 بار بیشتر نمیدیدمش 
ولی اینکه وقتی بهش فک کنی و بدونی حتی دیگه دستت هم بهش ن
طی این ۱۷۵ روز با دکتر ع. کتاب نوشتم. برای دکتر ن. يه مقاله ویرایش و سابمیت کردم و يه فصل از کتابش رو ویراستاری (به قول خودش ترمیم) کردم. کارگاه شرکت کردم و يه سری تکنیک ياد گرفتم. بعد از دو سال تو آزمون زبان وزارتخونه شرکت کردم و به طرز شگفت آوری نمره‌ی بالا گرفتم و هزار تا کار ریز و درشت دیگه.
نمیدونم از این به بعد چه آدمایی بیان تو زندگیم و زیر نظر کدوم اساتید بزرگ ‌بتونم کار کنم، اما همه‌ی این مدت با هر استادی همکاری کردم، عمیقا حسرت خوردم و
سلام
نمیدونم از دست نارارومی ها و بد وبیراه گفتنام به همه چی و همه کس خسته شدين یانه؟!
تنها راه کدام راه است؟
تنها مسیر موفقیت کدام مسیر است؟
اصلا آدم با کدوم طناب میتونه از این همه چاه هایی که خودش برای خودش حفر کرده در بياد؟
جاوید دیگه چیزی برای از دست دادن داره؟
تا کی میخوتی ضعیف باشي؟
تا کی میخوای اینجا بیای از ناراحتی ها و سختی هات بنویسی؟
بس کن
به خودت بیا
دیگه وقتی برای از دست دادن نداری
هرقدر از این مسیر و از این طناب دور بودی کافيه
هرقد
باید از حال الانم بنویسم. اینکه تنها اومدم خانه هنرمندان و با ح تموم کردم و دیگه همین تنهایی برام مونده   راضیم و . و خسته‌ام و ناراحتم. میم عاشق من قصد دارم عاشق بشم و تنهام. این از زندگیمون و حالا . تنها نشستم لبه‌ی حوض خانه هنرمندان و ملت دارن فوتبال می‌بینند و من تنهام. دو تا کتاب خریدم و گالری دیدم، تنها. اونچه از همه بیشتر به چشم مياد تنهایيه
بغض دارم؟ ناراحتم؟ نه بیشتر احساس رهایی و خوبی دارم اما همچنان چشمام بدنبال يه گریزگاهه اینک
کنکور برای من بیش از اونکه يه اتفاق درسی باشه، يه مسیر بود. يه مسیر که توش خیلی چیزها رو که قبل‌تر بلد نبودم تمرین کردم. برنامه‌ریزی کردن رو ياد گرفتم. اولویت‌بندی رو ياد گرفتم. گذشتن از تفریحات و چیزهایی که واقعا دوست داشتم به خاطر هدف‌های مهم‌تر رو ياد گرفتم. ياد گرفتم بلندمدت فکر کنم به جای کوتاه‌مدت. هدف‌گذاری رو ياد گرفتم و . . هیچ وقت دیگری در زندگی شاید اون حس ۱ ساله‌ی کنکور رو تجربه نکردم/نکنم. (همه‌ی این‌ها به جز استرس وحشتناکيه
دیشب که یخچال رو شستم خراب شد :| فریزر کار می‌کرد ولی یخچال رسید به ۳۹ درجه. صبح زنگ زدم تعمیرکار مجاز! اومد. قبل از اینکه برسه رفتم از عابربانک پول نقد بگیرم که دستمزدشو بدیم. پولو گرفتم و برگشتم. همین که وارد خونه شدم دیدم فقط پول و گوشی تو دستمه و کارت نیست. بدوبدو برگشتم، تمام مسیر روی زمینو نگاه کردم و چون نبود رفتم بانک و گفتم فکر می‌کنم که کارتم تو دستگاه مونده. البته می‌دونستم که عابربانک اول کارت رو پس میده، بعد پول میده به آدم، ولی گفت
روقت، هروقت يه نفر می‌گه "چه‌قدر خوبه" ادامه‌ش تو سرم پخش می‌شه که "موزیکم تا خود صب می‌کوبهههه، دستات چرا از دست من دووورههه؟ خوش می‌گذره به هرکی بینمووونههه". خدا بگم چی کارت نکنه خانوم عین که با خزعبلاتی که تا چند وقت پیش گوش می‌دادی مغز بی‌گناه من رو پر کردی. تازه هروقتم می‌گن "باشه اصلا تو خوبی" سرم با صدای آرمین تو ای اف ام ادامه می‌ده "اصن تو راس می‌گی! تازه بقيه‌شم يادم نیست. :/
+اون روز داشتم تو ماشین می‌خوندم چه‌قدر تنهام، تنه
چهارده ساعت و دو دقیقه!
بالاخره تابوی ذهنی ام رو شکوندم و این عدد رو ثبت کردم.لذتی وصف نشدنی.
 
*آزمون روان رو گند زدم.کلا توی روانپزشکی احساس ضعف میکنم که یکیش بخاطر جزوه ی بدی هست که انتخاب کردم و یک علتش هم بخاطر کم تکرار شدن سوالات روانپزشکی سالهای مختلف هست.اما این تنها آزمونی بود که بخاطر هفت تا غلط و نزده اش ناراحت نشدم چون دقیقا هفت تا نکته ی جدید ياد گرفتم.
خدای مهربونم سلام
تو تنها دوست و تکيه گاه منی
منو در پناه خود از بدی ها حفظ کن و بهم سلامتی کام جسم و روح بده 
خدایا میدونم همه ی رو میدونم 
تو مهربون تر از اینی که که منو .
البته اینا هیچ کدوم دلیل و توجيه نمیشن
ولی من تو رو تنها کسم میبینم توی این دنيا و این زندگی 
شکرت به خاطر همه نعمتهات
تنهام نذار که به وجودت بی نهایت نیازمند
خدای دوست داشتنی و مهربونم 
تا وقتی که تو هستی دلم قرصه 
تنهام نذار و کمکم کن 
مرسی از وجودت و کمک هات و همه چی
سن‌های به خصوصی برای آدم‌ها مهم و ویژه هستن، برای من 10، 13، 16، 19، 25 و 30 عددهای خاصی هستن.
10 سالگی - وقتی بود که شور زندگی رو با تک تک سلول‌هام حس می‌کردم، عاشق ریاضیات بودم و معلم به من می‌گفت "تو در آینده يه چیزی می‌شی!"، نه تنها که دیده می‌شدم، بهترین بودم. اون دورانِ زندگی به اندازه کتاب‌های هری پاتری که می‌خوندم هیجان داشت؛ عصرها با دوچرخه از بالای کوچه بدون رکاب زدن با شتاب سر می‌خوردم پایین و قرار بود زندگی هم مثل همین دوچرخه بر وفق مر
اون شب هم نباید با داداشم گرم می‌گرفتم - نباید بیش‌تر از اون چیزی که تو دلم بود بهش می‌گفتم، بیش‌تر از میزانی که برام وقت می‌ذاره براش وقت می‌ذاشتم. 
وقتی مامان بهم گفت که داداش قبل از پرواز به سوئد، پنج دقیقه توی فرودگاه باهاش اسکایپ کرده مدت زيادی ساکت موندم، واقعا برای من مهم نیست که دیگه داداش توی کدوم فرودگاهه، توی کدوم شهر اروپاست. داداش رفته؛ و وقتی هم که بود داداش من نبود - اون برادر کارشه، نه برادر من.
کلا زندگی دو روزه،
فردا ممکنه نباشيم.
قدر هم رو بدونیم.
درباره بقيه اون قسمت پير درون، که هر روز بیشتر کشف میکنم،
این افراد،
معمولا همه ش به اینو اون گیر میدن (میپرن و پاچه میگیرن) که اینکارت غلطه اونکارت غلطه، اینکارت فضوليه، زياد حرف نزن، و. توهین میکنن، و.
ولی دقیقا خودشون همه این خصوصیات رو دارن.
این افراد تنها میمونن.
4 نفر رو تا الان مشابه این افراد دیدم (با خصوصیات اینها، که کاملا تنها موندن).
راستی بچه ها،
من تا حالا با 16 تا مصاحبه ای گر
《گفت: میگم که برای شما فرقی نمی‌کنه. خیلی وقته که دیگه همه‌تون تنهایید. فقط هنوز گرمین حالیتون نیست. همه‌تون فقط خودتونید و خودتون. این همه میری تو خیابون تا حالا کی دیدی يه نفر همین‌طوری قدم بزنه و چشمش به آسمون و درختا باشه و بخنده؟ یا اصلا الکی بخنده؟
گفتم: خودم که می‌خندم.
گفت: نچ! تو حکایتت سواست. دیوونه‌ای.
دیدم راست میگه. خیلی وقته ندیدم یکی دل سیر بخنده.
همدم گفت: شما آدما همیشه تنهایید. منتها اینو هیچ وقت نمی‌فهمید. وقتی بچه‌اید فکر
دوست نداشتم در این صفحه از دلتنگی بگم اما خب دلتنگی هم بخشی از زندگی ادما ست . خودم را مشغول کردم با پرتره یک زن که به دلتنگی هام فکر نکنم.  گاهی اوقات ادم به بن بست می رسه.  يه روزي يه درویشی بهم گفت اگه به بن بست رسیدی به خدا توکل کن . لطفش همیشه شامل حالت میشه.  منم توکل کردم . امیدوارم لطف خداوند شامل حالم بشه . 
با اینکه توکل کردم اما جلوی احساسم نمی تونم بگیرم . دلتنگی و هزار کوفت و مرض دیگه . دیدین وقتی از يه کاری منع میشین بی اختیار می رین سرا
سلام عشقا
نزدیک يه ساعت رسیدم خونه، امروز اضاف کار موندم به اجبار چون پرونده ها نامرتب بودن و مهر امضا نداشتن هیچ کدوم، ظهرم نیم ساعت رفتم کلید تحویل گرفتم با داداش رفتیم خونه رو دیدیم کامل موکت کرده اونم قهوه ای اصلا دوستنداشتم گفتم جمعش کنید من موکت نمیخوام، گفت مشکلی نیست باشه صاحبخونه خیلی احتراممو داشت. باید قفلها عوض کنم داداش گفتم کلید بدم تریون و دوستاش بیان تمیز کاری؟ گفت اره مشکلی نیست بعدش قفل عوض میکنم. دیگه برگشتم شرکت هرچند ت
يه زمانی (گمونم دبیرستانی بودم) يه جایی (گمونم زیارتگاه بود، شایدم يه مراسم مذهبی) یکی بهم گفت اینجا حاجتت رو از خدا بخواه (شایدم گفت نماز حاجت بخون). گفتم حاجت؟ من که حاجتی ندارم! گفت مگه میشه هیچ حاجتی نداشته باشي؟! با خودم فکر کردم و دیدم واقعا هیچی از خدا نمیخوام.
تو اون برهه از زندگیم هیچ خواسته ای نداشتم.
ولی حالا به نقطه ای از زندگی رسیدم که نمیدونم واسه کدوم یکی از حاجتام دست به دعا بشم!
الهی خدا حاجت دل همه (مخصوصا شما) رو بده.
آمین
خب از کجای داستان شروع کنم؟از امروز یا از سال پیش؟سال پیش حدود همین وقتا بود خیلی چشم سمت چپم اذیتم میکرد اما بیخیالش شدم و موند.
تا اینکه دیگه چند روزي بود از چشم درد داشتم میمردم و به ناچار برای عصر وقت پزشک گرفتم.
بعد از تماشای فوتبال نه چندان جذاب رفتم دکتر .
معاینه انجام شد و حاکی از خبر خوبی برای من بود. اما نه برای جیبم.
 
عینکی شديم رفت.
 
رفتم عینک بگیرم. جدایی از قیمت های بالای عینک هیچ کدوم مورد سلیقه بنده واقع نشد.
پس اومدم خون
از اونجایی که حوصله‌م زيادی سر رفته، اینستاگرامم رو هم حذف کردم. البته نرم‌افزارش رو نه، اکانتم رو. باشد که برم اون دو تا کتابی که از کتابخونه گرفتم رو بخونم.
ترسو نیستم ها، ولی الان احساس کردم صدای آروم راه رفتن شنیدم و يه سايه هم دیدم که انگار رفت تو آشپزخونه :| تا حالا حتی نصف شب هم که تنها بودم همچین نشده بودم. فک کنم واقعا اومده. خلاصه اوصیکم* بتقوی الله و نظم امرکم، من برم با ه صحبت کنم ببینم چی می‌خواد و جای چی رو نمی‌تونه پیدا کن
چه ای کاشی شده زندگی من!
ای کاش هایی که باعث میشن هزار بار بخوام ۳ساله بشم
اینکه ای کاش تنها دغدغه ام
خریدن عروسکی بود که از پشت ویترین بهش نگاه میکردم و قول مامان که برات میخرم.
ای کاش تنها ترسم
آن لولو خور خوره ای بود که زیر تختم قایم شده بود و باعث شد هیچوقت شبا اون زیرو نگا نکنم.
ای کاش تنها دروغم 
این بود که بگم شکلات رو میزو من نخوردم.
ای کاش تنها دردم 
این بود که دوست صمیمیم دیگه همسايه ما نیست‌.
و صدها ای کاش دیگه که ای کاش،ای کاش نبودن
سلامی به بزرگی و تنهایی خدای یلدای بلندفکر کنم تا همینجاش مشخص شده باشه که یلدای امسالم رو تنها تو اتاق خوابگاه گذروندم
نه اینکه کسی نباشه ولی هر کدوم سرشون يه جایی بند بود
ياد عید فطر افتادم
اونجام من بودم و تنهایی
هییییی چه میشه کرد
البته شب بدی نبود 
و من خودم رو با فایلای ذخیره شده برنامه کتاب باز سرگرم کردم که خدایی خیلی چسبید
مخصوصا قسمتی که آقای اردشیر رسمتی اومده بود
انقدر قشنگ و از ته دل از شعرا  و نویسنده ها گفت که منم دلم خوندن و نو
اوایل شهریور گفتم بروم یک گوشی بخرم. همان موقع‌ها یک وام سه میلیونی گرفتم. اما برای گوشی، پانصد تومان کم داشتم. گفتم بروم کمی بیشتر کار کنم و پول گوشی و قسط‌هایش را در بیاورم.
در این پنج و نیم ماه، مثل سگ کار کردم. نوزده واحد تخصصی برای پاییز برداشتم و همزمان یک شغل را قبول کردم. شوخی شوخی گفتم بروم فلان کار را هم بکنم. فلان کار هم شروع شد. گفتم فلان چیز که وقتی نمی‌گیرد، از قضا فلان چیز هم کلی وقت گرفت. شد آنچه شد.
در این پنج و نیم ماه، بخشی از مو
یکی بياد منو دلداری بده.
خونه قشنگم رفت.
این دو سال سربازی يه طرف، کل دوران دانشجویی يه طرف.
از ماه رمضون بگم، تنها میامدم خونه، می خوابیدم تا افطار، بعضا تا سحر.
چقدر غذاهای خوشمزه درست کردم.
حال و هوای خانوم.م کشوندتم سمت کلاس خط.
کلا يه مهمون ثابت داشتم، رفیق فابم، حاجی محسن.
دیگه راه خونمو خوب ياد گرفته بود، هر دو هفته يه بار میومد پیشم، يه ماکارانی مشتی، یا الويه میزدیم به بدن. با کلی نسکافه و تخمه و چایی و تنقلات.
آخرشم چند تا نخ سیگار( لایت
چند وقت پیش تصمیم گرقتم بعد از اون اتفاق بد (بعدا راجع بهش مینویسم) یکم شرایطمو عوض کنم
هزاران فکر و بلند پروازی زد به سرم ولی یکیشون که خیلی وقت پیشتر هم بهش فکر کرده بودم ولی جرعتشو نداشتم برام خیلی شیرین اومد
اگر منو از نزدیک بشناسید میدونید که چقدر آدم سریع جوگیر شونده ایم 
تو اوج عصبانیت و ناراحتی یک موضوع جذاب کوچیک میتونه چنان منو به وجد بیاره که کسی دیگه عصبانیتا و ناراحتیامو جدی نمیگیره بگزریم
من از بچگی عاشق بحث کردن و حرف زدن بود
اینقدر این روزها به همه گفتم کار دارم کار دارم کار دارم که بعید نیس مردم بگن تو مگه رئیس جمهوری؟ اما واقعا کار دارم و تنها وقتی با تاکید این جمله رو میگم که واقعا درگیر باشم.الان هم به شما میگم کار دارم و لپ‌تاپم رو روشن کردم اما همونطور که از عصر نتونستم کار کنم، الان هم نشد و میز و کار و لپ‌تاپ رو رها کردم تا بنویسم‌.من از عصر بهترم. نه چون مشکل حل شد یا سوتفاهم‌ها و مجهولات ذهنم روشن شد، چون زمان گذشت. فقط و فقط همین.زمان گذشت و من تونستم بدو
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمایشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلای کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال انفجاره!
14:30 - می‌دونید چی بیشتر از همه ذهنم رو آزار می‌ده؟ تو ذهنم محاسبه می‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
.
روزهای عجیبی را از سر می‌گذرانم. همه این دو ماه اخیر پر از ماجرا بود و آگاهی و درک و گذر. آگاهی به خطا، به تصمیمات نادرست، به آدم‌های اشتباه، به مسیری سرگردان. نه می‌توانم آن احساسات و تجربیات را نفی کنم و نه اصلا قصدش را دارم. نه بیراهه‌هایی که رفته‌ام را انکار می‌کنم نه آدم‌های بلاتکلیفِ ول‌معطلی را که سعی می‌کردم با چنگ و دندان به راه بیاورم. نه احساسات خرج شده را می‌توانم فراموش کنم و نه تجربیات کسب شده کم‌اهمیت‌اند. تنها چیز باارزش
سهم ما از دنيا و عاشقی، تنها تماشا بود و بس. 
شاید خیلی فرصت ها هم پیش اومد و بخاطر نبود شفافیت منهدم شد. دلگرفته ام چه زود دیر میشود. چشم به هم بزنم به میانسالی تنهایی ام قدم میگذارم و دست های خالی ام را در اطرافم می چرخانم و خودمو تو گهواره ی تنهایی ام تکان میدهم.
اینقدر نامه نوشتم برای کسی که هیچ وقت نیامد. و شاید هیچ وقت هم نبود. خدایا تنها تو میدونی که چه لحظه هایی بر من گذست و چه اشک هایی که از قلبم روانه ی چشمانم کردم 
حتی شکست عشق
خیلی سخته اینه ک تو يه جمعی تو تنها باشي
کسایی ک همیشه کنارت بودن یواش یواش میرن
هیچکی نمیمونه
تو میمونیو غمایی ک همیشه پنهانش کردی
تنها چیزی ک از بقيه بشنوی اینه که تو چرا اینجوریی؟بقيه رو ببین فلانن و فلان و تو ب خاطر اینکه اینجوریی تنها موندی.
نمیدونم به چی نیاز دارم
شاید به يه مسافرت
به يه مسافرت طولانی به يه جای تاریک
خیلی تاریک 
بدون قدرت گرانش زمین
معلق
چشمامو ببندم دستامو باز کنم و به این فکر نکنم که دیگه باید چیکارکنم که بقيه ازم خو
این چند روزي که اینجا نبودم و چیزی نمینوشتم چطور گذشت:
امتحانا: هفت تا امتحان بالاخره تموم شدن و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد، احتمالا باید تا اخرین مهلت نمره ها صبر کنم تا بفهمم چه کردم این ترم. چون استادا اخرین لحظه نمره ها رو میذارن.

سریال: این چند وقت اخیر به طرز عجیبی تو مود سریال بودم و کلی سریال دیدم، حدودا شیش هفت تا، تا جایی که واقعا مخم نکشید و برای چند روزي میخوام کلا فیلم و سریال رو بذارم کنار.
بهترین سریال هم(مینی سریال در واقع
يه مقداری فکر کردم که این پست مربوط به کدوم وبلاگه و به این نتیجه رسیدم که چون ربطی به کیک و شیرینی نداره و تازه تو این وبلاگ ممکنه افراد بیشتری ببینن و دلشون آب بشه!! () پس باید بذارمش همینجا
این شما و این هم


لواشک آلو، دستپخت تسنیم :)

اینم بعد از اینکه روشو پلاستیک کشیدم و برش زدم و یکیشو لول کردم و هنوز نخوردم :)
از اونجایی که لواشک خیلی راحت درست میشه، حتی با وجود اینکه شیفته!ی لواشک نیستم، تصمیم گرفتم از این به بعد هی درست کنم :) بچه‌ها کدوم
تنها چیزی که يادمه اینه که تو يه کتاب آموزش کامپیوتر به مبحثی به نام وبلاگ برخورد کردم و به نظرم اومد داشتن وبلاگ خیلی می تونه جذاب باشه! و بعد چون همیشه شروع برام سخت بود؛ مدت ها گذشت تا اینکه تو خونه با هم شروع کردیم به درست کردن وبلاگ! به شدت ذوق زده بودم و هر روز تغییر قالب و کدهای جاوا در دستور کار بود تا به اون چیزی که مدنظرمه برسم. يادمه قالب های تیره هم رو بورس بود  :)
خلاصه که از اون موقع دارم می نویسم. هر چند اون اوایل بیشتر نقل قول و شعر ب
تنها چیزی که يادمه اینه که تو يه کتاب آموزش کامپیوتر به مبحثی به نام وبلاگ برخورد کردم و به نظرم اومد داشتن وبلاگ خیلی می تونه جذاب باشه! و بعد چون همیشه شروع برام سخت بودT مدت ها گذشت تا اینکه تو خونه با هم شروع کردیم به درست کردن وبلاگ! به شدت ذوق زده بودم و هر روز تغییر قالب و کدهای جاوا در دستور کار بود تا به اون چیزی که مدنظرمه برسم. يادمه قالب های تیره هم رو بورس بود  :)
خلاصه که از اون موقع دارم می نویسم. هر چند اون اوایل بیشتر نقل قول و شعر ب
پس از هزار بار کلنجار رفتن با خودم، تصمیم گرفتم برایت بنویسم تا شاید آدم بشوی یا اگر نشدي، لااقل هیولا نشوی، هندجگرخوار نشوی. نوشتن برایت را انتخاب کردم تا لبخندِ روی لب کسی بشوی و طوری نشود که روزي به خودت بیایی و ببینی اشک گوشه‌ی چشم آدم‌ها و بغض نشسته بر گلویشان شدي.
از من بشنو که هیچ‌وقت، به هنگام تنهایی‌ات شادمهر گوش نکن. وقتی تنها قدم میزنی شادمهر گوش نکن. وقتی تنها در خیابان‌های عجیب تهران قدم می‌زنی، شادمهر گوش نکن
در گوشت می‌خو
چهار سال پیش توی همچین روزي بود که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. ^_^
توی این چار سال هر شلنگ تخته‌ای که فکرشو بکنین اینجا زدم! طراحی کردم، هرچند که زشت و خرچنگ قورباغه بودن همه‌شون. يادداشت و قصه و هجو و نقد و طنز و خاطره نوشتم، با تمام نابلدیم و البته با تمام ذوق و شوقم. سفرنامه نوشتم. کتاب و فیلمایی که گفتینو خوندم و دیدم. کتاب و فیلمایی که دیدم و خوندمو معرفی کردم. دربارهٔ شهرم نوشتم. دربارهٔ کلاسا و تدریسام نوشتم. دورهمی وبلاگی رفتم. با بلاگرا
متن ترانه مهراد جم به نام گل بی گلدون
دل تو رو ببره وای چیکا بکنم از يادم بپرهچشمات اون حرفات کارات اداهاتبا دستات چه حال خوبی بهم دست دادگل بی گلدون نمیشهمیمیره این آدم بی تو آدم نمیشهتو باید بمونی تا تهشادامه متن آهنگ مهراد جم گل بی گلدونبا قلبی که بودنت تنها دلخوشیشهگل بی گلدون نمیشهمیمیره این آدم بی تو آدم نمیشهتو باید بمونی تا تهشبا قلبی که بودنت تنها دلخوشیشهمن مگه میشه يادم برهتو از این خونه بدون من نروچشمات اون حرفات کاراتاداهات با
خب اینم از آخرین کلاس داستان.
استاد گفت من حرف میزنم. درست میشه .
حتی برنامه کلاسامو پرسید .و نوشت و يه کم فکر کرد .دید چه ساعتای بیکاری وجود داره هیچ جوره و با هیچ منطقی نمیشه نه با کلاس زبان و نه با کلاس داستان پر بشه .
خب نشد.
کاسه چه کنم چه کنم دست بگیرم؟تاکی!تهش که چی ؟
خب فاطی خانوم.اینه که هس‌.
به قول مامان دوروز زاااار زدی .دو روز با مسئولای حوزه و هزار روز با مسئولای موسسه زبانت دعوا کردی و کوبیدی تو سر خودت و اونا ‌‌‌.یکی اون
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب