نتایج پست ها برای عبارت :

پیر شدی مثه تک تک ارزوهات میخاستی یه روزی دنیا رو بگیری توو دستات حالا به زور تونستی فقط باشی روی پاهوت رفیقا هر کدوم یه راهیو بغل بعد خاطراتشونو لگد کردم دشمنا ن رفیقا تر دشمنا همونن رفیقا عوض میشن یاد گرفتم تنها برم جلو به اون بالاسری بدم تنها دلو تکیmo

فکر که میکنم میبینم اون ناهید بانوی که روحيه ای حساس ولی در عین حال قدرتمند داشت به مرور زمان با پشت سر گذاشتن خیلی مشکلات و سختی ها و با روز به روز پیشرفت توی بدنسازی به همون اندازه قوی و محکم و سر سخت شد
و من چقدر عوض شدم
گاهی ادما و حتی خود من قبلا میگفتم که دلم برای خود قبلم تنگ شده
اما الان میگم که من اینی که هستم رو دوست دارم
و چقدر با قوی شدن و پیشرفت کردنم آدمهایی هستند که از من بدشون مياد و میخوان پا جای پام بزارن یا به من برسن و چون نمیتو
خیلی عجیبه در حد پیشنهاد بود و فکر نمی کردم بشه !
مدیر موافقت کرد يه ربع آخر یکشنبه هارو از معلم ها بگیره تا کتابخوانی داشته باشيم،کتاب سلام بر ابراهیم1 و 2
راوی هم قراره خودم باشم،برای پايه های7،8،9 دخترونه
دارم فکر میکنم چه جوری بخونم جذاب تره و برای بچه ها دلنشین تره.آقا ابراهیم جونم خودت کمکم کن،همه رفيقا و بچه محلا و هم سنگریات میگن کارات اخلاص داشت،منم میخوام بچه ها بشناسنت با همین نیت پس کمکم کن خیلییییی کمکم کن
وقتی که بارون زدتگرگم همراش بودتو سرديه عشقتزمستون اومد زودآروم بودم با توبی من کجا رفتیسرد بودن اون دستاتتنها چرا رفتیحالا شده طوفانتو دریای قلبمموجان که میکوبنبه سینه ام هر دمبعد از تو پاییزاهوا خیلی سردهلطفی تو بارون نیسابرم پر از درده
وقتی که بارون زدتگرگم همراش بودتو سرديه عشقتزمستون اومد زودآروم بودم با توبی من کجا رفتیسرد بودن اون دستاتتنها چرا رفتیحالا شده طوفانتو دریای قلبمموجان که میکوبنبه سینه ام هر دمبعد از تو پاییزاهوا خیلی سردهلطفی تو بارون نیسابرم پر از درده
زیر فشار فکر لابه لای غم میری نیس کسی درک کنه حالو روز تو رو به اجبار اومدیو داری نخواسته میری جمع کن بنیان کج غم شبوعرضه ادبو احترام       چن ساليه که درگیر اجتمام   ههَاشتباه رو اشتباه   سرتا پا توجيه شده اجتمامَمدور و بریامم اتفاقا  میخوان اشتباه کنم از ته چاهمنَ چشمام بازه رو هدفمم وقتی میخونم دشمنا استتار کَر
دندونو ساییدم  کفریم از قشرِ راحت ترین راه این بوده که بخونمو بشم استوارترترو خشک سوختن پای هم ولی من سریعترینم نمیذارم بمیرم
برام جالبه يه عده هممم ی نیروشونو بسیج کردن که ما رو از هم جدا کنن!میبینی خدا؟جواب خوبی خوبيه.حالا همه با دقت بخونین.مخصوصا دشمنا.میخوام حسابی آتیشتون بزنم!بعد از این ببینم کسی داره این وسط موش می دوونه.کاری میکنم دیگه سايه ی من و محدثه رو نبینین!میخوام خوشحال باشه همیشه بخنده ولی.نمیذارم احمقایی مثل شما،احمقم نمیشه گفت بیشتر مثل روباه می مونین، با این حقه هایی که هم به من و هم به اون میزنن بتونن يه آجر ازین رابطه رو بردارن!محدثه حالا
برام جالبه يه عده هممم ی نیروشونو بسیج کردن که ما رو از هم جدا کنن!میبینی خدا؟جواب خوبی خوبيه.حالا همه با دقت بخونین.مخصوصا دشمنا.میخوام حسابی آتیشتون بزنم!بعد از این ببینم کسی داره این وسط موش می دوونه.کاری میکنم دیگه سايه ی من و محدثه رو نبینین!میخوام خوشحال باشه همیشه بخنده ولی.نمیذارم احمقایی مثل شما،احمقم نمیشه گفت بیشتر مثل روباه می مونین، با این حقه هایی که هم به من و هم به اون میزنن بتونن يه آجر ازین رابطه رو بردارن!محدثه حالا
خیلی عجیبه در حد پیشنهاد بود و فکر نمی کردم بشه !
مدیر موافقت کرد يه ربع آخر یکشنبه هارو از معلم ها بگیره تا کتابخوانی داشته باشيم،کتاب سلام بر ابراهیم1 و 2
راوی هم قراره خودم باشم،برای پايه های7،8،9 دخترونه
دارم فکر میکنم چه جوری بخونم جذاب تره و برای بچه ها دلنشین تره.آقا ابراهیم جونم خودت کمکم کن،همه رفيقا و بچه محلا و هم سنگریات میگن کارات اخلاص داشت،منم میخوام بچه ها بشناسنت با همین نیت پس کمکم کن خیلییییی کمکم کن
پ.ن:مخاطبان عزیزم،پیش
جانم الان واقعا دارم اشک می‌ریزم. چون امتحان تجزيه داریم و من با احتمال خیلی زيادی میفتمش! جانم من واقعا فکر نمی‌کردم کارم به اینجا بکشه ولی خب کشید. الان همه تئوری هاش رو بلدم و می‌دونم دقیقا Ksp می‌خواد چی بهم نشون بده ولی با دیدن سوال‌هاش هنگ می‌کنم و اصلا متوجه نمیشم کدوم اطلاعات برای کجاست. عزیزم من واقعا کلاسامون رو دوست دارم ولی اصلا محتواش من رو به وجد نمیاره ترجیح میدم بخوابم سر کلاسا ولی يهو میبینم رسیدم به امتحان و هیچی از شیمی ه
"هوالنور" 
 
يادمه همیشه رو دیوار اتاقم يه وایت برد داشتم و دارم 
وقتی ابتدایی بودم خیلی کوچیک بود و الان تقریبا بزرگترین وایت برد بازار ^_^ 
وقتی میخواستم يه چیزی رو خیلی خوب ياد بگیرم روش می نوشتم؛ مثلا يادمه تو یک روز کل حرکت شناسی فیزیکو روش(روی آن!) به خودم ياد دادم . 
اما همیشه سعی کردم يه جمله انگیزشی یا یک درسی که از زندگی گرفتم رو روش نوشته باشم. 
سال کنکور که خیلی رقابتمون زياد شده بود، يه جمله ای از يه رپ رو نوشته بودم که میگفت : "حسادت
"هوالنور" 
 
يادمه همیشه رو دیوار اتاقم يه وایت برد داشتم و دارم 
وقتی ابتدایی بودم خیلی کوچیک بود و الان تقریبا بزرگترین وایت برد بازار ^_^ 
وقتی میخواستم يه چیزی رو خیلی خوب ياد بگیرم روش می نوشتم؛ مثلا يادمه تو یک روز کل حرکت شناسی فیزیکو روش(روی آن!) به خودم ياد دادم . 
اما همیشه سعی کردم يه جمله انگیزشی یا یک درسی که از زندگی گرفتم رو روش نوشته باشم. 
سال کنکور که خیلی رقابتمون زياد شده بود، يه جمله ای از يه رپ رو نوشته بودم که میگفت : "حسادت
یکسال گذشت و چیز های بیشتر به دست آورم و چیز های زيادی را هم از دست دادم.اولینش قدرت رویا پردازی بی نهایت فعالم بود.کمرنگ تر شده و کمتر .بیشتر درگیر روزمرگی ها شده ام و در آن ها خودم را جلو میبرم.پوریا خیلی به من کمک کرد.روزهای سختی را داشتم و با بودنش به من حال بهتری داد.امیر و امین را برایشان دلتنگم.امین دارد تلاش میکند برای رفتن و مستقیم ارشد قبول شده است.امیر هم دلم برایش تنگ شده.روزهای سختی را گذراندم اما مریم را پیدا کردم و حالم بهتر شد.باو
من همیشه کمرنگ بودم ، واقعا نمیدونم چرا ! هیچ وقت تلاش نکردم هیچ چیزیو به کسی ثابت کنم ، هیچ وقت ولوم صدام بالا نرفت که بگم منم هستما . چند روزي بود که مریض بودم ولی هیچ کدوم از دوروبریام متوجه نشدن ، یعنی من فکر میکردم میدونن ، ولی نمیدونستن، خورد تو ذوقم ، حس کردم چقدر کمرنگ تر شدم ، حالا دیگه هیچ کی حواسش به من نیست ! (این جمله whisper میشد جالب تر بود ) ۰
چند ساعتِ پیش فکر کردم به يه کلمه که خیلی به این روزای من بياد ، قطعن کمرنگ بهترین توصیف بود.
من همیشه کمرنگ بودم ، واقعا نمیدونم چرا ! هیچ وقت تلاش نکردم هیچ چیزیو به کسی ثابت کنم ، هیچ وقت ولوم صدام بالا نرفت که بگم منم هستما . چند روزي بود که مریض بودم ولی هیچ کدوم از دوروبریام متوجه نشدن ، یعنی من فکر میکردم میدونن ، ولی نمیدونستن، خورد تو ذوقم ، حس کردم چقدر کمرنگ تر شدم ، حالا دیگه هیچ کی حواسش به من نیست ! (این جمله whisper میشد جالب تر بود ) ۰
چند ساعتِ پیش فکر کردم به يه کلمه که خیلی به این روزای من بياد ، قطعن کمرنگ بهترین توصیف بود.
هر دو دردها را تسکین می‌دهند.
با این تفاوت که دوست».
نه قیمت دارد؛
نه نیاز به بیمهٔ حمایتی ؛
چون خودش حمایت است!
نه مقدار دارد ؛
نه تاریخ انقضا،،
بلکه هر چه قدیمی ‌تر باشد ، اثرش عمیق ‌تر و شفابخش ‌تر است!
هر دارو برای دردی مؤثر است ، و برای یک درد دیگر مُضِر.؛
اما دوست، بر هر دردی دواست!
سلامتی همه رفيقا❤️❤️
Add a commentمشاهده مطلب در کانال
 
 
تمام راه از کلاس تا خونه رو پياده اومدم و با صدای بلند آناتما گوش کردم . سرمو انداختم پایین و فقط به کتونیم نگاه کردم .از همه‌ی آدمها متنفر بودم و از خودم بیشتر از همه. دستام رو از شدت خشم به جهان مشت کردم و ناخن‌هامو محکم به کف دستم فشار میدادم تا دردم بگیره. از نور خورشید، از خنده‌ی آدمها از ساک خرید دست مردم بدم میومد . همه چیز ناامیدم میکرد . دو روز تعطیلم و سرما خوردم . و این دوروز تعطیلی رو نمیتونم کارهایی که چند هفتهست واسش برنامه چیدم
متوجه يه نکته ی جالبی شدم. 
شما خود آیندتونو چطور می بینین؟ خودهای آینده چه ویژگی های مشترکی باهم دارن؟
متوجه شدم من اکثرا خود آیندمو تنها می بینم. خودمو تصور می کنم که تنها می رم ماجراجویی:) تصور می کنم که تنها مسافرت می کنم. تنها می رم کنسرت. تنها می رم کوه. 
سال پیش داشتیم با دوستام شوخی می کردیم که قراره با يه شتر بریم آمریکا:| از دی کاپریو عکسای خصوصی بگيريم و بفروشیم:|يه همچین ایده هایی داشتیم.بچه ها يه شتر کشیدن که همه باهم سوارشیم. من يه شت
 
يه روز، دیگه يادم نمياد کدوم کتاب رو تو چه سالی خوندم یا برای اولین بار چه سالی به کجا سفر کردم؛ يادم می‌ره به خاطر چی وارد کدوم دنيا شدم. و اون دنيا برای من چی بوده؛ یا حتی چه آرایش حروفی به چشمم قشنگ‌تر اومده. اون روز همه‌ی پسوردهام رو يادم می‌ره!
مثل حالا که جواب اتفاقی رو که نیفتاده يادم رفته.
 
 
پ.ن: يه روزي هم باید بياد که آدم‌ها و کلمه‌هاشون رو يادم بره.
مثل همه‌ی "سرزمین‌های نزدیک". همه‌چیز Far far away باشه.
 
 
سلام به همه ی بچه های توی خونه !  -_-بچه های تو خونه ای که حتی نمی تونن از اینترنت استفاده کنند ! 
تنها راه فرارمون ازین بدبختی ها هم پوکید! 
خب می دونم وضعیت خیلی افتضاحيه
همه چی هر روز بدتر میشه 
تا کی قراره این زندگی و عمر ما تلف بشه مشخص نیست 
کی قراره همه آدم ها عاقل بشند و وضعیت رو درست کنند مشخص نیست .

من این مدت خیلی سرم شلوغ بود و درگیر کلاس هام بودم و نتونستم پست بذارم 
در واقع نتم هم مشکل داشت قبل این جریانات و مثلا قرار بود امروز برم
از وقتی يادمه بر خلاف تلاش های خیلی زيادی که کردم و مقاومت زيادی که در برابر مشکلات زندگیم داشتم ولی تقریبا به هیچ کدوم از چیزهایی که خواستم نرسیدم.
زندگی خیلی سختی داشتم ولی باز سعی کردم خم به ابرو نیارم و ادامه بدم، تقریبا به پیش دانشگاهی که رسیدم حس کردم افسردگی گرفتم و با ورودم به دانشگاه اونم رشته ای که بهش علاقه نداشتم (سه سال کنکور دادم ولی نشد رشته ای که میخوام قبول بشم)، افسردگیم خیلی زياد شد، زندگیم اصلا تحت کنترلم نیست.
دلیل افسردگ
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو؛ خانم زیبا! خواب نبینم تو را - که خواب ندارم. نخفته خواب نبیند با توام ایرانه خانم زیبا! رو که به دریا نشد صبح که خونین نشد غم که قلندر نشد ای خانم زیبا! دق که ندانی که چیست که گرفتم دق که ندانی تو؛ خانم زیبا.
 
رضا براهنی
 
گلاویژنوشت: می‌دانید؟ ما هم خیلی بدبختیم. خیلی بدختیم. شما را کشته‌اند. حالا پیداست که جنایتی رخ داده. دلمان آتش گرفت امروز. انتقام شما را چه کسی می‌گیرد؟ چه کسی جواب پس خواهد داد؟ صبح
و قسم به اون لحظه که تک و تنها توی حیاط دانشگاه نشستی، دستات یخ زدن و وقتی علیرضا قربانی توی گوش ات میخونه:"من تماشای تو میکردم و غافل بودم، کز تماشای تو خلقی به تماشای منند" اشک توی چشمهات حلقه می بنده . 
ولی تو آرومی. تو خیلی آرومی. 
باد سرد. لرزش دندان ها. ترک "افسوس".
نمیدونم دقیقا کجا باید دنبالت بگردم؟ تو کدوم شهر؟ کدوم کوچه؟ کدوم خونه؟
دقت کردی وقتی میخواستم خودمو از چشمت پنهون کنم، دنيا چقدر کوچیک بود و هر جا میرفتم تو زودتر از من اونجا بودی. و حالا که دنبالت می گردم دنيا انقدر بزرگه که می ترسم عمرم کفاف نده همه جاش رو بگردم و پیدات کنم.
دنيای عجیبيه نازنینم.
ما روزهای خوشی داشتیم خیابون گردی های نصف شبانه . زورگیرای پارک و پلیسای خنگ. يادش بخیر خرید بمب و ترقه برای چهارشنبه سوری.يادته هر ماه، م
طی این ۱۷۵ روز با دکتر ع. کتاب نوشتم. برای دکتر ن. يه مقاله ویرایش و سابمیت کردم و يه فصل از کتابش رو ویراستاری (به قول خودش ترمیم) کردم. کارگاه شرکت کردم و يه سری تکنیک ياد گرفتم. بعد از دو سال تو آزمون زبان وزارتخونه شرکت کردم و به طرز شگفت آوری نمره‌ی بالا گرفتم و هزار تا کار ریز و درشت دیگه.
نمیدونم از این به بعد چه آدمایی بیان تو زندگیم و زیر نظر کدوم اساتید بزرگ ‌بتونم کار کنم، اما همه‌ی این مدت با هر استادی همکاری کردم، عمیقا حسرت خوردم و
شش آذر ۹۸ است. دیشب خیلی جدی تصمیم گرفتم کمی بیشتر حواس جسمم را داشته باشم. 
در اولین قدم امروز صبح چای صبحانه ام را با شکر کمتری شیرین کردم. یک کلیپ ورزشی از یوتیوب گرفتم و ورزش کردم. بعد هم دوش گرفتم. با شامپویی که تویش نمک ریختم که مثلا ضدشوره بشود. با ترس از اینکه یک وقت نمک توی چشمم نرود. به قصد ویتامین سی، لیمو شیرین خوردم. ناخن هایم را گرفتم و زین پس اصلا ناخن بلند نخواهم کرد. برای سلامت چشمم مدت زمانی که به صفحه ی کامپیوتر و موبایل نگاه می
ده روزه که گیانکو ندیدم و نمی‌دونم این حسی که الآن دارم چيه. چی می‌گین به اون حسی که جایِ خالیِ دستایِ يه نفره بین دستات؟ جایِ خالی بوسه‌هایِ يهنفر رو پیشونی‌ت. جایِ خالیِ حرفایِ يه نفر وقتی کنارِ گوشت حرف می‌زنه. جایِ خالیِ چشمایِ يه نفر وقتی تمامِ مدت زل زده بهت و داره سعی می‌کنه نشون بده حواسش نبوده. جایِ خالی‌. جایِ خالی. جایِ خالی. جایِ خالیِ چیزایی که نمی‌شه با کلمات نوشتشون. چی می‌گین بهش؟ این تمومِ اون چیزيه که اینروزا دارم حس
چند روزي بود ارتش مورچه‌ها به اتاق من بینوا هجوم آورده بودند. اوایل فقط اطراف دیوار رژه می‌رفتند، من هم کاری به کارشان نداشتم و اطرافشان نمی‌نشستم. اما از دیروز و امروز به سمت کتابخانه‌ام هجوم برده بودند و نزدیک کتاب‌هایم کشیک می‌دادند. خب من هم احساس خطر کردم و علیرغم میل باطنی‌ام جاروبرقی را برداشتم و به سمتشان گرفتم. خدا شاهد است همین الان که دارم برایتان این ماجرا را تعریف می‌کنم گريه‌ام گرفته. با چه سنگدلی لوله‌ی جاروبرقی را به س
تنها چیزی که این روزا غمگینم میکنه دور شدنش هست 
وقتی بهش فکر میکنم بی اختیار چشم هام خیس میشن. همین جوریشم چون که خواهر ندارم کلی احساس خلا و تنهایی میکنم
از کل دنيا ی دلم به داشتن برادر بزرگتر خوش بود که اونم میشه دورترین نقطه
تو این دنيا
اولین روزي که فهمیدم رفتنش حتمی شده آخرین امتحان ترم 2 بود 
که از خود شهر دانشجویی تا خود خونه بکوب گريه کردم 
همین جوریشم سالی 3 بار بیشتر نمیدیدمش 
ولی اینکه وقتی بهش فک کنی و بدونی حتی دیگه دستت هم بهش ن
بهم گفت عشق مثل بازی می مونه. تو هر بازی یکی می بره یکی می بازه. بازی عشق مساوی نداره. یا می بری یا می بازی. بگو ببینم تو عاشقی بردی یا باختی؟تو چشماش خودم رو نگاه کردم و گفتم می دونی اولین بار کِی دستش رو گرفتم؟ تو بازی نون بیار کباب ببر»!سال آخر دانشگاه همه بچه ها دور هم تو کافه جمع شده بودیم. بعضیا تخته بازی می کردن ، بعضیا شطرنج و بقيه هم دوز ! فقط من و اون بودیم که نشسته بودیم و بازی بقيه رو می دیدیم. بهش گفتم چرا بازی نمی کنی؟ گفت این بازی ها ر
عاااااخ شیشم تولد حانیس و این سومیم تولديه که باهمیم و من تا حالا نه تولد گرفتم براش نه کادو -_- چون توی تابستون بود و هر کدوم شهرای خودمون نمیشد ! این دفه تصمیم داشتم برم مشهد و سورپرایزش کنم چون میدونم همین که من برم پیشش خودش کلی خوشحال میشه ولی يادم افتاد چهارم اجاره خونه باس بدم و پول ممکنه کم بیاااااارم >_< واااات شود عای دو ؟؟؟؟؟؟ 
 
يه روز، دیگه يادم نمياد کدوم کتاب رو تو چه سالی خوندم یا برای اولین بار چه سالی به کجا سفر کردم؛ يادم می‌ره به خاطر چی وارد کدوم دنيا شدم. اون روز همه‌ی پسوردهام رو يادم می‌ره!
مثل حالا که جواب اتفاقی رو که نیفتاده يادم رفته.
 
 
کنکور برای من بیش از اونکه يه اتفاق درسی باشه، يه مسیر بود. يه مسیر که توش خیلی چیزها رو که قبل‌تر بلد نبودم تمرین کردم. برنامه‌ریزی کردن رو ياد گرفتم. اولویت‌بندی رو ياد گرفتم. گذشتن از تفریحات و چیزهایی که واقعا دوست داشتم به خاطر هدف‌های مهم‌تر رو ياد گرفتم. ياد گرفتم بلندمدت فکر کنم به جای کوتاه‌مدت. هدف‌گذاری رو ياد گرفتم و . . هیچ وقت دیگری در زندگی شاید اون حس ۱ ساله‌ی کنکور رو تجربه نکردم/نکنم. (همه‌ی این‌ها به جز استرس وحشتناکيه
دو هفته پیش به عوض گرفتن قطار از قم، از طهران قطار گرفتم و فکر کردم که از قم قطار گرفتم!
زودتر از موعد به راه‌آهن رفتم که صدا زد قطار ۱۸۶ مشهد سوار شن و من با خودم گفتم که چرا یک ساعت زودتر داره مسافر می‌زنه؟!
بلیط رو نگاه کردم و دیدم ای دل غافل، من از طهران قطار گرفتم و خدا رحم کرد که در محوطه راه‌آهن حاضر بودم و قطار هم از قضا از قم می‌گذشت و القصه به خیر گذشت.
امشب هم فکر می‌کردم که قطار قراره ساعت ۲۲:۱۵ بره سمت طهران و و سلانه‌سلانه کارهام ر
راز روانشناسی؟
پیش روانشناسم که میرفتم در طی این یک سال يه چیز رو به من ياد دادن، قدرت کنترل احساساتم
کنترل خشم، عصبانیت و حس عشق و شهوت و .
من باید تو يه دفتر تک تک احساساتی که توی روز باهاش مواجهه میشدم رو مینوشتم
تشخیص میدادم کدوم حس عشقه و کدوم شهوت
کدوم خشمه و کدوم عصبانیت
کدوم حس دلتنگيه و کدوم حس ناراحتی
اینطوری کم کم با درون خودم آشنا میشدم
و میفهمیدم کدوم رو باید کنترل کنم و کدوم رو باید آزاد کنم
به عنوان مثال امروز:
من با يه پیام مسخر
باید از حال الانم بنویسم. اینکه تنها اومدم خانه هنرمندان و با ح تموم کردم و دیگه همین تنهایی برام مونده   راضیم و . و خسته‌ام و ناراحتم. میم عاشق من قصد دارم عاشق بشم و تنهام. این از زندگیمون و حالا . تنها نشستم لبه‌ی حوض خانه هنرمندان و ملت دارن فوتبال می‌بینند و من تنهام. دو تا کتاب خریدم و گالری دیدم، تنها. اونچه از همه بیشتر به چشم مياد تنهایيه
بغض دارم؟ ناراحتم؟ نه بیشتر احساس رهایی و خوبی دارم اما همچنان چشمام بدنبال يه گریزگاهه اینک
نمیدونم تا حالا چندین و چند بار تصمیم گرفتم زندگیمو نجات بدم 
این دفعه زندگیمو نصف بردم نصف باخنم 24 میلیون پول تو ضررم 
باید خیلی چیزا رو بنویسم نیاز دارم خیلی راهها رو برم 
من رفتم دورامو زدم دنيای من خلاصه شد تو این 19 ماه به اندازه ی تمام عمرم اشتباه کردم به اندازه ی تمام عمرم بردم 
تو خونه بمون نمیر ياد بیار 
به ياد بیار زیر آفتاب زیر يه شهرو دور زدی
به ياد بیار تنها چطور بالا میرفتی
به ياد بیار چطور با سگها خالی و تنها موندی
به ياد بیار چطو
دیشب که یخچال رو شستم خراب شد :| فریزر کار می‌کرد ولی یخچال رسید به ۳۹ درجه. صبح زنگ زدم تعمیرکار مجاز! اومد. قبل از اینکه برسه رفتم از عابربانک پول نقد بگیرم که دستمزدشو بدیم. پولو گرفتم و برگشتم. همین که وارد خونه شدم دیدم فقط پول و گوشی تو دستمه و کارت نیست. بدوبدو برگشتم، تمام مسیر روی زمینو نگاه کردم و چون نبود رفتم بانک و گفتم فکر می‌کنم که کارتم تو دستگاه مونده. البته می‌دونستم که عابربانک اول کارت رو پس میده، بعد پول میده به آدم، ولی گفت
 
يه روز، دیگه يادم نمياد کدوم کتاب رو تو چه سالی خوندم یا برای اولین بار چه سالی به کجا سفر کردم؛ يادم می‌ره به خاطر چی وارد کدوم دنيا شدم. و اون دنيا برای من چی بوده؛ یا حتی چه آرایش حروفی به چشمم قشنگ‌تر اومده. اون روز همه‌ی پسوردهام رو يادم می‌ره!
مثل حالا که جواب اتفاقی رو که نیفتاده يادم رفته.
 
 
پ.ن: يه روزي هم باید بياد که آدم‌ها و کلمه‌هاشون رو يادم بره.
مثل همه‌ی "سرزمین‌های نزدیک". همه‌چیز Far far away باشه.
 
 
سلام
نمیدونم از دست نارارومی ها و بد وبیراه گفتنام به همه چی و همه کس خسته شدين یانه؟!
تنها راه کدام راه است؟
تنها مسیر موفقیت کدام مسیر است؟
اصلا آدم با کدوم طناب میتونه از این همه چاه هایی که خودش برای خودش حفر کرده در بياد؟
جاوید دیگه چیزی برای از دست دادن داره؟
تا کی میخوتی ضعیف باشي؟
تا کی میخوای اینجا بیای از ناراحتی ها و سختی هات بنویسی؟
بس کن
به خودت بیا
دیگه وقتی برای از دست دادن نداری
هرقدر از این مسیر و از این طناب دور بودی کافيه
هرقد
چهارده ساعت و دو دقیقه!
بالاخره تابوی ذهنی ام رو شکوندم و این عدد رو ثبت کردم.لذتی وصف نشدنی.
 
*آزمون روان رو گند زدم.کلا توی روانپزشکی احساس ضعف میکنم که یکیش بخاطر جزوه ی بدی هست که انتخاب کردم و یک علتش هم بخاطر کم تکرار شدن سوالات روانپزشکی سالهای مختلف هست.اما این تنها آزمونی بود که بخاطر هفت تا غلط و نزده اش ناراحت نشدم چون دقیقا هفت تا نکته ی جدید ياد گرفتم.
تا حالا شده هیچ کاری نکرده باشي اما گند زده باشي؟
با هیچ کاری نکردن، با منفعل بودن باعث شدم تبدیل بشم به آدمی که همیشه تلاش می‌کردم نباشم.
ترس، ترس از مورد قبول واقع نشدن، ترس از اشتباه کردن باعث شده منفعل باشم.
ترس از تصمیم گرفتن باعث شده هر چیزی که اتفاق میفته رو بپذیرم و نتونم واسه تغییرش تلاش کنم.
امشب تصمیم گرفتم کاری که دوست ندارم رو رها کنم و از این میترسم اگر موقعیت بهتری پیش نياد چی؟حالا که فلانی و فلانی دارن همین کار رو می‌کنن، نکنه
سن‌های به خصوصی برای آدم‌ها مهم و ویژه هستن، برای من 10، 13، 16، 19، 25 و 30 عددهای خاصی هستن.
10 سالگی - وقتی بود که شور زندگی رو با تک تک سلول‌هام حس می‌کردم، عاشق ریاضیات بودم و معلم به من می‌گفت "تو در آینده يه چیزی می‌شی!"، نه تنها که دیده می‌شدم، بهترین بودم. اون دورانِ زندگی به اندازه کتاب‌های هری پاتری که می‌خوندم هیجان داشت؛ عصرها با دوچرخه از بالای کوچه بدون رکاب زدن با شتاب سر می‌خوردم پایین و قرار بود زندگی هم مثل همین دوچرخه بر وفق مر
ابروهامو انداختم بالا و چشمامو يه ذره گشاد کردم . حس کردم خنده اش گرفت ولی سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:- پس مراقب خودت باش .بعد فشار محکم تری به دستم داد و گفت:- بچه جون .آب میوه رو با دست دیگه اش از توی دستم کشید بیرون و لا جرعه تا ته سر کشید . بعد دستمو ول کرد و گفت:- هری .زهرمار و هری! انگار داره با اسب باباش حرف می زنه . بغض گلومو گرفته بود بد تحقیر شده بودم ولی برای اولین بار می دونستم که خودم مقصرم . برگشتم . کیفم رو برداشتم و در حالی ک
اون روز من و سین رفتیم سرکلاس ، 
يه پسره همکلاسیمون بود همون روبه رو نشسته بود يهو چشممون خورد بهش تو دلم گفتم این از کدوم خمیر مايه استفاده کرده اینهمه پفیده؟ دوستم انگار ذهنمو خونده باشه گفت اینا همش قرص فرشته میخورن اینجوری میشنحالا خب به من ربطی نداشت و مهم هم نبود فقط خب يهو آدم تعجب میکنه دیگه. اونوخت من يه سه کیلو اضافه کردم کلی افتخار میکردم:/
خدای مهربونم سلام
تو تنها دوست و تکيه گاه منی
منو در پناه خود از بدی ها حفظ کن و بهم سلامتی کام جسم و روح بده 
خدایا میدونم همه ی رو میدونم 
تو مهربون تر از اینی که که منو .
البته اینا هیچ کدوم دلیل و توجيه نمیشن
ولی من تو رو تنها کسم میبینم توی این دنيا و این زندگی 
شکرت به خاطر همه نعمتهات
تنهام نذار که به وجودت بی نهایت نیازمند
خدای دوست داشتنی و مهربونم 
تا وقتی که تو هستی دلم قرصه 
تنهام نذار و کمکم کن 
مرسی از وجودت و کمک هات و همه چی
کلا زندگی دو روزه،
فردا ممکنه نباشيم.
قدر هم رو بدونیم.
درباره بقيه اون قسمت پير درون، که هر روز بیشتر کشف میکنم،
این افراد،
معمولا همه ش به اینو اون گیر میدن (میپرن و پاچه میگیرن) که اینکارت غلطه اونکارت غلطه، اینکارت فضوليه، زياد حرف نزن، و. توهین میکنن، و.
ولی دقیقا خودشون همه این خصوصیات رو دارن.
این افراد تنها میمونن.
4 نفر رو تا الان مشابه این افراد دیدم (با خصوصیات اینها، که کاملا تنها موندن).
راستی بچه ها،
من تا حالا با 16 تا مصاحبه ای گر
دوست نداشتم در این صفحه از دلتنگی بگم اما خب دلتنگی هم بخشی از زندگی ادما ست . خودم را مشغول کردم با پرتره یک زن که به دلتنگی هام فکر نکنم.  گاهی اوقات ادم به بن بست می رسه.  يه روزي يه درویشی بهم گفت اگه به بن بست رسیدی به خدا توکل کن . لطفش همیشه شامل حالت میشه.  منم توکل کردم . امیدوارم لطف خداوند شامل حالم بشه . 
با اینکه توکل کردم اما جلوی احساسم نمی تونم بگیرم . دلتنگی و هزار کوفت و مرض دیگه . دیدین وقتی از يه کاری منع میشین بی اختیار می رین سرا
روقت، هروقت يه نفر می‌گه "چه‌قدر خوبه" ادامه‌ش تو سرم پخش می‌شه که "موزیکم تا خود صب می‌کوبهههه، دستات چرا از دست من دووورههه؟ خوش می‌گذره به هرکی بینمووونههه". خدا بگم چی کارت نکنه خانوم عین که با خزعبلاتی که تا چند وقت پیش گوش می‌دادی مغز بی‌گناه من رو پر کردی. تازه هروقتم می‌گن "باشه اصلا تو خوبی" سرم با صدای آرمین تو ای اف ام ادامه می‌ده "اصن تو راس می‌گی! تازه بقيه‌شم يادم نیست. :/
+اون روز داشتم تو ماشین می‌خوندم چه‌قدر تنهام، تنه
سلام عشقا
نزدیک يه ساعت رسیدم خونه، امروز اضاف کار موندم به اجبار چون پرونده ها نامرتب بودن و مهر امضا نداشتن هیچ کدوم، ظهرم نیم ساعت رفتم کلید تحویل گرفتم با داداش رفتیم خونه رو دیدیم کامل موکت کرده اونم قهوه ای اصلا دوستنداشتم گفتم جمعش کنید من موکت نمیخوام، گفت مشکلی نیست باشه صاحبخونه خیلی احتراممو داشت. باید قفلها عوض کنم داداش گفتم کلید بدم تریون و دوستاش بیان تمیز کاری؟ گفت اره مشکلی نیست بعدش قفل عوض میکنم. دیگه برگشتم شرکت هرچند ت
این خون برکت دارد !
یعنی تقویم جدیدی باید ساخت و مبدا آن را شهادت یاور امام زمان (عج) ،قاسم سلیمانی تعیین کرد .
این تقویم وقتی به مقصد میرسد که هژمونی کثیف عنریکا بر دنيا پایان یابد و انشالله بیرق عدالت خواهی به دستان مهدی قائم آل محمد (عج) داده شود .
ترسوها ،وطن فروشها و مال پرستان و کسانی که شکمشان را از مال حرام پر کرده اند و حرف حق را نمیفهمند را از زندگی تان حذف کنید که قطره های خون قاسم عزیزمان به رودی تبدیل خواهد شد و شالوده ی نظام خون ریز
اون شب هم نباید با داداشم گرم می‌گرفتم - نباید بیش‌تر از اون چیزی که تو دلم بود بهش می‌گفتم، بیش‌تر از میزانی که برام وقت می‌ذاره براش وقت می‌ذاشتم. 
وقتی مامان بهم گفت که داداش قبل از پرواز به سوئد، پنج دقیقه توی فرودگاه باهاش اسکایپ کرده مدت زيادی ساکت موندم، واقعا برای من مهم نیست که دیگه داداش توی کدوم فرودگاهه، توی کدوم شهر اروپاست. داداش رفته؛ و وقتی هم که بود داداش من نبود - اون برادر کارشه، نه برادر من.
1: سیستم من کنار سرور ازمایشگاه هستش، امروز جدی ترین و مغرورترین پسر گروهمون باهاش کار داشت يه دفعه اومد گفت کجا بریزمش؟
 يه نگاه بهش انداختم و خودمو کنترل کردم و چند دقیقه بعدش رفتم بیرون کلی خندیدم
برگشتم نگاش کردم خندم گرفت گفت چيه؟گفتم هیچی سوتی بدی دادی!!!
گیر داد که چی گفتم؟گفتم نمیتونم بگم :))گفت بی مزه
2: امروز بحث کلاسمون راجع به يه سیستمی بود که نویسندش آقایی به اسم LeCun بود
مدرس برگشت گفت این آقای (لی ک.و.ن) توی توئیتر خیلی باحاله، حیف ف
《گفت: میگم که برای شما فرقی نمی‌کنه. خیلی وقته که دیگه همه‌تون تنهایید. فقط هنوز گرمین حالیتون نیست. همه‌تون فقط خودتونید و خودتون. این همه میری تو خیابون تا حالا کی دیدی يه نفر همین‌طوری قدم بزنه و چشمش به آسمون و درختا باشه و بخنده؟ یا اصلا الکی بخنده؟
گفتم: خودم که می‌خندم.
گفت: نچ! تو حکایتت سواست. دیوونه‌ای.
دیدم راست میگه. خیلی وقته ندیدم یکی دل سیر بخنده.
همدم گفت: شما آدما همیشه تنهایید. منتها اینو هیچ وقت نمی‌فهمید. وقتی بچه‌اید فکر
سلام به شما دوست عزیز!
 
 از کجا شروع کنم؟ نمیدونم! این جوابی که همیشه به این سوالات میدونم. توی این دنيا از تنها چیزی مطمئنم نمیدونمه. حالا از این مسائل بگذریم میرسیم به یک سری سوالات که پاسخشونو پیدا کردم. عمیقا بخاطر این موضوع خوشحالم. کم کم بقيه مسائل روشن میشه و این پرده میفته. به این روز امیدوارم.
 
 امروز برام روز تغییر و تبدیل به هومو ساپینسی دیگه ای هست. البته هر روز این اتفاق برام میفته. باید هر روز بهتر بشم. آیا من بالاخره متوقف میشم؟
يه زمانی (گمونم دبیرستانی بودم) يه جایی (گمونم زیارتگاه بود، شایدم يه مراسم مذهبی) یکی بهم گفت اینجا حاجتت رو از خدا بخواه (شایدم گفت نماز حاجت بخون). گفتم حاجت؟ من که حاجتی ندارم! گفت مگه میشه هیچ حاجتی نداشته باشي؟! با خودم فکر کردم و دیدم واقعا هیچی از خدا نمیخوام.
تو اون برهه از زندگیم هیچ خواسته ای نداشتم.
ولی حالا به نقطه ای از زندگی رسیدم که نمیدونم واسه کدوم یکی از حاجتام دست به دعا بشم!
الهی خدا حاجت دل همه (مخصوصا شما) رو بده.
آمین
تو يه خدای دست یافتنی هستی برای من
جمعه شب که دستات به صورت تب دارم خورد.که هول هولکی ترین سوپ دنيا رو درست کردی. 
تو آخرین رشته اتصال من و مذهبی . من تو رو خدای تو رو دوست دارم. تو رو خدا قاطی حرفهای دیگران نشو و خدای من بمون. گفتم هیچ کاری نکن. گفت پس به چه درد تو میخورم؟ گفتم: تو فقط باش همه ی دردهام درمون میشه. 
من به تو مومنم و ایمانم همه ی داراییم هست. به ایمانی که بهت دارم رحم کن و نگذار با خودم بگم به درد پرستیدن نمیخورد و درباره ش اشتباه کر
از اونجایی که حوصله‌م زيادی سر رفته، اینستاگرامم رو هم حذف کردم. البته نرم‌افزارش رو نه، اکانتم رو. باشد که برم اون دو تا کتابی که از کتابخونه گرفتم رو بخونم.
ترسو نیستم ها، ولی الان احساس کردم صدای آروم راه رفتن شنیدم و يه سايه هم دیدم که انگار رفت تو آشپزخونه :| تا حالا حتی نصف شب هم که تنها بودم همچین نشده بودم. فک کنم واقعا اومده. خلاصه اوصیکم* بتقوی الله و نظم امرکم، من برم با ه صحبت کنم ببینم چی می‌خواد و جای چی رو نمی‌تونه پیدا کن
امروز به معنای واقعی تنها بودن رو حس کردم.شاید خدا از من تنها نبودن رو گرفته تا شاید يه چیز دیگه بده نمیدونم.شایدم همش توهمه و چیزی جز تنهایی گیرم نمياد.حتی دیگه جدیدا دکترهم باید تنهایی برم.اصلا بهتره کلا يه زندگی جدید رو شروع کنم و چیزی به معنای یار و همراه و اینا رو تو زندگی جدید راه ندم.اصلا دیگه دلم نمیخواد تنها نباشم همینه که هست، تنهای تنها.قبوله من دیگه کلا در هر زمینه ای تنهایی کار میکنم.تنهایی.
سلام دو هفته است که تو مریضی حالت خوب نیست بیمارستان بستری شدي خیلی با خودم درگیرم بیام ملاقاتت اما غرورم این اجازه رو بهم نمی ده سعی می کنم زياد گوش ‌وایستم ببینم چی در موردت می گن اما هیچی در موردت نمی گن خودم هم نمی تونم از کسی بپرسم کدوم بیمارستان بستری هستی اصلا  خوب هستی یا نه 
سعی می کنم بی رحم باشم خیلی بی رحم  
از خودت پرسیدی من چی کار کردم که يهو تنهام گذاشت ازم رو برگردوند نه نپرسیدی فکر نکنم برات مهم باشه هر کس بهم نگاه می کنه می تر
اوایل شهریور گفتم بروم یک گوشی بخرم. همان موقع‌ها یک وام سه میلیونی گرفتم. اما برای گوشی، پانصد تومان کم داشتم. گفتم بروم کمی بیشتر کار کنم و پول گوشی و قسط‌هایش را در بیاورم.
در این پنج و نیم ماه، مثل سگ کار کردم. نوزده واحد تخصصی برای پاییز برداشتم و همزمان یک شغل را قبول کردم. شوخی شوخی گفتم بروم فلان کار را هم بکنم. فلان کار هم شروع شد. گفتم فلان چیز که وقتی نمی‌گیرد، از قضا فلان چیز هم کلی وقت گرفت. شد آنچه شد.
در این پنج و نیم ماه، بخشی از مو
از وقتی يادم مياد همه چیزو تنهایی درست کردم!
تنهایی چیدم.
حتی اگه دنيا دورم بود!
ياده حرفه عمو مسعود میافتم که میگفت مبینا واقعا از وقتی اومده تهران واسه خودش مردی شده!
من مرد نشدم گرگ شدم!
گاهی از اینکه انقد میتونم تنها باشم خودمم میترسم!از يه جایی به بعد این تنها یودنه به نظرم ترس داره!
اینکه تو بفهمی به هیچکی نیاز اونقدا مبرمی نداری‌. و خودتی و خودت!
بچه شهرستانی هایی که میان تهران حار میشن!اینو به وضوح دیدم
در چنان شرایط روحی قرار گرفتم که کارت بانکیم رو از سه شنبه گم کردم و الان متوجه شدم! و تنها چیزی که ازش يادم مياد اینه که به نام خودمه :|| هر چی تلاش میکنم يادم بياد رمزش چی بود ، شماره حسابم چی بود بی فایدست
شماره حسابم رو رفتم توی چتم با پسری که پارسال ازش کتاب خریدم و بعدش با همون میخواست به يه جایی برسه پیدا کردم :|
حالا شاید سوال پیش بياد که تو کتاب خریدی چرا خودت هم شماره کارت دادی؟ چون پول بیشتری سهوا ازم گرفته بود و بعدش قرار شد برگردونه :/
ف
 
خاطره : فوری ۳ بار بگو قوری گل قرمزی
 
خاطره : فوری ۳ بار بگو قوری گل قرمزینخند!اگر تونستي ۵ با پشت سر هم بگی قوری گل قرمزی!یا مثلا بگی ۶ سیخ کباب سیخی ۶ هزار !!دیدی سخته!
……حالا حسابش را بکن ۲-۳ ساعتی بود که توی صحن راه می رفتم و مردم را دعوت می کردم که بیایند کتاب های نمایشگاه را ببینند!چند تا کتاب توی دستم مونده بود. قرار بود این سری کتاب ها که تموم شد، بریم خانه.زائری را نشانه گرفتم، نشستم کنارش و شروع کردم به حرف زدن. دوست داری کتاب بخونی؟بله!
در زندگی، از چیزهای زيادی میترسیدم؛ونگران بودم،تا اینکه. آنها را تجربه کردمحالا ترسی از آنها ندارم!از "تنهایی" میترسیدم، ياد گرفتم؛ "خود را دوست بدارم"!از "شکست" میترسیدم؛ ياد گرفتم؛"تلاش نکردن،یعنی شکست!"!از"نفرت مردم" میترسیدم؛ ياد گرفتم،"بهرحال هر کسی نظری دارد"!از "درد"،میترسیدم؛ ياد گرفتم،"درد کشیدن، برای رشد روح لازم است!"از "سرنوشت"،میترسیدم؛ياد گرفتم، "من،توان تغییر آن را دارم"!از "آینده"،میترسیدم؛ ياد گرفتم،"میتوان، آین
يه روز ملانصرالدین و دوستش دوتا خر میخرن.دوست ملا میگه: چه طوری بفهمیم کدوم ماله منه کدوم ماله تو؟
ملا میگه خوب من يه گوش خرم رو میبرم اونی که يه گوش داره مال من اونی هم که دو گوش داره مال تو.!فرداش میبینن خر ملا گوش اون یکی خره رو از سر حسادت خورده!!!دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من جفت گوش خرمو میبرم!!!فرداش میبینن بازم قضيه دیروزيه.دوست ملا میگه :حالا چیکار کنیم ملا میگه: من دم خرمو میبرم!فرداش بازم قضيه دیروزي میشه
دوست ملا با عصبا
چرا همه فقط وقتی کارم دارن يادم میفتن؟ بعدش چی؟ قبلش چی؟
چرا انقد سرم درد میکنه؟ چرا حد تموم نمیشه؟ چرا هوا ابريه و بارون نمياد؟ چرا چشمام درد میکنه؟ چرا امروز باید سه شنبه باشه؟ چرا سه روزه دارم خون دماغ میشم؟ چرا همه چی رو هواعه؟ چرا آخرِ آذره؟ 
کدوم ماه پاییز قشنگ بود؟ کدوم ماه امسال؟ کدوم ماه پارسال؟ کدوم ماه زندگیم؟ هیچکدوم.
+ امروز ستی رو دیدم. همونکه میگفت وقتی دقت میکنم شبيه سنگ کليه میشم :)
تصمیم گرفتم قبل تولد برم يه سفر کمپی تو دل طبیعت! اونجایی که میخوام برم يه منظره بینظیر داره که آدم دوست داره همونجا بمیره.
به دوستم هم گفتم میای گفت نه. تنها دارم میرم قبلا هم تنها سفر رفته بودم. لذت بخش فرصت بیشتری داری تا در عین سفر به بیرون به درون خودت هم سفر کنی
خب از کجای داستان شروع کنم؟از امروز یا از سال پیش؟سال پیش حدود همین وقتا بود خیلی چشم سمت چپم اذیتم میکرد اما بیخیالش شدم و موند.
تا اینکه دیگه چند روزي بود از چشم درد داشتم میمردم و به ناچار برای عصر وقت پزشک گرفتم.
بعد از تماشای فوتبال نه چندان جذاب رفتم دکتر .
معاینه انجام شد و حاکی از خبر خوبی برای من بود. اما نه برای جیبم.
 
عینکی شديم رفت.
 
رفتم عینک بگیرم. جدایی از قیمت های بالای عینک هیچ کدوم مورد سلیقه بنده واقع نشد.
پس اومدم خون
یکی بياد منو دلداری بده.
خونه قشنگم رفت.
این دو سال سربازی يه طرف، کل دوران دانشجویی يه طرف.
از ماه رمضون بگم، تنها میامدم خونه، می خوابیدم تا افطار، بعضا تا سحر.
چقدر غذاهای خوشمزه درست کردم.
حال و هوای خانوم.م کشوندتم سمت کلاس خط.
کلا يه مهمون ثابت داشتم، رفیق فابم، حاجی محسن.
دیگه راه خونمو خوب ياد گرفته بود، هر دو هفته يه بار میومد پیشم، يه ماکارانی مشتی، یا الويه میزدیم به بدن. با کلی نسکافه و تخمه و چایی و تنقلات.
آخرشم چند تا نخ سیگار( لایت
مرور خاطرات، کار خطرناکيه. مخصوص که با يادآوری هر صحنه، حسی جز دلتنگی بهت دست بده. اسمش رو می ذارم مرور حماقت هایی که ازشون لذت بردیم. و همین مرور، خودش حماقتی بسی بزرگتر از قبلی هاست. در واقع، يادِ هیچ کدوم از آدم هایی که توی زندگیم بودن، دیگه من رو به وجد نمیاره. همشون خاطرات به شدت دور و غیرحقیقی به نظر می رسند و تنها غمگینم می کنند. همین
- روزي که همدیگه رو توی راک دیدیم، وقتی دستش رو برای آخرین بار گرفتم، فهمیدم دیگه حسی ندارم. توی اوج، حب
سلامی به بزرگی و تنهایی خدای یلدای بلندفکر کنم تا همینجاش مشخص شده باشه که یلدای امسالم رو تنها تو اتاق خوابگاه گذروندم
نه اینکه کسی نباشه ولی هر کدوم سرشون يه جایی بند بود
ياد عید فطر افتادم
اونجام من بودم و تنهایی
هییییی چه میشه کرد
البته شب بدی نبود 
و من خودم رو با فایلای ذخیره شده برنامه کتاب باز سرگرم کردم که خدایی خیلی چسبید
مخصوصا قسمتی که آقای اردشیر رسمتی اومده بود
انقدر قشنگ و از ته دل از شعرا  و نویسنده ها گفت که منم دلم خوندن و نو
چه ای کاشی شده زندگی من!
ای کاش هایی که باعث میشن هزار بار بخوام ۳ساله بشم
اینکه ای کاش تنها دغدغه ام
خریدن عروسکی بود که از پشت ویترین بهش نگاه میکردم و قول مامان که برات میخرم.
ای کاش تنها ترسم
آن لولو خور خوره ای بود که زیر تختم قایم شده بود و باعث شد هیچوقت شبا اون زیرو نگا نکنم.
ای کاش تنها دروغم 
این بود که بگم شکلات رو میزو من نخوردم.
ای کاش تنها دردم 
این بود که دوست صمیمیم دیگه همسايه ما نیست‌.
و صدها ای کاش دیگه که ای کاش،ای کاش نبودن
عزیز جانم سلام
میدونم هیچ وقت اینجا نمیای که اینها رو بخونی اما قبل از این نامه هم من بارها و بارها کلامی بهت گفته بودم که دوستت دارم خوشحالم از این بابت که گفتن این کلام شیرین رو دریغ نکردم. حتی اگر روزي ترجیح بدم که در زندگیم نباشي
پنجشنبه که سر برگردوندم و ندیدمت دنيا رو سرم خراب شد. حس بچه 3 ساله ای داشتم که پر چادر مادرش دیگه تو دستات نباشهحس اون بچه سر راهی که گذاشتندش و رفتند. حس اون سیاره ای که سالها است مرده و نورش توی فضای بین سيهچ
کمتر از بیست و چهار ساعت از وصل شدن ارتباطمون با دنيای خارج میگذره. به جز پیامی که از امیر توی واتس اَپ گرفتم، هیچ کدوم از گفت و گو ها و اَپ ها، خوش حالم نکرد. نمی دونم باید برای چی خوشحال باشم، برای چیزهایی که سه هفته ی پیش داشتم و الان ندارم؟ مثل امیدواری! و یا برای چیزهایی که قبلن نداشتم - یا داشتم و بهشون غلبه کرده بودم - و حالا، در کمال ناباوری، الان پُرم از اون ها؟ مثل حس عمیق پوچی. حالم خوش نیست؛ حالِ دلم خوش نیست. با هر روزي که خودش، تجربه و
من الان ارکان "مسئولیت "مدنی و "مسئولیت" قراردادی و "مسئولیت" بین المللی و به تبع اون مسئولین سازمان های بین المللی رو قاطی کردم."مسئولین "چرا پاسخگو نیستن؟
کدوم "مسئول" ذی صلاحه در پاسخگویی؟
کدوم مسئول مسئول پاسخگويه!
هی هی هی.
.
مغزم سیماش قاتی شده بهم!
اینقدر این روزها به همه گفتم کار دارم کار دارم کار دارم که بعید نیس مردم بگن تو مگه رئیس جمهوری؟ اما واقعا کار دارم و تنها وقتی با تاکید این جمله رو میگم که واقعا درگیر باشم.الان هم به شما میگم کار دارم و لپ‌تاپم رو روشن کردم اما همونطور که از عصر نتونستم کار کنم، الان هم نشد و میز و کار و لپ‌تاپ رو رها کردم تا بنویسم‌.من از عصر بهترم. نه چون مشکل حل شد یا سوتفاهم‌ها و مجهولات ذهنم روشن شد، چون زمان گذشت. فقط و فقط همین.زمان گذشت و من تونستم بدو
+ اوضاع خوب میگذره؟
_ آره میگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس میکنم تو يه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد میکنم چون فهمیدم يه بار زندگی میکنم و باید تاثیرمو رو دنيا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس میکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما يه چیزی هسيه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
+ اوضاع خوب میگذره؟
_ آره میگذرهدارم میجنگمزندگی لذت بخش شدهبا اینکه همه همونن و چیزی عوض نشده ولی خودم عوض شدم و دارم میشماحساس میکنم تو يه مزرعه آفت زده گندم دارم رشد میکنم چون فهمیدم يه بار زندگی میکنم و باید تاثیرمو رو دنيا بذارمامشبم بارون قطره هارو دارم رو برگم حس میکنم
+ حال خونم ته  کشیده بودحال مختصرت تزریق شد بم
_ چرا من باید این چیزارو امشب بت میگفتم نمیدونم ولی حتما يه چیزی هسيه قدرتی وجود دارهخوب باش همیشه دخترک
+ مرسی فضانورد ک
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمایشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلای کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال انفجاره!
14:30 - می‌دونید چی بیشتر از همه ذهنم رو آزار می‌ده؟ تو ذهنم محاسبه می‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
.
می‌دونی، دلم برای اون بخش از شخصیتت تنگ شده که حتی سرعت ِ بالای حل کردن یک سوال ژنتیک هم بهش حس رضایت میداد. 
حالا که انگار دویدن‌ها برات کافی نیست. هیچ کاری که انجام بدی برات کافی نیست. نمی‌دونم دانشگاه چه بلایی سرم آورده ولی حالا که ترم تموم شده نگاه می‌کنم عقب و می‌بینم خیلی از کارهایی که برام مهم بود رو این ترم انجام دادم. یک کار گروهی رو با هم انجام دادیم. یک سری از ترس‌هامو کنار گذاشتم. درسی که برام مهم بود رو ياد گرفتم. ایده‌ام رو از ی
يه بحثی تو زندگیم هست به عنوان پيرهن عروس 
درراستای صرفه جوییی هایی که قرار بود تو عروسیمون بکنیم لباس عروسمو يه لباس عروس چندبار پوش و ارزون برداشتم .با همسر و مامان برای گرفتنش رفتیم .هم همسر و هم مامان فقط تماشا کردن نگاهش کردن منو لباس بختمو هیچکدومشون نگفتن باب دلت چيه تو يه بار عروس میشی و نباید اینجا تواون اشعال دونی لباس بگيري فقط نگاه کردن و تایید کردن 
و من حسرت اون لباس عروس تو دلم موند 
پس از درهای بسته در موقعیت کاری گاهی میشینم
دوم مهر بود. روز جشن ورودی و حرکت به سمت مشهد. صبح مدارک مربوطه رو بردم امور خوابگاه‌ها. نمی‌گرفتن! مدارک رو نمی‌گرفتن!! می‌گفتم بگيريد بذارید توی صف خب! نمی‌گرفتن. رفتم ریاست. قانعم کرد. اومدم که برم، دیدم از یکی دیگه، داره همون مدارک رو میگیره. جوش آوردم و مدارک پسره رو گرفتم جلوی چشماش و گفتم پس اینا رو چرا میگیری؟ خندید. گفت يه طبقه اشتباه اومدی پایین. باید يه طبقه بری بالا. دستور بياد، منم بگیرم. همیشه از آدمایی که باید دستور بالای سرشون
●با دیدن آدمایی که چشماشون برق می‌زنه گريه‌م می‌گیره چون من روزي جزء همین آدما بودماحساس می‌کنم درست از وحم مراقبت نکردم و باید بابت این مراقبت نکردن جواب پس بدمنوز چیزایی هست که منو به آدما وصل می‌کنه و این از بزرگ‌ترین دارایی‌هامه حتی اگه بلد نباشم از رابطه‌هام مراقبت کنم.
اما خی‌لی وقت بود انقدر مستقیم تو چشمای آدما نگاه نکرده بودم و برق چشماشون توی چشمام منعکس نشده بود.همه‌ی این چند وقت چشمامو بستم در و دیوار رو نگاه کردم که ت
:)بعد تو محبتمو کلمات قشنگمو پای هرکسی ریختم که بهش نیاز داشت.براشون وقت گذاشتم و کمکشون کردم.نگین.يه بخشی از وجودم بود که فقط پیشکش تو کردم.نمیدونم کدوم بخش.نمیدونم اسمش چيه.يه روزي میرسه که وارد يه رابطه ی دیگه میشی و چقدر میترسم از اون روز.بند بند وجودت مال منه.سهم منه.نه عروسک نیستی.آزادی و منم کاریت ندارم.اما میدونی.فقط يه مرد میتونه غیرت و ترسی که توی رگام می جوشه رو بفهمه!
 
خدا جان چرا از اینجا تا ان بالا بالا به اسمان هفتم ت را هیچ کدام از این اپراتور های به اصطلاح هیچ کس تنها نیست (!!) ساپورت نمیکنند؟!
خدا جان این ها عقل شان کم بود و نفهم! تو چرا هیچ جایی برای امروز من نگذاشتی؟! تو که میدانستی یک چنین روزي، روزي روزگاری در زندگی ام میرسد، چرا؟! چرا راهی نیست برای حرف زدن با تو.حتمن میگویی نیازی نبود ! چون تو همه چیز را میبینی! 
میبینی؟! امروز را میبینی؟! اشک هایم را ، بیشعوری و دل شکستن ادم ها را میبینی؟! خدایا دلی
من 4 سال هست که دارم کار میکنم
کارهای مرتبط با رشته م ولی مختلف .
پارسال داشتم به این فک میکردم که حیف شده و چند تا شاخه رو عوض کردم و چیزایی ياد گرفتم که واقعا هیچوقت به کارم نمیان.
الان يه چیزایی رو متوجه شدم که هر چیزی که ياد بگيريم در نهایت يه روزي به ما کمک میکنه
الان هم دارم از اندوخته هایی استفاده می کنم که قبلا ياد گرفتم و يه زمانی حس میکردم به دردم نمیخورن
 
امروز، دست خودم را گرفتم، رفتیم به یک کافه ی قشنگ، یک میز، زیر شاخه های درختی فوق العاده انتخاب کردم، نشستم و ساعت ها غرق خواندن کتاب شدم، امروز خودم را به یک روز خاص دعوت کردم، به یک روز متفاوت! روزي که در آن، خودم در کنار خودم، بخاطر خودم و برای خودم زندگی میکنم! امروز خودم را به بستنی مورد علاقه ام دعوت کردم، برای خودم شاخه گلی خریدم و آن را به دختر بچه ی زیبایی که لبخند شیرینی بر لب داشت هديه دادم، امروز در کنار خودم خوشحال بودم و زندگی را ب
.
روزهای عجیبی را از سر می‌گذرانم. همه این دو ماه اخیر پر از ماجرا بود و آگاهی و درک و گذر. آگاهی به خطا، به تصمیمات نادرست، به آدم‌های اشتباه، به مسیری سرگردان. نه می‌توانم آن احساسات و تجربیات را نفی کنم و نه اصلا قصدش را دارم. نه بیراهه‌هایی که رفته‌ام را انکار می‌کنم نه آدم‌های بلاتکلیفِ ول‌معطلی را که سعی می‌کردم با چنگ و دندان به راه بیاورم. نه احساسات خرج شده را می‌توانم فراموش کنم و نه تجربیات کسب شده کم‌اهمیت‌اند. تنها چیز باارزش
دیروز يه دختر تنها بودم که توی بزرگراه گمشده بود. تقریبا یک ساعتی رو تنها و آشفته کنار بزرگراه راه میرفتم؛ با بیشترین سرعتی که يه آدم میتونه راه بره. از يه جایی به بعد که دیگه حس میکردم نمیتونم بیشتر از اون تحل کنم، شروع کردم به حرف زدن با خودم. از اونجایی که تازگی ها زياد فیلم میبینم، داشتم انگلیسی با خودم حرف میزدم و مثل یک قهرمان، به خودم امید میدادم. لحظه های عجیبی بودن. من، دختری که تا حالا تحت حمایت کامل مامان و باباش بوده و هیچ وقت بدون ش
از يه مسائلی باید بگذری تا ياد بگيري چطور رفتار کنی، مثلا امروز به يه دانش آموزم گفتم من کاملا میفهمم چی میگی چون خودم از يه محیط کوچیک رفتم تو مدرسه تیزهوشان و با يه خانواده متوسط دوستای پولدار داشتم وقتی بهش گفتم منم مثل تو بودم يه حس خوبی اومد تو چشاش باید کنکور داده باشي تا بفهمی نباید به دانش آموز زنگ بزنی و رتبه شو بپرسی باید خوابگاهی بوده باشي تا بفهمی چقد يه زنگ و احوال پرسی تو شهر غریب میتونه حالشو خوب کنه باید عروسی گرفته باشي
وای خدا کانادا پر مرد تنهاست!
پر!
 
یعنی اگه به اینها بگی ببین من ازدواج کردم و سه تا بچه دارم و خوشبختم، بازم میگن میشه حالا يه رابطه شروع کنیم؟
شاید طلاق بگيري؟!
 
با اینکه میشه با خوابید ولی مردها خیلی احساس تنهایی مطلق دارن.
 
مطلق.
 
بعدم که ریجکتشون میکنی داغون و نابود میشن.
تنها چیزی که يادمه اینه که تو يه کتاب آموزش کامپیوتر به مبحثی به نام وبلاگ برخورد کردم و به نظرم اومد داشتن وبلاگ خیلی می تونه جذاب باشه! و بعد چون همیشه شروع برام سخت بود؛ مدت ها گذشت تا اینکه تو خونه با هم شروع کردیم به درست کردن وبلاگ! به شدت ذوق زده بودم و هر روز تغییر قالب و کدهای جاوا در دستور کار بود تا به اون چیزی که مدنظرمه برسم. يادمه قالب های تیره هم رو بورس بود  :)
خلاصه که از اون موقع دارم می نویسم. هر چند اون اوایل بیشتر نقل قول و شعر ب
 
امروز ياد گرفتم
امروز ياد گرفتم اگر مقدار دریافت من از کائنات کم است ، نشانه ی این است که امروز چیز زيادی به کائنات نداده ام .
اگر امروز کسی به من لبخند نمی زند ، نشانه ی این است که من باید به کسی لبخند بزنم.
ياد گرفتم که اگر کارهای امروزم روبه راه نیست ، نشانه ی این است که افکارم رو به راه نیست .
امروز ياد گرفتم اگر شادی امروزم را با دیگران شریک نشوم دیگر شادی تازه ای دریافت نمی کنم .
در کلاس درس پروردگار آموختم ، مال اندوزی نه تنها شادی به همرا
چند وقت پیش تصمیم گرقتم بعد از اون اتفاق بد (بعدا راجع بهش مینویسم) یکم شرایطمو عوض کنم
هزاران فکر و بلند پروازی زد به سرم ولی یکیشون که خیلی وقت پیشتر هم بهش فکر کرده بودم ولی جرعتشو نداشتم برام خیلی شیرین اومد
اگر منو از نزدیک بشناسید میدونید که چقدر آدم سریع جوگیر شونده ایم 
تو اوج عصبانیت و ناراحتی یک موضوع جذاب کوچیک میتونه چنان منو به وجد بیاره که کسی دیگه عصبانیتا و ناراحتیامو جدی نمیگیره بگزریم
من از بچگی عاشق بحث کردن و حرف زدن بود
این چند روزي که اینجا نبودم و چیزی نمینوشتم چطور گذشت:
امتحانا: هفت تا امتحان بالاخره تموم شدن و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد، احتمالا باید تا اخرین مهلت نمره ها صبر کنم تا بفهمم چه کردم این ترم. چون استادا اخرین لحظه نمره ها رو میذارن.

سریال: این چند وقت اخیر به طرز عجیبی تو مود سریال بودم و کلی سریال دیدم، حدودا شیش هفت تا، تا جایی که واقعا مخم نکشید و برای چند روزي میخوام کلا فیلم و سریال رو بذارم کنار.
بهترین سریال هم(مینی سریال در واقع
سهم ما از دنيا و عاشقی، تنها تماشا بود و بس. 
شاید خیلی فرصت ها هم پیش اومد و بخاطر نبود شفافیت منهدم شد. دلگرفته ام چه زود دیر میشود. چشم به هم بزنم به میانسالی تنهایی ام قدم میگذارم و دست های خالی ام را در اطرافم می چرخانم و خودمو تو گهواره ی تنهایی ام تکان میدهم.
اینقدر نامه نوشتم برای کسی که هیچ وقت نیامد. و شاید هیچ وقت هم نبود. خدایا تنها تو میدونی که چه لحظه هایی بر من گذست و چه اشک هایی که از قلبم روانه ی چشمانم کردم 
حتی شکست عشق
تنها چیزی که يادمه اینه که تو يه کتاب آموزش کامپیوتر به مبحثی به نام وبلاگ برخورد کردم و به نظرم اومد داشتن وبلاگ خیلی می تونه جذاب باشه! و بعد چون همیشه شروع برام سخت بودT مدت ها گذشت تا اینکه تو خونه با هم شروع کردیم به درست کردن وبلاگ! به شدت ذوق زده بودم و هر روز تغییر قالب و کدهای جاوا در دستور کار بود تا به اون چیزی که مدنظرمه برسم. يادمه قالب های تیره هم رو بورس بود  :)
خلاصه که از اون موقع دارم می نویسم. هر چند اون اوایل بیشتر نقل قول و شعر ب
از صبح بارها تصمیم گرفتم چیزی بنویسم، ولی دستم به نوشتن نمی‌رفت. لپ‌تاپ رو بغل می‌کردم و چند دقیقه بعد، بدون این‌که روشنش کرده‌باشم دوباره می‌ذاشتمش پایین. صفحه‌ی مدیریت رو توی گوشی باز می‌کردم و می‌بستم. اما باید بنویسم. باید.
خاورمیانه‌ای بودن جرمه. داشتن موی سیاه و پوست گندمی باعث می‌شه هر جای دنيا که هستی خونت مباح باشه. داخل ک باشي بهت می‌گن اشرار و می‌کشنت و کشور رو از لوث وجودت پاک می‌کنن، خارجش باشي می‌گن تروریست و قبل ا
يه مقداری فکر کردم که این پست مربوط به کدوم وبلاگه و به این نتیجه رسیدم که چون ربطی به کیک و شیرینی نداره و تازه تو این وبلاگ ممکنه افراد بیشتری ببینن و دلشون آب بشه!! () پس باید بذارمش همینجا
این شما و این هم


لواشک آلو، دستپخت تسنیم :)

اینم بعد از اینکه روشو پلاستیک کشیدم و برش زدم و یکیشو لول کردم و هنوز نخوردم :)
از اونجایی که لواشک خیلی راحت درست میشه، حتی با وجود اینکه شیفته!ی لواشک نیستم، تصمیم گرفتم از این به بعد هی درست کنم :) بچه‌ها کدوم
خیلی سخته اینه ک تو يه جمعی تو تنها باشي
کسایی ک همیشه کنارت بودن یواش یواش میرن
هیچکی نمیمونه
تو میمونیو غمایی ک همیشه پنهانش کردی
تنها چیزی ک از بقيه بشنوی اینه که تو چرا اینجوریی؟بقيه رو ببین فلانن و فلان و تو ب خاطر اینکه اینجوریی تنها موندی.
نمیدونم به چی نیاز دارم
شاید به يه مسافرت
به يه مسافرت طولانی به يه جای تاریک
خیلی تاریک 
بدون قدرت گرانش زمین
معلق
چشمامو ببندم دستامو باز کنم و به این فکر نکنم که دیگه باید چیکارکنم که بقيه ازم خو
چهار سال پیش توی همچین روزي بود که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. ^_^
توی این چار سال هر شلنگ تخته‌ای که فکرشو بکنین اینجا زدم! طراحی کردم، هرچند که زشت و خرچنگ قورباغه بودن همه‌شون. يادداشت و قصه و هجو و نقد و طنز و خاطره نوشتم، با تمام نابلدیم و البته با تمام ذوق و شوقم. سفرنامه نوشتم. کتاب و فیلمایی که گفتینو خوندم و دیدم. کتاب و فیلمایی که دیدم و خوندمو معرفی کردم. دربارهٔ شهرم نوشتم. دربارهٔ کلاسا و تدریسام نوشتم. دورهمی وبلاگی رفتم. با بلاگرا
دیشب داشتم به نوشته های توی وبلاگم فکر میکردم،به اینکه از قضاوت آدمایی که نمیشناسمشون و فقط میان میخونن و میرن میترسم،سریع نوشته هام رو رمزدار کردم که راحت باشم،که دچار خودسانسوری نشم.باز به خودم گفتم چقدر ضعیفی دختر!باید ياد بگيري که شهامت قضاوت شدن داشته باشي حتی قضاوت منفی!.باید ياد بگيري که انقدر زودرنج و شکننده نباشي.باید ياد بگيري که هر روز بیشتر از دیروز "خودت" باشي و از اینکه "خودِ واقعیت" هستی نترسی.وگرنه از نظر روحی زياد نمیتو
پس از هزار بار کلنجار رفتن با خودم، تصمیم گرفتم برایت بنویسم تا شاید آدم بشوی یا اگر نشدي، لااقل هیولا نشوی، هندجگرخوار نشوی. نوشتن برایت را انتخاب کردم تا لبخندِ روی لب کسی بشوی و طوری نشود که روزي به خودت بیایی و ببینی اشک گوشه‌ی چشم آدم‌ها و بغض نشسته بر گلویشان شدي.
از من بشنو که هیچ‌وقت، به هنگام تنهایی‌ات شادمهر گوش نکن. وقتی تنها قدم میزنی شادمهر گوش نکن. وقتی تنها در خیابان‌های عجیب تهران قدم می‌زنی، شادمهر گوش نکن
در گوشت می‌خو
چرا دیشب خواب میدیدم لنفوم نان هوچکین گرفتم؟؟؟بعد. رفتم شهر غریب زندگی کردم درسمم ول کردم و به هیچکسم نگفتم که لنفوم گرفتم بعد هم ناراحت بودم هم خوشحال که میدونستم کی قراره بمیرم.بعد درسو کارو گه ول کرده بودم گفتم اخر عمری خوش بگذرونم و گلدوزی کنم و خونه خودمو داشته باشم و ساز بزنم.خلاصه نمیدونم توخواب خوشحال بودم یا ناراحت.توخوابمم اخرش بابام فهمید که لنفوم گرفتم چون دکترم دوستش بود بهش گفته بود.شاید باورتون نشه من جوون که بودم فکر می
هم اتاقیم خیلی حساسه و من متنفرم از حساس بودن.
زود ناراحت میشه هم اینکه يه کاری میگه باید همون موقع انجام بشه.
چند روز پیش روز نظافت بود، من طی کشیدم. دیوارای اشپزخونه رو تمیز کردم. مبل رو شامپو فرش زدم. شوفاژ تمیز کردم. بعد موقع کار سرم خیلی محکم خورد به شیر فی ضعف کردم. یخ گرفته بودم. همون موقع نامزدم زنگ زد. دلم این چند روز پر بود انگار؛ زدم زیر گريه. بعد که گريه ام بند اومد سردرد داشتم. این هی میگفت يه تیکه جا مونده وظیفه سعیده است جارو بزنه.
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب