نتایج پست ها برای عبارت :

چقدر خواهش کردم التماس که رسما نری

اولین بار که باهاش تلفنی صحبت کردم رو یادمه
در اتاق رو قفل کردم که کسی با اومدنش به اتاقم استرسم رو صد برابر نکنه
قلبم رسما توی دهنم بود
رفتم گوشه‌ی اتاق رو زمین نشستم 
بهش پیام دادم که " زنگ بزن "
زنگ زد، اینقدر سختم بود جواب بدم :)
الو .
قلبم رو دیگه سر جاش حس نمیکردم 
چقدر صداش آرامش داشت.
چقدر صدات آرامش داشت!
چند روز گذشته از اون روزا. نمیدونم که
7
یک روز، آخر کلاس نشسته بودم و یواشکی، بدون اینکه معلم مرا ببیند کتاب می‌خواندم و آجیل می‌خوردم. بین آن همه لذت دور زدن کلاس و خواندن کتاب و خوردن آجیل یک بادام تلخ خوردم. از جا پریدم و با دهان تلخی که رو به تندی رفته بود از معلم خواهش می‌کردم اجازه دهد بروم و آب بخورم.این روزها همان مزه بادام تلخ است تی‌تی. از اریبهشت تا همین امروز دهانم تلخ شده و بی‌تاب به کسی التماس می‌کنم بگذارد آب بخورم و کسی نمی‌گذارد. شاید چون آن بیرون آبی نیست.
از ساعت ۵ صبح نخوابیدم . مدل خوابیدنم ریخته بهم . دیروز نشستم فیلم عرق سرد دیدم و پایان فیلم گریه کردم . زندگی من خیلی بدتر بود . چه روزهایی پشت درب محضر التماس نکردم که میبخشم .اولش شرط خودش این بود بعد چند روز بهانه و بازی شروع شد .از خیلی ها خواستم کمک کنند .خیلی ها حرف زدند .اما امضا نکرد و تا همیشه دردش موند من حمایت هیچ کس نداشتم تو اتوبوس تهران به اصفهان گریه کردم و سط گریه هام خوابم برد چی کشیده بودم چقدر تو کهف شهدا تو گلستان شهدا
باورتون میشه عموم با من سرلج داره 
یعنی حداقل اینطور نشون میده که از لج من رفتن زن داداش سابقمو گرفتن
و کلی حرف بد پشت سرم زدن امروز ، چرا ؟چون من با بنی نامزدی کردم و به اونا جواب رد دادم البته اونوقتا مامان خدابیامرزممم باهام قهر کرد دو روز با اینکه خیلی مریض احوال بود و آخرین روزای عمرش بود ولی خداروشکر جوگیر نشدم و بعد فوت مامانم عموم تا روز مرگ پدرم که یکسال بعدش میشد نیومد خونه مون با اینکه من اون یکسال رو رسما عذاب کشیدم و حتی بعد از مر
امروز وقتی نشسته بودم کتاب می‌خوندم مامان اومد داخل و با ذوق گفت بیا برات زیرشلواری گرفتم.پوشیدم.خیلی قشنگ و نرم بود.مامان گفت بپوشمش و دیگه اون کوفتی رو بندازم دور(منظورش یه شلوار بود که توی خونه ‌تی از انباری پیداش کرده بودم و طی این چندماه بی وقفه می‌پوشیدمش).هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به درجه‌ای از تواضع و حس استغنا برسم که بدون اینکه درخواستی بکنم بهم چیزی بدن و خواهش کنن ازش استفاده کنم.در کمد رو باز کردم و شلوار رو انداختم کنار تیشرت
یادته میگفتی سیگار رو اندازه من دوست داری؟
امروز که اومدی دیدم بوی سیگار میدی. بهت عطر زدم. برات کاپوچینو درست کردم و ازت خواهش کردم آدامس بجوی.
گفتی خانوم ببخشید که ناراحتتون کردم. گفتم تقصیر تو نیست که ناراحتم. تقصر خودمه. ناراحتم چون دوستت دارم.
لطفا برای درک بهتر داستان و فهمیدن اینکه توی داستان اصلا چه خبره،مجموعه رو از اول بخونید.من متعجبم چون با تموم تاکید هایی که کردم،تعداد دانلود های پسر بهشت که جلد پنجمه،از تعداد دانلود های امپراطوری گرگ ها که جلد اوله و باید اول اون رو دانلود کرد،بیشتره.آخه چرا اهمیت نمی دید.به خدا با این روش اصلا نمی فهمید توی داستان کی کیه و چه خبره.پس برای خودتونم که شده،مجموعه رو از اول بخونید.خواهش میکنم.
اینکه هیچ کسی نیست براش حرف بزنم و همه چیز برای خودمه داره خفم میکنه ، دلم میخواد ساعت ها زار بزنم و داد بزنم
هیشکی نمیدونه من چقدر خستم و داغون
هیشکی درکم نمیکنه
انگار میگم و میخندم همچی خوبه ، به نصفّ آدمای اطرافم ازین بیخیال بودنشون حسودیم میشه ، قبلا از مرگ میترسیدم و ازش فرار میکردم
ولی میخوام بگم، تنبیه خدا بدتر از این دنیاست؟
چقدر مگه قراره تو جهنم عذاب بده. ها؟!
من میترسم ازروزایی که در انتظارمه.
کاش بی درد بمیرم. بی درد. 
غصه هارو
اینکه هیچ کسی نیست براش حرف بزنم و همه چیز برای خودمه داره خفم میکنه ، دلم میخواد ساعت ها زار بزنم و داد بزنم
هیشکی نمیدونه من چقدر خستم و داغون
هیشکی درکم نمیکنه
انگار میگم و میخندم همچی خوبه ، به نصفّ آدمای اطرافم ازین بیخیال بودنشون حسودیم میشه ، قبلا از مرگ میترسیدم و ازش فرار میکردم
ولی میخوام بگم، تنبیه خدا بدتر از این دنیاست؟
چقدر مگه قراره تو جهنم عذاب بده. ها؟!
من میترسم ازروزایی که در انتظارمه.
کاش بی درد بمیرم. بی درد. 
غصه هارو
وقتایی که می‌خوام باهات حرف بزنم چراغا رو خاموش میکنم پرده‌ها رو میکشم درا رو می‌بندم و ملافه رو میکشم رو سرم و چشمامو می‌بندم. بعد های های گریه میکنم. زار میزنم. سرم سنگین میشه. چشمام از زور اشک می‌خوان بیفتن جلوی پام. همینجوری هی سنگین میشم. هی فرو میرم تو زمین. سنگین‌تر. انقدر پایین میرم که ملافه هم‌سطح فرش میشه. بعد یهو گرمای تنت رو دورم حس میکنم. واست فاتحه میخونم. به خدا التماس میکنم که گناهاتو ببخشه. تو که دیگه نمیتونی چیزی رو جبران ک
قبلا که می خواستم چایی کیسه ای درست کنم، با یک تی بگ چندین چایی درست می کردم. از حق نگذریم تا پنج دفعه می شد چایی خورد باهاش. اونم چه چایی ای رسما ذغال
همیشه می گفتم چقدر این چایی ها به صرفه است که با یکیش می شه یک روز را گذراند
 
بعدها که فهمیدم بعضی از این نقاش های ساختمان هم خیلی تی بگ می خرند واقعا کنجکاو شدم که چرا تمام چایی های کیسه ای را اونا می خرند.
 
فهمیدم یک طیف وسیعی از رنگ ها را با همین تی بگ ها پوشش می دهند.
 
شریعتی عاجزانه میگوید ؛" خواهش میکنم اگر در سخن تند من ، در انتقاد های زننده و تیز و صریح من ، تلخی‌ای وجود دارد ، این تلخی را بر من ببخشید؛ اگر معتقدید و می بینید که در آن حقیقتی هست. زیرا مصلحت گویی خوشایند است و فریب دادن و دروغ بافتن و تایید و تعریف کردن شیرین ، اما حقیقت تلخ است و بگذارید به جای تخدیر درد و کتمان بیماری و دلخوش‌ خنک ‌های آرام کننده ، روی در روی این بیمار بایستیم و تلخ و تند و راست و صاف ، بگوییم . ".
غروب جمعه ۵ مهر یکی از دلگیر ترین روز های زندگیم.
حرکت به سمت سمنان ا
ز فردا رسما یک دانشجو ترم  اولی خواهم بود .
دلم خیلی گرفته روزی که داشتم به اجبار این رشته میزدم هرگز  فکر نمی کردم قرار اینو برم
از زمانی که نتیجه اومد الکی دلم به این و اون خوش کردم ولی هر بار بیشتر از بار قبل شکسته تر شدم
احساس میکنم دیگه خدا منو اصلا دوست نداره .
پ.ن : یادم رفته بود تو این دنیا به هیچ کس جز خودم  نباید  اعتماد کنم .‌. عاقبت امروز من اعتماد بی ج
سلام دوستان 
در این مدتی که اینترنت نداریم شرایط برای شما به چه صورت گذشت ؟ 
کی فکرشو میکرد قضیه ی بنزین و اعتراضات اینقدر روی کار ِ ما اهالی ِ وب اینقدر اثر بذاره ؟ 
 
من که کار سئو انجام میدم و  این موضوع به شدت تاثیر گذاشته روی کارم و رسما نمیتونم کار خاصی انجام بدم.
 
اما از یک ساعتی به بعد تصمیم گرفتم یک مقدار مثبت نگاه کنم به موضوع. 
شروع کردم یک سری کارای عقب افتاده رو جلو بردم 
چند مقاله که مدتی کنار گذاشته بودم را مطالعه کردم 
یک وبی
تا حالا شکار رفتی؟ من میرفتم ولی دیگه نمیرم!
 
آخرین باری که شکار رفتم شکارگوزن بود.
خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.
بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش.
وقتی بالای سرش رسیدم هنوزجون داشت. با چشماش داشت التماس می کرد.
نفس می کشید. زیباییش منو تسخیر کرده بود.
حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه.
میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم.
خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و وقتی منو ببینه یاد بلایی میفته که سرش آ
قشنگ حالم بده
قشنگ حالم از این دنیا بهم می خوره
قشنگ روی زخمهام نمک پاشیدن.
قشنگ نابودم کردند
آخ که دلم چقدر قشنگ تنهایی می خواد
آخ که دلم چقدر قشنگ یه خواب ابدی می خواد.
اصلن قشنگ اوف اوف اوف
التماس دعا
قشنگ خیلی محتاجم به دعا.
وضعیت جسمیم نگران کننده ست. آخرین بار اواخر تیر این حالت رو داشتم. ازصبح vertiی شدبدی احساس میکنم و باید کسی دستم رو بگیره تا بتونم راه برم! یا سرم رو از روی کتاب بر میدارم ارتعاشات رو کامل احساس میکنم.
خدایا؟ خواهش میکنم این دفعه هم به خیر بگذره! خواهش میکنم! اصلا علاقه ای به نوارمغز و سی تی اسکن ندارم.روی رفتن پیش پزشکمم بعد قطع کردن داروها روهم ندارم. مرسی.
یاهو
 
سیگار کشیدم. به حرفهایی که میخواستم بزنم فکر کردم. بلند بلند فکر کردم. شیفت کردن از وینستون به کاپیتان بلک بد بود. قلبت و از کار میندازه انگار! انرژیم ته کشید برای فکر کردن و حرف زدن دربارش. اما هربار گویی که بخشی از اندوه درونم بیرون می ریزه.
چقدر از این درگیری سهم اندوه ه و چقدر سهم سوال؟
خدایا؟
منو ببخش به خاطر سهل انگاری ام
منو ببخش که نذری رو که باید در عرض ششصد و چهار روز تموم می کردم، در عرض چندین سال تموم کردم
البته دست خودم نبود
یه مدت فکر و ذکرم فقط مرگ شده بود
هیچ هدفی جز مرگ نداشتم
دست و دلم به هیچکاری نمی رفت
همه چیز برام بی معنی شده بود
اولش فقط در حد یک حرف و فکر بود
تا اینکه پیمانم، نفسم، عشقم پر زد و از پیش ما رفت
اونموقع بود که دیگه دنیا برام غیرقابل تحمل شد
با اینکه با خدا قهر کرده بودم
ولی اون تنهام نذاشت
یه فرشته
آقا شخصا خواهش میکنم اگه 6:30 صدای عربده آلارم گوشیم بلند شد و به قول غزل "ادقام" به خاموش کردنش کردم بیاید یکی بخوابونید پس کله م بگید حاجی شوما نباهاس بخوابی. بلند شو!
+ دیدین فردا هم تعطیل شد ؟ به آموزش پرورش یه ماچ ندیم بابت این سه روز؟ :*
بسم الله الرحمن الرحیم
 
همه ش در مورد جنگ اراده ست!
معمولا گرفتن تصمیم های جدید راحته!
بعدش باید دید چقدر اراده داری!
خب نمیشه هم بهترین رو بخوای هم تلاش زیادی نداشته باشی!
بدین صورت است که هنوز امیداورم بتونم حلش کنم!D:
التماس دعا
چقدر پنل مدیریت بیان بزرگ شده!
 
خب الان باید اینطوری شروع کنم که: من همانم! همان، پرهام بود. منظورم اینه که همونم که آخرین بار اینجا رو بستم و رفتم! پارادوکس سابق!
خیلی خیلی بعیده، اما خواهش میکنم بیاید اینجا رو ببینید دوستان قدیمی و پیام بذارید برام! دلم براتون تنگ شده.
خواب دیدم انقدر وضعیت این ترمم خرابه که میخوام حذف ترم کنم
البته بعیدم نیست این ترم خراب شه. دو تا درسو هم نیاز کردم و استاد اون پیش نیازه با ورودی های ما لجه. اگه بندازه اون یکی رو هم میفتم و رسما 7 واحد میپره. همین کافیه که مشروط شم
دو تا درس دیگه هم تداخلیه و دارم جون میدم تا برنامه مو جور کنم برسم بشون
خدایا
این روزها کسی فیلم ِ زندگی‌م را روی دور تند گذاشته و من مثل همیشه نمیدانم که چه خواهد کرد با ما عشق! فقط می دوم تا از تصاویری که با سرعت میگذرند جا نمانم.
پاهایم دارند ذوق ذوق میکنند ، ترس، خوشحالی، ناراحتی، نگرانی و همه چیز در این روزهای پرسرعت به غایت خودشان رسیده‌اند و من نمیدانم کجا قرار است کارگردان بگوید" کات، خسته نباشید، یه استراحت میکنیم دوباره برمیگردیم." فقط امیدوارم در آنجا ، حال دلم خوب تر از امروز باشد نه بد تر.
الغرض ، التماس د
یا رب نظر تو برنگرددالان توی رم دقیقا یک ماه و چهار روزه ام. مثل یه فسقلی که داره راه می‌ره و با تحیر به دنیای دورش نگاه می‌کنه. به فرهنگ و عادت مردم. به اتمسفر اینجا.این یک ماه چه طور بوده؟ نمی‌دونم!بگم گیج؟ بگم دنبال کشف؟ بگم سر در گریبان و مشغول خود؟ یا همش با هم؟وقتی هواپیما تو ترکیه نشست با اینکه عقلا می‌دونستم می‌خوام با روسریم چی کار کنم اما دست دست کردم. ولی تهش عقل من می‌بره. مگه نه؟ مثل همیشه می‌بره.حس تعلیق بهترین توضیح براشه. دیگه
ترسی که از اینده دارم فلج کنندس
رسما یه ماهه هیچ کاری نکردم.چند کیلو وزن اضافه کردم و برنامه ی خوابم به هم ریخته.دوباره سرما خوردم و فک کنم از فروردین این پنجمین/شیشمین باریه که مریض میشم 
حتی نمیتونم خودمو راضی کنم که به چیزی فک نکنم و از چیزی که ازش خبر ندارم وحشت نکنم.
رسم عاشقی رو نمیدونستم.
بلد نبودم باید چیکار کنم، فقط میدونستم عاشقم!
مونده بودم بین اعتقادات سفت و محکمم و دل پاره پاره ام.
من رسما عاشق بودم. عشقی به مثال زنجیری کلفت.
اما کمی دیر بود یا بهتره بگم وقت تمام شده بود!
من مانده بودم و کلی آرزو و حسرت و قلبی که کف دستم مانده بود.
اما وقت برای او تمامی نداشت!
او عشقم را به من یاداوری کرد.
یادم میاد پیامش رو سین نکردم و تا صبح این پهلو و آن پهلو میکردم.
اما بازم خراب کردم و ناشی بازی دراوردم.
خراب کردم
 
ظهر رفتیم وضو بگیریم. در حالی که آستین پیراهنش را بالا می زد نگاهی به آسمان کرد و گفت: آقای ناصری تا وقتی جنگ هست دست پر پیش خدا برویم، بعد از جنگ معلوم نیست عاقبت ما به کجا ختم می شود؛ بهترین عاقبت این است که شهید شویم.
به دوستانش که می رسید التماس دعا می گفت. بعضی ها شاید این کلام را از روی عادت بگویند ولی التماس دعایی که حسن می گفت فرق داشت. می گفت: علی آقا التماس دعا دارم، اگر زودتر از من شهید شدی مرا شفاعت کنی.
راوی: سردار علی ناصری.
 
ملاقات
از این به بعد تمام پست‌ها رمز‌دار خواهد بود.
از دوستانی که وبلاگ من رو میخونن و مطالب رو دنبال می‌کنن خواهش می‌کنم آدرس وبشون رو به صورت خصوصی بذارن تا رمز ثابت مطالب عمومی براشون ارسال بشه.
مطالبی که شخصی باشن هم به نحو دیگه‌ای توی عنوانشون مشخص میشه.
ممنونم از همراهی‌تون :)
 
+ چقدر جای خاتون خالیه. اگه اینجا رو میخونی لطفا برگرد، دلم برات تنگ شده.
تو برام مثل بوسه اخرمادر رو پیشونی پسر سربازشی،تو برام مثل اخرین بادوم تلخ بین بادوم های شیرینی،تو برام مثل سرکوفت های گاه و بیگاه پدری،تو برام درست مثل چشم های دریده شکارچی رو سرخی خون آهو نگون بخت تلخی،حسرت نبودنت درست مثل حسرت پاک کردن جواب سوال درست تو امتحانه مهم اخرساله،تو برام مثل اون کفش قشنگ ته جا کفشی که هر بار بعد پوشیدنش پاهام تاول میزنه دردناکی،تو برام مثل عدالت،حقیقت تلخی،مثل قهوه تلخی که نمیارزه به کلاسش،مثل قهوه قاجار تلخ
مشخصات دوربین Mi Note 10 شیائومی رسما اعلام شد
شیائومی ۲۳ آبان در کشور لهستان از تلفن هوشمند Mi Note 10 رونمایی خواهد کرد. گفته می‌شود که این دستگاه نسخه جهانی Mi CC9 Pro خواهد بود که قرار است ۱۴ آبان معرفی شود. حالا امروز پوستر جدیدی از این دستگاه منتشر شده که مشخصات سنسورهای دوربین پنج‌گانه این گوشی هوشمند را مشخص می‌کند.
پشت میهارخوری نشستم. توی آشپزخونه. از صبح جزوه هام همونجا بود. هی میخاندم اعتبارات وجود. هی برمیگشتم و دوباره میخاندم سرد بود. امروز خیلی سرد بود. در تراس را کمی باز کردم. آخرین نخ فیلیپ موریس را از توی جعبه برداشتم. آتش کردم و از لای در دودش رابیرون دادم. فایده هم نداشت. برمی‌گشت داخل. چقدر فرق کرده برایم مفهوم نسبی . از هفته پیش که بزرگترین غصه م زدن ماشین و خسارتش بود. تا امروز چقدر جنس دردم فرق کرده بود. 
هورمون های بدنم در ت
یه پستی خوندم که یه سوال مهم پرسیده بود:اگه شغل الانتون رو به هر دلیلی از دست بدین واسش جایگزین دارین؟
چند تایی کامنت خوندم و دیدم که مثلا یکی گفته بود به من تلنگر زدی و رفتم کلاس خیاطی ثبت نام کردم.من با خودم فکر کردم مهم ترین چیزی که روش حساب باز کردم به اینترنت وابسته س و اگه یه وقت قطع بشه رسما راهی جز ترک کشور ندارم.ولی عوضش پلن بی که هیچ،پلن سی و دی هم دارم!خیاطی بلدم،روی آموزش نرم افزارهای معماری هم میتونم حساب باز کنم به عنوان شغل و از طر
یه لحظه ی دردناکی وجود داره که یه آخ بلند میگی و رد میشی؛ عربده میزنی و درد تا مغز استخوانت می پیچه و رد میشی. می میری اما رد میشی. اما از پسش برمیای.
خسته م کرد. بعد خودم و برداشتم و حفظ کردم. چقدر بعدش روزهای سختی بود اما نمردم. من خستگی رو خوب میشناسم؛ چون تجربه ش کردم، چون زندگیش کردم.
سلام
داشتم برای خرید خانه بررسی می کردم قیمت ها، شرایط پرداخت و اخذ وام و [عملا شرایط بسیار سخت و قیمت ها بسیار بالاست] خیلی درگیر موضوع شدم و البته خیلی نگران بودم تا اینکه یه لحظه یاد خانه ابدی افتادمو از خودم پرسیدم چقدر برای آن خانه و آن دنیا زحمت کشیدم؟ زحمت کشیدن که هیچ، چقدر به این خانه به صورت عمیق فکر کردم؟
یکی از هدف های خرید خانه راحتی برای همسرم و فرزندان آینده ام هست ، چقدر ببرای راحتی قبر  خودم، همسرم و فرزندانم تلاش کردم؟
امش
هواوی میت ۳۰ رسما از اپلیکیشن های گوگل محروم شد
البته این گوشی ها همچنان از اندروید بهره خواهند برد که به صورت رایگان و متن باز در اختیار آن قرار داده می شود اما گوگل طی مصاحبه ای که اخیرا با ورج انجام داده تایید کرده که میت ۳۰ و میت ۳۰ پرو (که گفته می شود ۲۷ شهریور امسال معرفی می گردند) از سرویس ها و اپ های گوگل بی بهره خواهند بود و این مساله با در نظر داشتن اهمیت اپلیکیشن های گوگل می تواند به ضرر هواوی تمام شود.
ایمان یعنی ریشه داشتن در سختی و باد و بوران و هوای سرد.
ایمان یعنی ایستادن
خدایا بیا و از ما ناامید نشو وقتی می بینی چقدر بی ایمانیم.دنیا ترسناک میشه اگر رهامون کنی. خدایا حتی اگر فرزانگی درآوردن کفشهامون رو به وقت دیدن نور کنار کوه طور، نداریم؛ کفشهامون رو به جبر از ما دور کن و صدامون کن.این بار منم که از تو خواهش میکنم بخوان ما را؛ بخوان و شک نکن که محتاج لحظه ای هستیم که تو ما را به نام بخوانی.
گمون نکنم هیچ وقت اینقدر از یه آدمی خشمگین بوده باشم که از ح خشمگینم. رسما دلم می‌خواد زندگیش تباه بشه. دلم می‌خواد هزارجور بلا دقیقا هم سر روابطش بیاد، بدخواه‌ترین آدمم براش. تا حالا چنین حس عمیق غم و خشم رو تجربه نکرده بودم. من برای اون همه چیزم رو گذاشتم. محبتش رو دوست داشتم. یه جور محبت عمیق و آرامش‌بخش و دل‌خوش‌کن و وحشی در عین حال.
تموم شد و من نمی‌دونم شاید این جدایی قراره یه گره از گره‌های زندگیم باز‌ کنه شایدم فقط یه شکسته یا عبرت
اساسا آدمیم که در مواقع بیخود خجالتیم !! مواقعی که باید به دوستم که دلم تنگ شده براش پیام بدم یا وقتی با غریبه ای باید تلفنی حرف بزنم یا مثلا وقتی استاد ادبیات می‌پرسه فلان کتاب رو خوندین یا نه یا وقتی استاد ریاضی داوطلب میخواد برای حل تمرین ها و خیلی جاهای دیگه خجالت میکشم :/ دارم رو‌خودم کار میکنم و با گام های مورچه ای میرم جلو ایشالا که درست میشم -_-
چقدر تند تند پست میزارم نه؟ شبا که دیگه رسما بیکارتر از روزامم کلی حرف یادم میاد  
پست قبلی به
حالا که بعد از سه ساعت بین رگ و پی و دل و روده ی مرغ ها، دست چرخاندم، و در این بین با پسرم حرف زدم و صدبار رفتم و آمدم پیشش و به همسر غر زدم که هنوز بلد نیست به اندازه ی دونفر و نصفی خرید کند، و بچه را خواباندم و ظرف ها را شستم و زمین را تی کشیدم، دوش گرفتم و برق ها را خاموش کردم و بالاخره بعد از یک صبح تا ظهرِ کاری شلوغ و یک ظهر تا شب، خانه داری شلوغ تر، دراز کشیدم به این فکر میکنم چقدر آن دختر تی تیش مامانی که تا لنگ ظهر خواب بود و بعد وبلاگ و یاهو م
آخرین حرکت مترو بود.ساعت نه شب.
پیرمرد با یک کیسه پلاستیک که فقط یک دونه پیراشکی تهش بود نشست جلوم.ی لیوان آب خورد و به با مهربانی به من تعارف کردم.بهش نگاه کردم و گفتم خسته نباشید :)
رفت تو فکر،پولایی که از صبح سر پا بوده و به خاطر بار خدا میدونه چند کیلویی رو جابجا کرده از جیبش بیرون آورد و شمرد.همه اش هزار تومانی و دو هزار تومانی و ی دونه ده هزار تومانی اون ته.
چقدر دلم براش سوخت.چقدر با شرف و با غیرت بود با اون سن داشت کار می کرد.چقدر اذیت میشم ا
بسم الله النور 
بیست و دوم بهمن نود و هفت بود که رفتم قم خودِ حضرت معصومه میدانند که من چقدر وقتی پیششان میرفتم ابراز همدردی و درد و دل میکردم تا اینکه واقعا یار فرستادند برایم یک یار واقعی. از آنهایی که عجیب بوی شهادت میدهند .
تمام سکنات و رفتارهایشان عطر عشق میدهد جانت برایشان میرود بس که صبورند
آنروز برای حضرت معصومه سلام الله علیها جانم دعوتنامه بردم یک برگه که خیلی چیزها نوشته بودم برایشان. 
انداختم داخل ضریح و دعا کردم و خواهش کردم که ا
متن آهنگ بابک مافی به عشق تو
میخوام که فکر کنم الان تو فکرمی میخوام که فکر کنم دلتنگی یه کمیمیخوام که فکر کنم دلگیر شدی ازم ولی دلت میخواد که برگردی بازمهنوز با عکس تو سرگرم سرگرمم رفتی نفهمیدم انگار هنوز گرمموقتی تو زندگیم انقدر اثر داری چه فکری میکنی که تنهام میذاریای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونم.ای عشقم ای جونم به عشق تو جوون میمونممعروفم من به تنهایی معروفی تو به زیباییت معروفم من که دلتنگم نیستی ولی اینجاییصدات کردم نمیشنیدی نگا
سلاااام به مهربونترینم
رسیدیم به روز تولدم روزیکه شما صلاح دونستید و من رو وارد این دنیا کردین و از اون روز شروع شد زندگی من شروعی که پر بوده از تجربه و یاد گرفتن و رشد کردن و در این بین چقدررر تغییر بوده چقدر فهمیدن و یاد گرفتن تو اووج ناامیدی برام چنان آتشی از نور ساختین که روحم پرواز کرده به سمتتون و هر وقت نگران بودم و دلتنگ و هراسناک از اینکه منو یادتون رفته جوری خجالت زده م کردین از نگاه و توجهتون که حض کردم از اینهمه عشق گاهی میمونم من ع
اباصالح(عج) التماس دعا چشم امید ما به دست توستابا صالح(عج) التماس دعا شیعه مست از آن چشم مست توست
تو را جان مادرت زهرا(س)ابا صالح(عج) التماس دعا
ابا صالح(عج) التماس دعا یاد از پا افتادگان هم باشابا صالح(عج) ما گرفتاریم یاد جمع بیچارگان هم باش
گره تو از کار ما بگشاابا صالح(عج) التماس دعا
اباصالح(عج) التماس دعا درد ما را درمان تویی آقااباصالح(عج) التماس دعا هجر ما را پایان تویی آقا
وصال تو گشته چون رؤیاابا صالح(عج) التماس دعا
اباصالح(عج) التماس دعا
اللهم یا غیاث من لا غیاث له .یا دلیل من لا دلیل له . ای سبب ساز .
شاید فقط تو میدونی من و حمید داریم روزای سختی رو میگذرونیم . شاید فقط تو میدونی برامون چقد سخته تن دادن به کارهایی که هیچ وقت فکرشو نکرده بودیم .
من هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روزی درگیر این مساله شم 
فقط تو میدونی چه آتیشی داره از درون همه ی وجود مارو در بر میگیره .
زندگیمو به نگاهت دخیل بستم . کی جز تو میتونه ما رو از این جهنم نجات بده .
ما از همه ی عالم دل بریدیم رفیق . خودت می
از همۀ شما یک خواهش دارم، همین الآن وارد آخرین چَتی که با نزدیک‌ترین دوست‌تان داشته‌اید بشوید و نگاهی به اطلاعاتی که ردّ و بدل کرده‌اید بیندازید. این کلمات چقدر ضروری بوده‌اند؟ چقدر شما را به اهدافی که در زندگی دارید نزدیک کرده‌اند؟ چقدر تأثیر خوب روی شما گذاشته‌اند؟ آیا شما را به هدفمندی نزدیک کرده‌اند یا به لغو و شوخی؟ به طور کلّ در صحبت‌هایتان با نزدیک‌ترین دوست‌تان چیزی به نام رشد شما و او وجود دارد یا نه؟
پاسخ دادن به این سؤال‌
چقدر دلم برایت تنگ است. و چقدر تو در نبودنت قهرمانى. و چقدر خوب قدرت نمایى مى کنى در بى توجهیت. و چقدر من هنوز احمقم در عاشق شدن به انسان هاى قدرتمند در بى توجهى به من. و چقدر همه چیز بى معنى اما سرشار از شور زندگیست. چقدر دوستت دارم و چقدر خوشحالم که با تو زندگى نمى کنم. که قرار نیست جنونت را تحمل کنم که قرار نیست تنها گذاشتن هایم را درد بکشم که قرار نیست بى پرده حرف زدنت خفه کند گلویم را از اضطراب که ترسهایت مهمتر باشند از باهم بودن. زخمهایت را دو
اومدم خوابگا از خونه
دیشب تا ۵ صبح داشتم با فاطمه حرف میزدم.حرف و حرف و حرف
اومدم خوابگا با کلی اعصاب بهم ریخته و دلی پکر!
و یه حس خلا لعنتی!
از سه شنبه پیش آریا بودم! و دیشب وقتی رفت، حس کردم یه تیکه ام نیست!
کلافه شدم.عصبی شدم!
الانم اصن تمرکز ندارم
اومدم درس بخونم.دیدم سرم درد میکنه.اومدم کلیپی که رضا فرستادو ببینم دیدم حوصله ندارم
رفتم تو چتم با زینب.دنبال دکلمه های علیرضا آذر!
و دارم همشو گوش میکنم!
حالم خوب نیست!
حالم بهم میخوره از این ه
دیروز با دوستم چت می کردم حس کردم چقدر عقلش کم شده
با یه قطعیتی به من میگه ربطی نداره تو اونجایی بچه بیاری بهش میگم تو تو شهر خودت بودی میگه آره میگم قطعیت خیلی تو جمله هاته فرق داره شرایط من
کاش یاد می گرفتیم اظهار نظر نکنیم یا اگه خواستیم اظهار نظر کنیم خودمونو بذاریم جای طرف
فقطم از سختی و بد بختیش به من میکه بعد اعتراض کردم واسم عکس بچشو داد
ساعت بیست دقیقه به پنجه؛میخواستم فردا با خودم اتمام حجت کنم و از خودم بپرسم میخوای یا نه؛ مجبور نیستی بخوای ولی اگه میخوای مجبوری! دیگه به فردا پس از بیداری نکشید پروسه ی امشب خودش ثابت کرد که میخوام پس مجبورم
شیشه ی ارزوهامو باز کردم دوتا ارزو کم بود اونا رو هم اضافه کردم و بهشون نگاه کردم
شیشه به دست در 26 سالگی و ارزوهایی که شاید در یک نقطه ی دیگه ی کره ی زمین هیچ معنی ای نداره و در یه نقطه ی دیگه ی زمین همین اندک دهشته هلی من دز شیشه ی ارزوها
فقط یک بار حس کردم یک نفر درکم کرد .تازه با ربه‌کا بهم زده بودم و حالم خیلی بد بودتوی کافه نشسته بودم که دختر پیشخدمت به من گفت چقدر بهم ریخته‌ام .ماجرای دعوای با ربه‌کا و جدا شدنمان را برایش تعریف کردم .و او در جواب به من نگفت همه درد دارندنگفت باید شرمنده باشم که چنین چیزی اذیتم می کندنگفت جنبه ی مثبت زندگی را ببین، نگفت که تقصیر خودم استبحث مار ، نقاش فلج سر کوچه آگوستین را پیش نکشیدفقط چهره اش را در هم کشید و گفت آخ. »همینانگار خو
بالاخره سفرمون با آقای میم تموم شد و برگشتم خونه . واقعا میم روزیِ خدا بود . چقدر با هم زود جفت و جور شدیم و چقدر هماهنگ بودیم خدا رو شکر . با این که اون بچه تهرون بود و تهرونی صحبت می کرد و من با همون لهجه ی ترکیبی مشهدی و بجنوردی !! طریق الحسین یجمعنا .
+ فردا پس فردا هم که ان شاالله باز می گردم به آغوش خانواده [لبخند]
+ میم میگه اصلا انتظار نداشتم که گوارا یکی مثل من باشه . می گم میم جان خب فضای مجازی همینه دیگه [لبخند]
+ دعا گوی دوستان بودیم . از دوس
الحمدلله علی کل حال.الحمدلله علی نعماعه اجمعین.خدایا لطف تو اگر نبود از هلاک شدگان بودم.عین خواب و خیال همه اش از منظر چشمم داره رد میشه.وقتی پیامک نظام وظیفه اومد که مشکین شهر خودتو معرفی کن چطور به فاصله یک هفته تا کنکور دنیا سرم خراب شد.چطور با چشم گریون و بدنی خسته مینشستم پای کتاب و مجبور بودم بخونمشون.چطور دو ماهی که مرخصی گرفته بودم برای کنکور بخونم،ی پام نظام وظیفه بود ی پام دانشگاه قبلی برای توجیه غیبت .آخر سر هم درب و داغون میرسیدم خ
خیلی صحبت کردیم، از همه چیز گفتم و سعی کردم بدون هیچ نقاب و ملاحظه ای حرفهامو بزنم و ازش بخوام که کمکم کنه، راهنماییم کنه و نذاره این حس وحال بمونه همیشه.
من معمولا آدمی ام که نمیتونه راحت خودشو برای کسی توضیح بده ولی برای استادم سعی کردم و تمام تلاشمو کردم که بتونم خودم باشم و خودم رو توضیح بدم، چون به کمکش احتیاج داشتم
فکر میکردم حالا میگه تو خیلی کار داری یا حتی فلان اختلال رو داری، چون طبق تشخیص های خودم حس کردم دارم کم کمOCDمیشم.
ولی جالبه
3شب در کربلا اسکان داشتیم و هر شب، جایی. تا می آمدیم آدرس محل را یاد بگیریم، جایمان عوض میشد.
مسیر برگشت از حرم به اسکان را گم کرده بودیم. 3 ساعت دور خودمان میچرخیدم. تا وقتی موکبهای خوشمزه بودند و دهانمان مشغول، متوجه دوری و اشتباهیِ مسیر نشدیم. درد خفته ی پاهایمان که بیدار شد، به خود آمده؛ دیدیم رسما گم شده ایم.
کلافه و عصبی روی صندلی نشسته بودیم. قُل جان رفت از کارگر های ایرانیِ یک ساختمان نیمه کاره سئوال کرد که فلان مجتمع کجا می افتد. آنها هم
رویاچیزیه ک دلمون میخواد ولی نمیشهیعنی امید ب اینده در چیزهای ناممکنرویا یعنی تو ک از حافظه ی من بیرون نمیرویرویا یعنی من تو و سه فرزندمان .یادت است ما ب رویایمان روح بخشیدیم ب اینده ای نامعلوم زمان و مکان دادیم.رفتیم تا ابدیت.بدون حد و مرز.من هنوز هم با فرزندمان سخن میگویم ک دختر نازم رویا ساداتم مواظب رها و رهام باش.از کجای داستانمان کنار ایستادی و نظاره گر شدیک به تنهایی کاخ های عزلت را بنا کنم.از روزی ک تنهایت گذاشتم تا خودم را پیدا کنم؟و
آبان ماه گذشته اعلام شد مراحل فیلمبرداری و تولید صحنه‌های بازیگران اصلی دنباله‌های فیلم Avatar (آواتار) رسما به پایان رسیده، اما فیلمبرداری بخش‌های دیگری از فیلم هنوز باقی مانده است. حال در جدیدترین اخبار سینما و تلویزیون، مراحل فیلمبرداری این فیلم‌ها در سال 2019 رسما به پایان رسیده است.
ادامه مطلب
 
قسمتی از داستان:
چقدر میخوریم بسه دیگ اخه چند پیک .حدی داره دیگ
-چیزی نگو تو فقط هرچقدر من میخورم توهم بخور
خواهش میکنم …دارم خفه میشم
چشاشو تنگ کردوآروم ازلای دندوناش باخشم زمزمه کرد:
-تو اسمت شرابه؟
چیزی نگفتم و چیزیم حالیم نمیشد .قط بهش زل زده بودم
-تواسمت شرابه؟
من داشتم خفه میشدم با دوتا دستام دستشو گرفته بودم با التماس که سرشو برد پاین تر صورتش تو گوشم تو گوشم با خشم زمزمه کرد :
-تو عرق سگی هم نیستی دختره ی احمق از بیزارم
داشتم خفه م
 
قسمتی از داستان:
چقدر میخوریم بسه دیگ اخه چند پیک .حدی داره دیگ
-چیزی نگو تو فقط هرچقدر من میخورم توهم بخور
خواهش میکنم …دارم خفه میشم
چشاشو تنگ کردوآروم ازلای دندوناش باخشم زمزمه کرد:
-تو اسمت شرابه؟
چیزی نگفتم و چیزیم حالیم نمیشد .قط بهش زل زده بودم
-تواسمت شرابه؟
من داشتم خفه میشدم با دوتا دستام دستشو گرفته بودم با التماس که سرشو برد پاین تر صورتش تو گوشم تو گوشم با خشم زمزمه کرد :
-تو عرق سگی هم نیستی دختره ی احمق از بیزارم
داشتم خفه م
 
قسمتی از داستان:
چقدر میخوریم بسه دیگ اخه چند پیک .حدی داره دیگ
-چیزی نگو تو فقط هرچقدر من میخورم توهم بخور
خواهش میکنم …دارم خفه میشم
چشاشو تنگ کردوآروم ازلای دندوناش باخشم زمزمه کرد:
-تو اسمت شرابه؟
چیزی نگفتم و چیزیم حالیم نمیشد .قط بهش زل زده بودم
-تواسمت شرابه؟
من داشتم خفه میشدم با دوتا دستام دستشو گرفته بودم با التماس که سرشو برد پاین تر صورتش تو گوشم تو گوشم با خشم زمزمه کرد :
-تو عرق سگی هم نیستی دختره ی احمق از بیزارم
داشتم خفه م
دیروز صبح رفته بودم کلیسای بیت‌لحم و پیرمرد را به هزار خواهش راضی کردم در را باز کند تا در محراب دعا بخوانمچهره‌ام داد می‌زد چقدر حالم بد است. پیرمرد کنارم ایستاده بود و پشت سرهم ارمنی حرف می‌زد و از انجیل می‌گفت تا مثلا آرام شوموقتی گفتم ارمنی نمی‌فهمم و مسلمانم، قیافه‌اش یک طوری شد،همان‌طور که به دیوانه‌ها نگاه می‌کنند. حق داشت، هیچ مسلمانی هشت صبح روز اربعین کلیسا نمی‌رود. حتی مسیحی‌ها هم هشت صبح کلیسا نمی‌روند.اما من هشت صبح کلی
رویاچیزیه ک دلمون میخواد ولی نمیشهیعنی امید ب اینده در چیزهای ناممکنرویا یعنی تو ک از حافظه ی من بیرون نمیرویرویا یعنی من تو و سه فرزندمان .یادت است ما ب رویایمان روح بخشیدیم ب اینده ای نامعلوم زمان و مکان دادیم.رفتیم تا ابدیت.بدون حد و مرز.من هنوز هم با فرزندمان سخن میگویم ک دختر نازم رویا ساداتم مواظب رها و رهام باش.از کجای داستانمان کنار ایستادی و نظاره گر شدیک به تنهایی کاخ های عزلت را بنا کنم.از روزی ک تنهایت گذاشتم تا خودم را پیدا کنم؟و
سلام
چه تاریخ خاص و تلخی شدشب و روز شهادت سردار ؛ شب و روز وداع
اما 
سردار
یه نفر چقدر میتونه توی دل میلیون ها آدم نفوذ کنه. جبهه و اون حال و هوای شهدا چقدر عجیب و غریب بوده که مثل سردار همه عشق و همه ی آرزوش رسیدن به اوناست
چه بوی خدا رو استشمام کردیم از اربا اربا شدنت.
رهبر برای نداشتنت بغض کرد و اشک ریخت.
چقدر رویایی هستی تو سردار.چقدر همه کارهایت را بیست و کامل انجام داده ای.چقدر رنگ و لعاب حضرت عباس داری و چقدر نبودنت سخت است
حتی الا
تقریبا دارم ایمان میارم که اگر چیزی رو بخواهیم و در مسیرش تلاش کنیم بهمون می‌دن. در واقع اون تلاشه مهمه. شاید خیلی هم رو اسلوب و منطق نباشه، ولی بالاخره یه روزی یه وقتی، یهو جهش می‌کنی. جهشی که خودتم می‌فهمی یه ذره بلندتر از قدمهاییه که قبلا برداشتی. اونجا بهت عنایتی شده. عطیه‌ای داده شده. حتا در زمینه فهم. اگر واقعا بخوای، بهت می‌دن 
عقلم قد نمیده به چراییش. فقط چندبار تجربه کردم. بنظرم قاعده قشنگیه. معنای خوبی داره
اون کسی بود که به خاطرش قوانینم رو شکستم. گاردم رو آوردم پایین و انقدر پذیرفتمش که خودمم تصورش رو نکرده بودم. و بهش گفته بودم. گفته بودم اینجوری میشه گفته بودم که میترسم. 
حالا چیکار کنم؟ باز معده ام بهم ریخته جسمم مریض میشه. زیر این حجم از جس بد هزاربار میمیرم. 
چرا اینکارو باهام کردی سارا؟ چرا باورم کردی که میتونم باز با کسی دوست باشم و خودتم زدی تو برجکش؟
حالا من چیکار کنم؟ خوابم نمیبره لعنتی. از غم باد کردم
خدایا کمکم کن. خدایا خواهش میکنم
از تلویزیون ، سیاه پوش شدنِ حرم امام رضا(ع) را نظاره کردم.
و باز هم غبطه به حال مردمانی که آنجا بودند تا به امامشان تسلیت بگویند و درکنارش عزاداری کنند در سوگ اباعبدالله(ع).
من هم لباس سیاه به تن کردمدر سوگ امامم
                                     وخونِ پاکِ ۷۲ تن بنده ی برگزیده
اما کاش این دل ، بیشتر سیاه پوش شود.
کاش این قلب سنگی بشکند و کمی حُریّت بیاموزد ؛
برخیزد.
سربند "یا حسین(ع)" بزند 
و هر لحظه در راه حسین(ع) بتپد.
کاش این لباس مشکی نشان
صدای نوتیفیکیشن چتم با تو توی تلگرام دینگ دانگ بود که وقتی میشنیدمش سرم پر از صداهای شیرین میشد، و صدای چت واتساپمون bunny hoppingبود که وقتی میشنیدمش انگار یه خرگوش توی دلم بالا و پایین می پرید، آخ که چقدر تورو که یکبار بیشتر ندیده بودمت دوست داشتم. آخ که چقدر دلم می خواستت. تازه از کافه اومدم، رفتم که دیوونه نشم، نشستم وسط دود سیگار با صدای بلند موزیک کار کردم، دوسه ساعت کار کردم، رفتم که بهت فکر نکنم، که اینبار دیگه گریه نکنم، آخه چندبار تموم
به نام او.
دوباره انقدر حرف تو سرم هست که نمیتونم مرتبشون کنم و بنویسم یا بگم.
مثلا اتفاقات این دو روز،درس هام،کار هام،سرشلوغی های الکی که دور خودم درست کردم،یکسری خاطرات خیلی قدیمی که با یه اهنگ اومده تو ذهنم،حتی اون فیلم بچگی هام که خیلی ها انگار دیگه هیچ وقت نمیخوان که باشن یا حتی خاطرات پارسال و این روز و شب هاش.
که چقدر حرف زدن پارسال هم سخت بود و چقدر گریه کردن تو یه پارک تو یه جای دور از خونه، آسون!
اون دختر پسری که نرمش میکردن و یا حتی
امسال هم به روال سالهای قبل از مردم آزاری مسجد نزدیک خونه رنجیدم.هرسال به هزارجا زنگ میزدم از دفتر امام جمعه گرفته تا هرجایی،که بگم این دوتا مسجد محله ی ما سر رقابت با همدیگه صدای بلندگوهاشون رو به حداکثر رسوندن و یک بار صبح برای زیارت عاشورا و یک بار شب از ساعت هفت تا ده و نیم آسایش رو از ما میگیرن و التماس میکردم که بگین بلندگوهای بیرون رو خاموش کنن اما امسال دیگه نه وقتش رو دارم و نه اعصابش رو.باهاش کنار اومدم.
امشب همون آقایی که مسئول ا
آخر چرا اینطوری شد؟
امروز که یک ساعت بهمان بیشتر هم وقت دادند؟ دیدید چی شد؟ دو تا تابستان نامه ام را(یکی در وبلاگ و یکی در دفترخاطره) ناتمام ماندند. سفرنامه ام را ننوشته ام. نامه های اول مهر به دوستانم را ننوشتم، نامه به خود فردا و حجت تمام هایم را ننوشتم، اتاقم را همین الان مرتب کردم، ریزه کاری های بولِت ژورنالم را تکمیل نکردم!
دیگر چه بگویم؟
فقط پنج دقیقه تا پایان تابستان مانده و همین را بگویم که خیلی مفید و هدفمند پیش بردمشو لذت بردم ازین تا
بسم الله الرحمن الرحیمبه عنوان اولین پست بعد از مدتها دور شدن از این فضا.امیدوارم باز مجبور نشم برم .و امیدوار ترم اگر باز نیاز بود بدون تردید برم.نکته ای که امشب به ذهنم میرسه :مهم نیست چقدر زمین بخورم.مهم اینه که از بچگی هر وقت زمین خوردم مامانم بهم گفتن بگو یا علی (ع).یا علی .من ایستادم. مهم نیست چقدر سخت باشه.یا چقدر زمان ببرهمهم اینه که.من دوباره شروع کردم.یا علی.
رفتم تو مغازه "شامپو" میخواستم.
گفتم من فلان شامپو رو میخوام ! 
شامپپو رو گذاشت جلوم گفت مدلهای دیگه هم داره ، و برام چند مدل دیگه اورد ! 
داشتم مدل ها رو نگاه میکردم و روشون رو میخوندم که دیدم همینجوری داره لوازم ارایشیم میاره ! تند تند هم یه چیزایی میگه! 
عین منگ ها نگاه میکردم که اینا چیه! 
واسه کجاس ! 
من ی رژلب و سایه و رژگونه و ریمل بلدم خدایی ! 
این همه چیز چیه اومده دیگه !!!! 
کانتور :/ 
پرایمر :/ 
هایلایت ! 
انصافا هایلایتا خیلی خوش رنگ بودن
حال گیری کردم ازش حسابی .
امروز دورهم بودیم ، دوست دخترشم اومده بود ، وارد که شد به دوست دخترش اشاره کردم که بیا کنار من جا هست بشین ، اونم نشست.
هیچی آخرش که داشتیم خداحافظی میکردیم همه از هم ، رفتم تو چشماش نگاه کردم گفتم آقای فلانی ، دوست دخترتون رو چرا معرفی نکرده بودین ! چقدر خوبه و به درد جمع میخوره حرفه اش.
آقا این رو میگی رنگش زرد شد ، سرخ شد ، کبود شد ، دوست دخترشم انصاف خیلی دختر گلیه.
بلافاصله هم خداحافظی کردم اومدم.
همین که فهمید
شب عجیبی بود .سرم داد نزد اما با ولومی بلندتر از حالت عادی حرف زد .ترسیدم !توی خودم رفتم .بعد ساعتی بغض کردم .هر چه حرف می زد نمی توانستم راحت جوابش را بدهم‌.برای او همه چیز عادی بود و من تلنگر خورده ای گیج بودم که نمی دانستم چرا انقدر ترسیدم‌.ترسیدمترسیدم از این که روزی بخواهد محبتش را از من دریغ کند .ترسیدم از وابستگی خودم .ترسیدم از این حجم نیازی که به او دارم .ترسیدم از زندگی ای که بی او ،به آنی فرو میپاشد .مگر چقدر میتوان یک نفر
چشم هام بین رنگ ها دو دو میکرد. روی بعضی شون مکث می کردم و تصور می کردم طرح بافتم با این رنگ چجوری میشه؟ به خانم فروشنده گفتم چقدر رنگ. کار مارو سخت کردین حسابی. سرش شلوغ بود، ولی باحوصله و مهربون. خودشو انداخت وسط رویای من:
-چی میخوای ببافی؟
+پتو، پتوی نوزاد
لبخند نشست روی لبش و پرسید: دختره یا پسر؟
مکث کردم.به چشم های زیبای دختر فروشنده خیره شدم، دنیا در اون مغازه شلوغ و پر سر و صدا، لحظه ای ساکن شد، صداها محو شدن، نه چیزی می دیدم، نه چیزی می ش
باز شب شده و من قراره فکر کنم 
من میدونم که باید جبران کنم اما چه جوری از کجا
من همش میگم ده ساله گه من من نیست 
این حقیقته
در واقع از سال 88  شروع کردم به گند زدن در مورد انتخابای بزرگ‌زندگیم 
مثل کنکور 
مثل طرح 
مثل ازدواج 
حالا به اینام برمیگردم و اینارو هم موشکافی میکنم اما دقیقا چقدر باید برگردم عقب درسته از سال ۸۸ به بعد همه چی بدترو بدتر شد ولی دلیل نمیشه قبل از اون خوب بوده باید به قبل از اون فکر کنم که چقدر باید برگشت عقب
دوست جان پیام داده که فلان موکب التماس دعا داره، میای بریم؟ هنوز خستگی سفر اربعین برجا بود. رفتم که یه نخودی توی آش باشم. ماشاالله آنقدر نیرو آمده بود که از فرط یکاری برگشتم خوابگاه. ناراحت نشدم. بیشتر کیف کردم. بچه هایی که اگر بیرون میدیدی گمان میکردی اصلا اهل این چیزها نیستند، آمده بودند با چه عشقی کار می‌کردند. دلم نیامد کار را ازشان بگیرم. هرچند عملا برعکسش اتفاق افتاده بود. بماند که بروبچ کم تجربه خبر یک unkle sprain ساده رو یه جوری میرسوندن و
دوست جان پیام داده که فلان موکب التماس دعا داره، میای بریم؟ هنوز خستگی سفر اربعین برجا بود. رفتم که یه نخودی توی آش باشم. ماشاالله آنقدر نیرو آمده بود که از فرط یکاری برگشتم خوابگاه. ناراحت نشدم. بیشتر کیف کردم. بچه هایی که اگر بیرون میدیدی گمان میکردی اصلا اهل این چیزها نیستند، آمده بودند با چه عشقی کار می‌کردند. دلم نیامد کار را ازشان بگیرم. هرچند عملا برعکسش اتفاق افتاده بود. بماند که بروبچ کم تجربه خبر یک unkle sprain ساده رو یه جوری میرسوندن و
بسم الله الرحمن الرحیم
اخیرا دعام فقط خیر بود فقط اونچیزی که به صلاحه نه اون چیزی که من میخوام هروقت اراده دعا میکردم خیر میخواستم
چند وقت پیش که رفته بودم پابوسی حضرت معصومه خیلی خیلی زیاد با بانو حرف زدم حرف های دوتا هم جنس سبک و سیاقش کلا فرق میکنه ازشون خواستم اونچیزی که صلاح منه اتفاق بیفته.
قبل از طلاق هم رفتم حرم برای اولین بار و آخرین بار ان شاالله امام رو قسم دادم به عزیزاشون که اونچیزی که صلاحه اتفاق بیفته گفتم همه چیو سپردم به خود
از کودکی دوستت داشتم. چه حماقت شیرینی!
از امروز هربار که اسمت بیاید دلم میریزد. اما نخواهم دانست که بودی، یا اسمت هرگز تو را در نظرم نخواهد آورد. باید بدانی که من برای خوشبختی ات به خداوند التماس کردم، من صمیمانه برایت دعا کردم
 
این خاصیت غم است. هرچقدر هم بدبخت باشیم، بازهم غم جدیدی که در دلمان مینشیند افسرده تر میشویم و معلوم نیست تا کجا مغموم خواهیم شد.
 
اما من از امروز زندگی جدیدی شروع میکنم. 
 
+برای ثبت نام دانشگاه باید با روانشناس صح
فکر می کردم بعد از آمدن "تو" ای افتخار من ! دیگر هرگز اینجا نخواهم نوشت. چون دیگر تا عمق غم فرونخواهم رفت که از آن چیزی صید کنم. چیزی که به درد دنیا بخورد.
اما اشتباه می کردم . من هرگز از درد تهی نخواهم شد . همین قلب بیزار از تهی بودن است که مارا در این جهنم نگاه داشته است .
اری من اینجا از هزاران کبوتری که در سرم پرواز می کند می نویسم . از آنچه می خواهم باشم و از آنچه که باید باشم و میدانم که تو ای روح بلند سپید ، یاری ام خواهی کرد .
شاید حالا برایم خنده
استاد طراحی دیروز سر کلاس به نقل از استادش میگفت آدمی که پنج روز کار میکنه و دو روز تفریح از آدمی که هر هفت روزه هفته رو کار میکنه موفق تر میشه.داشت میگفت تفریح و توجه به خود و اینا خیلی تو خلاقیت آدم و روحیه و ایناش تاثیر داره.
امروز از صبح شاید نیم ساعت هم کار نکردم. مخم هنگه. کلافه م. نشستم هی چایی خوردم. خالی. با شکلات. با قند. با ویفر. با ساقه طلایی. بعد دیگه دیدم دارم میترکم. و دستمم به کار نمیره.تصمیم گرفتم به خودم توجه کنم و پاشم برم سینما.سی
توی راهِ برگشتی که تقریبا ۶ ماهه ازش رد میشم، هستم و دیدمش. دقت کردم تازه، اینکه همیشه به چشمم میخورده اما من متوجهش نمیشدم،شاید اولاش آره، اما الآن دیگه نه، مگه اینکه مثل امروز شاید هرچندوقت یک بار دقت کنم اما دیگه شوقِ اوایلش نیست. فکر کردم به اینکه چقدر برام معمولیه درحالیکه اولین دفعات که دیدم یا زمانیکه شاید سالی یک یا دو بار یا اصلا نمی دیدم چقدر برام جالب بود. بعدش فکر کردم به خوشیایی که برای بعضی ها که شاید به ندرت باهاش روبرو میشن چق
من همیشه کمرنگ بودم ، واقعا نمیدونم چرا ! هیچ وقت تلاش نکردم هیچ چیزیو به کسی ثابت کنم ، هیچ وقت ولوم صدام بالا نرفت که بگم منم هستما . چند روزی بود که مریض بودم ولی هیچ کدوم از دوروبریام متوجه نشدن ، یعنی من فکر میکردم میدونن ، ولی نمیدونستن، خورد تو ذوقم ، حس کردم چقدر کمرنگ تر شدم ، حالا دیگه هیچ کی حواسش به من نیست ! (این جمله whisper میشد جالب تر بود ) ۰
چند ساعتِ پیش فکر کردم به یه کلمه که خیلی به این روزای من بیاد ، قطعن کمرنگ بهترین توصیف بود.
من همیشه کمرنگ بودم ، واقعا نمیدونم چرا ! هیچ وقت تلاش نکردم هیچ چیزیو به کسی ثابت کنم ، هیچ وقت ولوم صدام بالا نرفت که بگم منم هستما . چند روزی بود که مریض بودم ولی هیچ کدوم از دوروبریام متوجه نشدن ، یعنی من فکر میکردم میدونن ، ولی نمیدونستن، خورد تو ذوقم ، حس کردم چقدر کمرنگ تر شدم ، حالا دیگه هیچ کی حواسش به من نیست ! (این جمله whisper میشد جالب تر بود ) ۰
چند ساعتِ پیش فکر کردم به یه کلمه که خیلی به این روزای من بیاد ، قطعن کمرنگ بهترین توصیف بود.
 
دندونپزشکی ده دقیقه ای خونشونه، گفت تو هم میای بریم؟ من برم مطب، تو بری خونشون؟ دیدم فرصت خوبیه، اونجا موندنم شاید دو ساعتی بشه. فعلا کشش شب موندن ندارم. چند ماه هم هست هی پیچوندم خونشون نرفتم. هر چند میدونستم میگه شب بمون، ولی فعلا بهونه برگشتن دارم.
فقط سعی کردم دیگه شاد و شنگول برخورد کنم، که کم موندنم جبران شه. و هی حرف و سوالات بودارش رو یجوری رد کنم حس کم محبتی نکنه و نره تو فاز غر زدن!
اونجا بودم که بهم زنگ زده با صدای خسته و نالان که کجا
این پونصدمین پستیه که من دارم توی این بلاگ می‌نویسم!
روی "می‌نویسم" تاکید دارم چرا که یه سریشو منتشر نکردم و روی "این بلاگ" هم تاکید دارم چرا که از قبل باز کردن وبلاگ برای خودم هم دست نوشته‌هایی داشتم، و توی این مدت هم به جز اینجا چیزهایی برای خودم یادداشت کردم
 
اما اینا مهم نیست!
چیزی که می‌خوام بگم اینه که وقتی این بلاگ رو باز کردم هیچ فکر نمی‌کردم که روزی برسه که پانصد تا متن کوتاه یا بلند بنویسم.
هیچ فکر نمی‌کردم که هزار و هفت‌صد و س
توی یک صف نذری ایستاده بودیم، یک خونه‌ی خیلی بزرگ بود. صاحبخونه یادم نیست ترک بود یا عرب. هدهد هم بود، گفت دوست داره ترکی یاد بگیره، گفتم "منم همین‌طور، اتفاقا ویدئوی آموزش مقدماتیش رو هم دارم، بهت میدم". دو مدل غذا بود، به ما چلوگوشت دادن. ملت هم اطراف خونه بودن و به جای ایستادن تو صف، هی از ما غذابه‌دست‌ها خواهش می‌کردن به اونام بدیم. یه دفعه نگاه کردم که یه خواهر کوچیک‌تر هم دارم. همین‌که نذری رو گرفتیم، این دختر سرتق عجول شروع کرد به هل
دوست دارم نوشتن رو دوباره ادامه بدم اما همچنان اینکه کی میخونه، برام مهمه.
بعضی حرفا رو هیچ جا نمیتونم بگم اما دوست دارم ردی ازش بمونه برای آینده؛ هم از جهت خاطره و هم برای عبرت.
از این به بعد تمام پست‌ها رمز‌دار خواهد بود.
از دوستانی که وبلاگ من رو میخونن و مطالب رو دنبال می‌کنن خواهش می‌کنم آدرس وبشون رو به صورت خصوصی بذارن تا رمز ثابت مطالب عمومی براشون ارسال بشه.
مطالبی که شخصی باشن هم به نحو دیگه‌ای توی عنوانشون مشخص میشه.
ممنونم از د
جدن توی این عمر کوتاه به بیست نرسیده م، حداقل از سنی که یاد گرفتم حرف بزنم - و اینطور که از شواهد بر میاد خیلی هم زود بوده - یاد ندارم دلم میخواسته حرفی بزنم و نتونسته باشم. منظورم از لحاظ چیدن کلمه ها تو ذهن کنار هم و تبدیل کردنشون به صوته. تا یه سنی که کلن محدودیتی نداشتم. ابتدایی از مدرسه که میومدم انقدر حرف میزدم که مامانم ازم خواهش میکرد یکمی ساکت بشم. اما خب بعد یه سنی هم فقط جمله ها توی ذهنم مرتب می شدن، خیلی هاش به صوت تبدیل نمیشد، در بهتری
باشگاه تاتنهام رسما اعلام کرد که ژوزه مورینیو، سرمربی سابق منچستر یونایتد و چلسی رسما به عنوان سرمربی جدید این تیم انتخاب شد.
مورینیو با تاتنهام قراردادی 4 ساله امضا کرد و تا سال 2023 در زمام هدایت این تیم قرار دارد. باشگاه تاتنهام شب گذشته پوچتینو را از سمت مربیگری تاتنهام بعد از 5 سال برکنار کرد.
پوچتینو 5 سال و نیم در تاتنهام حضور داشت و پایه ریز اصلی موفقیت‌های اخیر این باشگاه به حساب می‌آید. البته پوچتینو بعد از اینکه با این تیم در فصل گذش
 
روزی محمد جواد نصیری پور که از تیم دو دسته بود، آمد پیش من و امیر عباس [رحیمی] که مثل همیشه کنار هم در چادر نشسته بودیم. دفترچه ای در دستش بود. چند برگه را ورق زد تا رسید به صفحه ای سفید و از من و امیر عباس خواست برایش یادگاری بنویسم.
من و امیر عباس مشغول تعارف شدیم که تو بنویس و تو بنویس. به اصرار او، من که دو سال بزرگتر بودم، شروع کردم:
 
بسمه تعالی. با درود به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و امام امت . از کلیه برادرانی که این دستخط را م
دانلود آهنگ همه شهر تاره تو چشمام چقدر خاطره جا مونده - موزیک ایرانی
Ahang hame shahr tare to cheshmam cheghadr khatere ja monde
دانلود اهنگ همه شهر تاره تو چشمام چقدر خاطره جا مونده - موزیک ایرانی
همه شهر تاره تو چشمام چقدر خاطره جا مونده چقدر هم مثل تو انجاست تو این تهران وامونده همه شهر تاره تو چشمام رو گونم جای بارونه چرا خوشحالی از دوری اینکه درده دوتامونه عجب موندی سر حرفاتو قولاتو قرارامون دمت گرم بازم چک میکنی عکسامو تو تنهاییات وقتی ولت کرد عجب رو بازی کردی ب
خاطره بی سوادی
خاطره بی سوادی
 
خاطره بی سوادیهمیشه هر جا حرف از بی سوادی می شد خیال می کردم تو دنیای امروز فقط پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هستند که سواد ندارند.از این بابت خوشحال بودم که همه بچه های کشورم سواد دارند و کسی مشکل بی سوادی ندارد.
یک شب که قرار بود با خانواده به جمکران برویم با خودم قصد کردم به نیت ظهور چند تا کتاب کم حجم و جذاب درباره آقا با خودم ببرم و بدهم که مردم بخوانند.توی صحن جمکران راه می رفتم و خوب چشم می گردوندم که کتاب رو به ک
بسم الله الرحمن الرحیم-نظریات شخصی است- جناب حضرت اقای دکتر  سلمانی  رحمت الله علیه –التماس ودعا یکسری درس اخلاق بگذارید ویک ص سری هم درس ها ی تاتئری-  طی الارض کردید یا نه کردید  دعا بفرماید که نماز ملت اول وقت باشد انشاااله
بی‌پولی، سوال اشتباهی است که در اذهان می‌چرخد. وما بی‌پول بودن فقیر بودن نیست. گاهی بزرگی پولی ندارد اما مونه و نیازهایش تامین می‌شود. گاهی فردی بر حسب دوری از خدا مورد ابتلاء مالی قرار می‌گیرد. راهکار توجه به خداست. گاهی فردی بر اثر مداومت بر ذکر شریف لا اله الا الله» تمام دنیای مادی از او رو بر می گرداند و فقیر می‌شود. اگر تاب ندارد، بر سوره واقعه مداومت کند.
اما با دست تنگی چه کنیم؟ این مرتبه مراحلی دارد.
گاهی نگران کم شدن باقیمانده ح
ناهید اینا امروز صبح زود رسیدن.
غروب بعد از دلگیری ها منتظر بودم برن تا یه دل سیر گریه کنم. تا فکر کنم و هی فکر ولی احتمال خیلی زیاد فکرای منفی و ناخوب.
هنوز نرفته بودن و توی چارچوب در بودن ک آجی پیام داد تنهایی؟ تا من بخوام جواب بدم چندبار زنگ زده بود.پشت هم.
اصلا نگران شده بود
بعدش گفت خودت خوبی؟ منم شروع کردم به حرف زدن.
۱۲ تومن تخفیف اسنپ فود داشتم. به آجی می گفتم که بگیرید استفاده کنید. فقط مال امشبه. قبول نمی کرد.
بعدش زنگ زد و گفت ک
 
دلم گرفته !
 
عجیب !
 
 ولی نه غریب!
 
شاید آشناست این دل گرفتن ها که به مرور زندگی کم و کمتر شدن !
 
عکس شهدا رو که میبینم دلم ضعف میره ! برای روز هاشون برای دل هاشون !
 
میبینم چقدر عقبم چقدر زیااااد !
 
انقدر که حتی نمیتونم یه شب خودم رو مجبور کنم که پاشم و نماز شب بخونم !
 
اوایل میگفتم هر دری بسته شه در های دیگه باز میشه . باید دیدم رو درست کنم !
 
 درست شد . درهای بزرگتری به روم باز شد خداروشکر ولی
 
طعم پرواز نماز شب رو قبلا چشیده بودم . الان میخ
کاش یک الگوریتم بودم. آن‌وقت که هر وقت می‌خواست تصمیم بگیرم، امید ریاضی سود مسیر‌های مختلف را حساب می‌کردم، واریانس مسیر‌های مختلف را هم حساب می‌کردم و با توجه به تابعی و پارامتری از ریسک‌پذیری مسیر بهینه را انتخاب می‌کردم و سپس بعد از آن به پیمودن آن مسیر می‌پرداختم تا مسیر بعدی پیدا شود. این بین هم خیلی به گزینه‌هایی که قبلا داشتم و می‌شد طی کنم و رد کردم فکر نکنم! اما مگر می‌شود؟ آدمیزاد است دیگر. گاهی دلش می‌خواهد در زمان سفر کند!
باز هم بوی حرم هوی مسیحا شده استو هوایت به دم و بازدمم جا شده است
هر زمانی که به تو عرض ارادت کردمدیدم از روی ادب پیکر من پا شده است
اول صبح ، سلامی به ضریحت دادمزندگی کردنِ امروز ، چه زیبا شده است
رحم کن بر مَنِ جا مانده و دور افتادهکه ز داغ حرمت قامت من تا شده است
کاش یک روز بیاید که ببینم آقاجانِ من پیشکش زینب کبری شده است
السَّلامُ عَلَیکِ یَا زِینَب الکُبری
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
التماس دعا ❤️روزتون امام رضایی❤️
 
مطالب بی
هیچوقت به درستی نمی توانی بفهمی پشت خنده های کسی چقدر بغض جمع شده
پشت بیخیال گفتنش چقدر حرف نگفته،
و پشت بی تفاوتی هایش چقدر دلتنگی.
تو هرگز متوجه نخواهی شد که پشت آرایش غلیظ یک زن چقدر عشق، دلشوره، تنهایی و اشک خوابیده؛
پشت سکوت سنگین یک مرد چقدر غرور و ترس و بی کسی.!
صبح م بیرون بودیم.یه مادر با یه دختر تقریبا شش یا هفت ساله و یه پسر چهار ساله یا حتی کوچیک تر داشتن جلوی ما میرفتن.مادره به دخترش میگفت:الان میبرمتون میزارمتون خونه و میرم. تا شبم برنمیگردم خودتون بمونید، اینهمه زحمت میکشم اینهمه سختی میکشم لیاقت ندارید نه تشکر میکنید نه قدر میدونید و دختر بچه التماس میکرد که مادرش این کار رو نکنه پسر بچه یا اصلا عقلش نمیرسید به اینکه مادر چی میگه یا چون مخاطب مادر نبود فکر میکرد بهش ربطی نداره .به خو
دارم میمیرم از خستگی و چشم درد.ظهر خوابم نمیره و شبها دائما چُرت میزنم.الان فقط یه پیک شراب قرمز میتونه سرپام کنه.
 
*یکی از دوستان رسما کارش رو شروع کرده و عکس اولین روز کاریش رو فرستاده و مختصری از ماجراهای بیمارهاش برامون نوشته.من?آه.حسرت.چقدر دلم میخواد الان میتونستم برم سر کار.اما.اما چشم میبندم روی این وسوسه ها و ادامه میدم.
 
پ.ن به شما:من از ساعت 5:30صبح تا وقت خوابم هیچ تایم استراحتی ندارم اما هرشب به عشق زنده نگه داشتن اینجا چند
دارم میمیرم از خستگی و چشم درد.ظهر خوابم نمیره و شبها دائما چُرت میزنم.الان فقط یه پیک شراب قرمز میتونه سرپام کنه.
 
*یکی از دوستان رسما کارش رو شروع کرده و عکس اولین روز کاریش رو فرستاده و مختصری از ماجراهای بیمارهاش برامون نوشته.من?آه.حسرت.چقدر دلم میخواد الان میتونستم برم سر کار.اما.اما چشم میبندم روی این وسوسه ها و ادامه میدم.
 
پ.ن به شما:من از ساعت 5:30صبح تا وقت خوابم هیچ تایم استراحتی ندارم اما هرشب به عشق زنده نگه داشتن اینجا چند
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب