نتایج پست ها برای عبارت :

چه زیاد شده بیرون غرورمون

در این بخش از سایت جونا دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون برای دریافت و شنیدن انلاین قرار داده می شود
دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون (زیبا رحیمی) با کیفیت عالی و لینک مستقیم
چه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون
یعنی هنوز عاشقمی یا عوض شدی میخوام بپرسم نمیچرخه زبون
چه روزایی که خوب بودی باهام حرفای قشنگی میگفتی برام
هنوز همون دوست دارم روی قولشه ، هستی رو حرفی که گفتی برام
دانلود آهنگ چه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون
منو ببی
نمیدونم کجای دنیایی ؛ صدامو میشنوی یا نه ؛ میبینیمون یا نه 
خواستم برات بگم که ما له شدیم .بغض هامون ترکید . اشک هامون سرازیر شد و غرورمون شکست .
خواستم بگم معنی حسرت رو خوب میفهمم حالا با پوست و استخون 
خواستم بگم زندگی اصلا ارزش اینهمه شکستن و خورد شدن و دوباره ساختنو نداره برام .
خواستم ازت بپرسم چرا هیچی برام مثل یه زندگی نرمال نبود 
خواستم برات بگم از بریدن و بریدن و بریدن 
کجای دنیایی؟
منو با اینهمه فکر و خیال و حسرت و دست خالی و قلب ش
نمیدونم کجای دنیایی ؛ صدامو میشنوی یا نه ؛ میبینیمون یا نه 
خواستم برات بگم که ما له شدیم .بغض هامون ترکید . اشک هامون سرازیر شد و غرورمون شکست .
خواستم بگم معنی حسرت رو خوب میفهمم حالا با پوست و استخون 
خواستم بگم زندگی اصلا ارزش اینهمه شکستن و خورد شدن و دوباره ساختنو نداره برام .
خواستم ازت بپرسم چرا هیچی برام مثل یه زندگی نرمال نبود 
خواستم برات بگم از بریدن و بریدن و بریدن 
کجای دنیایی؟
منو با اینهمه فکر و خیال و حسرت و دست خالی و قلب ش
بيرون بر ها و روستوران ها در مواقعی که خودمان نمی توانیم غذا درست کنید و یا اینکه تعداد پرس های غذا زياد است به کارمان می آید.پس دانستن معروف ترین بيرون بر در شیراز یک امتباز مثبت برای ماست.خیلی از بيرون برهای خوب در شیراز در کنار خود رستوران هم برای خوردن غذا در همان محل دایر کرده اند.
بهترین بيرون بر شیراز کجاست؟
عوامل بسیاری در تعیین بهترین بيرون بر در شیراز ثاثیر گذار است. به عنوان مثال کیفیت مواد غذایی استفاده شده، سرآشپز، پیک موتوری و …
ارزش عقل
ثقة الاسلام کلینی رضوان الله علیه روایت کرده است:
۲٤- علی بن محمد، عن سهل بن زياد، عن إسماعیل بن مهران، عن بعض رجاله، عن أبی عبد الله علیه السلام قال: العقل دلیل المؤمن.
امام صادق علیه السلام فرمودند: عقل، راهنمای مومن است!
الکافی، تالیف ثقة الاسلام کلینی، جلد ۱، صفحه ۲۵، حدیث ۲۴، چاپ دار الکتب الاسلامیة
پای خود را از گلیم دیگران بيرون بکشدست خود از آستین این و آن بيرون بکشخود قلم در کف بگیر و نقش تازه خلق کنسر نوشتت را ز دست آسمان بيرون بکشبرتری از هرکه هست و بهتری از هر چه بودروح را از بردگی ناکسان بيرون بکشمن نمی گویم ننوش از آب انگور حیاتجام خود از محفل نعره کشان بيرون بکشغم نباش و مردمان را پای بند خود نکنمثل شادی رقص از پیر و جوان بيرون بکشدشنه داری دشمنان دوست را گردن بزنتیغ نامردی ز کتف دوستان بيرون بکشسخت می گیرد جهان بر مردمان اهل حق
پای خود را از گلیم دیگران بيرون بکشدست خود از آستین این و آن بيرون بکشخود قلم در کف بگیر و نقش تازه خلق کنسر نوشتت را ز دست آسمان بيرون بکشبرتری از هرکه هست و بهتری از هر چه بودروح را از بردگی ناکسان بيرون بکشمن نمی گویم ننوش از آب انگور حیاتجام خود از محفل نعره کشان بيرون بکشغم نباش و مردمان را پای بند خود نکنمثل شادی رقص از پیر و جوان بيرون بکشدشنه داری دشمنان دوست را گردن بزنتیغ نامردی ز کتف دوستان بيرون بکشسخت می گیرد جهان بر مردمان اهل حق
قاری قرآنی که داخل در دوزخ شد!
بخوانیم و عبرت بگیریم
شیخ حسن بن ابی الحسن دیلمی قدس الله روحه الشریف نقل کرده است:
ومنها انّه خرج ذات لیلة من مسجد الكوفة متوجّهاً إلى داره قد مضى هزیع من اللیل ومعه كمیل بن زياد ـ وكان من خیار شیعته ومحبّیه ـ فوصل فی الطریق إلى باب رجل یتلو القرآن فی ذلك الوقت، ویقرأ قوله تعالى: {أمّن هو قانت آناء اللیل ساجداً وقائماً یحذر الآخرة ویرجو رحمة ربّه قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون إنّما یتذكّر اُولوا الأ
- همه‌چی از بيرون قشنگه. ولی وقتی درونش رو می‌بینی، متوجه می‌شی زياد هم قشنگ نیست.- مثلا چی؟- مثلا کتابخونه ملی. از بيرون قشنگه و دوست داری بری داخلش رو ببینی، ولی وقتی می‌ری داخلش چنگی به دل نمی‌زنه.- شاید! ولی بعضی چیزها هم هستن که از بيرون قشنگ نیستن ولی از درون خیلی قشنگن.- چی مثلا؟- مثلا همین پسره که از جاش بلند شد تا من و تو کنار هم بشینیم. درسته یه ذره سوسول می‌زنه (!) ولی خب کارش خیلی قشنگ بود.
امروز می‌شود یک سال. یک سال که به رفاقت‌مان بله گفته‌ایم که حالا حالاها ادامه پیدا کند، قوام بیاید و این مسیر را پا به پای هم تا آخر قدم بزنیم و غم کم و یا زياد بودنش را نخوریم، به جایش هروقت زندگی سخت گرفت، بستنی بخریم و لیس بزنیم و یادمان بیاید سختی‌های زندگی هم مثل خوشی‌هایش زياد ماندگار نیستند.
امروز باهم اولین کیک زندگی مشترک را درست کردیم. خوش گذشت. کیک طفلکی آنقدر پف کرد که از قالب ریخت بيرون و فرم کیک بهم خورد. اشکالی ندارد. ما هنوز خ
ولایت امیر المومنین علیه السلام ولایت خداست
شیخ صدوق رضوان الله علیه روایت کرده است:
۳- حدثنا الحسین بن أحمد بن إدریس رحمه الله، قال: حدثنا أبی، قال: حدثنا إبراهیم بن هاشم، عن محمد بن سنان، قال: حدثنا أبو الجارود زياد بن المنذر، عن سعید بن جبیر، عن ابن عباس، قال: قال رسول الله (صلى الله علیه وآله): ولایة علی بن أبی طالب ولایة الله، وحبه عبادة الله، واتباعه فریضة الله، وأولیائه أولیاء الله، وأعداؤه أعداء الله، وحربه حرب الله، وسلمه سلم الله عز
هوا یه‌طور خوبی ابری و ملیح شده عصری که دلم می‌خواست کار نداشتم و یکی بود بهش زنگ می‌زدم پا می‌شدیم می‌رفتیم بيرون،متاسفانه هم کار دارم،هم کسی پیدا نمی‌شه بگم بریم بيرون :)) بهتره همین‌طوری با پنجره‌ی باز از هوای بيرون حس خوب بگیرم.
فضائل بی‌شمار امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری)
سبط بن جوزی از علمای اهل سنت عمری روایت کرده است:
و قد روى مجاهد قال سأل رجل عن ابن عباس فقال ما أكثر فضائل علی بن أبی طالب و إنی لاظنها ثلاثة آلاف فقال له ابن عباس هی الى الثلاثین الفا أقرب من ثلاثة آلاف ثم قال ابن عباس لو ان الشجر اقلام و البحور مداد و الانس و الجن كتاب و حساب ما احصوا فضائل أمیر المؤمنین علی علیه السلام.
مردی از ابن عباس پرسید: راستی که چقدر فضائل على بن ابی طالب
روز جمعه مامان با دوستاش قرار داشت
من قول داده بودم در اولین فرصت با مامان و دوستاش برم بيرون
روز جمعه صبح که مامان از بيرون برگشت
حرف بيرون رفتن شد و منم دیدم چند روز تعطیلیه و بهتره ی بيرون برم
قرار کجا بود؟؟ خوب مشخصه عمارت دهدشتی!
به یکی از دوستای مامان میگم تو رو خدا جای قرار ها رو عوض کنید:)))))))
من عمارت رو دوست دارم
ولی خوب خیلی تکراری شده
ادامه مطلب
جمعه چهاردهم آبان هم تموم شد.
زياد خوابیدم هر وقت زياد میخوابم حالم بد میشه و جالب اینجاست اولین چیزی که تو تلگرام دیدم کانال دکتر خیراندیش بود که درباره زياد خوابیدن و بالا رفتن سطح بلغم تو بدن و اثرات مخرب بلغم زياد حرف میزد. نهار عدس پلو و سیب زمینی خوردم با کمی روغن زیتون که روش ریختم. پدرم امروز مریض بود. تمام مدت خونه بودم و بيرون نرفتم. سرتا سر روز بارون اومد. مرد ایرلندی رو نصفه دیدم. شبی که ماه کامل شد فیلم افتضاحی بود به زور دیدمش. قس
با فرا رسیدن فصل سرما، ورزش در هوای سرد هم مشکلات خاص خود را دارد، با این وصف کسانی که در فضای بيرون ورزش می‌کنند، نمی‌توانند برنامه ورزشی خود را به خاطر هوای سرد تعطیل کنند. اما هوای بيرون هم واقعاً سرد است! آیا شما می توانید در بيرون و هوای سرد ورزش کنید؟ جواب این سوال بستگی به شرایط موجود دارد. معمولاً، تمرین در فضای بيرون ایمن و مطمئن است. به هر حال، کارشناسان توصیه می کنند در روز های سرد تمرین در فضای بيرون باید کمتر از ۴۰ دقیقه طول بکشد.
نوشت
"من یه وقتایی راحت نیستم بهت بگم بریم بيرون
میدونم تو دلت میخواد بریم بيرون
ولی میدونم به هر دلیلی رو مودش نیستم
میفهمم ک ناراحت میشم از اینکه میدونم تو میخوای باشیم با هم ولی نمیام،اما ترجیح میدم فیک نکنم چیزیو ک طولانی مدت عمیق بمونه رفاقت بینمون
روش احمقانه ایه شاید
ولی الان خیلی بیشتر از قبل حتی باهات راحتم و خیلی بیشتر احساس نزدیکی میکنم"
گف ولی تو نرین 
خواستم بگم تو نریدی فقط ترسیدی 
به جاش گفتم اون ریدنا هم لازم بود
.
.
میدونی؟
بچه کوچولو ها چقد عشقن.
مخصوصا اگه فامیل نزدیک باشن.
آقا پسر داییم اینقد نازه که نگو.
خیلی وقته بچه ای رو اینقد زياد دوست نداشتم.
فسقلی راه میره 
پدسگ یه رکابی سفید پوشیده که شیکمش ازش زده بيرون.
ای جوووونم.
موقع حرف زدن میخنده.
ای جان
 
پنجشنبه شب:
این هفته اصلا بيرون نرفتم که ی هوایی بخورم
با اینکه بسی دلم بيرون می خواست
شنبه با امید بيرون بودم
دوشنبه عصر با علی دانشگاه
سه شنبه صبح با استاد جان دانشگاه
و بقیه تایم این هفته رو خونه بودم
کلی کار داشتم برای انجام
دیگه با استراحت های کوتاهی که بین کارها به خودم دادم
خودم رو کشوندم تا پنجشنبه شب
الان خونه تمیز شده و برق میزنه
کارهای نظافت تمام
فقط مونده ظرف های غذا رو مرتب کنم
ی سری کار رو گذاشتم فردا صبح انجام بدم
پشت کتفم حساب
 
چرا دوش گرفتن هر روزه ضرر دارد؟
 
عادت استحمام روزانه و دوش گرفتن به صورت مداوم خطراتی جبران ناپذیر برای سلامت و زیبایی بزرگترین عضو بدن خواهد داشت.
دوش گرفتن روزانه وحمام کردن زياد، چربی طبیعی پوست را از بین می برد، در نتیجه پوست خشک شده و بیشتر در معرض تحریک و التهاب قرار می گیرد . حمام کردنمفرط، یعنی فرسایش زياد پوست .پوست شما می تواند خودش را تمیز کند و کارهای زياد وجود دارد که می توانید انجام دهید تا جوری به نظر برسید که انگار همین
هم اکنون کلیه آزمون‌های الهی در ایلام و کرمانشاه بصورت همزمان در حال برگزاری می‌باشد! 
+اول سیل شدید بود تحمل کردیم تا صبح با این همه آب و سروصدا تا صبح الانم دوتا زله نسبتا شدید همه خیابونا رو آب برداشته نه راه بيرون رفتن داریم یعنی نمیذارن بابلندگو اعلام میکنن نیاین بيرون یعنی الان بيرون بریم یا خونه بمونیم؟ :|
+ الان در منزل مادر شوهر بسر میبرم.
در درونم چیزی اتفاق افتاده بود و بدترین چیز ها همیشه در درون ادم اتفاق می افتد . اگر اتفاق در بيرون بیفتد مثل وقتی ک اردنگی میخوریم میشود زد ب چاک 
اما از درون غیر ممکن است 
وقتی به این حالت دچار میشوم میخاهم بروم بيرون و دیگر به هیچ کجا برنگردم . مثل این است ک وجود دیگری در من باشد 
شروع میکنم ب زوزه کشیدن خود را روی زمین میاندازم سرم را ب این طرف و ان طرف میکوبم تا بيرون برود انا غیر ممکن است 
پا ندارد ؛ ادم ک از داخل پا ندارد 
 
 
دندان عقل چه زمانی بيرون می زند؟
معمولا چهار دندان عقل رشد می کند که هر یک در انتهای یه سمت قوس دندانی بيرون میزند. معمولا بین هفده تا بیست و
یک سالگی دندان های عقل شروع به بيرون زدن می کنند. گاهی اوقات دندان های عقل بيرون نمی زنند و در زیر لثه می مانند
و یا تنها بخشی از آنها بيرون می زند. به این حالت نهفتگی دندان گفته می شود.
نمی‌توان جلوی نهفته شدن دندان را گرفت اما می‌توان با چکاب های منظم دندانپزشکی و تمیز کردن موثر دندان‌ها و نظارت بر
هوالرئوف الرحیم
پاشدیم با رضوان دوتایی رفتیم هیئت جاری. با ماشین.
لامصب رانندگی خیلی حس قدرت بهم میده.
با خودم حال می کنم چند دقیقه ای.
دیدم رضوان هم کیف کرد. 
اونجا هم بهش خیلی خوش گذشت.
زود برگشتیم.
دلم برا جوجه تنگ میشه زياد بيرون باشم.
 
 
 
 
به گزارش سایت تفریحی چفچفک برگرفته از روزیاتو : وقتی صحبت از آلودگی هوا» می شود اولین چیزهایی که به ذهن مان خطور می کند دود کارخانه ها و اگزوز ماشین ها است. با این حال، هوای فضاهای داخلی به اندازه ی هوای بيرون آلوده و واقعاً خطرناک است. بله درست متوجه شدید، هوای خانه ، محل کار و حتی باشگاه تان می تواند بسیار خطرناک تر از هوای بيرون باشد. در ادامه به علت این مسأله خواهیم پرداخت.
ادامه مطلب
انگار دارم وسط رمان‌های کمونیستی زندگی می‌کنم.توی روستای دور از پایتخت، وسط طبیعت بکر. بدون دسترسی به اخبار و اطلاعات بيرون، و تنها راه کسب اطلاعم از دنیای بيرون، رومه‌های انتخاب‌شده‌ایه که روی میز کتابخونه است. میتونم بعدا داستان بنویسم از این روزهام.
حجم پروژه شما در آتوپلی،در برگه ای در زیر صفحه شما است
در بخشی که خطی آبی بيرون زده،کمی جلوتر 2 خط زرد و قرمز مشاهده می شود.
خط زرد:خط زرد نشان دهنده این است که حجم پروژه شما کمی زياد شده است.
خط قرمز:خط قرمز نشان می دهد که حجم پروژه شما خیلی زياد است.
 
آیا میشود غم را به زور و انکار از وجودم بيرون کنم؟اینروزها که همیشه لبخند دارم و در ظاهر آرامم ، چه چیزی را درون خودم به بعد موکول میکنم ؟ انچیزی که در خلوت ، از قعر ناخودآگاه من پیش می آید و میرسد به چشم‌هایم ، آن طعم تلخ آشنا را ، آیا میتوانم با انکار و با زور از وجودم بيرون کنم؟
بسم الله الرحمن الرحیم ./
 
محمدحسین یک سالشه ! تب ِ بيرون رفتن داره بچه . یه جا بند نمیشه ، هر وقت میخواد از خونه بزنه بيرون ، درو روش قفل میکنن ! مامانش میدونه که به محض اینکه پاشو بذاره بيرون سه طبقه پله رو میره بالا و میاد پایین . احتمال میده بخوره زمین . فقط احتمال ! اون یه مادره ، و عاشق بچه ش . ازش‌ مراقبت میکنه :) خدا هم یه وقتایی همه ی درا رو رومون قفل میکنه ! فرقش اینه که خدا احتمال نمیده بلایی سرمون بیاد ، مطمئنه . خدایا برای همه ی بلاها
البوم 420 کوروش که اومد 
اون شب کزایی 
خسته از درس زياد 
کمبود وقت 
سرو صدای خانه 
انتظار بی پایان 
هوا هوای تابستان 
با نوتفیکیشن رادیوجوان رفتم روی البوم خیمه زدم 
در میان بحبوحه و جنگ های داخلی خودم را از محیط خانه کشیدم بيرون با یک هندزفری
واقعا اون زمان رو هیچ وقت فراموش نمیکنم 
هیچ وقت
نوشتن های چرت و پرت توی نوت گوشی 
انتشار برخی از اونها تو وبلاگ yadegarii
هعیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااااااااااااااا
 
دیشب، نیمه شب به خاطر درد زياد رفتیم اتفاقات بیمارستان. باید میموندم دلی با رضایت شخصی و کلی بد بختی ساعت 10 اومدم بيرون.
 
واقعا چرا درد ها و حال های بد تموم نمیشن؟ حداقل موقتی! 
 
+ الان یکی از اون وقتاییه که به خاطر رضایت شخصی به گه خوردن افتادم و جرات هم نمیکنم که به بقیه بگم. دو تا فحش هم اونا میزارن تنگش . :| و من خیلی له تر از این حرفام که ظرفیتشو داشته باشم.
 
ما ادمها خیلی شبیه خورشیدیمهرروز در حال بيرون امدن از پشت کوه  هاییم.و در حال پنهان شدن در لابه لای کوه های سنگی و سخت.با هر درخششی بيرون میاییم و با هر تاریکی و مشکلی در خود فرو میرویم و غروب میکنیم.و وای ب حال ما که دورنگیم.ب زردی طلوع و ب سرخی غروب.همین است ک شادی نداریم و در حال رد شدنیم.بدون ان ک زیبایی بالا امدن.و رنگ زعفرانی غروبمان را ببینیم.و یک روز خاموش میشویم.اصلا 
من  عشق را هم به خورشید تشبیه میکنم.همان گونه زیبا و پرنور و خیره کنن
ما ادمها خیلی شبیه خورشیدیمهرروز در حال بيرون امدن از پشت کوه  هاییم.و در حال پنهان شدن در لابه لای کوه های سنگی و سخت.با هر درخششی بيرون میاییم و با هر تاریکی و مشکلی در خود فرو میرویم و غروب میکنیم.و وای ب حال ما که دورنگیم.ب زردی طلوع و ب سرخی غروب.همین است ک شادی نداریم و در حال رد شدنیم.بدون ان ک زیبایی بالا امدن.و رنگ زعفرانی غروبمان را ببینیم.و یک روز خاموش میشویم.اصلا 
من  عشق را هم به خورشید تشبیه میکنم.همان گونه زیبا و پرنور و خیره کنن
از آنجا خارج شوید!من همیشه از افرادی که به دنبال همشهری خود می گردند شگفت زده شده ام ، اما فقط در انتظار آنها هستم که از درگاهشان زنگ بزنند. متأسفانه ، مگر اینکه محبوب شما شخص تحویل پستی باشد ، بعید به نظر می رسد. شما باید در دنیایی که می توانید پیدا کنید بيرون کنید! به کلوپهایی بپیوندید که روی چیزهایی که به آنها علاقه مند هستند تمرکز کنند. یک کار داوطلبانه کوچک را برای یک کار خیریه انجام دهید یا برای یک کلاس ثبت نام کنید! هر کاری که لازم باشد شم
معین یک کتاب ازم گرفت
یه گوشش نوشته بودم "کاش معین از زندگیم میرفت بيرون"
نتیجه:
۱.مویز بخورید،برای تقویت حافظه خوبه.حافظه ی خوب که داشته باشید ،متوجه اید چه کتابی رو به امانت میدهید!
۲‌.هر فکری که به ذهنتون‌خطور کرد،سریع یه گوشه کناری پیادش نکنید!
۳.وقتی دوستتون ازتون سوال میکنه" چرا میخواستی از زندگیت‌ برم بيرون" بلند نزنید زیر خنده!
۴.یک آدم‌عاقل هیچوقت نمیخواد تنها دوست‌ماشین دارش از زندگیش‌بره بيرون!
آخرین باری که به این‌شدت خندی
 
پس از ۲۱ سال زندگی مشترک ، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که ۱۹ سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم…آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بيرون برویم ولی مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده ؟ او از آن دسته افرادی
باز کردن سفره‌ی دل که هنر نیست وقتی قراره آخر و عاقبتش شرمندگی باشه، وقتی که به خیال سبک‌تر شدن داری جرعه‌جرعه مستی گفتن‌رو سر میکشی و روحتم خبر نداره که چه خماری سنگینی تو راه داری، گرد و خاکت که بخوابه اولین سکوت سرد پشت‌بند حرفات بهت نشون میده که چقدر هیچی عوض نشده، و با اولین کلامی که شنونده‌ت به زبون بیاره با چشمای خودت میبینی مشت بازه شده‌ و دستای خالیت‌رو، وقتی طرف داره درباره‌ی ماجراهای نه وما با ارزش، اما دست‌نخورده‌ی باطن
بسم الله الرحمن‌الرحیم
 
#مسیرعشق    1
صبح باصدای گوشی ازخواب بیدار شدم.هرچند دوست نداشتم تخت گرم رو رها کنم.اما مگه میشد از دست بهار اسوده خوابید.
بیخیال خوابیدن شدم و با یک کش و قوس به خودم بالاخره از تخت اومدم پایین،تخت رومرتب کردم و به سمت دستشویی خواستم برم که هوای بيرون نظرموجلب کرد.
برگشتم پنجره رو باز کردم.نم نم بارون کوچه روخیس کرده بود.عمیق نفس کشیدم .بوی نم بارون رو خیلی دوست داشتم.نسیم خنکی صورتمو نوازش کرد.هوشیارتراز قبل ومصمم تر
بسم الله الرحمن‌الرحیم
 
#مسیرعشق    1
صبح باصدای گوشی ازخواب بیدار شدم.هرچند دوست نداشتم تخت گرم رو رها کنم.اما مگه میشد از دست بهار اسوده خوابید.
بیخیال خوابیدن شدم و با یک کش و قوس به خودم بالاخره از تخت اومدم پایین،تخت رومرتب کردم و به سمت دستشویی خواستم برم که هوای بيرون نظرموجلب کرد.
برگشتم پنجره رو باز کردم.نم نم بارون کوچه روخیس کرده بود.عمیق نفس کشیدم .بوی نم بارون رو خیلی دوست داشتم.نسیم خنکی صورتمو نوازش کرد.هوشیارتراز قبل ومصمم تر
اگر به هر علتی برق با بدنه تماس پیدا کند فیوز بيرون می پرد، زیرا سیم ارت با مقاومت صفر تمامی جریان ورودی به خانه را به زمین منتقل می کند یعنی به یک باره جریان شدیدی از فیوز عبور کرده و فیوز بيرون می پرد.
بنابراین نول و ارت شباهت هایی دارند زیرا اگر فاز را مستقیم به نول وصل کنیم باز هم فیوز بيرون می پرد.
سیم ارت فقط برای محافظت بیشتر به کار می رود اما وجود آن اامی نیست (در این زمینه بهتر است مقاله قبلی آلینداس در زمینه سیم ارت را مطالعه کنید)، در
سلام دوستان 
عمل قلب باز پدرم به خوبی انجام شد ساعت پنج عصر رفت اتاق عمل و ساعت ۱۰ شب اومد بيرون و الان تو بخش مراقب های ویژه ی قلب باز هست و تقریبا از ساعت پنج عصر تا ساعت ۳ دیروز که رفتیم دیدیمش بیهوش بوده ، الهی من بمیرم گاهی داشت صحبت میکرد چشماش میوفتاد ، اما حال عمومی بهتر از اون چیزی بود که تصورشو میکردم 
الان با اینترنت ایرانسل اومدم و نمیتونم زياد بنوبسم ، بعدا میام مفصل مینویسم 
کاتریج: کپسولی کوچک فی است که در آن گاز ازت با تحت فشار بسیار زيادی نگهداری می شود.
پین ایمنی: این پین به منظور جلوگیری از فعال شدن کپسول بصورت سهوی در یک سوراخ قرار دارد بنابراین در مواقع استفاده باید آن را از جای خود بيرون آورد.
دسته نگهدارنده: با استفاده از دسته، کپسول را بلند و جابجا می کنیم.
ضامن یا اهرم: با فشار دادن این ضامن پس از بيرون آوردن پین محتویات کپسول با سرعت از شیلنگ و نازل به بيرون پرتاب می شود.
دوستان کامپیوتر بنده امروز خراب شد و مطالب تا اطلاع ثانوى با پیامک گذاشته مى شود و از همه خواهش مى کنم دعا کنید هزینه تعمیرش زياد نشه چون من بلیت مشهد براى 8 روز دیگه دارم و پول هم زياد جمع نکردم و اگه هزینش زياد بشه بیچاره میشملطفا دعا کنید مشهد جبران مى کنم خیلى ممنون
رفتم برای مصاحبه، وارد اتاق منابع انسانی میشم و منتظر میشینم.
یک خانومی روی سیستم خودش برام آزمون ICDL و زبان رو اجرا میکنه و مشغول حل کردنش میشم.
بعد از یک ساعت که آزمونش تموم میشه هنوز تا شروع شدن مصاحبه اصلی که ساعت 1 قرار بود باشه نیم ساعت وقت هست.
میرم بيرون و گشتی میزنم. همش توی ذهنم هست که نکنه سوال تخصصی بپرسن و نتونم جواب بدم.
برمیگردم و رب ساعتی منتظر میشینم که ازم میخوان که وارد اتاق کناری بشم.
یک خانم تقریبا مسن در جایگاه مدیر نشستن و ب
اینکه چند صباحی است نمینویسم نشان از احمق بودن من هست آخر نوشتن مرا آرام میکند ولی همچون بچه ای که تمایلی به زدن آمپول از ترس ندارد من نیز از این کار هی در می روم. تعداد نخ های سیگارم زياد شده است و از طرفی هم خانواده نمیداند من سیگار میکشم انگار اگر بفهمند دنیا بهآخر رسیده و من خسته از اینکه همش باید نیم ساعتی زودتر بيرون بروم تا بتوانم سیگارم را بکشم. من هر چه قدر هم آدم ضعیفی باشم حالا کهسیگار شده ام آخر چرا نباید بتوانم به مادر و پدر بگویم
امروز به اندازه ی دیروز خوب نبودم. کمتر کار کردم اما تا ساعت ۱۲ بیدار میشینم به کار. امروز تا الان فقط کتاب خوندم از الان به بعد خورده کاریامو انجام میدم. عصرم رفتم بيرون خرید. یه مانتوی معمولی البته پاییره شد چهارصد تومن :/ خیلی معمولی بودا هرچند سادست و من دوسش دارم اما خب. بیخیال  فردام قراره با مهسا و ساجده بریم بيرون واسه همون رفتم لباس خریدم چون لباس گرمام همه شمالا و نیاوردم هیچی. هوام خب حسابی اینجا سرده. همین کم حرفی منو ببخش. نمیدونم چ
امروز عصری قرار بود با اهل منزل و اقوام  بریم بيرون. من موندم خونه. جدای از اینکه کار عقب افتاده داشتم چرا باید میرفتم بيرون؟ از بيرون رفتن های این مدلی من را چه حاصل؟ نه چیزی در ادم تازه میشه و نه لبخندی روی لب ادمی با روحیات من میاد. یه تیکه حرف زدن راجع به دیگران. یه تیکه سوال پرسیدن و فضولی و امار گرفتن. دخترهایی که به ظاهر ۲۴-۲۵ سالشون هست .در باطن زنهای ۴۵-۵۰ ساله هستن!!! نه از نظر پختگی. از نظر اخلاقیات چرت.از نظر من چرت. من توی حرف زدن با این
باید به اونی که گفته پر نقش حفظ گرما رو در بدن پرندگان داره، گفت بی انصاف. چون حرفی از مو نزده! مو بسیار عزیز تر از پر است.
 
+ اینو من میفهمم که کولرمون روشنه.  اگه کله مو بزارم بيرون پتو، کله بدون موی ما یخخخخ میکند. بکنم زیر پتو خفه خواهم شد. روسری بپوشم لیز میخوره چپ و لوچه میشه گره ش میره تو حلق و دماغم. :|
 
+ باید برم زیر پتو بعد دماغ و دهنم رو بزارم بيرون . فقط تصور کن :|
 
+ یه خواب راحتم نداریما. واللو. :|
پست قبل (که خودم بابتش کلی خجالت می کشم که انقدر داغان نوشتم) سبب شد تا به خاطرات کودکیم فکر کنم و برای لحظاتی غرق لذت بشم از اون ها بعد هم تصمیم گرفتم که برای جبران پست قبل این رو بنویسم:)
 
یادم هست بچه که بودم زيادی خیال پرداز و تخیلی بودم! به این صورت که اگر من را چند ساعت در یک اتاق خالی قرار میدادید، شاید اول کمی غریبی میکردم اما بعد دوستانی خیالی میساختم و با در و دیوار و کاشی و سرامیک بازی میکردم!البته ناگفته نماند که به شدت هم فضول و شیطا
یکی از شب های امتحان دانشگاه که کلا بیخیال درس شده بودم با دوستام رفتم بيرون.
تا ساعتای 11 بيرون بودیم وقتی بيرون بودیم به دوستام گفتم برگشتیم خوابگاه شروع میکنیم به درس خوندن .
اونا هم گفتن حتما شروع میکنیم به درس خوندن و تا صبح درس میخونیم.
زمستون بود و هوا سرد .
وقتی برگشتیم حسابی خسته بودیم پس تصمیم گرفتیم به جای درس یه خورده بخوابیم .
خلاصه خوابیدیم تا صبح 
 
صبح هم که رفتیم استاد نیومد سر امتحان
بعد با کلی خوشحالی برگشتیم خوابگاه و PES ب
این‌روزا زياد می‌ریم باغ‌کتاب، ینی عملاً هرروز. محمد درس می‌خونه و من به کارای عقب‌افتاده‌م می‌رسم. دیروز ایستاده‌بودم تا نوبتم بشه و از راهنمایِ کتاب‌فروشی‌ش سوال بپرسم. نفر اول پرسید رمان عاشقانه‌ی پرفروش چی‌ دارن، و دومی پرسید که جوجومویز کتاب جدید داره یا خیر. راهنمایِ دیگری، در حال معرفی 《 قرار نبود》 در کنارِ 《 چشم‌هایش》 به یک زن میانسال بود، و داشت می‌گفت این دوکتاب شاهکارن.
اوه.
خودم‌ گشتم و دستور زبان پهلوی‌مو پیدا کرد
قدم زدن زیر بارون برا بچه خوشگلا و باکلاساست
ما زیر بارون موهامون فر میشه عین بره ناقلا میشیم کسی نگاهمون نمیکنه
دیگه مجبوریم جلو شومینه که نداریم جلو بخاری نفتی بشینیمو قهوه که باز نداریم شلغم بزنیم
 
من نمیگم دست نکنید  دماغتون من میگم میارید بيرون نگاش نکنید قرار نیست از تو دماغتون اورانیوم غنی شده بیاد بيرون که.
هر سری همونه
در هواپیما هستم. دارم دور می‌شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولایی قفس را شکسته و له کرده و زخمگین و خونین بيرون آمده. قلب بزرگ اما چشم‌های نابینایی دارد. نمی‌داند کجا می‌رود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می‌کند؛ وطنی که به نام اسلام از خود بيرون آمد. اسلام جهان‌بینی بود. بدل به ایدئولوژی شد و هیچ کدام این‌ها وطن» ندارند. مثل مارکسیسم؛ هموطن یکی مسلمین و هموطن دیگری زحمتکشان است. همانطور که سرمایه وطن ندارد.
 
دودی غلیظ از بین لب هایش به بيرون رفتبرقی ندیدم داخل چشمان رنگینشمی گفت: (عشق بین ما سوء تفاهم بود)دود غلیظی ول شد از لب های غمگینشآن لحظه دیگر "ما" فقط یک لفظ خالی شدبا چشم های کوچکش من را صدا می کردمن مثل احمق ها نگاهم مات او بود واو در شبی روح مرا از هم جدا می کرد
ادامه مطلب
برای کسب اطلاعات کافی از خرید فیلتر غبارگیر محیط برای صنایع مختلف از شرکت لیا قیفیلتر که طراح و قسفتولیسازنده انواع فیلترهای صنعتی است تماس حاصل نمایید.
تمام گرد و غبارهای خانه من از کجا می آید؟بیشتر گرد و غبار داخلی از بيرون خارج می شود. . در این مطالعه ، دیوید لیتون و پالوما بیامر خاطرنشان کردند که گرد و غبار خانگی شامل گلدان است که شامل پوستی مرده است که توسط مردم ریخته می شود ، الیاف حاصل از فرش و مبلمان اثاثه یا لوازم داخلی و ذرات موجود
برای کسب اطلاعات کافی از خرید فیلتر غبارگیر محیط برای صنایع مختلف از شرکت لیا قیفیلتر که طراح و قسفتولیسازنده انواع فیلترهای صنعتی است تماس حاصل نمایید.
تمام گرد و غبارهای خانه من از کجا می آید؟بیشتر گرد و غبار داخلی از بيرون خارج می شود. . در این مطالعه ، دیوید لیتون و پالوما بیامر خاطرنشان کردند که گرد و غبار خانگی شامل گلدان است که شامل پوستی مرده است که توسط مردم ریخته می شود ، الیاف حاصل از فرش و مبلمان اثاثه یا لوازم داخلی و ذرات موجود
آنهایی که کمتر تو را می‌شناسند همیشه می‌گویند خوش به حالت! فکر می‌کنند آرامش تو و شادی‌ات نتیجه‌ى بی‌خیالی‌هاست. فکر می‌کنند تو بلدی دنیا را ندیده بگیری. به خیالشان می‌رسد بدی‌ها را حس نمی‌کنی. آنها فکر می‌کنند دیوار شادی تو به اندازه‌ی صدای خنده‌هایت بلند است.
اما کسانی هستند که بیشتر می‌شناسندت. بیشتر در کنار تو بوده‌اند و یا عمیق‌تر تو را دیده‌اند. آنها می‌فهمند و می‌دانند که بدی‌های دنیا را خوب دیده‌ای. می‌بینند ناراحتی‌ه
لباسی داشتم که بسیار برایم عزیز بود از ترس اینکه کهنه شود نمی پوشیدمش زياد پیش می آمد که خودم را در آن لباس تصور کنم , با چهره ای خندان و خیالی آسوده . از کمد بيرون می آوردمش بر اندازش می کردم , نگاهش می کردم و دوباره سر جایش می گذاشتم نگه داشته بودمش برای روز های خاص زندگیم آن روزهایی که دوست داشتم به تنهایی بدرخشم اشتیاقی وصف ناشدنی انتظاری بس آزار دهنده آن روز سرانجام رسید ولی من بزرگ شده بودم و لباسم کوچک مانده بود !!! آری آدم ها
در هواپیما هستم. دارم دور می‌شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولایی قفس را شکسته و له کرده و زخمگین و خونین بيرون آمده. قلب بزرگ اما چشم‌های نابینایی دارد. نمی‌داند کجا می‌رود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می‌کند؛ وطنی که به نام اسلام از خود بيرون آمد. اسلام جهان‌بینی بود. بدل به ایدئولوژی شد و هیچ کدام این‌ها وطن» ندارند. مثل مارکسیسم؛ هموطن یکی مسلمین و هموطن دیگری زحمتکشان است. همانطور که سرمایه وطن ندارد.
| روزها در راه _ شاهرخ م
دیشب در محضر بابام بودم، یه مهمون داشتیم می‌گفت رفتم با دوستم سینما، توی اون سانس، من بودم و دوستم بوده و یه نفر دیگه، فقط سه نفر!!!! سانس هم شب بوده، نه یه تایم خیلی عجیب و غریبی.
بعد به بابام گفتم مردم خرم‌آباد چرا برخلاف بعضی شهرای دیگه زياد سینما نمیرن؟ علیرغم اینکه مردم شهرای دیگه هم عوامل سینما نرفتنی ک در خرم‌آباد هست در مورد اونام هست ولی اونا زياد میرن سینما - مثل فقیر بودن برخی یا ماهواره داشتن برخی دیگه یا دیدن کپی غیرمجاز فیلم‌ها
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بيرون♪♬♬♪
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بيرون♪♬♬♪
♪♬♬♪فرقی نداره هر جا که باشم توی خونه یا که تو خیابون♪♬♬♪
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بيرون♪♬♬♪
♪♬♬♪با اینکه اینو می دونم داری خوش می گذرونی یجایی با اون♪♬♬♪
♪♬♬♪نمیری از ذهنم بيرون♪♬♬♪
♪♬♬♪تازگیا اینو فهمیدم که تو به من علاقه ای نداشتی اصلا♪♬♬♪
♪♬♬♪دیگه از همه چی خستم♪♬♬♪
♪♬♬♪تو هم اضافه شدی به اونایی که همیشه دل منو شکستن♪♬♬♪
♪♬♬♪دیگه از همه چی خس
همیشه ی خدا آرزو داشتم وقتی صبح ها از خونه می خوام بزنم بيرون و برم سرکار، کرور کرور خواستگار پشت در خونمون غش کرده باشن. حالا کرور کرور هم نه لااقل یک نفر باشه که قلبش واسم بتپه و از سیریش بودنش چندشم بشه! ولی زهی خیال باطل.
فقط یه ممد خمار بود که 18 سالگیم عاشقم شده بود و هر وقت من از محله رد می شدم دوستاش با مشت میزدن تو پهلوش. اونم چشماشو به سختی باز می کرد و نهایت عشقش رو با حلقه حلقه بيرون دادنِ دود سیگار به سمتم نشون می داد. بعد ها که ممد خمار
سلام، چطورین؟ :)
امروز صبح من وقت دکتر گرفته بودم و به کسی تو خونه نگفته بودم. صبح که پاشدم همه بيرون بودن. اومدم از خونه برم بيرون، دیدم در قفله و کلیدی که همیشه می‌ذاشتن رو در رو هم برده یکی.
قبل از اینکه ادامه بدم بذارید یه چیز عجیب درباره‌ی کلیدای خودم بگم! کلید بنفش برا در ورودی ساختمونه، و کلید قرمز برا در خونه. کلید قرمز در خونه رو از بيرون باز می‌کنه ولی چند وقت پیش متوجه شدم از داخل درو قفل یا باز نمی‌کنه. بعد در کمال تعجب دیدم به جاش کل
 
مهم‌ترین و اولین شغل یک زن مادری است. همانطور که رهبر انقلاب اسلامی نیز فرموده‌اند: آن شغلی که شما بيرون از خانه دارید، اگر شما نکردید، ده نفر دیگر آنجا ایستاده‌اند و آن کار را انجام خواهند داد. بنابراین اولویت با این کاری است که بدیل ندارد؛ تعیّن با این است.» ما در این یادداشت می‌خواهیم بگوییم چرا برای یک زن مادری کردن بر هر شغل بيرون از خانه‌ای مقدم و ارجح است.
ادامه مطلب
۵۸/۴/۸
در هواپیما هستم. دارم دور می‌شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولایی قفس را شکسته و له کرده و زخمگین و خونین بيرون آمده. قلب بزرگ اما چشم‌های نابینایی دارد. نمی‌داند کجا می‌رود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می‌کند؛ وطنی که به نام اسلام از خود بيرون آمد. اسلام جهان‌بینی بود. بدل به ایدئولوژی شد و هیچ کدام این‌ها وطن» ندارند. مثل مارکسیسم؛ هموطن یکی مسلمین و هموطن دیگری زحمتکشان است. همانطور که سرمایه وطن ندارد.
| روزها در راه _ ش
برای نوشتن قبل از مهارت، فضا، دلیل، آمادگی و نیاز شدید هست به حس نتونستن!
اینکه دیگه نتونی چیزی رو نگه داری و کلمه ها از همه جات بزنن بيرون .
واقعا چطور میشه حرفی رو که نمیخوای بزنی از تو دلت بکشی بيرون بخشش کنی رو کاغذ قلم و این صفحه های صفر یک صفر یک ؟
حرف ها روی هم جمع میشن جمع میشن تا میرسن به جایی که توی هم گره میخورن و تو نمیتونی گره هاشونو باز کنی ، نمیتونی هضمشون کنی نمیتونی از کنارشون بگذری و بری یه جا بالاخره گیرت میندازن و تا خالی
به نام خدا
 به عادت هر روزه اش قبل از بيرون رفتن از خانه، قرآن کوچک جیبی اش را باز کرد و دلش را سپرد به صفحات قرآن که به آرامی از لای انگشتانش عبور میکردند. انگشتش روی یک صفحه ثابت ماند. فهمید که هدیه ی امروز خدا قراراست از دل آن صفحه بيرون بیاد. صفحه را با یک نگاه سریع برانداز کرد.رو ی یک‌عبارت مکث کرد و نتوانست از روی آن چشم بردارد. لبخندی زد، قرآن را بوسید و دوباره توی جیب کتش گذاشت و راه افتاد.
ادامه مطلب
هیچ وقت فکر نمیکردم از درس خوندن اینهمه لذت ببرم!!
اونم من!!!
اونم این درسایی که اینهمه برام مبهم و سخت و ناشناخته بود از اول
واقعا انسان جونور عجیبیه در این پهنه ی خلقت!!
 
با اینکه میدونم چی دوست دارم و با چه کاری حالم خوبه اما گاهی فشارای اطراعیان نزدیک چنان منو به اشتباه میندازه که باز راه غلط میرم! بعدم خیلی زود پشیمون میشم!
این بیراهه رعتنتی وسط کار کلی ادمو از زندگی عقب میندازه
 
بعضی روزا با اتوبوس میرم بيرون. همینکه حرص رانندگیهای چهارپ
یک بار مرگ را در خواب دیدم. نه اینکه خواب بینم که مرده ام. خود مرگ را دیدم. 
من به دلیل یک مشکلی که پیش آمد زياد بی تابی کردم و به زمین و زمان بد و بیراه گفتم.
شب مرگ را در خواب دیدم. نگاه هولناکی بود که از پشت هفت لایة ضخیم تاریکی به من خیره شده بود.
چشم نبود. نگاه بود. یک نگاه تیز و ترسناک.
 
آن هفت لایه را هم نشمردم. پشت هم بودند مثل دایره و من در مرکز بودم. اما در این لحظه مطمئن بودم که هفت لایه است نه کمتر و نه بیشتر. مرگ را هم فقط نگاهش را دیدم که به
هوای بارونی و قدم زیر بارونامروز صبح خروج زياد چرک دندون عفونی حالمو بد کرده بود.به بيرون نگاه کردم بارون میومدتو دلم غر زدم که آیا رواست هوا بارونی باشه و ما اینجا تو چرک و خون غلت بزنیم؟؟
هیچی دیگه خدا صدامو شنید و بارونشو قطع نکرد.الان آف شدم و اومدم زیر بارون.
میگن دعا زیر بارون مستجابهیعنی میشه کار پروتز منم درست بشه؟
هر چقدر می‌خوام فکر نکنم میاد تو ذهنم و مغزمو میخوره از درون.یشتر از اون درگیر فهمیدن علتشم.این دو روزه بخش خطا
.
چند دقیقه واسه استراحت می‌خوام بیام تلگرام. موقع بيرون اومدن، می‌بینم نیم ساعت گذشته.می‌خوام جواب یه دوستامو تو اینستا بدم، موقع بيرون اومدن می‌بینم یک ساعت گذشته.می‌خوام یک ساعت بخوابم، بیدار می‌شم می‌بینم دو ساعت خواب بودم.زمان، می‌دَوه.
بعضی وقتها دوست داری خودت را خوش نشان بدی و کلی زور می زنی
سعی می کنی الکی لبخند بزنی. بیخودی لطیفه بگی. درد داخل خودت را پنهان کنی. ولی مگه این درد لعنتی مخفی می مونه؟ یه جوری خودش را میزنه بيرون و نشون می ده. 
موندم چطوری این درد به اشک تبدیل میشه؟
آدم مثل ظرف پری میشه که از هر قسمتش با یک تکان کوچک می زنه بيرون.
 
ای روزگار .
 
 
همچنان حال و حوصله ی درست و درمان ندارم . دیروز رفتم استخر . کمرم از درد زياد کاملا تا شده بود . دوللا دوللا راه می رفتم . وقتی از  دستم چیزی می افتاد روی زمین نمی توانستم خم شوم و بردارمش . هنوز هم همین طورم . دست به هر درمان طبی و گیاهی زدم . کف استخر هم که مثل درخت بی بادام راه رفتم و هی خوردم به لنگ و پاچه ی تتو شده ی زن ها . ناگفته نماند هیچ کدام از تتوها را نپسندیدم . برای تتو قسمت مورد علاقه ی خودم را بر کنج خاصی از تن دارم ، هم چنین نقش و ایده
این همه به مردم گفتند در مصرف آب صرفه‌جویی کنید حالا باید به آب بگویند در گرفتن جان مردم صرفه‌جویی کند. مسئولان در شرایط طبیعی کنار نمی‌روند، در بحران‌های طبیعی به کناری می‌روند. علم پیشرفت کرده است، سیل پسر نوح و آقازاده‌ها را با خود نمی‌برد. راست می‌گویند آن قدر این سال‌ها هر کس سر جای خویش بوده است که در تعطیلات نبودنشان به چشم می‌آید. آب حکومت نظامی برقرار کرده ‌است، می‌گویند کسی از خانه‌اش بيرون نیاید. به همان مردمی که تا دیروز ب
امروز کللللا خواب بودم 
همین الانم اراده کنم می تونم بخوابم 
هنوزم ایشالا که آلرژیه  
جهان را در هاله ی خاصی می بینم :/ 
دلم یه عالمه شکلات میخواد . شکلات مضر شیرین که وسطش یه چیزهای خرت خرتی داشته باشه. به شرطی که بعدش حالم بد نشه
دیروز بعد مدت ها از ظهر تا شب بيرون بودم این شکلی شدم. دیگه بيرون بهم نمیسازه
واقعا چه جونی داشتم. به مریم میگم واقعا نمی دونم چی می زدم!! صبح تا شب اون شکلی! 
خلاصه روز بیستم هدف از هر تمرین معجزه آسای شکرگزاری، این است که حال و هوای شکرگزاری را تا جایی که میتوانی احساس کنی. وقتی حال و هوای شکرگزاری را از درون احساس کنی، هر چیزی که تو از بابت آن شکرگزار هستی، در دنیای بيرون هم زياد میشود.سرانجام، بعد از انجام شکرگزاری به مدت طولانی، تو به صورت خودکار آن را عمیقا در قلبت❤️ احساس میکنی.تمرین اعجاز قلب❤️، عمق احساس شکرگزاری تو را، با تمرکز ذهنی بر ناحیه قلبت❤️ زياد میکند.برای تمرین اعجاز قلب حواس
معلمبچه ها واسه جلسه بعد درس شیشو مطالعه کنید تو کلاس زياد توضیح نمیدم.
من.چرا؟
معلم.چون عقبیم.
من.حالا درس بعد چی هست؟
همکلاسیم.تنظیم هورمونی.
من. .
معلم.چرا اینجوری میکنی؟
من.اخه تنظیم هورمونی حیلی درس جالبیه.حیف نیس یه خورده بیشتر بررسیش نکنیم؟
معلم.بیا برو بيرون جلسه بعدم نمیای.منحرف بی تربیت.
همکلاسیم.راست میگه اقا این چه وضعشه.
اونیکی همکلاسیم.به جان خودم یه ذره از تنظیم هورمونیو قطع کنی من میدونمو تو.
معلم.اشکالی نداره بجاش درس تولید
آیت الله حائری شیرازی:
رزق، مثل ظرف آب مرغداری‌هاست. آب خوری آنها این طور است که کمی بالاتر از لبه ظرفی را سوراخ کرده و آن را پر از آب می‌کنند و روی یک ظرف بشقاب مانند، بر می‌گردانند و آب توی بشقاب زیرین می‌آید. وقتی آب در بشقاب جمع شد و مقابل سوراخ رسید متوقف می‌شود و جوجه‌ها از آب‌ها می‌خوردند. یعنی وقتی مصرف شد تولید می‌شود نه این که تولید می‌شود تا مصرف شود.روزی همیشه با مصرف همراه است نه تولید. اگر ده جوجه آب بخوردند، آب بیشتری بيرون
من اینجام. نه اینکه کفتر جلد باشم، فقط چون جای دیه ای نیست ک برم.  و نموندم اینجا چون بلد نیستم ک برم، فقط اصلا دلم نمی خواست ک هیچوقت هیچ جایی می بودم. برای همین، نه برای برداشتن یه قدم کوچیک جدید حاضرم، و نه زياد با این تکرار همیشگیم خوب کنار اومدم. متاسفانه زياد برای "هیچ جایی" بودن مناسب نیستم. به ظاهر عادی و نه حتا هنجار شکنم و میلی نیست برای برخلاف جریان بازی کردن، در واقع اصلا دوست ندارم ک بازی کنم. یک جورایی متاسفم ک اینجا وجود دارم. و حال
کسی نمی داند.خودش هم نمی داند.آیا مرد،ارباب،صاحب قدرت و هر آن کس که می خواهد میل نه را کند موفق می شود؟اساسا در ن چیزی به نام میل شکل می گیرد؟در فلسفه گفته می شود برای شکل گرفتن هر کلیتی باید چیز یا چیزهایی را بيرون بگذاریم تا مرزی کشیده شود و بيرون و درون مشخص گردد‌.چیزی باید استثنا شود تا کلیتی شکل بگیرد.تا زمانی که خط و مرزی نکشیم توده ای بی شکل و بی معنی داریم که هیچ بيرون و درونی ندارد.مثل مرز های جغرافیایی یا مرزهای قانون که با
شهرهای اسلامی در درجۀ اول یک تعریف عدالت محور دارند شهری که طلاق در آن زياد باشد اسلامی نیست 
 
 شهری که خانۀ میلیاردی در آن ساخته شود اما آن طرف هزاران نفر حتی توانایی اجارۀ یک اتاق را نداشته باشند آن شهر اسلامی نیست حتی اگر در روز عاشورا همه جای آن سیاه پوش باشد 
 
شهری که در آن رباخواری زياد باشد آن شهر اسلامی نیست حتی اگر همه جایش گنبد و مناره باشد 
 
شهری که در آن دو نفر عاشق نتوانند اتاقی اجاره کنند و ازدواج کنند آن شهر اسلامی نیست !
 
 مد
وقت بیدارباش بود؛ مثل همیشه، ساعت پنج صبح، چکشی را بر باریکه‌ای از آهن که بيرون ساختمان فرماندهی اردوگاه آویزان بود، می‌کوبیدند. طنین پیاپی زنگ از ورای جام پنجره‌ها که دو بند انگشت یخ روی آنها را پوشانیده بود، به زحمت شنیده می‌شد و بی‌درنگ فرو می‌مرد. بيرون هوا سرد بود و نگهبان کوبیدن چکش را زياد طول نداد.
صدا بند آمد. پشت پنجره‌ها هوا به سیاهی قیر بود، درست به همان سیاهی نیمه‌شب که شوخوف از خواب بیدار شده بود تا به آبریزگاه برود. اما حا
1. نه اندازه ی یه دیقه بیشتر بودنِ شب یلدا، بیشتر. بیشتر از همیشه یه چیزی گم شده انگار. هرچی میگردم نیست. نمیدونم چیه. همه اینجان. دارن خوش می گذرونن. مگه همینو نمیخواستم؟ پس چرا بغض دارم؟ 
2. سپی به زور همه لاکامو ازم گرفت :| ای خب زهرمار. 8 تااااااااا. بذارم برم خونشون، از حلقومش میکشم بيرون ^________^ 
3. حالم بده. بدنم باز کهیر زده، دلم خیلی زياد درد میکنه، از وقتی رسیدم خونه هم لرزش پاهام تموم نشده، نفسم از یه جایی بعد که نمیدونم کجاست بند میاد، غصه
من اینجام. نه اینکه کفتر جلد باشم، فقط چون جای دیه ای نیست ک برم.  و نموندم اینجا چون بلد نیستم ک برم، فقط اصلا دلم نمی خواست ک هیچوقت هیچ جایی می بودم. برای همین، نه برای برداشتن یه قدم کوچیک جدید حاضرم، و نه زياد با این تکرار همیشگیم خوب کنار اومدم. متاسفانه زياد برای "هیچ جایی" بودن مناسب نیستم. به ظاهر عادی و نه حتا هنجار شکنم و میلی نیست برای برخلاف جریان بازی کردن، در واقع اصلا دوست ندارم ک بازی کنم. یک جورایی متاسفم ک اینجا وجود دارم. و حال
سه کاری که رزق و روزی را زياد و خشم خدا را کم می کند 
۳ کاری که رزق و روزی را زياد و خشم خدا را کم می کند ۳ کاری که رزق و روزی را زياد و خشم خدا را کم می کند پیامبر اکرم حضرت محمد صلی الله علیه و آله: وضو را کامل بگیر تا همچون ابر از صراط عبور کنی، …
۳ کاری که رزق و روزی را زياد و خشم خدا را کم می کند
۳ کاری که رزق و روزی را زياد و خشم خدا را کم می کند
پیامبر اکرم حضرت محمد صلی الله علیه و آله:
وضو را کامل بگیر تا همچون ابر از صراط عبور کنی، با صدای آشکار
سوم آذرماه نود و هشت
 
بيرون مغازه شمع روشن کرده بود. خیلی محترمانه و رسمی وارد مغازه شد. سلام کرد و به همکارها گفت مرا برای چند دقیقه قرض میگیرد.
من هم با او به بيرون رفتم، هر دو روی سکوها نشستیم و چایی داغ خوردیم.
خندیدیم، به هم نگاه کردیم، نگاه هایمان را از هم یدیم. اما حرفی به زبان نیاوردیم.
باورم نمیشود خدا چنین انسان پاک و عزیزی را در راهم قرار داده. آن شمع ها تا ابد در وجود من شعله ور خواهند بود و هرگز خاموش نمیشوند.
 
+این هم کادوی تول
یه وقتی هم واقعی یه نفرو تعقیب کردم، به دلیل به شما ربط نداره طورانه‌ای! از شانس خوبم رفت تو آرایشگاه :| منم رفتم اونور خیابون و چشم دوختم به کله‌ای که از اون فاصله به زور دیده میشد. مگه چقد مو رو سرتونه بابا! بیشتر از نیم ساعت باهاش ور رفت. کنار یه داروخونه تو خلوتی واستادم که احساس کردم داره این سمتو نگاه می‌کنه. فاصله خیلی زياد بود، ولی بعید نبود که ببینه. سریع پریدم تو داروخونه و الکی الکی یه چیزی خریدم :| اومدم بيرون و دیدم صلاح نیست دیگه تو
مامان مریض است.
داداش هم.
بابا وقتی خم میشود که بشقاب ها را بچیند روی سفره، حس میکنم که زانویش درد میگیرد.
بعضی وقت ها خودش یک تنه ظرف های پنج نفرمان را میشوید.
دکتر دیشب گفت باید تا بیست و چهار بهمن استراحت کنی.
این یعنی تا بیست و چهار بهمن حق بيرون رفتن از خانه را ندارم. مگر برای آزمایش و سونو.
این یک هفته ی باقیمانده از یک ماه استراحتم واقعا خسته کننده بود. یک شب گریه ام گرفت.
دیشب بعد از یک ماه از خانه بيرون رفتیم. برای دخترک کمد انتخاب کردیم. ب
از صبح فقط داشتم دانش می‌خوندم ، آخ انگار داشتم زجر می‌کشیدم. انگار که نه ، واقعی بود زجرم
داشتم با بابا سر زبان بحث میکردم ، یهو گفت تو وقت نمیکنی از تو اتاقت بیای بيرون غذا بخوری بعد برای من میخوای بری کلاس زبان . راستی یهو ذهنم آلارم داد یعنی اینقدر دارم کار میکنم که اینجوری به چشم میاد ؟ بعد به این فک میکنم خب آره دیگه ، الان مثلا فرجه هاست  . از روزی شروع شده بيرون نرفتم . بعد با خودم میگم ارزشو داره یا نه ؟ اگه منو یه درصد به رفتن نزدیک کن
برام یه قفس بساز؛بدون پنجره،بدون در،منو بنداز اون تو و خودت بيرون در وایساتو کِ اون بيرون باشی میتونم فقط بِ نشستن تو پشت دیوارِ سرد فکر کنمتو کِ منو محصور کنی فقط ذهنم درگیر تویی میشه کِ منو بِ خاطر نجاتِ خودم بِ زنجیر کردیتو منو حبس میکنی ولی خودت هم با من داخل قفسِ بی نور نفس می کشی!کنار منی و نمیذاری لحظه ای ذهنم بِ خطا بره،نمیذاری لحظه ای بِ جهنمی ک توش بودم برگردم!تو باش؛پشت دیوار باش.لمس نشدنی باش.باش کِ بودنت اجزای متلاشی منو کنار ه
نصف مقوای لوله ای وسط فویل آلومینیومی که تموم شده رو، کرده بود تو لباسش و باقیش از تو یقه ش زده بود بيرون.پایین تی شرتش از زیر ژاکت جذبش افتاده بود رو شلوار راحتی گشادش.و در حالی که گوشاش از کلاه مونده بود بيرون،با اخم و کلی افکت صوتی و تصویری گفت: من لاکپشت نینجاااام!.
دوتا دستمو گذاشتم رو صورتم و رومو کردم به دیوار که خنده مو نبینه. داشتم کبود میشدم.
داداشم بهش گفت: بابا تو الان بیشتر شبیه یه چوپونی تا یه نینجا.در جا گفت: من به چوپون نینجااا
تا شما هزارتا صلوات برای به خیر گذشتن امشب کنین،من میرم بعد هزارسال که پسرک برگشته ایران ببینمش بالاخره.
میترسم ازینکه تنهایی بریم و حرفی بزنه و نفهمم جوابش رو چی بدم، گفتم بذار یار جمع کنم.زنگ زدم به کمیل میگم داداش بردار اکیپت رو بریم بيرون دو ساعت بچرخیم.میگه نه من حوصله بيرون اومدن ندارم!!!میبینین?اینطوری یار جمع کرده برا خودش!!!دیر جنبیدم.
 
*با سبیل های دسته دوچرخه ای و موهای طویل و شکم قلمبه میریم که تمام تصاویر ذهنیش رو نابود کنیم:))))
بالاخره بعد از گذشت سه سال و نیم از شروع اولین جرقه‌های ایده‌ی پایان‌نامه تا به ثمر رسیدنش، در تاریخ یک آبان نود و هشت دفاع کردم. تو این یک هفته‌ای که گذشت حس اسیری رو داشتم که بعد از سال‌ها از زندان رها شده باشه. دقیقا شبیه اون سکانس از فیلم رستگاری در شاوشنگ که قهرمان فیلم بعد از مشقت زياد از لوله‌ی فاضلاب میاد بيرون و زیر بارون دست‌هاشو باز میکنه و سرشو میگیره سمت آسمون. حس زمین گذاشتن یک کوله بار سنگین از روی دوش خسته و فرسوده‌م.  هنو
یادش بخیر آن زمانی که وقتی باران می گرفت از خانه بيرون می دویدم ، یا بی مهابا کنار می زدم و از ماشین بيرون می آمدم . چون دلم لک می زد برای قطرات بارانی که سرزندگی و دعای مستجاب را برایم به ارمغان می آوردند . باید خدا را به خاطر این معجزه اش شاکر باشم . که با چند قطره آب ، می تواند زندگی را به این زمینِ مرده که هیچ به دل های ما هم بازگرداند .
+ امروز صبح یک زیرِ باران قدم زدن اجباری داشتم . خیلی چسبید .
وقتی که از خونه یا اتاقتون می رید کلید لامپ اتاق را اگر خاموش نمی کنید،
یک برگه بچسپون بالاش و روش بنویس:
می ری بيرون، من رو خاموش کن
و عکسش رو برام بفرستید.
امیدوارم این چالشم بتونه در کم کردن هزینه برق مصرفی خونتون موثر باشد
پس لطفاً بدون هیچ خجالتی در آن شرکت کنید.
یک روز یه آقا خرگوشه
یک روز یه آقا خرگوشهرسید به یه بچه موشهموشه دوید تو سوراخ خرگوشه گفت : آخ
وایسا، وایسا، کارت دارممن خرگوش بی آزارمبیا از سوراخت بيروننمی خوای مهمون
یواش موشه اومد بيرون یه نگاهی کرد به خرگوشدید که گوشاش درازهدهنش بازه
شاید می خواد بخوردم یا با خودش ببردمپس می رم پیش مامانمآنجا می مانم
مادر موشه عاقل بودزنی با هوش و کامل بودیه نگاهی کرد به خرگوشگفت ای بچه جون!
نترس مامان این مهمونه خیلی خوب و مهربونهپس برو پیشش سلام کن ب
۱:حرف زياد است. زياد
۲:دلم برایش سوخت! گویا دیرش شده بود و داشت کاغذ به دست میدویید تا ما را دید خجالت کشید و گام هایش را عادی کرد. سعی میکنم ادم ها را از روی قد و هیکلشان قضاوت نکنم و به اخلاقشان بها بدهم. کاش ابتدا روح و صیرت ادمها را توی چشممان میخورد و بعد شکمشان! 
معرفی کتاب رمان ساقدوش وحشتکتاب رمان ساقدوش وحشت نوشته‌ی فاطمه عیوضخانی، اثری خیالی، طنز و ترسناک درباره‌ی پسر خوشگذرانی به نام آرماند است که همراه دوستانش به سفری می‌رود و سرنوشتش تغیر می‌کند.
پدر آرماند که از خوشگدرانی او به سطوح آمده است، یک مهمانی ترتیب می‌دهد تا پسر خوشگذرانش کمی از این سرخوشی بیهوده‌اش فاصله بگیرد. هدف از این گردهمایی سر و سامان دادن آرماند بود اما باعث دوستی او با شاهرخ می‌شود که هر دو پایه‌ی سفر و به قول خودشا
معرفی کتاب رمان ساقدوش وحشتکتاب رمان ساقدوش وحشت نوشته‌ی فاطمه عیوضخانی، اثری خیالی، طنز و ترسناک درباره‌ی پسر خوشگذرانی به نام آرماند است که همراه دوستانش به سفری می‌رود و سرنوشتش تغیر می‌کند.
پدر آرماند که از خوشگدرانی او به سطوح آمده است، یک مهمانی ترتیب می‌دهد تا پسر خوشگذرانش کمی از این سرخوشی بیهوده‌اش فاصله بگیرد. هدف از این گردهمایی سر و سامان دادن آرماند بود اما باعث دوستی او با شاهرخ می‌شود که هر دو پایه‌ی سفر و به قول خودشا
چرا بعضی از خانواده های دختر دار به مهریه زياد اعتقاد دارند ؟
زوجینی را دیدم که بعد از آزمایش و دست کردن حلقه ازدواج به دلیل اصرار زياد پدر و مادر زوجه بر مهریه زياد از ثبت ازدواجشون در اون جلسه خودداری کردند و مادرش گفت یا آنچه من میگویم یا اینکه به هم میزنیم.
بعد از یکی دو روز پدر و اقوام زوجه که دیدند قضیه جدی است واسطه فرستاده بودند که هر چه شما بگین چون می دیدند که بین اقوام و آشنایان اسم گذاشتن و کنار کشیدن برای اونا بد است اما پسر زیر بار
خب نتایج علوم پایه که اومد و خداروشکر پاس شدم.همش استرس داشتم که نکنه سر جلسه که حالم بد شده اشتباه وارد کرده باشم و جابه‌جا زده باشم چیزی رو.خداروشکر اتفاقی نیفتاد.قطبمون هم که ماشالا به سوالای سخت وبی ربط و مزخرف معروفه ولی به خیر گذشت دیگه حالا هرچی بود.
چشمام که چند روزی هست خوبه.روزای اول خیلی اذیت و درد داشتم اما الان دیگه درد ندارم اصلا.هنوز تاری دید رو دارم  با گوشی مشکل چندانی ندارم اما کتاب رو فعلا ترجیح میدم به چشمام زياد فشار نیار
خب نتایج علوم پایه که اومد و خداروشکر پاس شدم.همش استرس داشتم که نکنه سر جلسه که حالم بد شده اشتباه وارد کرده باشم و جابه‌جا زده باشم چیزی رو.خداروشکر اتفاقی نیفتاد.قطبمون هم که ماشالا به سوالای سخت وبی ربط و مضخرفش معروفه ولی به خیر گذشت دیگه حالا هرچی بود.
چشمام که چند روزی هست خوبه.روزای اول خیلی اذیت و درد داشتم اما الان دیگه درد ندارم اصلا.هنوز تاری دید رو دارم  با گوشی مشکل چندانی ندارم اما کتاب رو فعلا ترجیح میدم به چشمام زياد فشار نیا
امروز برای کلاسی با آموزش دانشکده و استادمون هماهنگ کردم و همه را خبر کردم که کلاس را بردارند. برای همه پیام گذاشتم و کارهای ثبتنام یک نفر که نتوانست بیاید را انجام دادم. کلاس برگزاری را هم تلگرام کردم و خلاصه. بعد چند دقیقه تاخیر استاد آن کلاس وارد شد و اولین کاری که کرد ما را بيرون کرد! خیلی محترمانه و گفت شما طبق برنامه آموزشی ترم بعد دارید. ببینید چقدر شلوغ شده
باید از دور افراد متمسخر بيرون میامدیم. همه ی آدم هایی که آن جا نشسته اند دلشا
این اسم و انتخاب کردم و فک کنم بار ها و بارها هم این اسم و انتخاب خواهم کردماهی سیاه کوچولو» 
میخواستم مث اون باشم بجنگم، قوی باشم ، آرزو داشته باشم، شجاع باشم و به تلاشم ادامه بدم.
میخواستم از برگه بیام بيرون برم تا به اقیانوس برسم. 
ماهی سیاه کوچولو بهم بگو چرا شبیه تو نشدم؟ منم یه ماهی ام اما یه ماهی بيرون از آب داره ذره ذره جون میده
ماهی جون کاش بیای نجاتم بدی دستمو بگیری ببریم تا رودخونه تا دریا تا اقیانوس.
بعد از چند روز ناامیدوار کننده امروز به نظرم خوب بودم کلی از کتابمو جلو بردم جوری که میدونم فردا تمومش میکنم و البته فهمیدمش نه این که فقط بخونم. و سخت باشه فهمیدنش. هم کتابمو خوندم هم فرانسوی هم انگلیسی درسته به کارای دیگم نرسیدم یعنی خودم دستم نرفت اما همینم برام کلی فردا بهترش میکنم. بهتر و بیشتر البته. عصری دوباره رفتیم بيرون هوا سرده اما نه اونجوری که اذیت کنه. از سرد شدن بدنم خوشم میاد. از بادی که به صورتم میخوره. از این که میتونم یخ کردن
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب