نتایج پست ها برای عبارت :

چه زیاد شده بیرون غرورمون

در این بخش از سایت جونا دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون برای دریافت و شنیدن انلاین قرار داده می شود
دانلود اهنگ چه زیبا شده فاصلمون (زیبا رحیمی) با کیفیت عالی و لینک مستقیم
چه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون
یعنی هنوز عاشقمی یا عوض شدی میخوام بپرسم نمیچرخه زبون
چه روزایی که خوب بودی باهام حرفای قشنگی میگفتی برام
هنوز همون دوست دارم روی قولشه ، هستی رو حرفی که گفتی برام
دانلود آهنگ چه زياد شده فاصلمون غرورمون عشقو گرفت ازمون
منو ببی
قاری قرآنی که داخل در دوزخ شد!
بخوانیم و عبرت بگیریم
شیخ حسن بن ابی الحسن دیلمی قدس الله روحه الشریف نقل کرده است:
ومنها انّه خرج ذات لیلة من مسجد الكوفة متوجّهاً إلى داره قد مضى هزیع من اللیل ومعه كمیل بن زياد ـ وكان من خیار شیعته ومحبّیه ـ فوصل فی الطریق إلى باب رجل یتلو القرآن فی ذلك الوقت، ویقرأ قوله تعالى: {أمّن هو قانت آناء اللیل ساجداً وقائماً یحذر الآخرة ویرجو رحمة ربّه قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون إنّما یتذكّر اُولوا الأ
- همه‌چی از بيرون قشنگه. ولی وقتی درونش رو می‌بینی، متوجه می‌شی زياد هم قشنگ نیست.- مثلا چی؟- مثلا کتابخونه ملی. از بيرون قشنگه و دوست داری بری داخلش رو ببینی، ولی وقتی می‌ری داخلش چنگی به دل نمی‌زنه.- شاید! ولی بعضی چیزها هم هستن که از بيرون قشنگ نیستن ولی از درون خیلی قشنگن.- چی مثلا؟- مثلا همین پسره که از جاش بلند شد تا من و تو کنار هم بشینیم. درسته یه ذره سوسول می‌زنه (!) ولی خب کارش خیلی قشنگ بود.
امروز می‌شود یک سال. یک سال که به رفاقت‌مان بله گفته‌ایم که حالا حالاها ادامه پیدا کند، قوام بیاید و این مسیر را پا به پای هم تا آخر قدم بزنیم و غم کم و یا زياد بودنش را نخوریم، به جایش هروقت زندگی سخت گرفت، بستنی بخریم و لیس بزنیم و یادمان بیاید سختی‌های زندگی هم مثل خوشی‌هایش زياد ماندگار نیستند.
امروز باهم اولین کیک زندگی مشترک را درست کردیم. خوش گذشت. کیک طفلکی آنقدر پف کرد که از قالب ریخت بيرون و فرم کیک بهم خورد. اشکالی ندارد. ما هنوز خ
هوا یه‌طور خوبی ابری و ملیح شده عصری که دلم می‌خواست کار نداشتم و یکی بود بهش زنگ می‌زدم پا می‌شدیم می‌رفتیم بيرون،متاسفانه هم کار دارم،هم کسی پیدا نمی‌شه بگم بریم بيرون :)) بهتره همین‌طوری با پنجره‌ی باز از هوای بيرون حس خوب بگیرم.
فضائل بی‌شمار امیر المومنین علیه السلام (به روایت اهل سنت عمری)
سبط بن جوزی از علمای اهل سنت عمری روایت کرده است:
و قد روى مجاهد قال سأل رجل عن ابن عباس فقال ما أكثر فضائل علی بن أبی طالب و إنی لاظنها ثلاثة آلاف فقال له ابن عباس هی الى الثلاثین الفا أقرب من ثلاثة آلاف ثم قال ابن عباس لو ان الشجر اقلام و البحور مداد و الانس و الجن كتاب و حساب ما احصوا فضائل أمیر المؤمنین علی علیه السلام.
مردی از ابن عباس پرسید: راستی که چقدر فضائل على بن ابی طالب
روز جمعه مامان با دوستاش قرار داشت
من قول داده بودم در اولین فرصت با مامان و دوستاش برم بيرون
روز جمعه صبح که مامان از بيرون برگشت
حرف بيرون رفتن شد و منم دیدم چند روز تعطیلیه و بهتره ی بيرون برم
قرار کجا بود؟؟ خوب مشخصه عمارت دهدشتی!
به یکی از دوستای مامان میگم تو رو خدا جای قرار ها رو عوض کنید:)))))))
من عمارت رو دوست دارم
ولی خوب خیلی تکراری شده
ادامه مطلب
 
چرا دوش گرفتن هر روزه ضرر دارد؟
 
عادت استحمام روزانه و دوش گرفتن به صورت مداوم خطراتی جبران ناپذیر برای سلامت و زیبایی بزرگترین عضو بدن خواهد داشت.
دوش گرفتن روزانه وحمام کردن زياد، چربی طبیعی پوست را از بین می برد، در نتیجه پوست خشک شده و بیشتر در معرض تحریک و التهاب قرار می گیرد . حمام کردنمفرط، یعنی فرسایش زياد پوست .پوست شما می تواند خودش را تمیز کند و کارهای زياد وجود دارد که می توانید انجام دهید تا جوری به نظر برسید که انگار همین
 
پنجشنبه شب:
این هفته اصلا بيرون نرفتم که ی هوایی بخورم
با اینکه بسی دلم بيرون می خواست
شنبه با امید بيرون بودم
دوشنبه عصر با علی دانشگاه
سه شنبه صبح با استاد جان دانشگاه
و بقیه تایم این هفته رو خونه بودم
کلی کار داشتم برای انجام
دیگه با استراحت های کوتاهی که بین کارها به خودم دادم
خودم رو کشوندم تا پنجشنبه شب
الان خونه تمیز شده و برق میزنه
کارهای نظافت تمام
فقط مونده ظرف های غذا رو مرتب کنم
ی سری کار رو گذاشتم فردا صبح انجام بدم
پشت کتفم حساب
هم اکنون کلیه آزمون‌های الهی در ایلام و کرمانشاه بصورت همزمان در حال برگزاری می‌باشد! 
+اول سیل شدید بود تحمل کردیم تا صبح با این همه آب و سروصدا تا صبح الانم دوتا زله نسبتا شدید همه خیابونا رو آب برداشته نه راه بيرون رفتن داریم یعنی نمیذارن بابلندگو اعلام میکنن نیاین بيرون یعنی الان بيرون بریم یا خونه بمونیم؟ :|
+ الان در منزل مادر شوهر بسر میبرم.
هوالرئوف الرحیم
پاشدیم با رضوان دوتایی رفتیم هیئت جاری. با ماشین.
لامصب رانندگی خیلی حس قدرت بهم میده.
با خودم حال می کنم چند دقیقه ای.
دیدم رضوان هم کیف کرد. 
اونجا هم بهش خیلی خوش گذشت.
زود برگشتیم.
دلم برا جوجه تنگ میشه زياد بيرون باشم.
 
 
 
 
 
آیا میشود غم را به زور و انکار از وجودم بيرون کنم؟اینروزها که همیشه لبخند دارم و در ظاهر آرامم ، چه چیزی را درون خودم به بعد موکول میکنم ؟ انچیزی که در خلوت ، از قعر ناخودآگاه من پیش می آید و میرسد به چشم‌هایم ، آن طعم تلخ آشنا را ، آیا میتوانم با انکار و با زور از وجودم بيرون کنم؟
بسم الله الرحمن الرحیم ./
 
محمدحسین یک سالشه ! تب ِ بيرون رفتن داره بچه . یه جا بند نمیشه ، هر وقت میخواد از خونه بزنه بيرون ، درو روش قفل میکنن ! مامانش میدونه که به محض اینکه پاشو بذاره بيرون سه طبقه پله رو میره بالا و میاد پایین . احتمال میده بخوره زمین . فقط احتمال ! اون یه مادره ، و عاشق بچه ش . ازش‌ مراقبت میکنه :) خدا هم یه وقتایی همه ی درا رو رومون قفل میکنه ! فرقش اینه که خدا احتمال نمیده بلایی سرمون بیاد ، مطمئنه . خدایا برای همه ی بلاها
 
دیشب، نیمه شب به خاطر درد زياد رفتیم اتفاقات بیمارستان. باید میموندم دلی با رضایت شخصی و کلی بد بختی ساعت 10 اومدم بيرون.
 
واقعا چرا درد ها و حال های بد تموم نمیشن؟ حداقل موقتی! 
 
+ الان یکی از اون وقتاییه که به خاطر رضایت شخصی به گه خوردن افتادم و جرات هم نمیکنم که به بقیه بگم. دو تا فحش هم اونا میزارن تنگش . :| و من خیلی له تر از این حرفام که ظرفیتشو داشته باشم.
 
ما ادمها خیلی شبیه خورشیدیمهرروز در حال بيرون امدن از پشت کوه  هاییم.و در حال پنهان شدن در لابه لای کوه های سنگی و سخت.با هر درخششی بيرون میاییم و با هر تاریکی و مشکلی در خود فرو میرویم و غروب میکنیم.و وای ب حال ما که دورنگیم.ب زردی طلوع و ب سرخی غروب.همین است ک شادی نداریم و در حال رد شدنیم.بدون ان ک زیبایی بالا امدن.و رنگ زعفرانی غروبمان را ببینیم.و یک روز خاموش میشویم.اصلا 
من  عشق را هم به خورشید تشبیه میکنم.همان گونه زیبا و پرنور و خیره کنن
ما ادمها خیلی شبیه خورشیدیمهرروز در حال بيرون امدن از پشت کوه  هاییم.و در حال پنهان شدن در لابه لای کوه های سنگی و سخت.با هر درخششی بيرون میاییم و با هر تاریکی و مشکلی در خود فرو میرویم و غروب میکنیم.و وای ب حال ما که دورنگیم.ب زردی طلوع و ب سرخی غروب.همین است ک شادی نداریم و در حال رد شدنیم.بدون ان ک زیبایی بالا امدن.و رنگ زعفرانی غروبمان را ببینیم.و یک روز خاموش میشویم.اصلا 
من  عشق را هم به خورشید تشبیه میکنم.همان گونه زیبا و پرنور و خیره کنن
باز کردن سفره‌ی دل که هنر نیست وقتی قراره آخر و عاقبتش شرمندگی باشه، وقتی که به خیال سبک‌تر شدن داری جرعه‌جرعه مستی گفتن‌رو سر میکشی و روحتم خبر نداره که چه خماری سنگینی تو راه داری، گرد و خاکت که بخوابه اولین سکوت سرد پشت‌بند حرفات بهت نشون میده که چقدر هیچی عوض نشده، و با اولین کلامی که شنونده‌ت به زبون بیاره با چشمای خودت میبینی مشت بازه شده‌ و دستای خالیت‌رو، وقتی طرف داره درباره‌ی ماجراهای نه وما با ارزش، اما دست‌نخورده‌ی باطن
از آنجا خارج شوید!من همیشه از افرادی که به دنبال همشهری خود می گردند شگفت زده شده ام ، اما فقط در انتظار آنها هستم که از درگاهشان زنگ بزنند. متأسفانه ، مگر اینکه محبوب شما شخص تحویل پستی باشد ، بعید به نظر می رسد. شما باید در دنیایی که می توانید پیدا کنید بيرون کنید! به کلوپهایی بپیوندید که روی چیزهایی که به آنها علاقه مند هستند تمرکز کنند. یک کار داوطلبانه کوچک را برای یک کار خیریه انجام دهید یا برای یک کلاس ثبت نام کنید! هر کاری که لازم باشد شم
معین یک کتاب ازم گرفت
یه گوشش نوشته بودم "کاش معین از زندگیم میرفت بيرون"
نتیجه:
۱.مویز بخورید،برای تقویت حافظه خوبه.حافظه ی خوب که داشته باشید ،متوجه اید چه کتابی رو به امانت میدهید!
۲‌.هر فکری که به ذهنتون‌خطور کرد،سریع یه گوشه کناری پیادش نکنید!
۳.وقتی دوستتون ازتون سوال میکنه" چرا میخواستی از زندگیت‌ برم بيرون" بلند نزنید زیر خنده!
۴.یک آدم‌عاقل هیچوقت نمیخواد تنها دوست‌ماشین دارش از زندگیش‌بره بيرون!
آخرین باری که به این‌شدت خندی
سلام دوستان 
عمل قلب باز پدرم به خوبی انجام شد ساعت پنج عصر رفت اتاق عمل و ساعت ۱۰ شب اومد بيرون و الان تو بخش مراقب های ویژه ی قلب باز هست و تقریبا از ساعت پنج عصر تا ساعت ۳ دیروز که رفتیم دیدیمش بیهوش بوده ، الهی من بمیرم گاهی داشت صحبت میکرد چشماش میوفتاد ، اما حال عمومی بهتر از اون چیزی بود که تصورشو میکردم 
الان با اینترنت ایرانسل اومدم و نمیتونم زياد بنوبسم ، بعدا میام مفصل مینویسم 
کاتریج: کپسولی کوچک فی است که در آن گاز ازت با تحت فشار بسیار زيادی نگهداری می شود.
پین ایمنی: این پین به منظور جلوگیری از فعال شدن کپسول بصورت سهوی در یک سوراخ قرار دارد بنابراین در مواقع استفاده باید آن را از جای خود بيرون آورد.
دسته نگهدارنده: با استفاده از دسته، کپسول را بلند و جابجا می کنیم.
ضامن یا اهرم: با فشار دادن این ضامن پس از بيرون آوردن پین محتویات کپسول با سرعت از شیلنگ و نازل به بيرون پرتاب می شود.
اینکه چند صباحی است نمینویسم نشان از احمق بودن من هست آخر نوشتن مرا آرام میکند ولی همچون بچه ای که تمایلی به زدن آمپول از ترس ندارد من نیز از این کار هی در می روم. تعداد نخ های سیگارم زياد شده است و از طرفی هم خانواده نمیداند من سیگار میکشم انگار اگر بفهمند دنیا بهآخر رسیده و من خسته از اینکه همش باید نیم ساعتی زودتر بيرون بروم تا بتوانم سیگارم را بکشم. من هر چه قدر هم آدم ضعیفی باشم حالا کهسیگار شده ام آخر چرا نباید بتوانم به مادر و پدر بگویم
امروز به اندازه ی دیروز خوب نبودم. کمتر کار کردم اما تا ساعت ۱۲ بیدار میشینم به کار. امروز تا الان فقط کتاب خوندم از الان به بعد خورده کاریامو انجام میدم. عصرم رفتم بيرون خرید. یه مانتوی معمولی البته پاییره شد چهارصد تومن :/ خیلی معمولی بودا هرچند سادست و من دوسش دارم اما خب. بیخیال  فردام قراره با مهسا و ساجده بریم بيرون واسه همون رفتم لباس خریدم چون لباس گرمام همه شمالا و نیاوردم هیچی. هوام خب حسابی اینجا سرده. همین کم حرفی منو ببخش. نمیدونم چ
امروز عصری قرار بود با اهل منزل و اقوام  بریم بيرون. من موندم خونه. جدای از اینکه کار عقب افتاده داشتم چرا باید میرفتم بيرون؟ از بيرون رفتن های این مدلی من را چه حاصل؟ نه چیزی در ادم تازه میشه و نه لبخندی روی لب ادمی با روحیات من میاد. یه تیکه حرف زدن راجع به دیگران. یه تیکه سوال پرسیدن و فضولی و امار گرفتن. دخترهایی که به ظاهر ۲۴-۲۵ سالشون هست .در باطن زنهای ۴۵-۵۰ ساله هستن!!! نه از نظر پختگی. از نظر اخلاقیات چرت.از نظر من چرت. من توی حرف زدن با این
پست قبل (که خودم بابتش کلی خجالت می کشم که انقدر داغان نوشتم) سبب شد تا به خاطرات کودکیم فکر کنم و برای لحظاتی غرق لذت بشم از اون ها بعد هم تصمیم گرفتم که برای جبران پست قبل این رو بنویسم:)
 
یادم هست بچه که بودم زيادی خیال پرداز و تخیلی بودم! به این صورت که اگر من را چند ساعت در یک اتاق خالی قرار میدادید، شاید اول کمی غریبی میکردم اما بعد دوستانی خیالی میساختم و با در و دیوار و کاشی و سرامیک بازی میکردم!البته ناگفته نماند که به شدت هم فضول و شیطا
باید به اونی که گفته پر نقش حفظ گرما رو در بدن پرندگان داره، گفت بی انصاف. چون حرفی از مو نزده! مو بسیار عزیز تر از پر است.
 
+ اینو من میفهمم که کولرمون روشنه.  اگه کله مو بزارم بيرون پتو، کله بدون موی ما یخخخخ میکند. بکنم زیر پتو خفه خواهم شد. روسری بپوشم لیز میخوره چپ و لوچه میشه گره ش میره تو حلق و دماغم. :|
 
+ باید برم زیر پتو بعد دماغ و دهنم رو بزارم بيرون . فقط تصور کن :|
 
+ یه خواب راحتم نداریما. واللو. :|
در هواپیما هستم. دارم دور می‌شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولایی قفس را شکسته و له کرده و زخمگین و خونین بيرون آمده. قلب بزرگ اما چشم‌های نابینایی دارد. نمی‌داند کجا می‌رود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می‌کند؛ وطنی که به نام اسلام از خود بيرون آمد. اسلام جهان‌بینی بود. بدل به ایدئولوژی شد و هیچ کدام این‌ها وطن» ندارند. مثل مارکسیسم؛ هموطن یکی مسلمین و هموطن دیگری زحمتکشان است. همانطور که سرمایه وطن ندارد.
 
لباسی داشتم که بسیار برایم عزیز بود از ترس اینکه کهنه شود نمی پوشیدمش زياد پیش می آمد که خودم را در آن لباس تصور کنم , با چهره ای خندان و خیالی آسوده . از کمد بيرون می آوردمش بر اندازش می کردم , نگاهش می کردم و دوباره سر جایش می گذاشتم نگه داشته بودمش برای روز های خاص زندگیم آن روزهایی که دوست داشتم به تنهایی بدرخشم اشتیاقی وصف ناشدنی انتظاری بس آزار دهنده آن روز سرانجام رسید ولی من بزرگ شده بودم و لباسم کوچک مانده بود !!! آری آدم ها
دیشب در محضر بابام بودم، یه مهمون داشتیم می‌گفت رفتم با دوستم سینما، توی اون سانس، من بودم و دوستم بوده و یه نفر دیگه، فقط سه نفر!!!! سانس هم شب بوده، نه یه تایم خیلی عجیب و غریبی.
بعد به بابام گفتم مردم خرم‌آباد چرا برخلاف بعضی شهرای دیگه زياد سینما نمیرن؟ علیرغم اینکه مردم شهرای دیگه هم عوامل سینما نرفتنی ک در خرم‌آباد هست در مورد اونام هست ولی اونا زياد میرن سینما - مثل فقیر بودن برخی یا ماهواره داشتن برخی دیگه یا دیدن کپی غیرمجاز فیلم‌ها
سلام، چطورین؟ :)
امروز صبح من وقت دکتر گرفته بودم و به کسی تو خونه نگفته بودم. صبح که پاشدم همه بيرون بودن. اومدم از خونه برم بيرون، دیدم در قفله و کلیدی که همیشه می‌ذاشتن رو در رو هم برده یکی.
قبل از اینکه ادامه بدم بذارید یه چیز عجیب درباره‌ی کلیدای خودم بگم! کلید بنفش برا در ورودی ساختمونه، و کلید قرمز برا در خونه. کلید قرمز در خونه رو از بيرون باز می‌کنه ولی چند وقت پیش متوجه شدم از داخل درو قفل یا باز نمی‌کنه. بعد در کمال تعجب دیدم به جاش کل
در هواپیما هستم. دارم دور می‌شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولایی قفس را شکسته و له کرده و زخمگین و خونین بيرون آمده. قلب بزرگ اما چشم‌های نابینایی دارد. نمی‌داند کجا می‌رود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می‌کند؛ وطنی که به نام اسلام از خود بيرون آمد. اسلام جهان‌بینی بود. بدل به ایدئولوژی شد و هیچ کدام این‌ها وطن» ندارند. مثل مارکسیسم؛ هموطن یکی مسلمین و هموطن دیگری زحمتکشان است. همانطور که سرمایه وطن ندارد.
| روزها در راه _ شاهرخ م
همیشه ی خدا آرزو داشتم وقتی صبح ها از خونه می خوام بزنم بيرون و برم سرکار، کرور کرور خواستگار پشت در خونمون غش کرده باشن. حالا کرور کرور هم نه لااقل یک نفر باشه که قلبش واسم بتپه و از سیریش بودنش چندشم بشه! ولی زهی خیال باطل.
فقط یه ممد خمار بود که 18 سالگیم عاشقم شده بود و هر وقت من از محله رد می شدم دوستاش با مشت میزدن تو پهلوش. اونم چشماشو به سختی باز می کرد و نهایت عشقش رو با حلقه حلقه بيرون دادنِ دود سیگار به سمتم نشون می داد. بعد ها که ممد خمار
۵۸/۴/۸
در هواپیما هستم. دارم دور می‌شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولایی قفس را شکسته و له کرده و زخمگین و خونین بيرون آمده. قلب بزرگ اما چشم‌های نابینایی دارد. نمی‌داند کجا می‌رود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می‌کند؛ وطنی که به نام اسلام از خود بيرون آمد. اسلام جهان‌بینی بود. بدل به ایدئولوژی شد و هیچ کدام این‌ها وطن» ندارند. مثل مارکسیسم؛ هموطن یکی مسلمین و هموطن دیگری زحمتکشان است. همانطور که سرمایه وطن ندارد.
| روزها در راه _ ش
برای نوشتن قبل از مهارت، فضا، دلیل، آمادگی و نیاز شدید هست به حس نتونستن!
اینکه دیگه نتونی چیزی رو نگه داری و کلمه ها از همه جات بزنن بيرون .
واقعا چطور میشه حرفی رو که نمیخوای بزنی از تو دلت بکشی بيرون بخشش کنی رو کاغذ قلم و این صفحه های صفر یک صفر یک ؟
حرف ها روی هم جمع میشن جمع میشن تا میرسن به جایی که توی هم گره میخورن و تو نمیتونی گره هاشونو باز کنی ، نمیتونی هضمشون کنی نمیتونی از کنارشون بگذری و بری یه جا بالاخره گیرت میندازن و تا خالی
هوای بارونی و قدم زیر بارونامروز صبح خروج زياد چرک دندون عفونی حالمو بد کرده بود.به بيرون نگاه کردم بارون میومدتو دلم غر زدم که آیا رواست هوا بارونی باشه و ما اینجا تو چرک و خون غلت بزنیم؟؟
هیچی دیگه خدا صدامو شنید و بارونشو قطع نکرد.الان آف شدم و اومدم زیر بارون.
میگن دعا زیر بارون مستجابهیعنی میشه کار پروتز منم درست بشه؟
هر چقدر می‌خوام فکر نکنم میاد تو ذهنم و مغزمو میخوره از درون.یشتر از اون درگیر فهمیدن علتشم.این دو روزه بخش خطا
یک بار مرگ را در خواب دیدم. نه اینکه خواب بینم که مرده ام. خود مرگ را دیدم. 
من به دلیل یک مشکلی که پیش آمد زياد بی تابی کردم و به زمین و زمان بد و بیراه گفتم.
شب مرگ را در خواب دیدم. نگاه هولناکی بود که از پشت هفت لایة ضخیم تاریکی به من خیره شده بود.
چشم نبود. نگاه بود. یک نگاه تیز و ترسناک.
 
آن هفت لایه را هم نشمردم. پشت هم بودند مثل دایره و من در مرکز بودم. اما در این لحظه مطمئن بودم که هفت لایه است نه کمتر و نه بیشتر. مرگ را هم فقط نگاهش را دیدم که به
 
 
همچنان حال و حوصله ی درست و درمان ندارم . دیروز رفتم استخر . کمرم از درد زياد کاملا تا شده بود . دوللا دوللا راه می رفتم . وقتی از  دستم چیزی می افتاد روی زمین نمی توانستم خم شوم و بردارمش . هنوز هم همین طورم . دست به هر درمان طبی و گیاهی زدم . کف استخر هم که مثل درخت بی بادام راه رفتم و هی خوردم به لنگ و پاچه ی تتو شده ی زن ها . ناگفته نماند هیچ کدام از تتوها را نپسندیدم . برای تتو قسمت مورد علاقه ی خودم را بر کنج خاصی از تن دارم ، هم چنین نقش و ایده
بعضی وقتها دوست داری خودت را خوش نشان بدی و کلی زور می زنی
سعی می کنی الکی لبخند بزنی. بیخودی لطیفه بگی. درد داخل خودت را پنهان کنی. ولی مگه این درد لعنتی مخفی می مونه؟ یه جوری خودش را میزنه بيرون و نشون می ده. 
موندم چطوری این درد به اشک تبدیل میشه؟
آدم مثل ظرف پری میشه که از هر قسمتش با یک تکان کوچک می زنه بيرون.
 
ای روزگار .
من اینجام. نه اینکه کفتر جلد باشم، فقط چون جای دیه ای نیست ک برم.  و نموندم اینجا چون بلد نیستم ک برم، فقط اصلا دلم نمی خواست ک هیچوقت هیچ جایی می بودم. برای همین، نه برای برداشتن یه قدم کوچیک جدید حاضرم، و نه زياد با این تکرار همیشگیم خوب کنار اومدم. متاسفانه زياد برای "هیچ جایی" بودن مناسب نیستم. به ظاهر عادی و نه حتا هنجار شکنم و میلی نیست برای برخلاف جریان بازی کردن، در واقع اصلا دوست ندارم ک بازی کنم. یک جورایی متاسفم ک اینجا وجود دارم. و حال
من اینجام. نه اینکه کفتر جلد باشم، فقط چون جای دیه ای نیست ک برم.  و نموندم اینجا چون بلد نیستم ک برم، فقط اصلا دلم نمی خواست ک هیچوقت هیچ جایی می بودم. برای همین، نه برای برداشتن یه قدم کوچیک جدید حاضرم، و نه زياد با این تکرار همیشگیم خوب کنار اومدم. متاسفانه زياد برای "هیچ جایی" بودن مناسب نیستم. به ظاهر عادی و نه حتا هنجار شکنم و میلی نیست برای برخلاف جریان بازی کردن، در واقع اصلا دوست ندارم ک بازی کنم. یک جورایی متاسفم ک اینجا وجود دارم. و حال
وقت بیدارباش بود؛ مثل همیشه، ساعت پنج صبح، چکشی را بر باریکه‌ای از آهن که بيرون ساختمان فرماندهی اردوگاه آویزان بود، می‌کوبیدند. طنین پیاپی زنگ از ورای جام پنجره‌ها که دو بند انگشت یخ روی آنها را پوشانیده بود، به زحمت شنیده می‌شد و بی‌درنگ فرو می‌مرد. بيرون هوا سرد بود و نگهبان کوبیدن چکش را زياد طول نداد.
صدا بند آمد. پشت پنجره‌ها هوا به سیاهی قیر بود، درست به همان سیاهی نیمه‌شب که شوخوف از خواب بیدار شده بود تا به آبریزگاه برود. اما حا
کسی نمی داند.خودش هم نمی داند.آیا مرد،ارباب،صاحب قدرت و هر آن کس که می خواهد میل نه را کند موفق می شود؟اساسا در ن چیزی به نام میل شکل می گیرد؟در فلسفه گفته می شود برای شکل گرفتن هر کلیتی باید چیز یا چیزهایی را بيرون بگذاریم تا مرزی کشیده شود و بيرون و درون مشخص گردد‌.چیزی باید استثنا شود تا کلیتی شکل بگیرد.تا زمانی که خط و مرزی نکشیم توده ای بی شکل و بی معنی داریم که هیچ بيرون و درونی ندارد.مثل مرز های جغرافیایی یا مرزهای قانون که با
یه وقتی هم واقعی یه نفرو تعقیب کردم، به دلیل به شما ربط نداره طورانه‌ای! از شانس خوبم رفت تو آرایشگاه :| منم رفتم اونور خیابون و چشم دوختم به کله‌ای که از اون فاصله به زور دیده میشد. مگه چقد مو رو سرتونه بابا! بیشتر از نیم ساعت باهاش ور رفت. کنار یه داروخونه تو خلوتی واستادم که احساس کردم داره این سمتو نگاه می‌کنه. فاصله خیلی زياد بود، ولی بعید نبود که ببینه. سریع پریدم تو داروخونه و الکی الکی یه چیزی خریدم :| اومدم بيرون و دیدم صلاح نیست دیگه تو
بالاخره بعد از گذشت سه سال و نیم از شروع اولین جرقه‌های ایده‌ی پایان‌نامه تا به ثمر رسیدنش، در تاریخ یک آبان نود و هشت دفاع کردم. تو این یک هفته‌ای که گذشت حس اسیری رو داشتم که بعد از سال‌ها از زندان رها شده باشه. دقیقا شبیه اون سکانس از فیلم رستگاری در شاوشنگ که قهرمان فیلم بعد از مشقت زياد از لوله‌ی فاضلاب میاد بيرون و زیر بارون دست‌هاشو باز میکنه و سرشو میگیره سمت آسمون. حس زمین گذاشتن یک کوله بار سنگین از روی دوش خسته و فرسوده‌م.  هنو
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب