نتایج پست ها برای عبارت :

کدپیشوازنکن اینوری بادا من

چیزی بین غصه و درده که اونقدر خوب نباشی که به دردی بخوری که دوست داشتی می خوردی، ولی خب همینه دیگه.
برو درخشان شو. 
نه به خاطر به دردی خوردن، که این حاصل می شه. ولی به خاطر اینکه به خود ارزشمندت نزدیک و نزدیک تر شی.
 
یاری که دلم خستی، در بر رخ ما بستی
غمخواره یاران شد، تا باد چنین بادا.
 
زان خشم دروغینش، زان شیوه ی شیرینش.
عالم شکرستان شد، تا باد چنین بادا.
بسم الله الرحمن الرحیم
 
اخذ چند تصمیم در مملکت وجودی
 
1. خود را به نابینایی زدن
2. خود را به ناشنوایی زدن
3. خود را به گنگی زدن
 
زین پس
نه میل می زند
نه پیامک می دهد
نه در پیام رسان ها حضور دارد
 
نه حرف می زند
 
هر چه بادا باد
 
در جامعه گرگ ها
سکوت بهترین راه هست
 
یاحق
حاج آقا گفت : سرکار خانم آیا من وکیل هستم شما را ازعقد دائم آقاداماد زوج شرعی و قانونی شما خارج کرده خطبه مبارکه  طلاق را بین شما جاری سازم؟عروس خانم ساکت با لباس توری سیاه، نشسته بود بین جماعت زنهای سه طلاقه که یکی ازآنها با چشمهای اشک آلود سیاه، داشت زغال روی سر عروس  می سائید. یکی از میان زنها که همه لباس سیاه پوشیده بودند و توری قرمز به صورت زده بودند گفت :- عروس رفته خار بچینه. - آی قربون دهنت آخرشی ای والله!  این را داماد گفت که با کت و شل
این شعر را یک‌روز در مکه سرانداختم و نا‌تمام ماند، شب اول محرم تمامش کردم:
 
 
از خاک مکه بر حرم کربلا سلاماز خانهٔ خداست به خون خدا سلام
بادا سلام زم‌زم، بر ساحل فراتبر دشت نینواست، ز دشت منا سلام
از چار رکن خانه به شش‌گوشهٔ حسینوز قبله سوی قبّهٔ آن پیشوا سلام
از مولد النبی و ز غار حرای اوبادا به پارهٔ جگر مصطفی سلام
از مولد علی و ز رکن یمانی‌اشبر مدفن سر پسر مرتضی سلام
از مدفن خدیجهٔ کبری و غربتشبادا همی به زادهٔ خیرالنسا سلام
از‌ حجر اسم
#سالروز_ازدواج_پیامبر_اکرم_حضرت_خدیجه
بر همه عالم تهنیت بادا
جشن پیوندت یا رسول الله
ذکر جان ،کوثر و حمد و تبارک
یا خدیجه یا محمد مبارک
سالروز پاکترین، زلالترین، شادترین و مقدس ترین پیوند هستی مبارکباد . 
کانال خبرهای بروز موسسه قرآنی شیفتگان وحی♦پیام رسان سروشhttps://sapp.ir/shifteganvahy♦پیام رسان ایتاhttps://eitaa.com/qom_02537233390
خوار گردد غم، اگر غمخوار ما یاری شود،
گل شود خار و یقین هر زیب گاری شود.
در وطن بودم، مرا پروای آزاری نبود،
بی وطن آزرم ها صد رنج و آزاری شود.
زهر گفتار و سخن بدتر بود از زهر مار،
زهر مار آخر دوای درد بیماری شود.
آن سفیداری که دارد سایه عمری بر سرت،
برکن از بیخش، اگر او پایه داری شود.
می رود از دست کار و دست می ماند ز کار،
نابکاری با فریب ار مانع کاری شود.
زهر بادا طعم تریاک حسد بر کام او،
بر خمار کیف او هر کس گرفتاری شود.
شعله سر بالا کند، که دود بالاتر از اوست،
ناله های شعله را از دور بشنیدن نت.
مرده طفلان هوس در بطن مادر بارها،
مادر اندیشه طفل نارسای آرزوست.
قالی صدرنگ دارد بهر مردم قیمتی،
سبزه یکرنگ عمری زیر پای ما و توست.
شمع اگر گرید، دمی خندان شود عالم ز او،
غنچه می خندد به ناز و می درد از درد پوست.
عمر تو بادا دراز، ای واعظا، از آب جوی،
گر سخن بی حد شود، بی قدر هم از آب جوست.
حاجیا، حاجتبرار حاجتت تنها خداست،
تا توانی، حاجتت هرگز مبر بر پیش دوست
به راستی علت حضور ما در این سیاره چیست؟ بهترین پاسخی که می توان به این سوال داد این است که برای عشق ورزیدن”. سخن از عشق در کلام عرفا بسیار گفته شده مثلا حضرت حافظ می فرماید:
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
شیخ ابو سعید ابوالخیر می فرماید:
وا فریادا زعشق وا فریادا            کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا         ورنه من و عشق هر چه بادا بادا
عشق زیباترین، هیجان انگیزین و وصف ناشدنی ترین اح
دیشب هزار بار گریه کردم از ته دل. خسته شدم و دل تنگم و از طرفی امتحان دارم. امتحان فردا ک مثل امتحان روز یکشنبه هیچ کس حتی شاگرد اول کلاس از افتادنش در امان نیست!
امتحان یکشنبه رو خراب کردم و دیشب ب خاطر اینکه دوباره درس همون استاده از قیافه ی کتاب حالم بد میشد
  بچه ها اومدن و چرت و پرت گفتیم و خندیدم و بعد اونا رفتن درس بخونن اما من خوابیدم
امروز ساعت 5 بیدار شدم. سرحال. بدون هیچ اثری از ناراحتیای دیشب.هوا برعکس روزای قبل خنکه. با سرعت درسو پیش م
حیف آن عمری که او بی عشق جانبخشا گذشت،
حیف آن عشقی، اگر با داد و واویلا گذشت.
غرق بادا در گنه، قلبی نورزد عشق پاک،
حیف عمر فاسقی از این جهان رسوا گذشت.
حیف عمر ابلهی، عمری پی دولت دوید،
حیف عمر عاقلی، با هرزه و رؤیا گذشت.
لال گردد آن زبانی که نمی گوید خدا،
حیف آن امت، که او بی دین و بی تقوا گذشت.
بی کفن میرد غریبی، نیست ایرادی دگر،
حیف آن مرگی اگر بی ذکر "لا الا"گذشت
مکّه و مینا نرفتی جرم نبود پیش حق،
حیف عمر غافلی، با ساغر و مینا گذشت.
جور دنیا هم گ
گاهی دلم پر می کشد ، تا بام مادر عائشه(رض)تا بشنود از قدسیان ، پیغام مادر عائشه(رض)محبوبه ای خیرالوراء ، تسکین درد مصطفی(ص)آرامش پیغمبر(ص) از ، آرامش مادر عائشه(رض)تدوین بشد از مادرم ، فقهی که از احمد شنیدصدها روایت نقل و شد ، از کام مادر عائشه(رض)هرکس که دارد در دلش ایمان به الله و رسول ، حرمت کند باید که او مقام مادر عائشه(رض)طعنه به پاکان می زند خفاش تاریکی شب ، تا کور و می گردد ز نور تام مادر عائشه(رض)طبق گواهی خدا ، ایشان بری از توهمت استاز آنچ
شعر در مورد باد
در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد باد برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید
معمای پیچیده ای ست
موهای تاب خورده ات
در میان باد
شعر در مورد باد
به موهایت سنجاق بزن
باد
تحمل این همه پریشانی را ندارد
من به باد سوء ظن دارم
به تو که می رسد
نسیم می شود…
شعر در مورد باد میوزد
من و باد ِ صبا مسکین دو سرگردان ِ بی حاصل
من از افسون ِ چشمت مست و او از بوی گیسویت
شعر در مور
مقدمت بادا مبارک بانوی نیکو سرشت
ثانی زهرایی و معصومه ای از هرچه زشت
دختر موسی بن جعفر ، خواهر شمس الشموس
کم نگردد لطفت از سر ، اشفعی لی در بهشت
(قدح)
+ ضمنا برای تمام بچه های کنکوری بیان آرزوی موفقیت دارم ، خدا یاورتون ان شاءالله
بی خوابی و خستگی مفرط گاهی به ادم شجاعت عجیبی میدهد چیزی شبیه مستی 
تقربیا میدانی داری چه کار میکنی اما به طرز عجیبی عواقب ان برایت بی اهمیت جلوه میکند 
وقتی داشتم با فایل نهایی پروژه ام سر و کله میزدم بدون هیچ فکری گوشیم را دست گرفتم و پیامی نوشتم مبنی بر اینکه اگر بخواهند میتوانیم همدیگر را در خانه من ببینیم بعد فرستادم توی گپی که با سم و اسپر داشتیم و نمیدانم به کدام دلیل احمقانه ای چرا هیچکدام از ان خارج نشدیم 
و بعد دقیقا بعد از ارسال حس
رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی
شیوه ام چشم چرانی و قدح پیمائی

عاشقم خواهد و رسوای جهانی چکنم
عاشقانند به هم عاشقی و رسوائی

خط دلبند تو بادا که در اطراف رخت
کار هر بوالهوسی نیست قلم فرسائی

نیست بزمی که به بالای تو آراسته نیست
ای برازنده به بالای تو بزم آرائی

شمع ما خود به شبستان وفا سوخت که داد
یاد پروانه پر سوخته بی پروائی

لعل شاهد نشنیدیم بدین شیرینی
زلف معشوقه ندیدیم بدین زیبائی

کاش یک روز سر زلف تو در دست افتد
تا ستانم من از او داد شب تن
 
یکی از آن روزها، بچه ها شروع کردند به گریه و بهانه گرفتن. غذا می خواستند. گرسنه بودند. چند تکه نان خشک که از روز قبل مانده بود، دست زن ها دادم و گفتم: به آب بزنید تا نرم شود و بدهید دست بچه ها».
 
نان خشک را آب زدند، تکه تکه کردند و دست بچه ها دادند. اما بازهم صدایشان بلند بود. به آنها که نگاه کردم، دلم گرفت. موهاشان خاکی و به هم چسبیده بود. لباس های کهنه شان، از رنگ و رو افتاده بود. زن ها از روی ناچاری به من نگاه می کردند و کمک می خواستند. خودشان هم
سرم خاک رهت بادا، مرا در نیمه ره ماندی،
خدا پشت و پناهت گر مرا تو بی پنه ماندی.
نگشتم سیر از رویت، ولی گشتم ز جانم سیر،
ترا من تاج سر کردم، مرا بر سر کله ماندی.
 
این جهان زیبا نباشد بی رخ زیبای تو،
زندگی شیرین نبد بی عشق جانبخشای تو.
با دل و جان جان و دل سازم فدای عشق تو،
جان ز تن گیرند و اندر دل نگیرند جای تو.
 
هر که از روی ریا گاهی قسمها می خورد،
قند می جوید، ولی او فند دنیا می خورد.
گه حسد خوردیم و گه افسوس و غمهای جهان،
ما که غم خوردیم، غم آخر سر
جانُ دلم فدای یاران مصطفی بادآن عاشقان پاکُ راستینُ با خدا بادبودند عاشق رب دلباختگان احمدقربان خاک پای اصحاب جان ما بادداده بشارت از جنت به دست یارانچهار کلیدُ قلعه زبیرُ عبدالرحمانسعدُ سعیدُ دیگر باشد ابو عبیده راضی زِ کل صحابه باشد خدای مناندر هر نبردُ جنگی بودند شجاع میدانخشنود بود خداوند از فاتحان ایراندر خُلق و در قداست بودند نمونه اصحابجهان بشد منور از نور جانّصارانگر کفر عالم امروز بر ما قالب گشته امروززیرا که ما نداریم مثل صحا
در حال از آن وحشت‌آشیان برگشت و خواست تا هم بدان راه بازگردد.
عزمم درست گشت کز اینجا کنم رحیل / خود آمدن چه بود؟ که پایم شکسته باد!چون خواست که بازگردد، مرکب نفخه طلب کرد تا برنشیند؛ که او پیاده نرفته بود و سوار آمده بود. مرکب نیافت، نیک شکسته‌دل شد. با او گفتند که: ما از تو این شکسته‌دلی می‌خریم!قبض بر وی مستولی شد؛ آهی سرد برکشید. گفتند: ما تو را از بهر این آه فرستاده‌ایم!»او با زبان حال می‌گفت:
هرگز نشود ای بت بگزیده‌‌ی من / مهرت ز دل و خ
تویی بهترین هدیه ی  آسمان
که روشن شد از نور علمت جهان
به ایثار تو جان ما زنده شد
زتو گوهر علم ، تابنده شد
تورا داده یزدان به ما سروری
تو از مادر مهربان بهتری
معلم چو نام بلندت نت
ستاید تورا هر که در جستجوست
چو در جان ما ریشه داری عمیق
به ما از تو بهتر نباشد رفیق
سپاس خداوند بر نام تو
زبان، بسته بادا به دشنام تو
محمد رحیمی
امام باقر ع فرمود چون دختر یزد گرد  در ا نزدعمر اوردند دوشیزگان مدینه برای تماشای او سر میکشیدند  وچون وارد مسجد شد مسجد از پرتوش درخشان گشت  کنایه از اینکه اهل مسجد از قیافه جمال ان دختر شادمان و متعجب کشتند عمر باو نگریست دختر رخسارخود را پوشیدو گفت اف بیروج بادا هرمز وای روز گار هرمز سیاه شد عمر گفت این دختر مرا ناسزا میگوید و بدو متوجه شد امیرالمومنین ع بعمر فرمودتو این حق نداری باو اختیار ده که خودش مردی از مسلمین را انتخاب کند و در سهم
                   حدود سالهای 75 بود یک روز خدمت شادروان امام جمعه فقید حاج آقا ابراهیمی بودم گلایه و شکواییه ای کردیم از وضعیت اسفبار مداحین و آشفتگی بازار حدیث به ایشان گفتم یک کلاسی.تدریسی.امتحانی.دوره ای برگزار کنید. تعیین صلاحیت  از سوی سه نهاد سازمان تبلیغات و اداره ارشاد و امام جمعه و مجوز مداحی حداقل نمره 10که ایچنین الاسلام والسلام نشود  که موجب وهن دین است ایشان قبول کرد منابع هم تعیین گردید.
حماسه حسینی.(امین زارعین)
مقتل ابی مخنف از
نام کتاب : نرگس 
نویسنده : رحیم مخدومی
انتشارات : سوره مهر
توضیحات :
این کتاب سختی های زندگی برای افراد مذهبی دوره قبل از انقلاب است که دختران در مدارس نمی توانستند پوشش مناسبی داشته باشند برای همین از مدرسه اخراج می شدند و دیگر نمی توانستند به تحصیل و پیشرفت خود ادامه بدهند و یا نمی توانستند عقاید درست خود را داشته باشند این کتاب روایت گر زندگی دختری به نام نرگس و برادرش اسماعیل است و دارای ۲۷۱ صفحه و مناسب گروه سنی ( ج و د ) یا همان سال های چها
هو الرووف
می شود شهد شهادت قسمت تمار هاتاج سرخ لاله گون ، سهم سر سردارها
شعله ی عشق از ازل با نفحه ی رحمانی اشمی کشد خورشید ها را بر مدار دارها
البلاء ُ للولا ، شد سرنوشت عاشقانمی کند تقدیرشان مانوس با آزارها
خوب می دانند قاسم ها که در راه خداهست خوشتر از عسل ، طعم شهادت ، بارها
شاخه ی ایمان ما را می کند پر بارترهر چه میکارند لاله در دل گارها
غیر زیبایی نمی بینند زینب باورانهر چه آوردند سرها بر سر بازارها
بر علم های علمداران شیعه حک شده :راه ح
هو الرووف
می شود شهد شهادت قسمت تمار هاتاج سرخ لاله گون ، سهم سر سردارها
شعله ی عشق از ازل با نفحه ی رحمانی اشمی کشد خورشید ها را بر مدار دارها
البلاء ُ للولا ، شد سرنوشت عاشقانمی کند تقدیرشان مانوس با آزارها
خوب می دانند قاسم ها که در راه خداهست خوشتر از عسل ، طعم شهادت ، بارها
شاخه ی ایمان ما را می کند پر بارترهر چه میکارند لاله در دل گارها
غیر زیبایی نمی بینند زینب باورانهر چه آوردند سرها بر سر بازارها
بر علم های علمداران شیعه حک شده :راه ح
آتش جهل است این ای نازنینهیزمش خشم و عتاب و کبر و کین
پای عاشق نیست دام انتقام ای بشر! ای سست‌خوی بی‌قوام!
کی شود زنجیر خشمت منفصل؟کی کجا با عشق گرددی متّصل؟
تا کجا انکار حق، بیدار شو! تا کجا بی عشق، سوی یار شو!
ای معطّل در میان فرقه‌هانیست این عالم جهان فرقه‌ها
ای بشر تو اشرف عالم نه‌ایزین که می‌بینم نه تو آدم نه‌ای
فرق تو با دیگران در عشق و بسورنه حیوان به ز تو با این هوس
ای خدایان غرورِ استواردر نهایت این تکبّر نیست یار
این تکبّر سر زند ن
تو را زیر بالشم پنهان می‌کنم
شبیه کتابى ممنوعه
چراغ‌ها خاموش می‌شوند
و صداها می‌خوابند
سپس تو را بیرون می‌آورم
و حریصانه می‌بلعم
پیش از این عاشقانه‌های نابی از مرام‌المصری» خونده بودم تا اینکه چشمم به آزادی عریان می‌آید» خورد. چون گناهی آویخته در تو» پیشتر با برگردان سید محمد مرکبیان چاپ شده بود.
آزادی عریان می‌آید» برگردانی از شعرهای مرام‌المصری»ه که اگه به من بود اسمشو می‌ذاشتم مرثیه‌ای برای سوریه». انقدر توی این مجموعه
در خرابات نشستن، راندن و به خویش خواندن. این کجی‌ها راست کردن،‌ این دروغی‌های راست‌نمای تباه. آن تباهی‌ها آتش زدن و در دم آتشین خویش فرو دادن، و آنگاه برآوردن چون بالهای فرشتگان.
این ابلیسکان به ابلیسی خویش واگذاشتن، آن نکومردان به نکومردی خویش. تا شرّی و نکویی روزی هر دو از خویش ملول آیند و راه حقیقی بجویند. 
خسته و ملول و زار، آنگاه که روح به آستانه رسد، حقیقت کمر می‌شکند و غبار راه از پاهای تاول‌بسته می‌ستاند و مرهم می‌نهد و بر زخم‌ه
آیینه چو من عاشق زاری بودست،
حیرت زده روی نگاری بودست.
هر شام سیه به یاد خورشیدوشی
تا صبح سفید انتظاری بودست.
شادی به دلم، کرته چکن، آوردی،
در کرتة خود حسن چمن آوردی.
با خنده و با نغمه و با غمزه خود
نوروز شکوفان وطن آوردی.
غم می گذرد، غمگساری ماند،
مستی گذرد، ولی خماری ماند.
آیین دلم اگرچه باشد پاکی،
آیینة قلب من غباری ماند.
از چشم سرم فقط گنه خواهد ماند،
ما م یگذریم لیک ره خواهد ماند.
در خطّ سیه کسی نویسد نامم،
در روی جهان روی سیه خواهد ماند
 لع
چه دنیای کوچیک و عجیبیه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکی مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نمیدونم حسم بهت چیه به تویی که تاحالا یه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری یه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که یه نقطه نظر مشترکم نداریم، نمیدونم چرا دوستت دارم نمیدونم چرا هربار میبخشمت نمیدونم چجوری یادم
یک آیه از سوره شوری با صدای استاد عبدالباسط که بخشی از شوری-ق-تکویر-شمس از محافل مسجد امام شافعی در سال 1962 هست. مثالِ واضحِ توی خوابی که دَه روزِ فکر منو مشغول کرده و حالا میفهمم همون موقع برای غایبِ از نظرم، اتفاق افتاده به معنی واقعی مصداقِ خبر از غیب بود و الان حق دارم با همه وجودم خوشحال باشم. بایید، همون موقع خبر خوب رو حس می کردم نه با چشم و گوش تو این دنیایی که فاصله می اندازه بین آدما، بلکه با دِلم تو یه دنیایِ مبتنی بر عشق و محبت که او
فرقه تروریستی رجوی سال ها است که همایش های خیمه شب بازی اش با حضور سخنرانان اجاره ای برگزار می کند و به این دلخوش است که سالمندان بازنشسته که روزی سمت کشوری یا لشکری را داشته اند در شوهای مسخره اش شرکت کنند ، یکی از این سخنرانان اجاره ای جان بولتون بود که در دولت دونالد ترامپ سمت مشاور امیت ملی را بر عهده داشت و جان تازه ای به جسم بی رمق فرقه رجوی بخشید.بولتون که قلاده اش در دست رجوی بود ترامپ را علیه ایران می شوراند و از ترامپ که تاجری بازنشست
یک آیه از سوره شوری با صدای استاد عبدالباسط که بخشی از شوری-ق-تکویر-شمس از محافل مسجد امام شافعی در سال 1962 هست. مثالِ واضحِ توی خوابی که دَه روزِ فکر منو مشغول کرده و حالا میفهمم همون موقع برای غایبِ از نظرم، اتفاق افتاده به معنی واقعی مصداقِ خبر از غیب بود و الان حق دارم با همه وجودم خوشحال باشم. بایید، همون موقع خبر خوب رو حس می کردم نه با چشم و گوش تو این دنیایی که فاصله می اندازه بین آدما، بلکه یه دنیای دیگه مبتنی بر عشق و محبت که اونجا حتی 1
ترا چون گنج این دنیا بخواهم،
چنین دلجو، چنین زیبا بخواهم.
ز تنهایی نگه دارد خدایا،
ترا تنها، ترا تنها بخواهم.
 
تو که دانی دل پرانقلابم،
دل دیوانه و حال خرابم،
مریز اشکی دگر از چشم آبی،
چو آب چشم خود سازی تو آبم.
 
ادای تو، ادای تو دل من،
ادای یک صدای تو دل من.
زکات حسن ده یک بوسه بر من،
تو سلطانی، گدای تو دل من.
 
سرم را تا سر دار تو بردم،
ز غمها و المهای تو مردم.
ببخشا از کرم ای جان شیرین،
که جانم را برای تو سپردم.
 
  بیاض گردنت از دار بالا،
دو گیسو
پیشکش به کنگره سردار شهید محمدعلی قجری

پیچیده عطر بوی تو در گلعذار عشقای سرفراز معرکه در کارزار عشق

ای شمع پُر گداز به بازار عاشقیپروانه ی فتاده به پای شرار عشق!

بیدار خط شکن به مصاف ستمگرانمانده به عهد خود همه جا استوار عشق!

تا اوج قلّه های یقین پَر گشوده ایسیمرغ قاف قافله در شاهکار عشق

ای زنده ی همیشه تاریخ ای شهیدای لاله تپیده به خون در دیار عشق

ای پاسدار مرتبتِ عشق و راستیای نخل پُر ثمر که شدی سایه سار عشق!

فرمان حمله تا زِ جلودار می رس
پیشکش به کنگره سردار محمدعلی قجری نراقی اولین شهید استان مرکزی

 
پیچیده عطر بوی تو در گلعذار عشقای سرفراز معرکه در کارزار عشق
 
ای شمع پُر گداز به بازار عاشقیپروانه ی فتاده به پای شرار عشق!
 
بیدار خط شکن به مصاف ستمگرانمانده به عهد خود همه جا استوار عشق!
 
تا اوج قلّه های یقین پَر گشوده ایسیمرغ قاف قافله در شاهکار عشق
 
ای زنده ی همیشه تاریخ ای شهیدای لاله تپیده به خون در دیار عشق
 
ای پاسدار مرتبتِ عشق و راستیای نخل پُر ثمر که شدی سایه سار عش
دانلود آهنگ جدید پارسا خائف عشق بی پایان
Download New Music Parsa Khaef Eshghe Bi Payan
آهنگ جدید پارسا خائف بنام عشق بی پایان
دوباره عشق به نام تو میزند فریاد
قدم نهیم به میدان و هر چه بادا باد
 
 
 
 
 
دانلود آهنگ با کیفیت 320
 
متن آهنگ عشق بی پایان
 
آهنگ های پارسا خائف
مقدمه:
ملت ایران همیشه با سرود ملی خود شناخته شده است. در واقع این سرود، نماد رسمی کشور است.
تنه انشا: سرود ملی همواره نمایانگر حماسه و غرور ملی است که افتخار هر فرد است. هر کشور سرود ملی خاص خود را دارد که بیانگر اوج عظمت ملیت و مردم کشورها است. سرود ملی ایران یا هر کشوری با تغییر حکومت عوض می شود همان طور که پرچم کشور تغییر می کند. سرود ملی ایران بیانگر جمهوری حکومتی مردمی در ایران است. این سرود از جان بازی شهدا حکایت گر است، کسانی که با جانشان
من یه دختر چادری و شاید هم مذهبی هستم. به دلیل فرهنگ و یه سری چیزای خانوادگی خیلی از مراسمات مذهبی رو شرکت نکردم و خیلی مکان ها رو نرفتم. یکی از اون مکان ها گار شهداست. من تا به حال گار شهدا نرفته بودم (تا امروز) امروز تصمیم گرفتم برای اولین بار برم گار شهدای شهرمون. تا به حال نرفته بودم و نمیدونستم کجاست و چجوریه
وقتی که رفتیم با بابام اختلاف نظر داشتیم سر اینکه گار کدوم طرفه! (در این حد نرفتیم و نمیدونیم!) دور و بر گار پر از بسیجی و ار
بند نافم را می‌برند، برای نخستین بار پا به وطن خویش می‌گذارم، حمل بار تمام می‌شود. این نخستین دل بریدن را توی کله‌ام می‌کنند. مرد که گریه نمی‌کند فراموشم می‌شود، پشتم درد می‌کند‌. فلک این نخستین فلک کردن را رایگانم می‌دهد. یک قراری با من می‌بندند همیشه لازم نیست نخست گناهی مرتکب شوی تا تو را بزنند، گاه تو را می‌زنند تا گناهی مرتکب شوی. موهای دماغم بزرگتر می‌شوند و من از هر آن چه بادا باد و آب و هوا عوض کردن حالم به هم می‌خورد، از هر آن
آه ای زندگی. ای عجیب‌ترین هدیۀ خداوند؛ ای غریب نشناختنی! ای نامهربان و مهربانِ توامان! آن‌قدر دست‌هایم خسته از آورده‌های توست، که بازوانم را یارای نگه داشتن نیست. سال‌هاست که دیگران ما را نمی‌شنوند. هرچه صدایمان را بلندتر می‌کنیم محض شنیده شدن، از ما دور و دورتر می‌شوند. آه ای زندگیِ عجیب و غریب! ای رویا و کابوسِ آمیخته! ای درد و درمانِ پیاپی! بگذار این مسیر از بلندی‌ها و پستی‌ها خالی بماند. بگذار در جاده‌ای بی‌نشیب، بی‌فراز، بی‌
مرغ آمین درد آلودی است کاوارهبماندهرفته تا آنسوی این بیداد خانهباز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.نوبت روز گشایش رادر پی چاره بمانده.می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)جور دیده مردمان را.با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،می دهد پیوندشان در هممی کند از یاس خسران بار آنان کممی نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.بسته در راه گلویش اوداستان مردمش را.رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)بر سر منقار
کیستم من؟ پیشوای چارم اهل یقینم    سیّد سجّاد، باب الله، زین العابدینم
قطب عرفان، روح ایمان، جان قرآن، رکن دینم هل اتی و کوثر و فرقان و نور و یا و سینم
 
چون نبی مشکل گشایم، چون علی حبل المتینممن علی بن حسین بن امیرالمؤمنینم
 نیتم، تکبیر و حمدم، کعبه ام، حجرم، مقامم  زمزمم، سعیم، صفایم، مروه ام، رکنم، مقامم   
 
    هم قنوتم هم سجودم هم تشهد هم سلامم . هم جهادم هم زکاتم هم صلاتم هم صیامم 
 هم حیاتم هم نجاتم هم امان
نفست شکفته بادا و ترانه ات شنیدمگل آفتابگردان!
هفته های شلوغ را دوست دارم.فعال بودن آدم را گرم نگه می دارد.روح آدم هم نیاز به ورزش دارد تا گرم بماند.هفته گذشته از آن هفته های شیرینِ شلوغ بود.هنوز از جنوب برنگشته در حالیکه که وجودم جایی در آن سرزمین جا مانده بود و حالم عادی نبود، برای مرحله نهایی جشنواره ملاصدرا به اداره کل آموزش پرورش رفتم و یک کیف مختصر و مفید هم همراهم بود تا از آنجا که در خیابان طالقانی بود خودم را به سه راه طالقانی و جمع د
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست
امروز بعد از چند روز تعطیلی رفتم سرکار ، و به معنای واقعی سرِکار رفته بودم
چون در روز تعطیل رسمی بعد از 13 بدر کسی برای خرید به بازار نمی آید(حداقل مشتریِ مربوط به کار ما نیست)
خلاصه ساعت 3 رضایت ارباب رو با تماس تلفنی جلب کردم و به امید غذای ِ گرمِ مامان پز ، روانه خانه شدم.
اما دریغ از حضور مادر در خانه و دریغ از غذای گرم.
باید کاری میکردم.بنابر این ساعت 4 دست به کار شدم. تصمیم گرفتم کاری کنم که بتونم خروجی کا
من نه مرفه و بی درد و سختی نکشیده ام که نفهمم گرونی چیه، نه منکر مشکلاتم، نه حق اعتراض مردم رو نفی می کنم و نه رسانه ها رو چه اينوري چه اونوری تایید. ولی امشب که جلو تلویزیون نشسته بودم و اشک های پدری رو دیدم که جهزیه دخترش رو به آتیش کشیده بودن و گریه میکرد و میگفت دخترم هرچی میگفت اینو بگیرم بابا میگفتم بگیر و با زحمت براش اینا رو خریدم دیگه حس کردم قلبم تاب نداره و از ته دل زدم زیر گریه. و لعنت کردم تک تک اونایی رو که به این بهانه ها چنین بلایی
مطمئنم تو هم امروز توی آن جمعیت بودی. پابه پای ما سینه زدی. شعار دادی. در فراق علمدارت اشک ریختی. کنار ما گام برمیداشتی، دنبال یاورانت میگشتی، توی صورت هایمان نگاه میکردی ببینی به دردت میخوریم یا نه. 
میدانم تو هم دلت گرفت وقتی در شعارهایمان به هرکسی لبیک گفتیم جز تو. خودت را تسلا دادی که حکما امتداد این شعارها به تو می‌رسد. فقط کمی فراموش کاریم. 
تو هم دلت گرفت وقتی از پتانسیل ساعت ها حضور مشتاقانه و خالصانه ی آن انبوه جمعیت بهره برداری کافی
 
تا نزدیکای صبح راه رفت و حرف زد، حرص خورد و راه رفت و درد دل کرد، درد کشید و حرف زد و راه رفت.
میترسیدم بلایی سرش بیاد. نشستم و گوش دادم، گاهی شربت، آب یا چایی دستش میدادم یکم فروکش کنه. بهش گفتم میخوای بریم بیرون یکم قدم بزنیم؟ قبول نکرد.
انقد راه رفت تا خسته شد و بالاخره نشست. پتو رو انداختم روی پاهاش و چراغ ها رو خاموش کردم. بالاخره آروم گرفت. یکم دیگه نشست و بعدش بالاخره رفت خوابید.
چقد توانایی میخواد که یه نفر این آدمی که مثل کوه محکم و مثل
گریه کن گریه که آمد اربعینباز هم رنگ عزا دارد زمین
رنج و درد و ناله و ظلم و ستمتاول و زخم زبان و آه و غم
یک بیابان ناله یک دنیا عزاکودکان و ناله ی واحسرتا
هر چه بادا باد با حالی غمینشرح کوتاهی دهم بر اربعین
اشک و آه و اضطراب کودکانناله ی جانسوز هر پیر و جوان
راه طولانی و درد و رنج وغمسیلی و شلاق و بیداد و ستم
بر سر نیزه سر خورشید و ماهپای نیزه ناله و افغان و آه
عرض حالی با برادر داشتنپرچم اسلام را افراشتن
یک حسین(ع) و یک جهان دل نزد اویک برادر بی نه
 
خانم فاطمه صادقی یک فمینیست سرشناس، روشنفکر، ت‌مدار و اهل پژوهش است. با اینحال یادداشت اخیرش با همه اهمیت و خواندنی‌بودنش در هیچ رسانه‌ای بازتاب داده نشده است.
 چون مذهبی و اصول‌گرا نیست رسانه‌های اينوري یادداشتش را بازتاب ندادند. و چون نقد حکام اصلاح‌طلب است آن‌وری‌ها بایکوتش کردند.
البته که این یادداشت و مخصوصا زاویه‌دیدش مخالف فکر من و مخالف فکرِ مخالفان من است و قطعا همین دلیل هم باعث می‌شود بخواهم در وبلاگ و کانالم بازنش
 
 
 
لیریک آهنگ SEA از BTS (لیریک فارسى+ترجمه فارسى+لیریک کره اى+لیریک انگلیسی+ترجمه انگلیسى)و لینک دانلود آهنگBTS lyrics(sea)❌❌کپى بدون ذکر منبع ممنوع❌❌منبع ترجمه:IG:@BTSLOVE.SKمنبع لینک آهنگ:سایت http://koreanlovestar4.blog.ir♥❤LOVE BTS❤♥FOR ARMYو اگه اشکالی داره ممنون میشم بهم بگین ^_^
 
 
 
❤لیریک فارسى❤اوجى یوجى گورو بادائه وانهاى بادائه سو نانن هب یونل بوامونسوهن موره الگوا مه سوبگو گوچین بارامیوجونهى نانن ساماگول بوابادال گاتگو شیپو نول اونتونگ دورى کیوسوگونده
اشعار رضا رفیع
در این مطلب از سایت جسارت سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا رضا رفیع برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید.
شعر مادر از رضا رفیع
کسی که گوش مرا می­کشید مادر بود
کسی که در بغلم می­لمید مادر بود
کسی که آب به قنداقه بست من بودم
کسی که زحمت شستن کشید مادر بود
کسی که چهره‌ی من می­نواخت با سیلی
اگر ز بنده صدا می­شنید مادر بود
کسی که شیر برایم خرید بابا بود
کسی که شیر مرا سرکشید مادر بود
کسی که پول به
اول: می‌دونی چه حسیه؟ اون لحظه که تو چشمات نگاه می‌کنه و می‌گه ببین من به غیر از قلبم، مغزمم عاشقت شده»؟ می‌دونی چقدر عزیزه این جمله؟ این کلمات؟ که چقدر می‌شه چسبید به چندتا کلمه و تموم ذهنت پر شه از یه جمله. از یه لحنی که آشناست. یه صدایی که می‌خوای بوسش کنی و نمی‌تونی. که کاش می‌تونستم برای همیشه نگهت دارم همینجا. همینجایی که بغلت کردم و یهو برمی‌گردی پیشونیمو می‌بوسی. همینجایی که چشمات قشنگترینه. همینجا. که کاش نری و دور نشی ازم. کاش ب
آقااااا من داره مغزم میپوکه.نمیدونم ٬نمیتونم یا قضیه چیز دیگه ایهخیلی وقتا نمیخوام نشونش بدم اما خب بضی وقتام میخام نشونش بدم خب!خب بعد.قضیه اینه که منم میخام هی عوض کنمشبزنمشونسفید شه قضیه!بعد خیلی راحت و بدون هیچ استرسی بشینم:|واقعا قضیه خنده دار نیستبه طرز بیانم خندم گرفتالان فک میکنین چی شده!واقعنم یه چیزی شده ها!منتهابگذریماین بگذریمو تازه یاد گرفتموقتی چرتو پرتاتون ته میکشهیهو بردارین بگین بگذریم:)اون مرحوم یادم داده
یه توپ هرگز لحظه ی بدنیا اومدنش رو از یاد نمی بره
منظورم همون لحظه ایه که احساس می کنی ، بعد از همه جور فشار و درد و تاریکی
بلاخره یه دست با محبتی داره تو رو از میون بقیه ی توپ ها جدا می کنه و میاره بیرون
این بهترین حس دنیاست
اینکه احساس کنی به نظر یکی تو با تموم توپ های دنیا فرق می کنی
تو یه توپ منحصر بفردی
حداقل برای اون آدم
اون آدم غماشو ، شادی هاشو باهات شریک میشه
وقتی شاده ، می زنتت زمین و تو تا هوا میری
تا جایی که اون ندونه کجا میری
و وقتی غمگ
با یه گشت توی چند تا سایت و کانال، فهمیدم تک انیمه، راستی راستی فیلتر شده.
با خودم گفتم تک انیمه بیدی نیست که با این بادا بلرزه و میره سایت جدید میزنه و اینا.
ولی خب.
خودتون بخونید:
وداع نامه مدیریت تک انیمه:
TakAnime | تک انیمه, [29.12.19 02:16]تک انیمه بسته شد
سلام به انیمه دوستان عزیز
همون طور که می دونید سایت مدتی هست قطع شده
از طرف دادسرای تهران برا بنده احضاریه فرستادن و متاسفانه کل سایت برا همیشه جمع میشهمنم فعلا تهرانم و درگیر کارای پرونده بودم ت
| ۲۶ آبان ۹۸ |
دیروز منِ سرمایی با وجود برفی که اومده بود، صبح خیلی زود، از خونه زدم بیرون تا برسم به خونه‌ی خاله. قرار بود روز آخر رو با پسرخاله توی شهر بچرخیم. اولش رفتیم دبیرستانش. تعطیل بود ولی وداع انجام شد. بعدش رفتیم خدمت استادش، حامد ابراهیم‌پور. آخرین شعرش رو براش خوند و ایشون هم نقدش کرد. خیلی دوست داشتم شعر من رو هم نقد کنه ولی خجالت کشیدم! :| بعدش استاد در مقام استادی مریدش رو نصیحت و راهنمایی کرد. بعدش رفتیم دانشگاه و صد البته داغ من
این چند روز حسابی درگیر جابجایی بودیم و اگه خدا بخواد انبار به جای جدید منتقل شد ، هنوز سر و سامون آنچنانی نگرفتیم ولی خب اوّلین کاری که کردیم جای خوابمون رو ردیف کردیم و بخاریش رو راه انداختیم .
خوراک ظهر و شبِ دو سه روزمون شده سفارش از بیرون ، به لطف صاب کار و اسنپ فود نگرانی از بابت غذا نداریم امّا امشب دیگه مستقر شدیم طبقه بالا و از شدت خستگی و سرما چسبیده بودیم به بخاری که صاب کارم زنگ زد و گفت غذا چی می خورین که سفارش بدم ؟ قرار شد چند دقی
عجب :| منو باش اون همه دفاع کردم (البته بیشتر تو دل خودم :/ )، گفتم اینا بازی رسانه‌هاس، اینی که میگین منطقی نیست. خودمونیم، حتی الانشم به نظرم منطقی نیست این اتفاق :/

از پنجشنبه شب اینستا نرفتم چون دیدم به غیر از تحلیلای اينوري و اونوری، خودِ تکرار شدن خبرها اذیتم می‌کنه. خودمو تا جای ممکن از اخبار دور نگه داشتم که بتونم تمرکز کنم درس بخونم. امروز صبح که رسیدم دانشگاه تو گوشیم خبرو دیدم. (چرا همه‌ی اخبار صبح میاد؟!) نمی‌دونم چطور خودمو جمع کر
قسمت پنجم
صبح روز بعد انجمن
سمانه_ آقا عباس یه لحظه میشه بیاید
عباس که در حال مرتب کردن کتاب های کتاب خانه بود سرش را برگردانند و جواب داد: بله بفرما؟
_کار مهمی داشتم 
_سر تا پا گوشم
آب دهنم رو غورت دادم و سرم رو پایین انداختم : من قبلا با یه نفری  دوس بودم بعد به هر دلیلی ولم کرد. حالا برگشته میگه که منو می خواد
عباس یهو داد زد
_خر نشی دختر،ببخشید . وی خام حرفاش نشی
_نه بحث این نیست .
_په چیه
_ تحدید کرده اگه برنگردم همه عکس و فیلمای اون موقع رو پخ
بعضی‌ها حمله می‌کنند که اگر از کشته‌شدن سلیمانی غمگینی، حق نداری از کشته شدن جوانان در اعتراضات آبان هم غمگین باشی. یا اينوري یا آنوری. من البته تعجب میکنم که چطور این دو قضیه را خلاف هم می‌بینید، حتما چون گمان می‌کنند این قاتل آن است و برعکس. 
یکی از اقوام خیلی نزدیک، به من پیام داد که " تعجب بر انگیز بود واسم یه نفر که داره سرمایه ی مملکت از جیب من و اون واسش خرج میشه
انقد نگاه سطحی داشته باشه به مسائل " ( گمانم یادش رفت بگوید به جز خواهرم و
ترانه سرا و خواننده: Maynard James Keenan
بنگر! یک منجیِ نوظهور
هان! همان قومِ دیرین
بر گِردِ تغییر آمده اند
آغازی نو و کلامی تازه
و کلمهْ مرگ بود
و کلامْ تُهی از نور
سعادتِ نوین:
"خیر پیش، تو تنهایی!"
آمرزیده اند کاران
باشد که خم گردیم تا گانشان باشیم!
برکت یافته اند دارایان
باشد که ما زحمتکشان بیش شان فراهم آوریم!
سعادتمند اند حاسدان
رستگار بادا کاهلان، کینه ورزان، متکبران!
متبرک اند شکم پرستان
باشد که ما را با قحطی و جنگ سور دهند!
پس وارستگان
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.

















زنگ آخر بود و سر کلاس بچه های یازدهم تجربی بودم. عادتی که دارم موقع درس دادن نمیگذارم کسی همراه من یادداشت بردارد. چند تا
۲ روز پیش یادداشتی از همکار گرامی اقای علی حیدری در خصوص ضرورت ترمیم رویکرد تامین اجتماعی تحت عنوان گام دوم ، قطب سوم خواندم . یاداداشتی پر از نکته های مهم و گوشزدهایی به افرادی که سازمان تامین اجتماعی را حیاط خلوت خود می پندارند و نگاه قلک وار به ان دوخته اند . این یادداشت خطابش به کسانی ست که فکر میکنند ذخایر مالی این سازمان انتها ندارد و میتواند آن را فدای منافع حزبی و شخصی خود کنند .
حتما این یادداشت را بخوانید:

بیانیه گام دوم بعنوان منشو
حقیقتش یه سری تغییر و تحولات عجیب داره در من رخ میده
که دلیلش رو خودم هم درک نمیکنم.
شاید به خاطر تغییر محیطه.
اتفاق و تغییر خاصی توی زندگی من داده نشده به جز کوچ کردنم به این شهر.
یکی از اشناهام توی تورنتو زندگی میکنه
بهم گفت خوب کردم کوچ کردم.
گفت یه جا موندن ادم رو روانی و راکد و ساکن میکنه.
شاید از اثرات کوچ کردنه.
من قبلا ور و بریام برام بعضیاشون مهم بودن.
رفتاراشون رو انالیز میکردم که خودم چیز یاد بگیرم.
الان کمتر کسی برام مهمه.
کلا انگار گذش
خب فردا اول مهر هست و خیلی از دوستان دارن در رابطه با خاطرات دوران مدرسه‌شون مینویسن. حقیقت اینه که من به هیچ وجه دوست ندارم به دوران مدرسه برگردم. یعنی کلاً به هیچ دورانی تا اینجا دوست ندارم برگردم، مگه اینکه بخوام یه چیزهایی رو تغییر بدم.
این به این معنی هست که من خاطرات زیاد خوبی از مدرسه ندارم. البته خاطرات زیاد بدی هم ندارم. من مدرسه رو دوست نداشتم ولی معتقد هستم که مدرسه این قابلیت رو داره که بهترین خاطرات زندگی یک فرد رو بسازه و آینده و
از وقتی دختر دایی ها مهاجرت کردند ، مادر هر روز صبح مبگوید: "تورو هم میفرستیم بری!" یا وقتی پرستو در ویدئو کال از گرانی قیمت ها و سختی شرایط آنجا میگفت از من پرسید:"تو در این شرایط دووم میاری؟" که من با خودم فکر کردم دختردایی های من به عنوان دو عدد ماست تمام عیار دارند دوام میاورند ، من نمیتوانم؟خنده دار است! یا میپرسد"مائده اوضاع زبانت چطوره؟بری اونجا مشکلی از این نظر نداری؟" که من میگویم اوضاع زبانم داغان است و باید دوره های فشرده بردارم.
هر رو
متن و جمله های غمگین و گریه آور + جمله های کوتاه گریه دار + متن های زیبای غمگین برای همسر و عشق زندگی
جملات غمگین
تکرار مسواک زدن در همه شبها ، دندانها را سفید میکندو تکرار خاطرات در همه شبها ،موها را
مجموعه ای از جملات تنهایی و غمناک
به مانند شیشه شکستنم آسان بودولی….دیگر به من دست نزن این بار زخمیت خواهم کرد
متن های غمگین
من هر روز تلاش می کنم که در خاطرم بماندو تو هر روز تلاش می کنی که فراموش کنیچه بلاتکلیفند خاطراتمان
غمگین
نه اینکه حرفی نب
در عکس نوشته تبریک ازدواج حضرت علی و فاطمه شما کاربران عزیز سایت عکس نوشته امروز به مناسبت سالگرد ازدواج حضرت علی و فاطمه اهرا می توانید زیباترین عکس نوشته های مناسبتی را همراه با متن تبریک سالگرد ازدواج حضرت علی و زهرا را مشاهده کنید و …
عکس نوشته تبریک ازدواج حضرت علی و فاطمه
دیدم که در عرش شور و شوق برپاست
برپاگر این بزم شرف ذات خداست
گفتم به خرد چه اتفاق افتاده
گفتا که عروسی علی و زهراست
سالروز ازدواج حضرت علی ع و زهرا س مبارک باد
 
دید
ننگ است سایه را ز من و همرهی من

 

گه زان به پیش می‌رود و گاه از قفا


در لرزه هم‌چو بحرم و در ناله هم‌چو رود

 

درعجز چون نسیمم و در ضعف چون صبا


بی‌خواب چون ستاره و بیمار چون هلال

 

دمسرد چون صباح و سیه بخت چون مسا


سرگشته هم‌چو آبم و آواره همچو باد

 

لت‌خواره هم‌چوخاکم و گردنده چون هوا


انجم ز آتش دل من می‌برد فروغ

 

گردون ز آب دیده به رویم کند شنا


اکنون به دردمندی من نیست هیچ کس

 

اکنون به نامرادی من نیست هیچ جا


می‌سازدم زمانه ناساز
امروز صبح طبق برنامه رفتیم بام، وقتی رسیدیم بابا پرسید خب کدوم وری بریم؟ 
گفتم این وری بریم :)
گفت اينوري یعنی کجا؟ بگو قراره چیکار کنیم برم همون جا، راشو بلدم. 
گفتم حالا این وری بریم میگم ، خلاصه یه کم که رفتیم فهمید داریم میریم سمت چی :/ یهو وایساد گفت فک کنم مسیر و داریم اشتباه میریما، نگفتی قراره چیکار کنیم،باشگاه بیلیارد باشگاه تیراندازی زیپ لاین ،سورتمه،کدومش؟
گفتم می دونم چون اینا رو قبلا رفتیم،داریم میریم یه جای دیگه.
گفت کجا-_-؟!
گف
 
 
   عاشقانہ هـا »»
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اگر بهـار بیاید
 
 
 
 
 
اگر بهـار بیاید
دوبارہ باز خواهـم گشت
تمام راہ را پیادهـ
تا سر پیچ هـمان جادهـ
هـمان ڪوچهـ، هـمان خاڪے
 
ڪہ حرمت
 
از قدم هـاے تو مے گیرد
 
هـمان جایے ڪہ ساعت در سڪوتش از
 
نفس افتاد
و دنیا پوششے از طرح لبخند تو را
 
پوشید
 
 
اگر بهـار بیاید
اگر تو باز مے گشتی
اگر میشد فاصلہ تا خاڪ پایت
مے دویدم تمام راہ را تا پیش پایت
تا فقط یڪبار دیگر در ببازم هـر چہ
 
دارم زیر پایت
تا بگویم
سلام. این پست خیلی طولانیه ها. گفته باشم.
 
پنج شنبه شب ادامه پست قبل:
 
شمام وقتی ویس میفرستین خودتون فوری بعدش گوش میکنین ش و تعجب میکنید از شدت نا آشنا و زشت بودن صدا و حرف زدنتون؟یا فقط من اینطوریم؟:))
 
+وقتی فک میکنم مغز گیرنده درد نداره و تغییرات خون رسانی به مغز و عوامل آسیب زننده به پرده مننژ هست که ایجاد درد در گیرنده های دردی مننژ میکنه و به عنوان سر درد ازش یاد میکنیم؛ مواقعی مثل الان که از شدت سردرد حالت تهوع میگیرم با این فکرا خودمو
عید غدیر بر همهگان مبارک
به مناسبت عید سعید غدیر خُم
 
از خُم رسیده مژده که جشن ولایت است
لبریز خم ز باده لطف و عنایت است
 
خُمِ خانه ولایت مولا گشوده شد
ساقی ز جای خیز که وقت سقایت است
 
در صحنه غدیر به فرمان کبریا
در اهتراز پرچم شاه ولایت است
 
آری علیّ، پسر عمّ و داماد مصطفی
شایسته ولایت و امر وصایت است
 
زان چشمه زلال که جوشید در غدیر
اءنهار معرفت همه جا در سرایت است
 
گفتار او شکوفه باغ فضیلت است
رخسار او طلیعه صبح هدایت است
 
از زهد و جود و ف
سلام:)
خوب خداروشکر امروزم گذشت:) هرچند روز شلوغی نداشتیم و در حد 10 نفر مراجعه کننده داشتیم که حدود 5 ساعت وقت کاریمون گرفت، ولی مهمترین اتفاق امروز استرسی بود که کشیدم :)
صبح که رفتم دفتر، دیدم مدیر زودتر از من اومده و چاییم درست کرده لیوان منم شسته:) منتظر من برسم باهم صبونه بخوریم تولد خواهر بود کیک خریدم دیشب و پیتزا درست کردم ارشدم قبول شده شهیدچمران، دیگه صبحی گفت کیک ببر، کیک بردم برا صبونه خوردیم مدیر اصرار که بیا باهم بریم دفتر خدمات پ
گاهی پیش می‌آید در میانهٔ روز دیگر توان انتخاب‌کردن نداریم. از صبح پی‌درپی تصمیم گرفته‌ایم و از جایی‌ به بعد در موقعیت تصمیم گیری، یا آن را به دیگران واگذار می‌کنیم یا به تأخیر می‌اندازیم. اضطراب ناشی از تصمیم‌گیری‌ در کسانی رایج است که باید به‌طور پیوسته تصمیم بگیرند و انتخاب کنند. این نشانهٔ پدیده‌ای‌ست به‌نام خستگی تصمیم گیری. در این مطلب شما را با نشانه‌های خستگی تصمیم گیری و تأثیر آن در کاهش بهره وری و انگیزه آشنا می‌کنیم. همچ
ابوالفضل بیهقی
مختصر معلومات پیرامون مولف تاریخ معتبر بیهقی
ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی ( 470-385 ه‍.ق ) در سال 385 ه‍.ق. در حارث آباد بیهق (سبزوار) متولد شد. خانواده‌ی وی دودمانی "نژاده" بودند. پدرش حسین، از خواجه‌گان دربار به شمار می‌آمد و با بزرگان روزگار خویش نشست و برخاست داشت.اوائل عمر را در نیشابور به تحصیل پرداخت، سپس به سمت دبیری وارد دیوان رسائل محمود غزنوی شد. بیهقی حدود 19 سال منشی دیوان رسالت غزنویان بود. ابتدا در زمان سلطان محمود، زی
به عقیده بولتمان، هم مسیحیت و هم اگزیستانسیالیسم برآنند که مسأله و مشکل اصلی آدمی این است که احساس عدم امنیت می کند. این احساس عدم امنیت، به قدری شدید و عمیق است که ما را به یافتن و تن در دادن به صور کاذب امنیت سوق می دهد و اجبار می کند. این صور کاذب امنیت فرصت ها و مجال های نیکو و ارجمندی را که در دسترس ما می توانند بود محدود و مضیق می کنند و در و پنجره های وجودی ما را به خدا، طبیعت، و انسان های دیگر می بندند.بدون اعتماد و توکل به خدا، آدمی بیش از
             رمان عاشقانه. ****کلیک نمایید
ناگهان دلم برایش سوخت .اونسبت به من همان احساسی را داشت که من به رحیم نجار داشتم. بازی مسخره ای بود.لبخند مهربانی زد ونگاه گرمش بر چهره ی من گردش کرد.اومردی بودکه اگر همسر خویش را دوست می داشت واقعا می کوشید تا اورا خوشبخت کند. حرمتی را که برای زندگی خانوادگی قائل بود از پدرخویش به ارث برده بود.دریک کلام منصور مرد شرافتمندی بود .یک انسان بود .این حقیقت را حتی من نیز نمی توانستم انکار کنم.همین جا بودکه درم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب