نتایج پست ها برای عبارت :

کرکرای دله خیلی وقته هاخوار

من خيلي وقته خانواده ام رو رها کردم.
یه جاهایی برای حفظ سلامت روان و روحش آدم باید رها کنه ! 
حتی اگر عجیب و غیر منطقی به نظر برسه ! 
هیچ چیزی در این دنیا مهمتر از خود آدم نیست.
اولویت باید "خودمون" باشیم.
در عین حال که به دیگران نباید آسیب بزنیم!
من هم در عین حال که آسیبی نزدم و به اصطلاح با پنبه سر بریدم، به خاطر خودم ، خانواده ام رو رها کردم :) 
خيلي وقته
یا چند وقته دیگه شکلات دوست ندارم، یا خيلي وقته که یه شکلات درست و حسابی نخوردم.
یا بی کیفیت شدن یا بی مزه. یا زیادی تلخ، یا زیادی شیرین.
جی یه بسته شکلات برام آورده بود از این خارجیا با اشتیاق باز کردم ولی از اونایی بود که خيلي شیرین بود. ولی بازم میشد یه کاریش کرد تا اینکه دیدم توش کشمش ریختن! :(
ادامه مطلب
سلام
گاهی اینقدر  زمان دیر میگذره که بایدالتماسش و کرد که نگذره ولی گاهی  لحظات شیرین خيلي زود میگذره   یوقتایی ممکنه به پشت سر نگاه کنم و ببینم که چقدر راه اومدم و چقدر دیگ دارم
خيلي وقته وبلاگ نیومدم چون تابستونم خيلي شلوغه ذهنم خيلي مشغول همیشه اصرار دارم تنهایی یکاری و انجام بدم تنهایی فکر کنم ویجورایی دوسندارم بارم رو دوش کسی باشه واسه همین خيلي دورم شلوغه
خداروشکر که داره مشکلاتمون حل میشه
دلم لک زده برای اون وقتایی که خودکارو 
پای تو گیرم من یه چند وقته که بعد رفتنت دریا نمیرممیترسم آخه بی هوا بارون بیاد دست کیو باید بگیرمهر شب تو رویام من تو رو میبینمت میگی کنارم خوبه حالتمیخندی و باز من گلای صورتی میذارم عشقم روی شالتبزن بیرون از تنهایی برگرد کنارمهمونم که برای دیدن تو بیقرارمنرو از روزگارم که من طاقت ندارممنم مثل تو به تنها شدن عادت ندارم
.
.
دوستت دارم
خيلي وقته عمر من شدی نفسم به نفست بند شده
نمیتونم بدون حس حضورت تو زندگیم زندگی کنم
یک روز شادم
یک روز غمگین
ح
.
دیشب از خیابون که رد میشدیم و طبق معمول به یک ماجرای لوس می‌خندیدیم نمی‌دونم چرا اما یادم اومد خيلي وقته که هیچ چیزی ننوشتم. خيلي وقته حرف نزدم. خيلي وقته که مکالمه‌هام توی سر خودمه‌.
رسیدم به اون برهه‌ای از زندگی‌ام که دیگه نمی‌تونم از دغدغه‌هام بنویسم. از رنج‌هام. از نیتی‌هام. دلم می‌خواد بگم که چقدر همه چیز تغییر کرده حتی از تابستون پارسال. دغدغه‌ها عوض میشه ولی تو برخلاف گذشته و نوجوونی پاسخ درستی براشون پیدا نمی‌کنی. اون زما
خيلي وقته ننوشتم!
* امروز وقتی داشتم‌ همینطور استوری‌های فالویینگام رو می‌دیدم، تو یه استوری پرسیده بود که دوست داشتین چه شغلی داشته باشین و چه کاری انجام بدین؟ بدون در نظر گرفتن شرایط اقتصادیش و پولشو غیره
* خب من اولین چیزی که به ذهنم اومد، نویسندگی بود! و یادم اومد که چقد وقته که زیاد ننوشتم!
* دلم نوشتن دوباره رو خواست و اولین جایی که تو ذهنم برای نوشتن پیدا کردم اینجا بود:)
چقدر قبلا راحت و بدون دغدغه و پر از شور و شوق تو وبلاگم مینوشتم
خيلي وقته ننوشتم!
* امروز وقتی داشتم‌ همینطور استوری‌های فالویینگام رو می‌دیدم، تو یه استوری پرسیده بود که دوست داشتین چه شغلی داشته باشین و چه کاری انجام بدین؟ بدون در نظر گرفتن شرایط اقتصادیش و پولشو غیره
* خب من اولین چیزی که به ذهنم اومد، نویسندگی بود! و یادم اومد که چقد وقته که زیاد ننوشتم!
* دلم نوشتن دوباره رو خواست و اولین جایی که تو ذهنم برای نوشتن پیدا کردم اینجا بود:)
چقدر قبلا راحت و بدون دغدغه و پر از شور و شوق تو وبلاگم مینوشتم
خيلي وقته هیچی مثل قبل نیس
خودم با خودم قهرهخيلي وقته با خودم کاری ندارم
باهاش صحبت نکردم .بهش انرژی ندادم حتی دعواش نکردم و سرش غر نزدم
نمیدونم چه اسمی میشه رو این حالت گذاشت
خيلي بده که خود ادمم به خودش محل نذاره،شاید خيلي مسخره بنظر بیاد این حالت ولی واقعا انرژیمو گرفته .
احتمالا میزان دلخوریم از خودم بالاست.
قبلا سر هر کاری  که میخواستم انجام بدم تموم انرزیم و حتی بیشتر رو براش میذاشتم و  اگه دست اخر جواب نمیداد حداقلش این بود از خو
غزل پُست مدرن از اینجانب پاسبان پارسی » بنام اعتقاد »
 
حرفای قدیمی و اعتقادِ بی دلیل
دین خدایی و بالایی شاهده اوس‌کریم
هم‌سطح هیچکس نیست قبول
من اعتقاد ندارم خيلي وقته باهم قهریم
 
×××
 
نکرد نظر به من ، بندهِ حقیر
شبهایی که تا صبح گریه بود
هنوزم لطفی نشد به جهت یاری
گفت: به فریاد فقیری میرسه خيلي زود
 
×××
 
الان برسه بمن ببخش شرمندم
کمک نکردی وقتی افتادم تو مرداب 
زمانی که توی بی پولی غلت میخوردم
اما حالا نوش دارو بعدِ مرگِ سهراب
 
××
بچه کوچولو ها چقد عشقن.
مخصوصا اگه فامیل نزدیک باشن.
آقا پسر داییم اینقد نازه که نگو.
خيلي وقته بچه ای رو اینقد زیاد دوست نداشتم.
فسقلی راه میره 
پدسگ یه رکابی سفید پوشیده که شیکمش ازش زده بیرون.
ای جوووونم.
موقع حرف زدن میخنده.
ای جان
خيلي وقته اینجا نیومدم،ـ
اینجا رو خيلي دوست دارم، گذر زندگیم اینجاست،ـ
دلم میخواد بازم زیاد بیام اینجا،ـ
الان ی پسر خيلي خوشگل به اسم ماهان دارم ک همه دنیای منه، الان میفهمم عشق چیه، دلم میخواد بخورمش هرلحظه،
وقتی دمر میشه یا اولین بار ک بو گفت براموم دلمون میخواست بمیریم از خوشحالی
خيلي وقته سینما نرفتم. از هزارپا به اینور.چرا؟ واضحه. سینماگرها و هنرمندهای خودخوانده، سوراخِ کسب درآمد رو پیدا کردن. فقط تیکه‌های جنسی.آره قبول دارم. می‌خندیم. خوش می‌گذره.ولی نمی‌خوام کسب‌و‌کار این آدما رو رونق بدم.نمی‌دونم ذائقه‌ی مردم تا کجا قراره به کثافت کشیده بشه.
سلام
دوستان گل گلاب !
خب.
گرچه هنوز سه تا امتحان ترم دیگه هم داریم ولی سختاش تموم شد.
 
کلا خيلي اتفاقا افتاد که مهم ترینش همون شهادت سردار بود.
 
تسلیت.
 
از اون که بگذریم این چند وقته عجیب به شهیدا علاقمند شدم.  نمی دونم چرا. شاید اینم مثل بقیه حس هام زود گذر باشه ولی تا هست فقط می تونم بگم حس عجیب و قشنگیه.
 
گاهی اوقات از خدا می خوام بمیرم ولی وقتی به اعمالم نگاه می کنم با خودم می گم " تو خجالت نمی کشی با این وضع افتضاحت؟ "
 
این چند وقته
سلام
دوستان گل گلاب !
خب.
گرچه هنوز سه تا امتحان ترم دیگه هم داریم ولی سختاش تموم شد.
 
کلا خيلي اتفاقا افتاد که مهم ترینش همون شهادت سردار بود.
 
تسلیت.
 
از اون که بگذریم این چند وقته عجیب به شهیدا علاقمند شدم.  نمی دونم چرا. شاید اینم مثل بقیه حس هام زود گذر باشه ولی تا هست فقط می تونم بگم حس عجیب و قشنگیه.
 
گاهی اوقات از خدا می خوام بمیرم ولی وقتی به اعمالم نگاه می کنم با خودم می گم " تو خجالت نمی کشی با این وضع افتضاحت؟ "
 
این چند وقته
 
ممنون
لطف داری
کار من از دعا گذشته انگار
میدونی، ادم خيلي راحت تره اگه یه سری چیزا رو ندونه. 
حالا بدترش اینه بدونی و مجبور باشی سکوت کنی 
خيلي خستم. 
حس میکنم هیچکس نمیفهمتم. 
هرکی تو دنیا یه ظرفیتی داره که تا پر نشه نمیره. 
ظرف من خيلي وقته لبریز شده. 
باز شروع کردم. 
ببخش
راستی
چی شد یادم افتاده بودی
 
 
انگارگم شدم توی فضا-زمان
گیج و گمم. 
کاش دستی پیدا میشد منو از این سرگشتگی بیرون میکشید. 
کسی که حرفها و حسمو درک میکرد 
 
از وقتی تنها توی این خونم حس میکنم چند وقته غمگینمهر روز با یاد تو پا میشم هر شب فقط خواب تو میبینم
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
از وقتی تنها توی این خونم تنها امیدم چند تا دیوارهاحساسی که افتاده به جونم از زندگیم دست بر نمیدارهاز وقتی تنها توی این خونم هر عکس تو چند بار میبینمتا ساعت ها مات تو میمونم تا ساعت ها پای تو میشینموقتی جلوی آینه راه میرم تازه میفهمم که چقدر تنهاممن از در و دیوار این خونه چیزی به غیر از زندگی میخ
1)خودم صبح پا شدم، صبحونمو خوردم، لباسمو پوشیدم، دکمه ها مو نصفه نیمه بستم، درو باز کردم و. هیچکس نبود ازش خداحافظی کنم. برای همین فقط رو به خونه گفتم:سایونارا
------
2)الان که دارم دقت میکنم، می بینم خيلي وقته تا سر حد مرگ نخندیدم، یه جوری که پخش زمین بشم و کله ام دو قاچ بشه. خيلي وقته تو سرویس کتک کاری نکردم، و ده دقیقه با لباس نازک زیر بارون منتظر سرویس نموندم.
اصن خيلي وقته عین بچه انسان زندگی نکردم
-----
3)کلاس پر از نرد های مختلف، بعد از کلاس پر ا
خيلي وقته چیزی ننوشتم ولی دلیل نمیشه یادت نباشم
همیشه به یادتم و هرجای شهر رو نگاه کنم تورو میبینم، حتی از راه دور صداتو میشنوم
ولی علت این که ننوشتم این بود که همش خواب بودم، عصری ساعت ۴ بیدار شدم بخاطر کلاس زبان ولی الان باز خوابم میاد
《گفت: میگم که برای شما فرقی نمی‌کنه. خيلي وقته که دیگه همه‌تون تنهایید. فقط هنوز گرمین حالیتون نیست. همه‌تون فقط خودتونید و خودتون. این همه میری تو خیابون تا حالا کی دیدی یه نفر همین‌طوری قدم بزنه و چشمش به آسمون و درختا باشه و بخنده؟ یا اصلا الکی بخنده؟
گفتم: خودم که می‌خندم.
گفت: نچ! تو حکایتت سواست. دیوونه‌ای.
دیدم راست میگه. خيلي وقته ندیدم یکی دل سیر بخنده.
همدم گفت: شما آدما همیشه تنهایید. منتها اینو هیچ وقت نمی‌فهمید. وقتی بچه‌اید فکر
پرم از نشدن از حسرت از غم از غصه
دلم غم داره درد یه روز و دو روز نیست. خيليیی وقته باهامه.
چشامو میبندم خودمو تصور میکنم تو یک دنیای دیگه دنیایی که خيلي چیزاش فرق داره با این واقعیت
حالم خوب میشه لبخند میاد رو لبم. زیر بار غم طاقت ندارم خيلي وقته قوی بودم دیگه دارم کم میارم.
.
.
از بدبختی میان بهم میگن به ولله خنده م میگیره!! به خداوندی خدا تو دلم بهشون میخندم. اصلا نمیدونن سختی زندگی چیه. یه سری اتفاق های کوچیک میفته میگن بدبختی.
امان از ای
مراسم عزاداری شب پنجم دهه سوم صفر 98 با نوای کربلایی حمید علیمی در حسینه آیت الله شاهرودی مشهد مقدس برگزار شد
 
صوت:
سنگین | چه غوغایی افتاده
شور | تو خيلي وقته زندگیمی 
زمینه | حالا که حالما دیدی
 
تصویری:
سنگین | چه غوغایی افتاده
شور | تو خيلي وقته زندگیمی 
زمینه | حالا که حالما دیدی
عاغا من اینستا نمیخوام ، تل نمیخوام ، واتساپ نمیخوام . تو رو خدا یوتوبو آزاد کنید Sam and colby قراره سریال جدیدشون این هفته تو یوتیوب بیاد و من asmr tingting میخواااااااام . 
خداااا . پاب جی هم خيلي وقته نزدم ولی مهم نیست ، یوتیووووووب
پی نوشت : واهاهای، اپارات tingting داره  
ببینید کی اینجاست!
تو این تایم خيلي اتفاقا افتاد.خيلي وقته پستای عمیر نخوندم شاید به خاطر اینه که نمیتونم زیاد چیزی بنویسم.
" این روزا حالم خوبه"جمله ی غریبی شده بود برام.اما واقعا خوبم.من اوقاتم رو با کلاسای دانشگاه و گوگولم پر میکنم.راضیم.زندگی جدید حس جدید.
مثل گل تو گلدونیم که جاشو عوض کردن :))))))) فقط من گلِ بن سای نیستم.
دوستش دارم و این قشنگ ترین چیز ممکنه.
♫♫
واسه من دیدن تو مثه یه رویای دوبارست مثه آسمونی که دل نگرون یه ستارستتو نمی دونی چقدر تنگ شده دلم برای چشمات تو نمیدونی چقدر تنگ شده دلم برای حرفاتتو نمیدونی یه چند وقته واسم سخته جدایی خونه با گریه هماهنگه دلم تنگه کجاییدلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه دلم تنگه
♫   ♫   ♫   ♫
♫   ♫  NITROMUSIC.IR  ♫   ♫
♫   ♫   ♫   ♫
هر چی از تو یادگاری واسه من مونده عزیزم اگه بودی نمیذاشتی حال من بهم بریزه بهم بریزهتو نمیدونی چقدر تنگ شده دلم برای چشمات تو
منتظر اون روزیم که نوشته های این بلاگ‌رو هم بخونین!
مامانم مدام تو گریه ها و اشک‌امروز میگفت چرا خاطره هاتو مینویسی
الان فهمیدم.حداقل با این فضولی کردناتون میفهمین حرفام چیه.منه واقعی چه شکلیه!
من از شما ۵ نفر خانواده سوال دارم! ایا شما هیچ‌وقت تلاش کردین مبینا رو بشناسین؟نه!
خرده ای نیست!این حس که این خانواده، خانواده ای نیست که من فکر کنم بهش تعلق دارم خيلي وقته برای منه!
من خيلي وقته‌با این حس هام کنار اومدم.
خيلي وقته دارم از کس و نا
ببخشید ، خيلي وقته دیگه مثل قبل نمیتونم مطلب بزارم ، اینقدر مشکلات و درگیری زیاد شده که اصلا کار های عام المنفعه رو نمیشه انجام داد ، خبری از بهبود اوضاع نیست ، اگه زنده موندیم و اوضاع تغییر مثبت داشت دوباره برای اطلاع رسانی و افزایش اطلاعات عمومی اقدام میکنم
چه حال باحالیه که بیایی پنل بلاگ رو باز کنی و ببینی که 30 تا ستاره روشن داری. البته یه حال بی حال هم داره که میگه خيلي وقته که به بلاگ سر نزدی و پست های زیادی رو روی هم تل انبار کردینمی دونم چرا وقتی شروع می کنم به پست نویسی آخرش به جای پست وبلاگ یه پست توئیتر یا در بهترین حالت یه پست تلگرامی دارم. باید این نقیصه کوتاه نویسی رو از خودم دور کنم.
نگاهم توی اتوبوسِ مسیر خوابگاه تا دانشگاه به دخترایی که صدای خنده هاشون کل فضارو پر کرده و در حالی که هنزفری رو میچپونم توی گوشم و صداشو زیاد میکنم  تو این فکرم که خيلي وقته بی دلیل خوشحال نبودم و الکی نخندیدم ! و مدتیه که دیگه حوصله ی آدمای الکی خوش رو هم ندارم ‌
 
یراحی پلی میشه و دیگه بهشون فکر نمیکنم
تو این اتفاقات چند وقته ، دیدم نسبت به زندگی زمین تا اسمون
فرق کرده ، یادمه به استاد داشتیم میگفت که مرگ اطرافیان ما 
باعث میشه ما بهت زده شیم ، این بهت زدگی مارو به تفکر
عمیقی میندازه ، به قول فلسفیش میشه فطرت ثانی . 
تو این چند وقته مرگ یکی از  همکلاسیام خيلي بهت زدم کرده ،
 یه طوری که انگار بهم میگه دیدی چقدر مرگ بهت نزدیکه و‌ تو 
هنوز هیچکاری برا زندگیت نکردی ؟ 
امروز به همه دروغ گفتم ، گفتم میخوام
من خيلي قبل تر از شبکه های مجازی،درست از اوایل دوره راهنماییم، تو بلاگفا وبلاگ داشتم.متاسفانه به این سمت نرفتم که زیبا بنویسم.ترجیح دادم برای خودم بنویسم.آزاد و رها و درد دل طور.و این متاسفانه از زیبایی های نوشتنم میگیره.خيلي دوست داشتم زیبا بنویسم.ی هنره.دلم تنگ شده برای نوشتن.خيلي وقته ننوشتم.چیه این قلم؟؟چیه اینو نوشتن؟؟همین روزها باید دوباره تو اتاق خودم چراغ مطالعه روشن کنم و تو سررسیدم مشق بنویسم
روزهای سخت همیشه هستند، خيلي وقته منتظرم که تموم شن ولی انگار پایانی ندارند 
پس کی میرسه اون آسونیِ بعد از سختی
 
 
∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆
 
شاید اون آسونی رو خودمون باید بدست بیاریمش 
کافیه تو روزهای سخت صبورتر باشیم و ظرفیتمون رو کمی بالاتر ببریم 
اینطوریه که قوی تر میشیم و از روزهای سختمون به آسونی عبور میکنیم :)
بیاین همه باهم ارزو کنیمسال ۹۸ سال آرومی واسمون باشه
یه سال پر برکت
یه جوری خوب باشه که خيلي وقته همچین سالی نداشتیم
دو نفر هستن که دوس دارم اختصاصی بهشون تبریک بگم
نمیدونم هنوز این طرفا میان یا نه
ولی بالاخره همشهری هستیم و باید پارتی بازی کرد
دختر خوب و وجوج عزیز
عیدتون مبارک
نوروز مبارک
سلام
خوبین؟ خوشین؟
خيلي وقته به اینجا سری نزدم.
بعد از اینجا متاسفانه پیشرفت چندانی هم تو حفظم نداشتم.
دعا کنید خدا توفیق بده و برگردم به گذشته.
می خوام از اول شروع کنم؛ سفت و سخت تلاش کردن رو، نوشتن رو و تغییر رو.
می خوام یه آدم دیگه شم، به هر نحوی که شده.
من برگشتم و از این به بعد می خوام از اول شروع کنم و بنویسم.
دعا کنید بشود.
به نام او.
چند وقته که ذهنم جمع نمیشه و از پراکندگی رنج میبرم که هر چند اون هم عالمی داره واسه خودش!
امشب مهمون داشتم و امان امان اماااان!!
قبل اینکه مهمون های اکی بدن که میان؛ میخواستم برم سینما تنهایی و با این ترسم مقابله کنم ولی خب نشد!
این روزا که زودتر اومدم تهران و بیکارم؛خيلي فکر کردم به خيلي چیز ها!
خيلي جیزا خوندم خيلي چیزا گوش دادم
خيلي حس های یهویی درونم به وجود میاد!همون حس هایی که سعی میکردم نبینم و بعد خودشون میان جلوی چشمم و مجبور
خيلي وقته اینجا ننوشتم. اولین دلیلم حال خيلي خيلي بد روحی اون روزا یعنی ۴ماه اخیر بود دوست ندارم چیزی بنویسم که توش گله و شکایت و غم و غصه اس بعدم کنکور و بعدشم فعالیت اینستایی (فعالیت کاری) باعث شد دور بشم ازینجا
بشدت دارم کار میکنم تا جایی که مدت طولانی و چندین بار سخت مریض شدم و الانم اثرات کلر کماکان پابرجاست خدا رو شکر که کاری هست برای انجام دادن
اگر گفتنی مفیدی بود میام مینویسم فعلا این روزا همش خسته و خوابالودم وگرنه همچنان وبلاگ
کجا گمم کردی بابا ؟؟ کجا بابا ؟؟ شدی مثل حاجی ؟؟ منتظری بابا ؟؟ که چی بشه ؟؟ که چی بگی بهم ؟؟ که من راه رو اشتباه میرم؟؟ من راهم اشتباه نیست فقط محیط رو اشتباه اومدمبابا راستش اون مقاله رو هنوز نخوندم و عقلم میگه نباید بخونم.بابا خيلي وقته به احترام شما دم نمیزنم به خدا که انصاف نیستجواب دارم برای سوالتون یک جواب کامل هم دارم فقط می دونم که وقت حرف زدن من نیست و اگر هم حرف بزنم ، حرفی نیست که شما صلاح بدونینخسته ام ، فقط همین ، خيلي خيلي
سلام :)
خبر از هیچکـی ندارم امیدوارم حال دل همتون خوب باشه دوستان 
خيلي وقته ننوشتم اینجا شاید از یک ماه بیشتر ولی در تلاشــم بنویسم و یکم این حال و هوای دپرسی و چه کنم چه نکنم رو از خودم دور کنم .
روزای من همش در راه تحصیل و یادگیری میگذره ، همیشه زمانبر هست این زندگی برای من تا زندگی بشه :))))
#یه پرستش نق نقــــــــو
سلام. امشب ماه کامله  البته تقریبا. یعنی الان ماه شب سیزده ست. خيلي قشگه. وقتی به ماه نگاه کردم دلم برای مبینا تنگ شد یهو. چند وقته ندیدمش آخه بزودی می بینمش.
امروز فیلم سرخ پوست رو دیدم. نمی دونم یه سریا چرا میگن تهش بازه:/ تهش کاملا واضح و روشن بود. خيلي دوستش  داشتم فیلمو معرکه بود اونم با بازی فوق العاده ی نوید محمد زاده. کراش زدم روش. فکر میکردم نوید فقط نقش آدمای بدبخت و بیچاره رو خوب بازی میکنه اما دیدم نه بابا. این خيلي خوبه. نقش این
سلام
خيلي وقته که یهو توی فکر و خیالات فرو میرم
تا چند لحظه که به خودم میام و می بینم مدتی از دور و برم جدا شده بودم
اگه بگم خيلي تحت فشارم حتما بی راه نگفتم
امروز توی راه یهویی فشار عصبی بهم امد و از یه درد زیاد از چشمم شروع و به سمت سر و شقیقه ام رفت
نزدیک نیم ساعت طول کشید و آبریزش بینی و اشک سرازیر شد
به سختی به خونه رسیدم
سردرد خوشه ای
اسم مریضیم اینه
از هر هزار نفر یک نفر ب این مریضی گرفتار میشن
از نور و صدای بلند باید دوری کنم
و هر لحظه ممکن
چند وقته جیزی منتشر نکردم. شروع کردم به نوشتن، چندین بار، تموم نشده. 
داستان نوشتن معنا میخواد. منم معنای پایداری تو جهانم نمیبینم.
زندگیم سرعت زیادی گرفته،‌خيلي زیاد،‌و برای چند ماهی همین طوری خواهد بود ظاهرا. امیدوارم حداقل یه چیزی تهش باشه. شمام امیدوار باشین. 
تا دوباره آروم شم صرفا فضا میسازم. ترک عادت موجب مرض بود واقعن.
آبجی هلاکمون کرده ،هر دفعه که دعوا می‌کنن میاد میگه میخوام به هم بزنم هفته ای دو سه بار تقریبا 
هر بار ما به مامان میگیم زود دست به کار شو .مامان طرف پسره رو می‌گیره و هممون کلافه و عصبی با داد و بیداد قهر میکنیم همه با هم قهر .جو سنگین 
دیروز آبجی بزرگه گفت هر دفعه دعوا میکنید میای اینجا و اعصاب همه رو خورد میکنی وقتی خوبید با هم چرا نمیای بگی این اخلاقش خوبه این کارا رو میکنه 
خوشیت تنها تنها غمت تو دلِ ما، چقد قشنگ گفت 
دیشب پسره نصف شب زن
ساعت 02:50 شبه.
من هنوز بیدارم
و خوابم نمیبره
چشمام خيلي خستس و خودمم خيلي خوابم میاد
اما فکرم خيلي درگیره
مغزم نمیذاره بخوابم
هزارتا تب تو مغزم باز شده ، به هزارتا چیز باس فک کنه، واس همین هنگ کرده
و کلا دیگه نه میتونه فکر کنه نه بخوابه
نمیدونم چجور ذهنمو آزاد کنم
حس جنسی منسیم هم رفته چن وقته
کلا خيلي بی‌حسم
روزا هم منگم
همه صداها انگار بم شدن
نمیتونم رو هیچی تمرکز کنم
رو هیچی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کاش شب تموم شه سریع
~~~~~~~~~~~
گاهی یه چیز تو ذهنم بم میگه ک
چند وقته جیزی منتشر نکردم. شروع کردم به نوشتن، چندین بار، تموم نشده. 
داستان نوشتن معنا میخواد. منم معنای پایداری تو جهانم نمیبینم.
زندگیم سرعت زیادی گرفته،‌خيلي زیاد،‌و برای چند ماهی همین طوری خواهد بود ظاهرا. امیدوارم حداقل یه چیزی تهش باشه. شمام امیدوار باشین. 
تا دوباره آروم شم صرفا فضا میسازم. ترک عادت موجب مرض بود واقعن.
هیچ میدونی چرا انقدر فیلمای احساسی یا حتی غمناک رو دوست دارم؟ چون همه ی احساسات توی فیلم گذران. حتی اگر غمناک ترین قصه ی دنیا هم باشه نهایتش دو ساعت طول میکشه. باهاش گریه میکنی، حالت بد میشه و شاید چند ساعتی هم بهش فکر کنی ولی از همون وقتی که فیلم تموم میشه تو میدونی دیگه قصه تموم شده. دیگه دلیلی واسه غصه خوردن وجود نداره. اما امان از حقیقت زندگی. امان از وقتایی که ابر غم آسمون دلتو سیاه کنه و نباره. اونقدر نباره تا پر شی از صاعقه هایی که ختم نم
1-از حرفهای دیشبم پشیمون شدم :(.خدایا خودت ببخش 
2-از زمانی که یه مقداری با اطرافم درگیر نیستم وضعیت روحیم خيلي بهتر شده. هر چند تمام تلاش من برای بهتر شدنم هست می خوام خوب بشم خوب خوب  . اگه توی جوونی خوب نشم میخوام کی خوب بشم؟
3 -امروز گفت سنگین بری و بیای  حرمتت بیشتره. توی دلم گفتم من خيلي وقته به این نتیجه رسیدم.نه اینکه کسی با من اینجوری رفتار کنه نه . از حرف زدن بقیه به این نتیجه رسیدم 
4- خيلي بهش غبطه می خورم. خوشبحالش :)
+همیشه خدا خواسته با
1-از حرفهای دیشبم پشیمون شدم :(.خدایا خودت ببخش 
2-از زمانی که یه مقداری با اطرافم درگیر نیستم وضعیت روحیم خيلي بهتر شده. هر چند تمام تلاش من برای بهتر شدنم هست می خوام خوب بشم خوب خوب  . اگه توی جوونی خوب نشم میخوام کی خوب بشم؟
3 -امروز گفت سنگین بری و بیای  حرمتت بیشتره. توی دلم گفتم من خيلي وقته به این نتیجه رسیدم.نه اینکه کسی با من اینجوری رفتار کنه نه . از حرف زدن بقیه به این نتیجه رسیدم 
4- خيلي بهش غبطه می خورم. خوشبحالش :)
+همیشه خدا خواسته با
نکته‌ی جالب و تامل برانگیز این روزها بعد از یک وقفه‌ی طولانی در رومه نویسی من ازدواج قریب‌الوقوع یک رفیقه. رفیقی که سرش شلوغه و حالا به هر علت خيلي وقته دیگه باهم در ارتباط نیستیم.
از فراغت از تحصیل و دوباره بازگشت به همون سگدونی ای که بودم.
از دوری #دلبر و دلتنگی شدید.
از دغدغه‌های بسیار کار و درآمد و غیره و ذلک.
در بستر تمامی این اتفاقات فقط حضور #دلبر می‌تونه بشوره و ببره این حال خرابو
 
یکی از سخت ترین چیزها تو دنیا اینه که همیشه خیال می کردی فلانی باهات مهربونه و دوستت داره اما وقت سختی زندگیت رنج بذاره رو رنجت و به نعمت هات حسودی کنه
اون وقته که میفهمی فقط باید به خدا تکیه کنی
 
 
بازم تجربه کرده بودما اما واسم عبرت نشده بود
هیچ میدونی چرا انقدر فیلمای احساسی یا حتی غمناک رو دوست دارم؟ چون همه ی احساسات توی فیلم گذران. حتی اگر غمناک ترین قصه ی دنیا هم باشه نهایتش دو ساعت طول میکشه. باهاش گریه میکنی، حالت بد میشه و شاید چند ساعتی هم بهش فکر کنی ولی از همون وقتی که فیلم تموم میشه تو میدونی دیگه قصه تموم شده. دیگه دلیلی واسه غصه خوردن وجود نداره. اما امان از حقیقت زندگی. امان از وقتایی که ابر غم آسمون دلتو سیاه کنه و نباره. اونقدر نباره تا پر شی از صاعقه هایی که ختم نم
نکته‌ی جالب و تامل برانگیز این روزها بعد از یک وقفه‌ی طولانی در رومه نویسی من ازدواج قریب‌الوقوع یک رفیقه. رفیقی که سرش شلوغه و حالا به هر علت خيلي وقته دیگه باهم در ارتباط نیستیم.
خوشبخت شی رفیق.
از فراغت از تحصیل و دوباره بازگشت به همون سگدونی ای که بودم.
از دوری #دلبر و دلتنگی شدید.
از دغدغه‌های بسیار کار و درآمد و غیره و ذلک.
در بستر تمامی این اتفاقات فقط حضور #دلبر می‌تونه بشوره و ببره این حال خرابو
 
خيلي وقته ننوشتمراستش به سرم زد حتی اینجا رو ببندم و برم.ولی ترجیح دادم به جای بستنش چیزی ننویسم تا دوباره حس نوشتنم برگرده.
اینروزا اتفاق خاصی نیفتاده.کمی گرفتار دیدن تالار و آتلیه و . بودمحساب کتاب و
تالاری که میخوام و آتلیه رو تقریبا مشخص کردم.همه چیز جور میشه اگه خدا بخواد
تمرینات شکرگزاری رو دوباره با هما شروع میکنممیشه پنجمین دوره و هر دوره برام اتفاقات زیبایی افتاده
اواسط آبان عروسی دوستمه و دیروز رفتم و براش ی
گاهی به سیاق گذشته احساساتی میشم و دلم میخواد حس درونی خودم را بگم یا بنویسم .
مواردی به ندای دل گوش میدم و مینویسم . بعد قبل از خواندن مخاطبان غیر فعالش میکنم .
 
اما اغلب به بازگویی با خودم اکتفا میکنم . 
سرکوب احساسات نه اما کنترل کردن و مدیریت را قبول دارم .
 
گفتن حرف هایی که شنونده ای نداره بیفایده است . اتلاف احساس و حرام کردن واژگانه .
خيلي وقته دیگه قدم اول را من برنمی دارم .
 
 
اصن یه وضعیه ها.نمیدونم کی زندگیم میخواد رو ریتم ثابت و منظم حرکت کنه.از زندگی بی برنامه و نامرتب و درهم برهم بدم میاد،خلاصه که این روزا خيلي روزای شه ایه فقط واسه شخص من،کاش همه چی خيلي زود و سریع درست بشه از این بیحالی و کسلی بیام بیرون،مدتیه به شدت بداخلاق شدم کلا ناخواسته به همه میپرم بعد سریع پشیمون میشم.حوصله بیرون رفتن ندارم،ینی یه روز میرسه بیام بنویسم حالم خوب شده؟همه چی مرتبه؟یه حسی بهم میگه باید خودم دست به کار بشم،ولی عجیب
من که میدونم خيلي وقته حافظ باز نکردی، پ بیا با هم این فال بخونیم :
روز هجران و شب فرقت یار آخر شم این فال و گذشت اختر و کار آخر شدآن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمودعاقبت در قدم باد بهار آخر شدشکر ایزد که به اقبال کله گوشه گلنخوت باد دی و شوکت خار آخر شدصبح امید که بد معتکف پرده غیبگو برون آی که کار شب تار آخر شدآن پریشانی شب‌های دراز و غم دلهمه در سایه گیسوی نگار آخر شدباورم نیست ز بدعهدی ایام هنوزقصه غصه که در دولت یار آخر شدساقیا لطف نمودی
اصن یه وضعیه ها.نمیدونم کی زندگیم میخواد رو ریتم ثابت و منظم حرکت کنه.از زندگی بی برنامه و نامرتب و درهم برهم بدم میاد،خلاصه که این روزا خيلي روزای شه ایه فقط واسه شخص من،کاش همه چی خيلي زود و سریع درست بشه از این بیحالی و کسلی بیام بیرون،مدتیه به شدت بداخلاق و پرخاشگر شدم کلا ناخواسته به همه میپرم بعد سریع پشیمون میشم.حوصله بیرون رفتن ندارم،ینی یه روز میرسه بیام بنویسم حالم خوب شده؟همه چی مرتبه؟یه حسی بهم میگه باید خودم دست به کار بشم
چند وقته تو فکرم و ناشکری نباشه آرزو میکنم کاش لال بودم. 
یه چیزایی می بینم یه چیزایی می شنوم وتحملش رو ندارم. 
باید بگم سبک بشم اما تا زبون باز می کنم و میگم ازم گرفته می شه دیگه نمی بینم، نمی شنوم و من می مونم و حسرت.
واقعاراهی غیر از لال شدن نیست
چرا دست و دلم به نوشتن نمیره!!
 
این همه اتقاق! که میشه یه طومار واسه هرکدومش نوشت. 
خوب و بد (بیشتر خوب)
 
چند روز گذشته قصه های جدیدی و تجربه کردم خيلي جدید و ناشناس
ازونایی که فقط توی فیلما دیده بودم اونم نه داخلی:/
 
تولد جوجمون که 2 سالش شد وتولد آبجی کوچیکه خيلي خوشحالم تونستم غافلگیرش کنم :)))
 
کلی امتحان دارم که واسه هیچکدومش نخوندم. حوصلم(حوصله ام) نمیاد :(
 
یه چی هست که خيلي وقته دلم میخواد و نمیشه:/ اینکه یه مدت و برم جایی که هیچکی و هی
همیشه از سفر میترسم
از اینکه تو مسیر اتفاقی بیفته بمیرم
نمیدونم چرا فقط موقع سفر این ترس زیاد میشه؛ انگار از نرسیدن به مقصد و هدفم میترسم!
خيلي وقته این ترس تو وجودمه و هنوز موفق به مهارش نشدم!
 
 
از اینا که بگذریم.
فردا عازم مشهد هستم ان شاالله
دوستان مشهدی، اونجا هوا چطوره؟
​​​​​
دعای  گوی همتون هستم؛ به نیت شما هم قدم برمیدارم:)
 
اینکه چند وقته محوم بخاطر اینه که یکم درگیرم .
اما میون این همه درگیری یهو دیدم عه ! وب قبلی و مردم دارن هی دنبال میکنن !
یه کاری با ادم میکنید که ادم به کارایی که میکنه هم شک میکنه :)))
الان یه مدلی ام که اینجا بنویسم . اونجا بنویسم ؟ 
الان من چه کنم خب ؟ 
 
 
Narnak.blog.ir
خانه
محسن رهام
دانلود آهنگ تو که رفتى از محسن رهام
دانلود آهنگ تو که رفتى از محسن رهام
دانلود آهنگ جدید تو که رفتى از محسن رهام
 
 
نام اثر:تو که رفتی،خواننده:محسن رهام 
 
 
ترانه و آهنگ بسیار زیبا و شنیدنی تو که رفتی از محسن رهام با کیفیت اورجینال
و لینک مستقیم و پر سرعت به همراه تکست و متن آهنگ + پخش آنلاین
 
 
 
 download new song from Mohsen Roham called To Ke Rafti
 
 
متن آهنگ تو که رفتی از محسن رهام
 
 
 
خيلي وقته چشمای من دیگه تورو ندیده
بی تو این زندگی کی
حواسمان نیست مدت ها هوای مان الوده است.الوده به گناه.اصلا هر هوایی که تو در آن نباشی الوده است.پ ن: دورز هوا الوده شده کلی به چه کنم چه کنم افتادیم که چیکار کنیممریض میشیما.حواسمون نیس خيلي وقته روحمون مریض شده و غرق تو این هوای الوده است.(اللهم عجل لولیک الفرج)
سلام :")
نمیدونم چند وقته درست و حسابی سر نزدم به اینجا. راستش فعالیتم رو به اینستاگرام انتقال دادم ولی دلم نیومد اینجا رو ببندم. ریویوها رو از حالا به بعد، هم توی وبلاگ و هم اینستاگرام آپ میکنم. اگه اینجا براتون سخته به اینستاگرام کوچ کنین^^
اینم آدرس پیج:
sahrabookonalist@
دانلود آهنگ تابوت رنگی با دو کیفیت 128 و 320 به همراه پخش آنلاینخدایا چه وقته جدایی و دردهدلم تنگ تنگه تنم سرد سردهبودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیمباشد که نباشیم بدانند که بودیمامروزه کسی محرم اسرار کسی نیستما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
متن آهنگ رضا نیک فرجام تابوت رنگی
یه تابوت رنگی یه قصر قشنگیبرایم بسازین در آغوش تنگیبگید تا پرستو یه آهی برارهتو میلاد مرگم ترانه بکارهز دلتنگی ام آشیونه بسازیدواسه خاطراتم یه خونه بسازیدواسه خاطراتم یه خ
یا رب نظر تو برنگردد
دیروز اولین کادوی کریسمس زندگیم رو گرفتم. اونم وقتی که حدود دو ماه از کریسمس گذشته!
قبلا واسه زهرا تعریف کرده بودم که سر کریسمس گیر دادم به مامان که برام کادو بخر. البته شوخی شوخی.
دیروز که خونش بودم یه جفت جوراب مشکی ساق بلند خال خالی داد دستم و گفت خيلي وقته برات کادو کریسمس خریدم نشد که بهت بدم.
برام جوراب ساق بلند خرید. چیزی که خودش خيلي دوست داره.
فقط این تو سرم می‌چرخه که چه طور این فرشته تو زندگیم پیدا شد؟ 
بعضی‌هام خيلي عجیبن. یه خانمی هست که هر چند هفته یک بار میاد درمانگاه. خيلي وقته دنبال کارای طلاقشه، وقتی هم میاد سفره‌ی دلشو واسه‌ی ما باز می‌کنه. اما همممیشه با شوهرش میاد دکتر. امروز گفت که همین امروز حکم طلاقشون اومده. فکر کنین رفتن دادگاه حکم طلاق رو گرفتن و به‌جای اینکه برن دفتر طلاق، شوهرش گفته بیا یه دکتر هم ببرمت، بعد میریم طلاق می‌گیریم
بازم نشد 
نمیدونم چیکار کنم
نمیشه نمیشه   همش وقتا رو تلف کردم  باز میگم هنو وقته
فردا معلوم نیس چی میشه
باید میدونستم  زرنگتر ازین حرفاست 
و من باز تا الان همونجورم
کی میشه بتونم بشکنم این حالتمو؟
---نشد  نا امیدم بازم نمیشه
مدتی بود تعجب می کردم از اینکه نیستی 
پیام‌ میدم جواب نمیدی 
پست هات و میخوندم و بهت راجبشون میگفتم
حالت و می پرسیدم
نگو دو طرفه بود 
من خيلي وقته ازت پیامی دریافت نکردم 
نمیدونم مشکل از کجاست 
تنها راهی که به ذهنم رسید اینکه پست بزارم 
 
+سلام خواهرم 
رسم برادری رو به جا آوردم و اصلا ترک نکردم 
اما چه کنم متوجه نشدم که مشکل اینه که نه پیام های تو به من رسید نه پیام های من به تو 
امیدوارم بتونی توی این‌پست نظر بزاری و بهم‌نشون بده 
کمتر از دو هفته دیگه مونده تا پاییز
من عاشق پاییزم و حس میکنم حالم تو پاییز خيلي بهتره :) 
پاییز یه انگیزه عجیبی تو خودش داره 
(شاید بخاطر شروع مدارس و دانشگاست   )
کاش بشه این انگیزه رو خوب هدایتش کرد که به یه نتیجه خوب برسه
کلی برنامه و کارهای جدید تو سرمه 
فقط مشکلم کمبوده وقته :(
این مشکلم تا دوسالگیِ پسر حل نمیشه 
 
سلام دوستای گلـــم و خواننده های گرامی :))
خيلي وقته ننوشتــم قریب به ۲۰ روز شایدم بیشتر یا کمتــر !!درگــیر بودم درگیر یســـری کارا که هنوز خستگی و بی خوابیاش توی تنمـــه ! واقعا هنوز نمیدونم کار درست رو من کردم یا نه دو هیچ از زندگی باختم .
این روزا فقط بدو بدو بــودم !
اینکه آرومم اینه که دیگه با هیچ کسی هیچ حرفی نـدارم .
خدایا یکم خودت از اون بالا حواست به مـا بنده هات باشه ممنونت میشیم
سلام.
الان که اینو مینویسم، تو خونه تنهام. از صبح یعنی تنهام.
خيلي وقته که دلم میخواست باز بیام وبلاگ و باز مثل قدیما بنویسم. معنی بنویسم این نیست که من نویسندم یا فلان. اتفاقا از اول انشام هم ضعیف بود. الان هم این چند خطو که نوشتم میرم چند بار از اول میخونم ببینم نگارشم درست بود یا نه. که صد در صد باز هم غلط دارره!
فقط میخوام بعضی چیزهارو ثبت کنم. خيلي خود سانسوری دارم و  قبلا بخاطر همین خودسانسوری یا امینت یا ترس از لو رفتن تو دنیای واق
سلام
خيلي وقته دارم سعی میکنم ببینم وقتی به یه صحنه فکر میکنیم یا یه چیزی رو تصور میکنیم دقیقا کجا داریم میبینیمش؟! اون تصویره کجا شکل میگیره؟ اطلاعاتی که چشممون میاد چی میشن وقتی تخیل میکنیم؟
آیا اون تصویر ها رو میبینیم؟ تعریف دیدن چیه؟ چرا وقتی سعی میکنم نسبت به محیط تخيلي تو ذهنم آگاه تر بشم، یعنی مثلا روی یه چیز خاص تو اون صحنه تمرکز کنم و با دقت ببینمش یا جواب این سوالا رو بفهمم تصویره از بین میره :/
کسی تلاش کرده سر در بیاره؟؟
یه بنده خدایی بود تو بیان ،می خواست بیشتر  بنویسه الان نزدیک بیست روز هست که یه کلمه ام ننوشته.
از این به بعد به مدت چهل شب، یه شب درمیون یه پست می نویسم (روزنوشت،خاطره و کلا هر چی تونستم) ،،، یه تمرین هنری(بیشتر طراحی و نقاشی و کاردستی و.) انجام می دم.روزهاییم که کلاس میرم حسابه :)
توی دفترمم تا الان پخش و پلا می نوشتم و از امروز به بعد مرتب خواهم نوشت(بمیری با این کارات :)) ).
و کلی برنامه های دیگر در راه است ؛)
خدایا به امید تو 
 
++یه دوست بی وبلا
خيلي وقته که دیگه خونه امن اخرم وبلاگ نیس
این عادت از سرم افتاده تا همه چیو دی اکتیو کنم و خودمو پشت صفحه سرد "انتشار مطلب جدید"پنهون کنم و دنبال ارامش یا ی راه حل بگردم
نمیدونم از بزرگتر شدنمه یا از بی حوصله تر شدنمه
ولی هرچی هست بدک نیس چون دیگه دردای قدیمی اذیتم نمیکنم و حس خاصی از محیط اطرافم نمیگیرم هرچند برای بقیه عجیبه رفتارام ولی نمیدونم چی شد اینطوری شدم
مثه این میمونه که یقه لباسم خيلي بلند باشه و من سرم تو یقه م باشه نه چیزیو میبینم
اینو باید توی اولین پست بعد از تابستونم میگفتم
خوب واقعیت اینه که من بزرگ شدم، از نظر عقلی به خصوص، خوب توی سال گذشته من نمیدونم چرا انقدر اونطوری شده بودم که با خيلي هاتون دعوا کردم و خيلي زود بهم برمیخورد و اصن یه عجوبه ای بودم برا خودم، نمی دونم چجوری تحمل میکردین:/ واقعا ببخشید ، اگه کسی رو ناراحت کردم اگه ازم رنجیدید متاسفم، اصلا چند وقته من همش در حال عذر خواهی کردنم واسه رفتار های دوران جهالتم:/ خبر خوب اینکه الان خيلي عوض شدم، ولی خيلي
خيلي وقته لای کتاب های زبان رو باز نکردم.
نمیدونم، برم تعیین سطح بدم و از چند ترم پایین تر شروع کنم، یا مروری داشته باشم بر کتاب های قبلی.
خودم دلم می خواد این کتابایی که تا حالا فرصت نکردم کامل بخونم رو تکمیل کنم ولی می ترسم تنبلی اجازه نده.
هوممم
یه ایده جدید رسید به ذهنم، هرروز خودمو ۲ ساعت توی اتاقم حبس کنم و زبان بخونم.
+ خوبی کلاس اینه که بزور وادارت می کنه درس بخونی.
++ آخرین استادم وقتی میشنید بچه ها میگن وقت نداریم توی خونه زبان بخونیم
شنیده ها حاکی از اونه که همه فک میکنن من از مرز ازدواج گذشتم و در واقع خيلي وقته که رد کردم.دلم به حال خودم میسوزه از اینکه اینجا تو چنبن فرهنگی بزرگ شدم .آخه ببخشید ها قرار نیست هر .از اون ور اومد باهاش وصلت کرد که.به جهنم که هم خونه داره هم ماشین هم شغل پر درامد !!!دیوانه شدم از دست این زندگی. دم خدا گرم که تنهایی رو برا خودش پسندید.اقا ایهاالمردم!! منو به حال خودم بزاریدشما ول کنید من زندگی میکنم .یه خورده به کار خودتون رسیدگی کنید به خدا اون دن
اوایل بهم می گفت آجی
بعد شد مامان
بعد تر آله
فکر می کنین چند وقته چی صدام می زنه؟ نامه!
 
+تو خونه ما، آدم بزرگا هم مثل بچه ها حرف میزنن.حالا گفت و گوی  این چند وقت  اخیر این طوری صورت می گیره:نامه یه چای میریزی برامون؟ نامه میای بریم بیرون؟ گوشی رو بده به نامه.نامه کجایی؟نامه کجا میری؟!
*نامه صورت دیگری از فاطمه است که خواهرزاده ی دو ساله ام مرا صدا میزند :)
++اون یکی خواهر زاده ام که بزرگتره بهم میگه: خاله فاطمهاما وقتی خيلي دوستم داره و میخواد
می‌خوام برم امام رضا! خيلي وقته نرفتم. دلم تنگ شده. تازه کلّی تشکّر هم بدهکارم. و کلّی چیز جدید باید بخوام. :-پررو
نمی‌دونم. یه روندی تو زندگی‌م دارم. هر چند ماه یه بار برم پیش امام رضا. و این روزهایی که می‌رم اون جا واقعن شارژم می‌کنن. نمی‌دونم چرا. نمی‌دونم چی داره. ولی می‌دونم یه چیز خوبی داره که حسابی دلم براش تنگ شده. :د
شاید به جز ضامن آهو، ضامن آدم‌های گم‌شده هم باشه. دستشون رو بگیره ببره برسونه به خونه‌شون. :د
 
چرا بعضی‌ها به مشهد
به دورترین روزی که میتونم فکر کنم. دوشنبه یا شاید به زور سه شنبه‌ست که باید تمرینامونو تحویل بدیم. خيلي وقته چیزی به اسم آینده، بلندمدت، رویا، آرزو، وجود نداره. 
 دنیا چیز جذاب و جالب توجهی نداره. انگار فقط سرگرمی‌ایه همه چی که حواس ما رو از غمبار بودن لحظه‌ها پرت کنه. 
واقعاً چه چیز خوشحال کننده‌ای میتونه تو دنیا وجود داشته باشه؟ 

تقویم ما امروز و فردا است و بعد از آن
اسمش چه فرقی دارد اصلاً "بهترین" باشد
اوضاع ما با گردش دنیا نمی چرخد
بگذ
مراسم دهه سوم محرم 1441 - 1398 با نوای کربلایی حمید علیمی در بیت ااهرا سلام الله علیها تهران برگزار شد.
 
صوت:
سنگین | من علی اصغرم
شور | معنای واقعی اصول کرم
شور | غمت در نهانخان
روضه حضرت علی اصغر علیه السلام
روضه حضرت رقیه سلام‌الله علیها 
تک | ترک رو لبام
شور | تو خيلي وقته زندگیمی
سنگین | یه مدینه
 
 
تصویری:
روضه امام حسین (علیه السلام)
سنگین | من علی اصغرم
شور | معنای واقعی اصول کرم
شور | تو خيلي وقته زندگیمی
زمینه | جای طناب نبود
شور | مادر می گفت
دانلود آهنگ یه تابوت رنگی یه قصر قشنگی متن + کیفیت
همینک ترانه جدید رضا نیک فرجام با نام تابوت رنگی را از جاز موزیک دریافت کنید
Exclusive Song: Reza Nikfarjam – Taboote Rangi With Text And Direct Links In jazzMusic.blog.ir
متن آهنگ رضا نیک فرجام تابوت رنگی
یه تابوت رنگی یه قصر قشنگیبرایم بسازین در آغوش تنگیبگید تا پرستو یه آهی برارهتو میلاد مرگم ترانه بکارهز دلتنگی ام آشیونه بسازیدواسه خاطراتم یه خونه بسازیدواسه خاطراتم یه خونه بسازیدشبای حنایی ببندهکه خون دل از رنگ چشمام نخنده
امروز هم تانیا جان اینجا بود و کلی شیرین زبونی کرد. شب رفتیم بیرون همگی با کیانا و تانیا ، هوگر رزروش پر شده بود و یه رستوران جدید هم رفتیم که چای بخوریم، گفت اژ دو ساعت دیگه باز میشه. خلاصه که برگشتیم یه جا آیس پک و اب هویج خوردیم فقط . بعد کیانا اینا رفتن و ما رفتیم خونه مامان بزرگ جان. بعدش هم که اومدیم خونه. 
 
پ.ن: امشب بارون میاد :)
پ.ن۲: بابابزرگم در سررسیدی کارهای روزانه اش رو مینوشت. فکر کنم این عادت رو از اون به ارث بردم که اگر اینطوره، باعث
باید یه جایی باشه که خودمو از حرف و فکرایی که مثه خوره میفته به جون و مغزم رها کنم.
حرف بزنم،
از درد هام بگم،
از تنهایی،تنهایی و تنهایی.
بدون نگرانی از قضاوت شدن!
خيلي وقته که فکر یه وب شخصی افتاده تو ذهنم؛چند سالی میشه.درست بعد از دومین وب مسخره ای که زدم و مثل اولی رهاش کردم.و فکر میکردم با وجود فیسبوک و اینستاگرام دیگه کسی به وب سر نمیزنه و حالا میبینم که این مکان شیرین هنوز مخاطب های خاص خودش رو داره.:))
حس میکنم واقعا به این پناهگاهم احتیاح
امین حیایی بیقرار
دانلود آهنگ جدید هنرمند امین حیایی به نام بی قرار ( خيلي وقته حساب گریه هام از دستم رفته ) با متن دو کیفیت Mp3 320 و پخش آنلاین 128 در بلاگ موزیک
Download New Music Amin Hayaei Bigharar With Text And Direct Links In blogmusic
متن آهنگ بیقرار از امین حیایی کامل
خيلي وقته حساب گریه هام از دستم رفته
بی تو سرده روزای آخر هفته حتی تصور کردنشم سخته
 
یهو چی شد آسمون رابطمون ابری شد
لحظه هامون از خاطره خالی شد
خواب دیدم که دستام با تو یکی شد
وای اگه میشد دیگه دل دل نکن بیا
جدیدا وقتی ناراحتم یا به چیزی اعتراض دارم ترجیح می دم حرف نزنم
امروز واقعا روز بدیه. اینقدر بد که همه چی بده. یه جوریه انگار فردا قراره آنفولانزا بگیرم
همه چی خيلي معمولیه ولی نمی دونم چرا اینقدر حالم بده
خيلي وقت بود اینقدر بی دلیل و بی خودی حالم بد نبود
الان واقعا احتیاج دارم به یه دوست که بگه بیا بریم به درک و با هم بریم به درک و فضولی نکنه توی عمیق ترین اعماق وجودم و توی دریایی که تا حالا توش شنا نکرده. (کارهایی که مریم خيلي دیگه داره جدیدا ا
دانلود آهنگ مهدی احمدوند خیال
هم اکنون شنونده موزیک جدید و فوق العاده ی * خیال * با صدای زیبای هنرمند محبوب و مشهور , مهدی احمدوند باشید.
 
دانلود آهنگ مهدی احمدوند به همراه متن, پخش آنلاین و بهترین کیفیت (کیفیت اصلی) از رسانه مدیاک
Download new song by Mehdi Ahmadvand called Khial With online playback , text and the best quality in mediac
 
متن ترانه مهدی احمدوند به نام خیال
تنگه دلم براتدست منو بگیرلعنت به این دلتنگ بهونه گیردست منو بگیر از این همه خیال ببر یه جای خوب یه جا مث شمالتنگه دل
چند وقته که حالم اصلا خوب نیست. این روزا حوصله هیچی رو ندارم
 خسته‌ام از این شرایط مسخره که توش گیر کردم
حس و حال درس و دانشگاه رو که اصلا ندارم و بیشتر کلاسام رو نمیرم
فعلا فقط دارم ورزشمو ادامه میدم و البته به خاطر شرایط بد زندگی خوابگاهی خيلي اذیت میشم،میخواستم بهمن برم مسابقه اما دیدم با این اوضاع زندگی فعلا بیخیال مسابقه باشم سنگین‌ترم 
 
شب باشه از سر بیکاری بری ایمیلتو باز کنی!در کمال ناباوری یه ایمیل ک قبل تر ها ب دانشگاه همراه رزومه فرستاده بودی جواب داده شده باشه!!!بفهمی ک شهریور میری! اون وقته ک نمیدونی گریه کنی یا بخندی! نمیدونی چه عکس العملی داشته باشی گریه های فاطمه و مامان و خودم و تو فکر رفتن بابا خدایاا دعاهای شب قدرم چه زود برآورده شد خدایاا ممنوننتم
چند وقته که اینستا گرام رو دیلیت اکانت کردم و بیشتر از هروقت دیگه ای راضیم، میان ترم ها خوب پیش رفتن و اگه بخوام کمال گرا نباشم از اون هم راضیم :)) زمین دور خورشید میگرده یا خورشید دور زمین فرقی نداره، مهم اینه که زندگی جریان داره، الان که اینا رو مینویسم منتظرم ماشین لباسشویی لباسام رو بشوره و منم برم پهنشون کنم و احساس رضایت نسبی ای دارم. :) 
 
دو روزه بعد نماز مغرب و عشاء سوره ی واقعه رو میخونم
چند وقته حال خوشیم ندارم
امشببه آخرای سوره واقعه رسیدم
حس کردم خود خدا داره باهام حرف میزنه
انگار که گله انگار
مگه ندیدی ما اینکارو کردیم؟
مطفه بودی ما بزرگت نکردیم؟
حتی اگه یه بذر کاشتی ما بزرگش کردیم یا تو؟
پس چته؟؟
چرا نمیبینی
چرا یادت رفته
از من کی بهتر که بخوای؟
از من کی بیشتر مگه میتونه
از من کی بیشتر میفهمتت تو که خودتم فهمیدی تو این دنیا بی من بی کسی.
تو که میدونی
منم مید
یه جا بود نوشته بود از تنهاییات لذت ببر
بد ندون تنها بودنو!
نوشته بود تنهایی باعث میشه ک بیشتر واسه دل خودمون وقت بزاریم
بیشتر تو حس و حال و علایقمون پیش بریم و 
خلاصه تو یه کلمه چرا فکر میکنید حتما باید تو لحظه هاتون با این و اون باشید! شاید کمی خلوت کردن بهتر هم باشه حتی
و چرا یاد نمیگیرین از تنهایی لذت ببرینن
 
نمیدونم نمیدونم این انتخاب من میخواد بشه یا اجبار از وضعیت کنونی
اما حرفاش منو برد تو فکر
حس میکنم خيلي وقته وقت نزاشتم واسه خودم
خيلي وقته عدد ستاره های بالای صفحه کمتر از ۴۵ نشده. همینطوری داشتم اسکرول میگردم صفحه رو تا ببینم اگر نویسنده های محبوبم پست گذاشتن، یا عنوان جالبی دیدم، برم نگاه کنم. عنوانی توجهم رو جلب کرد که چند نفر درباره ش پست گذاشته بودند. نامه ای به گذشته که گویا یک چالشه. نامه ها رو نخوندم ولی یاد نامه ای افتادم که خودم سه سال پیش برای خودم نوشته بودم تا سال بعد همون موقع به دستم برسه. هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه رو که نوتیفیکیشن ایمیل برام اومد و باز
این آدم شور زندگی داره و این ویژگی‌ایه که من تو آدمای دیگه کم‌تر می‌بینم یا حتی شاید بگم اصلاً نمی‌بینم، این آدم شوق ادبیات خوندن داره و شوق زندگی از توی چشماش منعکس می‌شه، این قلب من رو به درد میاره چون می‌دونم که روزی این من بودم با چنین ویژگی‌هایی.این من بودم که وقتی یه جلسه از کلاس مدرسه رو پیچوندیم و رفتیم توی کتابخونه‌ای که حکم خونه‌مون رو داشت، چشمام موقع حرف زدن برق می‌زد و قلبم ضربان مشخصی نداشت.درست یادمه یه بعدازظهری که رفت
نمیدونم از چه موقع شروع شد.
اما هر وقت خواب می بینم توی نیمی از خوابهام یا در حال فرارم یا میخوان منو بکشن یا من میخوام یکی رو بکشم!!
خيلي وقته از این خوابها میبینم.
خواهرم چند روز پیش گفت کتاب رمان میخونی؟
گفتم آره.
گفت پس از همونه.
گفتم چه ربطی داره؟ رمانی که من دارم میخونم عاشقانه س!
گفت همون که من میگم.
امروز ظهر که کتاب خوندم و خوابیدم واقعا خواب یکی از شخصیت های داستان رو دیدم!!
حالا میخوام دقت کنم ببینم واقعا از کتاب خوندنه؟؟
اگه هم باش
نمیدونم دقیقا چند وقته که چیزی ننوشتم فقط دوتا خاطره دارم یادمه جمعه عصر قرار بود با حسین دوستم بریم بیرون که من پیام دادم گفتم خيلي خوابم میاد باشه بعدا میریم و امروز صبح از ساجده پرسیدم چند شنبه هست گفت دوشنبه
شبها یه چند ساعتی بیدار میشدم ولی الا واقعا گیجم دیشب فکر میکردم یک شنبه هست دیشب یعنی ساعت یک امروز صبح ولی ساجده گفت دوشنبه، تقویمم نگاه کردم دوشنبه بود
واقعا نمیدونم چند ساعت خوابیدم هنوز خوابم میاد
پرسیده بود میدونی ده سال دیگه کجایی؟ گفته بودم نمیدونم. گفته بود چه محافظه کار که در جواب خيلي سوالا فقط میگی نمیدونم. گفته بودم خب واقعا نمیدونم. گفته بود خب لااقل بگو دو سال دیگه دوس داری کجا باشی؟ گفته بودم نمیدونم. گفته بود خسته نشدی انقد گفتی نمیدونم؟ گفتم خب واقعا نمیدونم دیگه. گفته بودم خب میخوای اصلا بدونی چرا دیگه نمیدونم؟ گفت آره بگو. گفته بودم خب داستانش طولانیه ولی تو همینو بدون که از اولش این شکلی نبودم. من از بچگی رویاپرداز ترین
خدایا به خاطر تمام مهربانی هایتان ممنون
گاهی وقتا به این فکر میکنم که  اگه شما نبودید ما باید با کی حرف میزدیم با کی در دل میکردیم و  واقعا شکرتون
 
خب این روز ها کمر بسته به کارم خودم برای یه نقل و انتقال اونم بعر از 11 سال اماده میکنم انشالله که بقیه کارها هم حل بشه
 
محمد امین و بعد از دو ماه تازه امروز دیدم  واقعا دلم حواشو کرده بود با همه تفاسیرش
 
گاهی وقتا فقط باید فقطه فقط
 
خب خيلي وقته شعر ننوشتیم
 
 
 
یاعلی مدد
 
* وقتی آتیش می افته به زندگیم و به خدا میگم خدایا چرا با من این کارو می کنی . و مداح می خونه : " أتسلّط النار علی وجوه خرت لعظمتک ساجدة " ( آیا آتش را بر چهره هایی که در برابر عظمتت به سجده افتاده اند مسلط می گردانی ؟ ) . اون وقته که می فهمم نباید تقصیرا رو بندازم گردن خدا .
** خيلي توی زندگیم این تلاشِ خدا رو دیدم که سعی می کنه این آیه رو هر چه بیشتر بهم تفهیم کنه : " لکی لا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم . " ( تا به خاطر آنچه از دست دادید ناراحت
امروز با تمام بی حوصلگی کارامو انجام دادم فقط مونده درس جدید فرانسوی. اما کتابم خيلي کم خوندم :( دستم بش نمیرفت. تمام روزمو بیشتر تو تخت گذروندم و البته مقداریم خوابیدم. چیکار میتونم کنم بعضی روزا اینجوریه. دلم اینقدر برای یسری آدماتنگ شده که نگو. مثلا استادم کاش روم میشد قبلاز رفتنش میدیدمش یعنی توی دانشگاه وقتی اونجا بود. دوستامو که دیدم یاد اون روزا افتادم. احساس میکنم خيلي عقبم. احساس میکنم اصلا خوب کار نکردم احساس میکنم باید شرمنده باشم.
در عین حال که به عوض کردن شغل فکر می‌کنم و دارم رزومه می‌فرستم برای پوزیشن‌های مختلف، دارم با استادها هم مکاتبه می‌کنم برای اپلای. ولی من همیشه زندگی رو حتی شلوغ تر از این میخواستم. چی شد؟ هیچ نقطه‌ی روشنی وجود نداره. از کارم متنفرم و با بی میلی میرم سرکار، احتمالا با مدیرم داستان خواهم داشت. برادرم در شرف ترک وطنه. تنهام و حتی تو جمع هم تنهام و این از همه سخت تره. اوضاع مملکت که اونجور و روز به روز کثافت‌تر. راستی چند وقته خوشحال نبودم؟ حسا
امروز بعدازمدت ها و درگیر بودن اینکه باهاش بیرون برم یانرم بالاخره بعداز کلی کلنجار باخودم
و اصرار های داداشم بیرون رفتم
باهاش بیرون نمیرم به این دلیل که خيلي گیرمیده و بازار رو به تن ادم زهر میکنه و 
مدام میگه روسریتو بکش جلو فلان و.
خب ترجیح دادم امروز باهاش برمنمیدونم این چه حسیه که وقتی باهاشم احساس
غریبگی باخودم دارمبااون دارم
حس میکنم من خودم نیستم و این باعث میشه بغض تمام گلویم رو فرابگیره و نتونم حرفی بزنم
خيلي بی حال بودم اما
از مزایای کار کردن این بلوغیه که به دست میاری ،این که یاد میگیری روی پای خودت بایستی و خودت مشکلاتت رو حل کنی و ناخواسته یاد میگیری به جای تکیه کردن تکیه گاه بقیه باشی ، راستش این آدم امروز رو بیشتر دوستش دارم با اینکه تلخ تر شده و دیگه مثل قبل مهربون نیست.خوب یا بد آدم ها تغییر میکنن و یادشون میره که اصلا قبلا چطوری بودن ، چند وقته به خودم که نگاه میکنم  میبینم تو ظاهرم هم این تغییرات خيلي محسوسه توی سبک زندگیم و حتی علایقم . خودم گاها خيلي تعج
خيلي وقته که انیمیشن معجزه آسا ساخته شرکت ZAG»شروع به ساخته فصل سوم اون کرده و همچنین طرفدارانش رو به چالش های عظیمی دعوت کرده که هیچ کدوم از قسمت ها رو بدون جیغ  داد و هیجان نگذاشته.
حالا امروز اومدیم که با فصل سوم شما رو مهمون کنیم.
فصل سوم این انیمیشن با تعداد قسمت های منتشر شده تا الان در این وبلاگ(که قبلا هم قرار گرفته بود)جمع شده اند.
ادامه مطلب
بردگان مغزی
اولین اینکه خيلي وقته که دلم می خواد سوالاتی را که توی ذهنم دارم را بنویسم و پاسخ های متفاوتی که راجع به آنها است را پیدا کنم.اما انگار سوالات قانونی ندارند و همه به چشم یک نظرسنجی به آن نگاه می کنند.قصد دارم در سایت شخصی خودم چند نمونه از سوالات این کتاب نصفه کاره و ننوشته شده خودم رو بنویسیم.
1_الگو،واژه ای نامفهوم:در لغتنامه الگو به معنای سرمشق،مدل و. است.
سوال این است که چرا ما باید شبیه یک نفر بشویم
خيلي وقته ننوشتم ، دو هفته اس که عمه و عزیزترین فامیلم فوت شده ، بمانه که چقد گریه کردم و اشک ریختم
سرم داره میترکه ، اشک تو چشام جمع شده ، خدایا بعضی آدما رو چطور ساختی که اینقد عوضین ، با ت دعوام شد و ر ، استاد از زبون من یه چی گفته ، کاری که به عهده ماستو یکی دیگه با زرنگ بازی داره میگیره و جلسه میگه داشتیم و تیمو قراره هماهنگ کنیم .
از استادا و دپارتمان متنفرم و مدیر گروه
آدمو زده میکنن ، دوس دارم بشینم خيلي رک باهاشون صحبت کنم ، ولی حیف که او
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب