نتایج پست ها برای عبارت :

که اصلن خوش ندارد مال را

خب الآن گفتن چیزی که تو ذهنمه سختم‌ـه. ولی خب از اون جایی که حرف نزنم می‌گن لالی» می‌گم. :-
به خودم اومدم دیدم که موقع دعا کردن این شکلی‌م که بابا این همه مشکل ریخته سرم. چه وضعشه؟ کمک کن رفعشون کنم دیگه.» حالا خود عبارت موجود توی دعا، شاید خیلی فکر و حالت درونی موقع دعا رو منتقل نکنه. بخوام توصیفش کنم، این طوری بودم که انگار یه موجودیتی فارغ از خدا هست که داره این مشکل‌ها رو می‌ریزه سرم و من دارم عاجزانه به خدا التماس می‌کنم که کمک کن بزنم
خب الآن گفتن چیزی که تو ذهنم‌ـه سختم‌ـه. ولی خب از اون جایی که حرف نزنم می‌گن لالی» می‌گم. :-
به خودم اومدم دیدم که موقع دعا کردن این شکلی‌م که بابا این همه مشکل ریخته سرم. چه وضعشه؟ کمک کن رفعشون کنم دیگه.» حالا خود عبارت موجود توی دعا، شاید خیلی فکر و حالت درونی موقع دعا رو منتقل نکنه. بخوام توصیفش کنم، این طوری بودم که انگار یه موجودیتی فارغ از خدا هست که داره این مشکل‌ها رو می‌ریزه سرم و من دارم عاجزانه به خدا التماس می‌کنم که کمک کن بز
دیشب از مهمانی شلوغ و پر از تملق فرار کردیم و یلدامان را در جذاب ترین دور همیِ دنیای خودمان سر کردیم، در جمع چهار نفره ی فوق العاده مان!
 
امسال اینجا بودیم
 
سال گذشته را خاطرم نیست اما سال پیش ترش، شب قبل از یلدا را تا صبح توی ماشین لرزیدیم.
 
تهران را زله ترسانده بودُ کسی دیگر یلدا نمی دانست چیست!
 
سال بعد را خدا به خیر کند،
 
هیچ معلوم نمی کند سال بعد اصلن کسی هست دعوتمان کند به شب یلدا های مختلف یا نه، فقط و فقط خودمان چهار نفر مانده ایم،
"I've never met a girl who thinks like you." "A lot of people tell me that," she said, digging at a cuticle. "But it's the only way I know how to think. Seriously. I'm just telling you what I believe. It's never crossed my mind that my way of thinking is different from other people's. I'm not trying to be different. But when I speak out honestly, everybody thinks I'm kidding or play-acting. When that happens, I feel like everything's such a pain!" 
Haruki Murakami
Norwegian Wood
 
از عمل پدر بگم که به خوبی صورت گرفت. البته الان سرشون پانسمانه و امیدوارم که مشکلی پیش نیاد.
از اون روز که پدر واسه عمل رفت تا به حال دچار آشفتگی بی اندازه ای شدم. دست و
 
خب سه شنبه اومدن‌گفتن منو و هاجر و مرضی بریم دفتر و خب فکر می کنید چی شده
اسم منو دادن به عنوان بچه بی انضباط شلوغ کن پر تحرک
همشون یه ور 
من؟تحرک؟شیب؟
خداییی تو عالم خسته تر از من نیست من تحرک دارم 
یعنی این حرف اینقدر مسخره و غیر قابل باور بود هاجر مرضی قاه قاه داشتن تو صورت ناظممون میخندیدن از شدت مسخرگیش
حالا در کل که اتفاق مهمی نبود ناظم تهدیدمون کرد که انضباط بیست نمیده ماعم بهش گفتیم خب نده،خدافظ
آخر سرم معلوم شد کار اون اکیپه بوده که
من قارچ خیلی دوس دارم!
جایی که کار می‌کنم توی وعده‌های غذاییش قارچ آبپز (یا بخارپز؟) هم هست. بار اولی که خوردم دیدم این خیلی با تصورات و انتظارات من از قارچ فرق داره. و مثلن قارچ سوخاری یا حتا کبابی کجا و این کجا؟! اصلن ماهیتش رو زیر سوال برده بودن و یه چیز دیگه بود اصلن! خب طبیعتن من دیگه نباید قارچ این شکلی بخورم. اما هر بار که می‌بینم دامنم از دست میره و باز یه ناخنکی میزنم. به این امید که شاید با ادویه‌ای چیزی طعمش فرق کرده باشه. اما نه! همون
نمیتونم نقاشی بکشم ، این قضیه داره مخمُ میخوره . تازه از وقتی بیدار شدم نمی‌دونم از چی عصبانیم. چقدر شکننده ایم ما. هوا که عوض بشه بهم میریزیم ، جامون که عوض بشه بهم میریزیم ، جواب سلاممونُ ندن بهم میریزیم ، زیاد حرف بزنن باهامون بهم میریزیم. اصلن شاید جای ما اینجا نیست که اینقدر جامون ناراحته:/
چطه؟ چه مرگته حیوون ؟:/
امروز یه بازنده ترسو بودم و فقط بخاطر ترس کلاسمو نرفتم
ولی فردا میخوام بپرم وسط کلاسش بگم مرد ما باید باهم حرف بزنیم 
البته اشاره میکنم‌که حتما دوبار!!!
ولی خب واقعا باید برم باهاش حرف بزنم بگم شرایطم سخته برنامه ام اصلن انعطاف نداره مگرنه منم دوست ندارم اوضاع اینجوری پیش بره:/
خانم های عزیز، هیچ دلیل منطقی‌ای برای اینکه شما به استادیوم نروید در نظر من وجود ندارد. اما باید بدانید استادیوم هیچ چیز خاصی ندارد! جز هر ثانیه چهل و هفت مدل فحش شنیدن، دود سیگار و امثالهم. اصلن خود فوتبال چه چیز خاصی دارد که تماشای آن داشته باشد؟ دارم در رابطه با لیگ ایران صحبت می‌کنم. ! 
که البته این حرف ها را گوش شما بدهکار نیست! آدمی عادت دارد بدود به سمتی که آن را ممنوعه می‌خوانند! و وقتی به آنجا می‌‌رسد متوجه می‌شود عن خاصی آنجا نی
با چند نفر دوست شدم. اما کسی ک "ظاهرن" نزدیک ترینه بهم اصلن ایده آلم نیست!دغدغه ها علاقه مندی ها و ایده الامون کاملن باهم تفاوت داره و ب نظرم شدیدن عادم لوسیه:|. عادم های تایپ خودم رو پیدا نمیکنم. اما با بیشتریا میسازم. در اصل احساس تنها بودن میکنم و با این قضیه اکی عم. بعد از مدت ها میتونم تنها باشم و صدای توی سرم اذیتم نکنه:)
اوضاع کلاس و دانشگاه و اینا اکی عه ولی هنوز درست شروع نکردم ب درس خوندن و میدونم در آینده نزدیکی شدیدن پشیمون میشم چون مثل
نا امیدی و ترس و بلاتکلیفی تمام حس های من به آیندست
در حالی افتادم تو جریان آب که بعضی وقتا هنوز از خودم میپرسم آیا دوست دارم اصلن تن به این آب بدم؟و جواب رو نمیدونم
یک روز آره یک روز نه
ولی حداقل این پنجشنبه وقتی برگشتم خونه افسرده نبودم
فکر کنم موتورم داره روشن میشه 
و خب فکر کنم بار ها از خودم پرسیدم'قبل اینکه بری ببین برای چی میری به چی قراره برسی که پاش همه چی میدی؟
ولی خب یه روز روزای خوب رو همه می بینیم:)
اینکه این ترم اینقدر سریع گذشت منو میترسونه. فکر کن، چند روز دیگه دی ماه شروع میشه! 
پریروز استادمون توی جلسه‌ی آخر درس ایمنوهماتو، گفت بچه‌ها خسته نباشید، از ترم سه باهاتون بودم، راه طولانی‌ای رو اومدیم، امیدوارم موفق باشین و به جاهای بالایی برسین توی زندگیتون. 
بعد ما هممون گریمون گرفت. راست میگفت چون. ترم سه باهاش ایمنی پاس کردیم. بعد ترم پنج هماتو۱ و ترم شیش هماتو۲ و الانم که ترکیبی از این دوتا. اینقدر باهاش اخت گرفته‌بودیم که انگار ی
"مُدام باید مست بود،تنها همین!باید مست بود تا سنگینیِ رِقت‌بار زمانکه تورا می‌شکندو شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی،مُدام باید مست بود،اما مستی از چه؟از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،آن‌طور که دلتان می‌خواهد مست باشیدو اگر گاهی بر پله‌های یک قصر،روی چمن‌های سبز کنار نهرییا در تنهایی اندوه‌بارِ اتاقتان،در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدیدبپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعتاز هرچه که می‌‌وزدو ه
انحصارطلبی! قلدربازی!
دلم گرفته. سنگین گرفته.
چرا این قدر همه جا این دو تا دیده می‌شن؟ :(
المپیاد رو ببین! کنکور رو ببین! هیات علمی دانشگاه رو ببین! تشکّل‌های دانشگاه رو ببین! اصلن چرا این قدر سطح پایین؟! قلدربازی کشورهای پیشرفته رو ببین!
نمی‌گم خودم پیامبرم یا معصومم. ولی واقعن. چی می‌شه که یه آدم به خودش حتّی اجازه میده که قلدربازی دراره؟ :( بابا آخه هیچچچچی نیستی! دست بالا رو بگیریم ماکسیمم یه قرن می‌خوای عمر کنی، بعد دغدغه‌ت اینه ثاب
حالم خوب نشده ولی اینو تعریف میکنم
امروز عین یه شخصیت متظاهر علمی رفتم کتابخونه که خیر سرم درس بخونم حالا اینکه نتونستم تمرکز کنم و بدتر گند خورد به اعصابم هیچی داشتم برمی گشتم یهو خانومه که داشت اونجا میچرخید نمی دونم منو که با سرعت جت از پله ها پایین میرفتم چجوری دید یه طوری یهو گفت وایسا که انگار با طلاهاش طرفه 
و میدونید چی شد
برگشت با خشن ترین و تهدید آمیز ترین لحن ممکن گفت:دفعه بعدی با شال نمیبینمت!!!
آخه روانیا اگه یه جا یه قانون جدی
نمیدونم کجایی و در چه حال . چون اصلن مهم نبوده و نیست و نخواهد بود  برام  
ولی بعضی وقتا یه اتفاق هایی تو زندگیم می افته که نمیدونم چرا فکر میکنم از دعاهای توئه!!!
 اما بعد میگم .:. خدایا مگه میشه ؟ باید خواسته دو طرفه باشه که جواب بده یا نه ؟ 
و بعد باز بخاطر نوع دعای خودم شک میکنم شک نه وحشت میکنم  
 
نه دلم میخواد بدونم !!!
نه دلم میخواد ندونم !!
فقط میترسم و از این حال سوالی خودم متنفرم 
اما فقط از خدا از ته ته ته دلم میخوام که دیگه دع

سلام ریحانه! دیروز رفته بودم عزاداری. عزای همان‌ها که در هواپیما بودند. البته بعضی‌ها می‌گفتند ما داریم شلوغ می‌کنیم و این نامش تجمع و تظاهرات است؛ نه عزاداری. ولی باور کن ما هیچ چیز را نشکستیم و هیچ جایی را آتش نزدیم. حاضرم قسم بخورم. ولی از بیسیمِ یکی که کلاه حفاظتی روی سرش بود و هیکل بزرگی داشت شنیدم که می‌گفتند اونجا رو پاکسازی کنید.» ریحانه مگر ما لجنیم که پاکسازی‌مان کنند؟! مگر کثافتیم؟ اصلن پاکسازی از چه؟ با چه؟ باتوم؟ نمی‌دانم
خیلی خب من جدن حالم خوب نیست
نمیتونم با کسی راجبش حرف بزنم چون به طرز غیر ارادی خندم میگیره و خب کسی باورش نمیشه دیگه:/
دلم میخواد جا بزنم ولی اگه اینکارو بکنم تا آخر عمرم میتونم به خودم بگم 'بزدل بی عرضه'
می خوام بگم کم آوردم ولی جلوی خودمو میگیرم
از پنجشنبه عین سگ میترسم
ازینکه بیوفتم سر زبونشون میترسم ولی خب تقصیر خودمه اینقدر اصرار کردم
من اصلن نمیدونم میخوام از اینجا به بعد چیکار کنم ولی احتیاج دارم حافظه ام پاک شه هیچی یادم نیاد هیچی!!!!
ما اگر پیچیده ترین و غیر محتمل ترین موارد و اتفاقات و جریاناتِ تمام دوران، یعنی چه گذشته و چه آینده را داشته باشیم، توقع داریم که همه ما را درک کنند! هرکس هم درک‌ش نکشد ما شانه بالا می‌اندازیم و لبانمان را به پایین کش می‌دهیم که مگر چه چیز عجیب و غریبی بود که درک نکرد! اما نوبت به خودمان که می‌رسد، درک نمی‌کنیم! اصلن متوجه نمی‌شویم! غریب است، نمی‌فهمیم، درک‌مان، به دَرَک می‌رود.
واااای خدددا اصلن فکر نمیکردم برنا به این زودی (۲سال و ۱۵ روزگی) و انقدر قشنگ این سوال رو بپرسه
وااای شیرین منی تو آخه پسر ماهم
و چقدر که شیرین زبونی داره این مدت:
دیروز وقتی مادربزرگش غذا آورد گفت: درد و بلا نبینی!
وقتی بهش گفتم رو میز نرو گفت: اینجا بشینم یار گله داره!
وقتی باباش بهش گفت به این سیستم پخش دست نزن گفت: این عادلانه نیست!
واااااای کوچولو تو فقط ۲ سالته آخه شیرینم.
و کلمات بامزه که خیلی به سختی جلوی خندمون رو میگیریم:
هپه بمان= هواپی
مدتیه دارم سعی میکنم یادم بمونه توی آینه خودم رو ببینم؛ تجربه ی عجیبی دارم که هربار قیافه ام برام تازگی داره.
یوقتایی اصلن حوصله هیچی بازی کردن با برنا رو ندارم و دلم میخواد آزادانه به دنیای بزرگترها سرک بکشم.
یوقتایی دلم میخواد یه خواب سیر بکنم، کلی وقت هدر بدم و بعدش یه برنامه ریزی خوب بکنم و اجراش بکنم.
الان هم آنقدر خسته ام که یادم نمیاد درین پست چه مطالبی میخواستم بذارم!
دو هفته پیش یا شاید بیشتر بود که رضای بیگلری برنامه خداحافظی چید و بعد در شلوغیهای قطعی اینترنت رفت ترکیه که تا ویزا رسید برود دنبال نیکویی سرنوشتش.
و رفتن رضا یک جورهایی تیتراژ پایانی است بر دوره ی زندگی من. آن دوره مدتهاست که تمام شده و حالا تیتراژش رفته و چراغهای سالن روشن. من اما هنوز تویش نشسته ام؟
اما چرا رفتن رضا پایان آن دوره است؟ چون دیگر نمیشود آن صحبتی را که در نظر داشتم بکنم با او.
 
چند شب پیش در لای گفتگوهای ذهنی ام (در خیال اتفاقی
سال پیش که نه حتی اگه همین چهار ماه پیش به من میگفتی چهار ماه بعد مشغول چه کاری ای میگفتم خواب تموم شد صب بخیر!!!
ولی خب همه چیز خیلی یهویی شد و فک کنم اسمشو میتونیم بزاریم یهویی خوب!!
امروز موقع ناهار به دوستام گفتم هفته ی بعد من در حالی میام سر کلاس میشینم که تیر خوردم و خب اون مدرسه ندار های عوضی خندیدن.هشتگ کثافطای مرض
الان نمیخوام از تندباد دهن سرویسی ای که در طی هشت ماه آینده قراره بر من روا داشته بشه حرف بزنم ذاتا مهم هم نیست چون تموم میشه
شب دیر رسیدیم خونه و بی توجه به آلارم گوشی صبح گرفتم خوابیدم. فسقل رو بهونه کردم که شب دیر خوابیده و الان نمی تونه بیدار شه. تو این حال خوشم واسه بیشتر خوابیدن آقا شازده اومد بالای سرم که صبحه و پاشو بریم مهد. یک ور وجودم خواست غر بزنه که اه آسایش نداری از دست این بچه ها و اون طرف وجودم گفت هزاران هزار بار این اتفاق برای تو افتاده مثلا پارسال فلان روز و اصلن جزییات اون روز یادت نیست که چقدر خسته بودی و چقدر دلت میخواست بخوابی و وقتی نخوابیدی چه ح
قشنگ حالم بده
قشنگ حالم از این دنیا بهم می خوره
قشنگ روی زخمهام نمک پاشیدن.
قشنگ نابودم کردند
آخ که دلم چقدر قشنگ تنهایی می خواد
آخ که دلم چقدر قشنگ یه خواب ابدی می خواد.
اصلن قشنگ اوف اوف اوف
التماس دعا
قشنگ خیلی محتاجم به دعا.
"چه‌بسا حقیقت این است که تا کسی ندیده‌باشدمان، وجود نداریم؛نمی‌توانیم درست حرف بزنیم، تا وقتی کسی به حرف‌مان گوش بدهد، و در یک کلام،کاملا زنده نیستیم، تا زمانی که دوست داشته بشویم."آلن دو باتنجستارهایی در باب عشق خب فصل تاپ و شلوارک پوشیدنو خوابیدن زیر پتو وقتی کولر روشنه تموم شد و من از این اتفاق بسی خوشحالم. هوای سرد، نیم بوت و بافت، ابرهای سیاه، برگای زرد، بارون، بارون، بارون. چطور میشه اینروزا رو دوست نداشت؟! حال دلم بده و حس م
میدونی الان دارم فک میکنم خیلی منطقی!
اینکه خود شریفی هم گفته حالش بد میشه ولی زود خودشو، حسشو خوب میکنهاما من اصلن این اجازه رو نمیدم و این یکم اذیت کننده است.چون یه جا دیگه نمیتونی و یهویی انقدر همه چی میریزه بهم وحالت بد میشه که نمیتونی خودتو تا چندین روز جمع کنی.
پس اگه حالت بد شد خودتو نگیر و بروز بده اما فقط پیش خدا و بعد خودتو خوب کنمهم اینه زیاد تو حال بد نمونی ❤
این ماجرای عشق پایانی نداردجز حسرت ورنج وپریشانی نداردهرکس که عاشق شد پذیرفته همین راپس انتخاب است وپشیمانی نداردحال خوش دلدادگی سوز و گداز استاین فصل هم پای  گریزانی نداردچون عاشق یاری یقیناً مرد ره باشجز تو کسی صیدی وقربانی نداردخانه خراب عشق شو گر عاشقی تواین عشق کاری جز ز ویرانی ندارددرد آشنای عاشقی  هستیم پس بازاین عشق هم اندوه چندانی نداردرسوای عشقیم ویقین داریم این عشقسرفصل دارد حد و پایانی ندارد
و الان داشتم فکر می کردم کی آذر تموم شد پس کی آبان شده بود و به معنای واقعی متوجه گذر زمان نبودم
یعنی اینقدر سرگرم بودم حتی از رو تاریخ آزمون هماهنگامم متوجه این قضیه نشدم
و امروز استادم بهم گفت صد و بیست روز دیگه زمان داری
خشکم زد،کی فرصت من شد صد و بیست روز ،من وقتی این قضیه رو شروع کردم هنوز ده ماه وقت بود و همیشه پس ذهنم این تصور و داشتم که کو حالا تا این ده ماه تموم شه و فقط صد و بیست روز مونده
نمیدونم متوجه حس من میشید یا نه ولی سر تا سر وجو
حالا بدتر از این
دوست سمجم گیرداده بیام خونتون! میگم شرایط خونمون واقعا خوب نیست مهمون بیاد اما واقعا نفهمهامروز نه به خاطر مهمون شدن و اینا حتی قبل اینکه بگه میاد خونمونبهونه پیدا کردم قهر کنم حالا مگ ول کن بود! توی دانشگاه جلوی اونهمه مرد غریبه گیرداده بود آشتی، بوسِت کنماصلن من گروه خونیم به همچین آدمای چندشی نمیخورهیهو میبینی جیغ میکشه با جیغ و بلند حرف میزنه.وای خدا منو بکش واقعا
دبیرستان بودیم. تو بعضی امتحان‌ها مدرسه بهمون یه آزادی‌هایی می‌داد که به نوعی» تقلّب کنیم. نه این که تقلّب کنیم‌ها. صرفن امتحان رو با اون ساختاری که آموزش و پرورش انتظار داشت برگزار نمی‌کرد.
یه معلّم شیمی داشتیم که خیلی باهامون رفیق بود و هوامون رو داشت و اینا. D: یه روز سر کلاسش همین طوری داشتیم صحبت دور همی می‌کردیم، یکی پرسید آموزش و پرورش نمی‌دونه ما تقلّب می‌کنیم تو بعضی از این امتحاناش؟ معلّم شیمیه گفت چرا! معلومه که وقتی این قدر
 
خیلی وقت بود میخاستم این کارو بکنماین سفر مجبورم کرد دیگههمیشه فکر میکنم ی کاری کنم ک اگر رفتم ی سفری حتی آمادای نگران چیزی نباشمکامپیوتر رو پاکسازی کردملب تاب رو پاک کردمهارد رو پاک کردماز ایمیلم خارج شدمهرچی اطلاعات خصوصی و شخصی بود ریختم تو لینوکستو پوشه های مختلف توی اوبونتو فایل های شخصی خودمو ریختمب جز ی فایل شامل 1450 عکس ک ب غیر لینوکس دوجا کپی اش میکنم یکی تو لب تاب یکی تو هاردمعکسهایی ک کسی هم ببینه اصلن مهم نیست و هیچ ضرری متوجه م
دلایلی که الآن باهاشون ناراحت می‌شم(و خیلی از آدم‌های اطرافم باهاش ناراحت می‌شن) به نظرم واقعن دلایل مسخره‌ای هستن. یه دلایلی که وقتی از بالا بهشون نگاه می‌کنم می‌گم یه آدم چه قدددر باید عزّت نفسش کم باشه که از این چیزها ناراحت بشه. فقط هم بحث عزّت نفس نباشه شاید. نمی‌دونم. عزّت نفس چیه اصلن از کجا افتاد تو دهنم؟ :))بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم آدم‌ها حس‌هاشون رو اسراف می‌کنن؛ یا تو جای درستی ازش استفاده نمی‌کنن.
مثلن وقتی به خاطر این که نمره
۱-چرا من نمیتونم با اس ام اس پست بزارم هیچ کدوم از پستای بعد از این اخریه که با اس ام اس بوده توی وبم‌نیس:( ییان جان مشکلی پیش اومده؟
۲-من با کمبود فیلم وسریال و کتاب مواجهم میشه چندتا بهم پیشنها‌د بدین:)
۳- فردا امتحان فارماکولوژی دارم دعا کنید خوب بدم
۴- یه سوال از ورزش کارا:trx یا فیتنس؟
۵-اگه قرار باشه از نو شروع کنید بعد از کلیشه شدن همه چیز چه کار میکنید؟چطوری شروع میکنید؟ اگه هدفتون یادتون رفته باشه و یا اینکت دیگه اصلن اون هدف براتون بی م
الف. سلام.  باز حال‌م ناخوش‌ست. افتاده‌ام به سر اتّفاقات کنکورِ عملی و برای هزارمین بار مرورش می‌کنم. که اصلن نمی‌دانم رفتارم درست بوده یا نبوده یا کوفت یا مرض. باید ول‌ش کنم ولی نمی‌کنم. دل‌م می‌خواهد رها شوم.  عقاب و شاهین را دیده‌اید که چه طور پرواز می‌کنند؟ یکی دوباری بال می‌زنند و بعد با بال‌های باز بر هوا شناور می‌شوند. بال بال می‌زنم برای آن لحظه، نمی‌رسد.  دل‌م می‌خواهد بگریم. نمی‌دانم. شاید باید نیازم به سیگار را پاسخ بگوی
دیشب بعد یه پیاده روی تقریبا طولانی و حرف زدن با رفیقم برگشتم خونه ولی هنوز هم به نتیجه نرسیده بودم چی میخوام.
رفیقم میگفت خاصیت سن و سال ما الان همینه. ثبات نداریم همش تو شک به سر میبریم نمیدونیم چی درسته
خیلی خسته بودم نتونستم از کتابم (ملت عشق) چیزی بخونم، خوابیدم
صبح دوباره متولد شدم! شاد بودم! ولی برای کلاس رفتن خیلی معطل کردم
تو کلاس میخندیدم عطر جدیدم خیلی آرامش بخشه.حداقل برای خودم که اینطوریه
ولی ادما ازش تعریف نمیکنن. در بیشتر
آقا سر آزمون اولی یه پسره از اون کلاسیا جلو من نشسته بود اصلن اون زیبا رو و فرفری مو معنای واقعی احسن الخالقین بود
منتها یه باگ خیلی بزرگ داشت و خب اونم این بود که صندل مردونه پوشیده بود با جوراب سفید-_____-
دیروز با هم رسیدیم بعد من عین گاو سرمو انداختم پایین سوار آسانسور شدم ولی اون موقع پیاده شدن نگام کرد خیلی بلند گفت ببخشید بعد رفت بیرون 
واقعا چی باعث شده یه همچین لعنتی جذاب جنتلمنی جوراب سفید با صندل بپوشه:/
اگه این مشکلو نداشت صد در صد ام
اویی که بسیار دوست می‌دارمش، می گوید اگر الان با ماه ازدواج کرده بودی، خوشبخت بودی. اویی که خبر ندارد از زخم کوچک من. اویی که خبر ندارد از رحیل چشمان تو. اویی که خبر ندارد از ذکر خیال من با کولیانِ آواره. اویی که خبر ندارد از تمام دیرینگی‌هایی که در دیار تو جا گذاشته ام. اویی که خبر ندارد.
دارم تو پی ام اسم سر میکنم و علایمش از سر و روم میباره. عصبی شدم، میرم تو خودم، میشینم ریز ریز و ته دلی بی دلیل مهمی گریه میکنم، به همه بدبین شدم و فکرای خصومانه راجبشون میکنم و وقتی تو جزوه ها چیزی خوب پیش نمیره میخوام تموم خودمو ریش ریش کنم از حرص و عصبانیت. که خب انقدر جزوه ها پراکنده ن که اصلن این حسم کم نیست.نشسم این پایین، جزوه هارو مرتب کردم، روزا و موضوعات رو مشخص کردم و چون که زیادی به جزوه ی ه دل بسته بودم و میبینم که انقدرام خوب نیست بی
خوبواقعیت اینه ک عملا این ماهه بهداشت ب بطالت گذشتعملن هییییچ غلط خاصی نکردمبغیر از تموم کردن چندتا سریال و جبران تمام کم خوابی های اون 8 ماهه گذشته.
ماه دی ام کلن آف ام.و همین الانشم حوصله ام سر رفته . فک کن ی ماه بیکار باشم . میتونم برم دنبال کارایه پایان نامه ام ولی اینکه همه ی نمونه هامو باید از همون بیمارستان جمع کنم ،یکم عذاب آورهتا بحال تو همچین موقعیتی بودینهم خسته باشین از ی جاهم تنها جایی باشه ک ب رفتن بهش فک میکنین؟؟!!
ولی
دو هفته پیش یا شاید بیشتر بود که رضای بیگلری برنامه خداحافظی چید و بعد در شلوغیهای قطعی اینترنت رفت ترکیه که تا ویزا رسید برود دنبال نیکویی سرنوشتش.
و رفتن رضا یک جورهایی تیتراژ پایانی است بر دوره ی زندگی من. آن دوره مدتهاست که تمام شده و حالا تیتراژش رفته و چراغهای سالن روشن. من اما هنوز تویش نشسته ام؟
اما چرا رفتن رضا پایان آن دوره است؟ چون دیگر نمیشود آن صحبتی را که در نظر داشتم بکنم با او.
 
چند شب پیش در لای گفتگوهای ذهنی ام (در خیال اتفاقی
دوران عجیبیست کسی فکر کسی نیست
حتی به خودش نیز بشر رحم ندارد
تا منفعتت رفت، توام رفته ای از دست
بر شاخه ی خشکیده تبر رحم ندارد
شاهی که به دست پسرش مرد نوشته.
حتی به پدر نیز پسر رحم ندارد
محتاج خودت باش که این تیغ جماعت
بر دست و سر و پا  و به پر رحم ندارد
طوفان زده دنیای مرا سخت شکسته
طوفان زده، بر زیر و زبر رحم ندارد
دستی که مرا کنده از این چاه. رها کرد
باور بکن ای عشق، بشر رحم ندارد
#حمید_رفائی
@hamidrefaeipoem
یکی از دلایلی که قسمت نظردهی بسته‌ست این می‌تونه باشه که من دارم با اسم و رسم خودم اینجا می‌نویسم. و امکان اینکه کسانی که من رو از نزدیک می‌شناسن یا حتا فامیل دور یا نزدیک هستن هم اینجا رو بخونن زیاده. و احتمال اینکه تو ذهنشون یسری فعل و انفعالاتی صورت بگیره که بخوان با یک اسم الکی یه نظر چالش برانگیز برام بذارن هم وجود داره. از طرف دیگه، من وبلاگ رو سوای باقی جاها می‌دونم، در حقیقت اینجا رو خونه خودم می‌دونم! و این احتمالات وجود داره که ت
عصر جمعه کدام است؟! آن‌که تقویم می‌گوید؟ یا غروبِ کم‌نوری که دل آدم را می‌فشارد و می‌چلاند؟
اصلن گور پدر تقویم که این روزها و خیلی روزهای پیش از این -از وقتی زخم روی زخم، آوار شد سرِ روح و جانم- برایم غروب جمعه است. به قاعده‌ای که هر لحظه هوای دعای سمات می‌وزد.
اللهم انی اسئلک.» یا این که دستم را بگیرید و بکشد تا انتقام. وانتقم لی.» و بعد هم بلغزد نام فلان بن فلان»!
اسم هم گیرم نبود، رسم که هست. وانتقم لی ممن یکیدنی و ممن یبغی علیّ و من ی
مادربزرگم تعریف میکرد از یه خانواده ای که شب بود دخترشون خواب بود با جیغ بیدار شد گفت دارم میسوزم ی دختر ۶ ساله یا شاید ۷مادربزرگ بیدار میشه چراغ ها رو روشن میکنه میبینه رو پتوی نوه اش ی عقربه ک نیشش زده. همه رو بیدار میکنه . پدرمادرش بدو بدو دختر رو میزارن رو دستاشون و بدو بدو بیمارستانبیمارستان ک میرسن تن کوچیکش طاقت نمیاره همون جا دنیا به آخر میرسه برای یه پدر مادرسانسور چرا ؟؟‌!!‌ یه خرده میترسم.دلخور. آره سانسور چرا. دلخورم از علی وقتی
سلاااام من برگشتممم 
حالا بگو چی شد که یادم به اینجا افتاد واای امروز دو روزه اول صبح اووونقد خوابم میاد که اصلن توان ایستادن در برابرشو ندارم بدجووور دلم خواب میخواد اما خب اصلن امکانش نیست تا اینکه به این نتیجه رسیدم بیام اینجا و شروع کنم به نوشتن بلکه این خوابه پرید اما بذارید از خبرای این هفته بگم تو این دو روز گذشته یعالمه کار کردم روز جمعه رو که کامل مشغول خونه تی بودم اخه مامانامون دارن میاااان  و من سر از پا نمیشناسم میخواستم خون
امروز چه روز مزخرفی بود. از نظر بعد انسانی میگم. اگر بخوام قلبی بگم میگم خدا رو شکر. نماز ظهر رو فرصت نکردم بخونم. حقیقتنش فراموش کرده بودم نماز بخونم، از اثرات پسایه.فردا کوییز دارم که جمع کوییز‌ها میشه نمره پایان ترم. باید انرژی‌ام رو جمع کنم و بخونم. بیشتر امروز درگیر کارهای مهسا بودم. دائم بهش میگم کارهات رو ننداز دقیقه نود تو گوشش نمیره. یکی دیگه از دوستام هم خونه خریده روی این خونه وام بوده. دوستم هم داشته پرداخت می‌کرده مرتب. اما
یه بار دیگه هم بهش گفتم حرفات اصلن شوخی نیستن بلکه یه نوع مسخره کردن به حساب میان!
بهش گفتم باهرکی میخوای شوخی کنی شوخی کن من خوشم نمیاد
خیلی هم جدی بهش گفتم اما باز امروز جو گیرشد توی جمع یه حرفی زد بشدت بهم برخورد و پاشدم رفتم. حالا شاید که اومد دنبالم و حرف هم زدیم خیلی عادی و بازم بهش گفتم شوخی چرت و پرت نکن اما تصمیمم قطعی شد رابطه صمیمی ای نداشته باشم باهاش
هرکسی ممکنه از یه چیزی بدش بیاد منم از مسخره کردن و شوخی کردن بشدت بدم میاد و هرکس
می‌دونید چی‌ئه؟ این تابستون اصلن و ابدن اون‌طور که می‌خواستم نبود. حدودن فقط 50درصد کارهام رو تونستم انجام بدم. شاید هم کم‌تر. اگه هر زمان دیگه‌ای بود، حسابی حال‌م گرفته‌بود از این موضوع. طبق داده‌هایی که از خودم دارم، اصولن تنها چیزی که می‌تونه اون‌قدر حال‌م رو بد کنه که مثلن یک روز کامل نتونم کاری بکنم، این‌ه که برنامه‌ای که برای یه بازۀ زمانی زندگی‌م ریختم رو -به هر دلیلی- درست‌وحسابی انجام نداده‌باشم. اما با همۀ این‌ها، الآن ح
حدسم درست بود از اوّل، زن حال انتظار ندارد
مهمان نیاورید برایش؛ این خانه خانه‌دار ندارد
دیوار پیچ‌پیچ تخیّل، دیگر به گِل نشسته مخاطب!
حتا به قدر رنگ گُلی هم، از حرمتِ بهار ندارد
نه شاعرم نه زن نه اقلاً یک تن میان این‌همه تنها
اصلاً بدم می‌آید از این‌جا ـ این حس هم اعتبار ندارد ـ
باور نمی‌کنی به چه میزان، زشت است این عدالتِ ویران
از ری بگیر تا به شمیران، زن با کسی قرار ندارد
تند از کنار آینه رد شد، تا حس کند هنوز جوان است
زیرا که روبه‌روی و
اون روزی که ساعت هشت شب اینترنت قطع شد اینترنت من ساعت یک ظهر قطع شده بود پس واقعا انصاف حکم میکنه همونطور که اولین نفر نت منو قطع کردن همونطور هم اولین نفر نت منو وصل کنن:/
.
یک شنبه من خبر نداشتم تعطیله و خب بعد چهل هشت ساعت بی خوابی و کار و کار با پشت در بسته مدرسه موندن ،ضربه فنی شدم:/
ولی جاش تو هر ماشینی یکشنبه نشستم دقیقا عین یک پیرمرد بازنشسته هفتاد ساله که زمان شاه سرهنگ بوده یک عالمه مخ راننده ها رو به کار گرفتم و شر و ور گفتم ولی خب از او
باورم نمیشه. یعنی اصلن امکان نداره این انتظار شیرین به همین زودی بخواد به پایان برسه. من گریه میکنم. به پهنای صورت اشک می ریزم از شدت بغض گلو درد می گیرم اما نمیتونم به رفتنت فکر کنم . ازم نخواه نا امید بشم. ازم نخواه که از التماسم دست بکشم. من با خود خدا معامله کردم. تو همون دکتری هستی که به من گفتی محاله حتی با دارو و درمان های پیشرفته اما من این هدیه رو از خدایی گرفتم که منو سور پرایزم کرد. تنها کسی که باورش دارم خداستخدایااااا
سه شنبه بدترین دعوای عمرم رو با داداشم کردم،ما معمولا فوش هایی که بهم میدیم از بیشعور نمیکنه،یعنی من اینقدر عصبی بودم هرچی از دهنم درومد بارش کردم والدینمم که همیشه دخالت میکردن از شدت وحشتناک بودن اوضاع هیچی نمیگفتن فقط یه گوشه وایستاده بودن تا در صورت کتک کاری احتمالی جدامون کنن
به صورت جدی نود درصد تقصیر داداشم بود اون ده درصد اشتباه منم این بود که بهش اعتماد کردم!!
ببین یکی از وسیله هاش دست منه و خونه رو زیر رو کرده دنبالش منم در ح
خب بیاین من می خوام پیام اخلاقی امروز رو بهتون بگم
آقا من امروز امتحان داشتم بعد دو دل بودم برم بدم یا نه که اون جا به خودم‌گفتم دختر راه مقابله با مشکلات،روبه رویی باهاشونه نه فرار
بعد همینطور که آهنگ استار وارز داشت تو پس زمینه بخش میشد رفتم دیر ترین زمان ممکن رسیدم موسسه و دیدم شتتت در حالی که همیشه این موقع سی چهل نفر کلن جا ندارن و میرن حوضه ی دیگه،موسسه خالی از عاطفه و خشم و آدمی زاد یعنی خالیا قشنگ فک کنم سی نفر اینطورا نیومده بودن بعد
به شدت دلم هوای نوشتن را کرده بود. قلم و کاغذی برداشتم و کمی بعد لعنت فرستادم به دستی که عادت کرده به تایپ کردن توی گوشی و خودکار رو رها کردم. دلم می خواست یکم توی تنهاییام برای خودم فکر کنم.راستش این روزا نه رضایتی از اتفاقای درونش دارم و نه رضایتی از خودم، این نیتی باعث میشه تنفرم از خودم بیشتر بشه و این که اطمینان پیدا کنم من نمی تونم خود مزخرفمو تغییر بدم. وقتی میگم از شرایط الانم راضی نیستم یه صدایی ته ذهنم می گه خب چیکار کنم که رضایت د
کمی تاریک شده ام،میخابم ،نمیجنگم برای رویاهایم.بیدارم،در رویای روزهای گذشته،یادش مرا فراموش کاش!
دخترک قصه همین روزها درست همین روزها سال پیش ارتباطی را شروع کرده بود،خوشبینانه عاطفی،او فرق داشت البته،به دخترک حس اطمینان میداد،گذشت چند ماهی گذشت باهم خوش بودند،گاهی هم پسر داستان خطاهایی میکرد،دخترک میبخشید.اوج رابطه،اوج اوج رابطه،وقتی عشق جوانه زده بود در کل بدن دختر ،رفیوز!پسرک او را نخواست،گفت نمیشود ،آینده ندارد ،به جایی نمیرس
این عکس و این مراسم و جنجالهای داخلی پیرامون این مراسم و لباس خانم مجری یادتون هست؟!
به نظر شما زنه جذاب تره یا مَرده؟
به نظر شما زنه دافه یا مَرده؟
.
.
.
به نظر من که مرده خیلی خیلی خیلی جذاب تر، داف تر، زیباتر و دوست داشتنی تر هستش.
در اون زمانی که صرفن به دلیل لباس خانوم مجری، داخل کشور حکم جهاد داده شده بود!!!، من تخمم نبود چون اصلن توجهی به زنه نداشتم و به طور کلی در کف آقای مجری بودم .
من که هنوز بر این باور هستم آقاهه به مراتب جذاب تر و دوست دا
چند وقت پیش قرآن می‌خوندم. رسیدم به یه آیه‌ای. آیه‌ی ۳۶ سوره‌ی قیامة بود.
أَیَحْسَبُ الْإِنْسَانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًى
آیا انسان می‌پندارد که به حال خود رها می‌شود؟
دوستش داشتم. یه حس امنیت خوبی می‌داد. هم حس امنیت می‌داد هم حواست باشه چه غلطی می‌کنی طور»! :دی توی ترجمه‌ش یه تیکّه اضافه نوشته بود که علی(ع) بسیار این آیه را می‌خواند و می‌گریست.» جالبه!
یه چیز دیگه هم که ازش خوشم اومد بحث توکّل‌ـه!
مثلن زمانی که المپیاد می‌خوندیم یکی از
الف  سلام.  حال‌م این روزا حالِ خوبی نیست! نمی‌دونم چرا. شاید هم می‌دونم. یک‌جوری‌م که نمی‌تونم بفهمم‌ش. از خودم می‌رونم در حالی که دل‌م تنگه. با پا می‌کشم، با دست پس می‌زنم. درس نمی‌خونم. گند زدم به امتحانات‌م تا این‌جا و خیلی هم نمونده. قرارم با خودم این‌طور نبود و دیگه مثل همیشه به تخم‌م نیست. امّا از دست‌م رفتن. نباید گند می‌خورد توش. ولی خب چیزیه که شده. فاک ایت:)  حس می‌کنم با اقدام به خودکشی‌م به اون صورت، ضربه‌ی بدی به بابا خور
دهستان سفید کوه چهاردانگه ساری که در مدارک  و اسناد قدیم به همین نام بوده  و  برخی از اسناد را این جا قرار می دهم  .معلوم نیست از کی  از طرف مسئولان ساری شده پشت کوه . والان واقعا پشت کوه است.آب خوردن و کشاورزی ندارد.گاز با آن که لوله ی اصلیش از این جا گذشته و خیلی ها از ان بهر می برند ، اما پشت کوه هنوز گاز ندارددرمانگاه مجهز نداردکار ندارد جوانانش آواره شدند در سمنان. 
برق دارد که با وزش کمترین بادی می لرزد و قطع می شود.
محله جماران دورود با بیش از دوازده هزار نفر جمعیت، پارک ندارد. هیچ امکاناتی جز یک مسجد ندارد که با همت اهالی ساخته شده. کوچه‌ها و خیابان اوضاع خوبی ندارد. از خیابان کنار فرمانداری که بالا میایی، یک میدان هست که اهالی به آن ‎#میدان_صغیره میگن. وسط میدان فقط یک سطل آشغال هست!
.
.
.
حال الانم واقعا قابل توصیف نیست . فقط اینو میگم حالم خیلی خوبه . امروز و امشب برای ما گیمیرا ، خیلی پربرکت بودن اول از همه اینکه بلیزکان که اگه نمیدونید چیه سرچش کنید . گرچه این اونت ها خیلی درداورن برای ماهایی که نمیتونیم اونجا باشیم و خیلی چیزا رو از دست میدیم . اما . اما وای از تریلرا و خبرایی ک امشب اومد . اول از همه دیابلو چهار ، که به قصد فک اندازی دنیا اومد و دیالوگاش اصلن داغونم کرد 
From the abyss we seek thy salvationBy three they comeBy three thy way opensBy the
لطفن نروید؛
بمانید،
او خواهد آمد.
جمعیت را بهم نزنید.
می دانم.
نه، ۱۴۰۰ سال کم نیست ولی تو فقط ۲ سال است کِ ب او توجه میکنی و او سال هاست کِ منتظر بوده است تا نوایش را بِ گوش های تو برساند.
نمیدانم شاید مسئله ای باید حل شود کِ هنوز نشده است.
نه خواهش میکنم دست هم را رها نکنید!
 
بله دعا کنید، اینبار بیایید با هم دعا کنیم، شاید صدا بِ عرش رسید.
 
او می آید، عجول نباشید، او خودش از شما چشم انتظار تر است.
 
حتی یک نفر هم یک نفر است برای او، خودتان کِ
طبق نظر اقتصاددان الهام بخش پروفسور پاول پیرPaul Pilzer :
امروزه ،تقریبن 95 درصد اقتصاد ما در تولید کردن محصولات و خدماتی شرکت دارند(بکار می روند) که 50 سال پیش وجود نداشتند. وبزرگترین فرصت های فردا(مثلن 50 سال آینده)، در آن بخش هایی از اقتصاد خواهند بود که امروزه اصلن وجود ندارند.
و
باک مینسترفولرBuckminster Fuller که شاید بزرگ ترین فیلسوف عمل گرا در قرن 20 و مبارزی سرسخت برای پایان دادن به گرسنگی در جهان باشد؛اشاره کرده است که منابع کافی در جهان برای همه د
یک بار نشستم با خودم فکر کردم چرا کلمات تو ذهنم وقتی نظم میگیرن با همون نظم رو زبونم نمیچرخن !! با بدتر از اون وقتیه که یه منظوری تو ذهنم شکل میگیره و بعد جوری بیانش میکنم که وسط حرفام می فهمم اصلن اونجوری که منظورم بوده رو بیان نکردم ! چقد حس بدی داره .یک بار میخواستم به یه نفر یه فکر و احساسی که دربارش داشتم رو بگم . اگه فرض کنیم فکر و حس من مجموعه ی X رو تشکیل بدن و قراره با یه تابع F روی این مجموعه یه سری عملیات انجام بشه و خروجی Y رو رو زبونم بیار
من همون بیچاره ایم که با 86 درصد زیست و با73 درصد شیمی قراره پشت کنکور بمونم
خدایا خیلی درد داره خیلی 
خیلی درد داره 
هیشکیو ندارم کنارم باشه 
همش باید درد بکشم و درد بکشم 
انقد درس خوندم نیمه نابینا شدم 
خداا چرا انقد نفس کشیدن درد داره؟ 
چرا انقد زندگی کردن درد داره؟ 
دو سال  بدترین دردارو به جون خریدم دو سال تا مغز استخون درد کشیدم 
هنوزم ادامه داره 
همش به خودم میگم محکم باش دختر محکم باشه دیگه چیزی نمونده 
ولی حقیقتش اینه که این دردا هیچ
نصف شب از خواب بیدار شدم و اصلن خوابم نمی‌آمد، مثل تکه‌سنگی که در آتش غلطش بدهی و بی‌تفاوت باشد کمی خودم را تکان دادم ولی بی‌فایده بود. هر موقع ذهنم بی‌نهایت مشغول می‌شود اینطوری می‌شوم. بچه که بودیم، با کش، توپهای کوچکی درست می‌کردیم، بی‌نهایت کش را به هم تاب می‌دادیم و توپی درست می‌شد که اگر به زمین می‌کوبیدی هوا می‌رفت. اگر فقط یک کش باز می‌شد همه‌ی توپ از دست می‌رفت و بینهایت کش باز می‌شد، انگار داخل ذهنم، کشی باز کرده‌اند شب‌
بابا نای، نان دادن ندارد، بابا کار ندارد.!بابا سهمی برای استخدام ندارد.!بنویس .؟؟؟آن بچه سرطان دارد!هزینه هر آمپولش بیشتر از 1 میلیون تومان است،خانه ی آنها پایین شهر است ،
اشک چشمهای مادرش مروارید دارد ،بنویس؟؟تلاش ما بی
ادامه مطلب
جدیدنها خیلی وبلاگ مینویسم. این را برای این میگویم چون غیر نوللا و محسن فکر کنم فقط تهمینه اینجا را بخواند و تهمینه هم چون بیان بهش اعلام میکند فقط ا پست آخر باخبر میشود برای همین خواستم غیرمستقیم بیان کنم، وای چقدر خلاق هستم که بیان را در دو معنی به کار بردم وای من چقدر ریل دیل هستم، که پستهای دیگری هم برای ارائه به این جهان فانی دارم. البته دیگر ریدم در جنبه ی غیرمستقیمش. و خیلی پررو هستم. جدیدنها پررو شده ام. پرّرّرّو! جدیدنها در نمیزنم میای
کسی نمی داند.خودش هم نمی داند.آیا مرد،ارباب،صاحب قدرت و هر آن کس که می خواهد میل نه را کند موفق می شود؟اساسا در ن چیزی به نام میل شکل می گیرد؟در فلسفه گفته می شود برای شکل گرفتن هر کلیتی باید چیز یا چیزهایی را بیرون بگذاریم تا مرزی کشیده شود و بیرون و درون مشخص گردد‌.چیزی باید استثنا شود تا کلیتی شکل بگیرد.تا زمانی که خط و مرزی نکشیم توده ای بی شکل و بی معنی داریم که هیچ بیرون و درونی ندارد.مثل مرز های جغرافیایی یا مرزهای قانون که با
۲۰۰- پیش تو روشنی طلعت تو ماه ندارد           پیش تو گل رونق گیاه ندارد گوشه ابروی توست منزل جانم         خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری   جانب هیچ آشنا نگاه ندارد رطل گرانم ده ای مرید خرابات … پیش تو – روشنی طلعت تو ماه ندارد – غزل ۱۲۷ – ۲۰۰
منبع : فالگیر
یه کاری بکنیم؟ روزی 200 کلمه می‌نویسم این‌جا. دری وری از در و دیوار. ببینیم می‌شه جمع کرد این‌جارو یا نه. دارم به روانشناس فکر می‌کنم. زیاد. حس می‌کنم دیگه نمی‌تونم مرتب کنم تنهایی چیزهارو. سه چهار پنج تا موضوع هست که موازی با هم داره مثل خوره فلان. یکیش فره. چه‌جوری می‌شه آدم دقیقه به دقیقه‌ی روزشو به یکی فکر می‌کنه که دیگه نیست؟ بنویسم ازش خلاص می‌شم آیا؟ به قول چهرازی از صبح که بیدار می‌شم یادمه. و این، تسری پیدا کرده به همه چی. به هر ار
انگار عین سگ برای یه آدمی که هیچوقت نبوده ناراحتم
نمیدونم چه مرگمه
ترس از فراموشی دارم اینکه یه جای دور باشم‌و فراموش بشم ناراحتم نمی کنه اینکه هستم و فراموش بشم ترسناکه
اینکه این جریان کنکور،هیچ جا نرفتن و جواب همه برنامه ها ،نه نه و نه عه
دارم از یادشون میرم ،جامم دیر یا زود پر میشه،روابط جدید،آدمای تازه تر
من سرم درد میکنه هر روز که به هوش میام داستان همینه
بین همه چیز گیر افتادم
کارای مدرسه رو درست نمی تونم پیش ببرم ،درس خوندن و تست ز
امروز را زیبا‌تر از دیروز می‌بینم. نمی‌دانم چه رخ داده است. چه شده که می‌توانم باز همان صبح تکراری‌‌ای که هزاران بار تجربه کرده‌ام را باز با چشمان دیگری نگاه کنم. دو پنجره در اتاق جدیدم حضور دارند. یکی کوچک‌تر از دیگری و من هر دوتا را تا سر حد مرگ می‌پرستم. از خود نور عبور می‌دهند و برای صبح‌هایی که تصمیم گرفته‌ام بنویسم بسیار کاربردی هستند. حتی تا جایی می‌توانم اکزجره کنم و بگویم که قستمی از تمام واژگان الهام‌ شده‌ی صبح‌ها را مدی
وقتی رهبر مآ رهبر به معنای واقعی کلمه ها ، نه یه رهبر معمولی وقتی رهبر مآ از شهادت سردار سلیمانی ، دستشو بزنه رو پاش. و حسرت و غم تو صدا و نگاهش بیاد.
وقتی رهبر ما رهبر خستگی ناپذیر و محکم ما قلبش به درد بیاد و ناراحت بشه به حدی که اشک بریزه. وقتی بالاترین مقام نظامی ما رو یه فرمانده واقعی رو یه انسان واقعی رو ظالمانه شهید کنید و کل مردم ایران رو ناراحت و غمگین. وقتی تو تشییع فرمانده مون ، یه عده کشته بشن و یه عالمه خانواده عزادارتر. ان
خیلی وقته که میخام بیام و اینجا بنویسم. ولی هی نمیشه. اینکه بخام چیزی بنویسم، هرچی، روزمرگی محض حتا، ازم بر نمیاد. چون با تقریب خوبی روزام خیلی شبیه هم و خسته کننده شدن. و نوشتنش چیزی جز فشار مضاعف نیست.
امروز بعد از چند روز آلودگی هوای خیلی وحشتناک، یکم بارون اومد و خیلی دوس داشتم عصری برم بیرون یکم راه برم، ولی گلوم یذره درد میکرد و فک کردم نرم بهتره، حالا یهو سرما میخورم که اصلن اتفاق خوبی نیست.
اون دوستمم باز از آمریکا اومده و واقعن من به ای
"جان، شخصیت اصلی داستان، در صحنه‌ای از فیلم به آپارتمان دوستش در شیکاگو می‌رود. فضایی تنگ و باریک که کمتر از یک متر با ریل قطار فاصله دارد. زمانی که جان روی تخت می‌نشیند قطاری با سرعت عبور می‌کند و همۀ وسایل اتاق را به حرکت درمی‌آورد.جان می‌پرسد: روزی چند مرتبه قطار از اینجا رد می‌شود؟» جواب می‌شنود: آن‌قدر قطار رد می‌شود که دیگر حتی متوجه رد شدنش نمی‌شوی.»و بعد یک چیزی از روی دیوار به زمین می‌افتد.حالا مثل داستانی که تونی فدل تعر
چون راز باده نوشان ، دانند می فروشاندیگر چه حاجتی به ، دکان دین فروشانیک جرعه از تعالی ، گر بر تو عرضه گردددیگر غبا نخواهی ، از جنس زهد پوشانان سان که ره ندارد ، مستی به بارگاهیزاهد خبر ندارد ، از درک راه و کوشانما مست بادگانیم ، ایمان ما به عشق استکی راز عشق گویند ، هر آینه خموشان
چون راز باده نوشان ، دانند می فروشاندیگر چه حاجتی به ، دکان دین فروشانیک جرعه از تعالی ، گر بر تو عرضه گردددیگر غبا نخواهی ، از جنس زهد پوشانان سان که ره ندارد ، مستی به بارگاهیزاهد خبر ندارد ، از درک راه و کوشانما مست بادگانیم ، ایمان ما به عشق استکی راز عشق گویند ، هر آینه خموشان
فشار روم خیلی زیاده
سه روزه که به شدت عصبی ام ،دیگه بدون اینکه اصلن تسلطی روش داشته باشم عصبی ام:/
تنها چیزی که دلم میخواد اینه که چهل و هشت ساعت حافظه ام پاک شه،چهل هشت ساعت فقط آشپزی کنم و فیلم ببینم و تو این چهل هشت ساعت هیچ آدمی رو نبینم،صدای هیچکس رو نشنوم،یک کلمه حرفم نزنم
فقط من باشم و من باشم و یه ذهنی که چیزی یادش نمیاد:)
 
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگره
در این شهر به جز کلیه هایشان، قلب هایشان را هم می فروشند گم شدم گم با پاره یی از وجودت که در هر لحظه دنیایی که بودن یا نبودنم برایت فرقی با اشغالی سرگردان ندارد که در زباله دانی ذهن فراموش کارت جان می دهد  
‌کاش در این دنیای غریبه اگر باری دیگر روبه رویت آرام آرام در خودم فرو شکستم دستم را بگیری با یک سلام بندم کنی کاش آن قدر فهمت بود دستم گنجشک شکسته بالی ایست که پناهی ندارد این گوشها زنگ زده اند از بس که راه کج کردی نیامدی  خرجی ندارد یک بار
بی روی علی شعر من آرایه نداردبی اذن علی، نطق، درونمایه نداردبی نام علی قرآن یک آیه نداردبی حب علی دین بخدا پایه نداردعمری پدرم گفت که فرزند خلف باشیعنی که فقط بنده ی سلطان نجف باشیاسین رخ و رحمان دل و توحید مقام استبا حکم غدیر آمده، پس کار تمام است"سلطان جهانش به چنین روز غلام است"ذکر لب مولا صلوات است و سلام استهم شان علی کیست؟ اگر هست بیاید!بالاتر از این دست محال است بیایدهم جاذبه هم دافعه دارد، به تعادلتوصیف گر روی گل او شده بلبلنقل است که
رمان خداحافظ گری کوپر» را با همه‌ی شهرت و محبوبیتش دوست ندارم. اما لنیِ داستان را دوست دارم. مگر می‌شود این شخصیت ویژه را دوست نداشت و یک جاهایی نگاهش به دنیا را تحسین نکرد؟! ناطور دشت» هم برایم رمان جذابی نبوده و نیست. حتا یک وقت‌هایی فکر می‌کنم اصلن رمان است؟! قصه کجاست؟! اما شخصیت کتاب چنان به دلم می‌نشیند که هنوز بعد مدت‌ها گاهی جلو چشمم می‌آید. از اساس ناطور دشت به جای قصه گفتن شخصیت می‌سازد و می‌پردازد. حالا گیرم این‌قدر از شخصیت
 
چیزی که تمام وجود مرا مجذوب می کند دلیلی ندارد که حتی ذره ای هم در تو اثر کند و بر عکس، چیزی که در نظر تو معصیت است ممکن است در نظر من معصومیت باشد. چیزی که برای تو وخامتی به دنبال ندارد، ممکن است برای من حکم سنگ قبر را داشته باشد.! 
 
نامه به پدر | #فرانتس_کافکا
امام باقر ع فرمود هرگاه بدانی در توخیریهست بدلت نگاه کن اگر اهل طا عت خدا را دوست و اهل معصیت خدارا دشمن دارد در تو خیر است و خدا هم ترا دوست دارد واگر اهل طاعت خدا را دشمن واهل معصیت خدا دوست دارد در تو خیر نیست وخدا دشمنت دارد دشمنت دارد و هر کس همراه دوست خود است وفرمود دو مومن هرگز با هم بر خورد نکنندجز انکه برادرش را بیشتر دوست دارد بهتر است  و فرمود هرکه برای دین دوست ندارد و برای دین دشمن ندارد دین ندارد پیداست که شخص متدین حد اقل باید پی
از پله ها بالا رفتیم ، رسیدیم به در ِ مطب دنتیـس
وارد مطب شدیم، دوتا مرد نشسته بودن و منشی خوش برخورد,یه دخترخانوم جوون بود^.^
ازم عکس رو گرفت و برد پیش ِ دنتیس جان:) تا نوبت من بشه نشستیم روی یکی از میز ها فلاسک دوقلوی چایی بود ولیوان ُ .
یکی دیگه از میز ها هم کلی کتاب:) خیلی دلم میخواست برم اون سمت وکتاباروببینم ولیکن اون دوتا مرد همونجا نشسته بودن ُ روم نمیشد.
خلاصه نوبت من شد و رفتیم کلی عکس رادیولوژی رو بر رسی کردیم دراز کشیدم معاینه کرد
من معمولن ی سری فیلم توی ADM به صورت آماده دانلود دارم. روز اولی ک نت قطع شد من ۲۸۰۰ تمن پول ۱ گیگ یک روزه دادم(ک شدیدن ب صرفه بود:|) و برای عاخرین بار اینستا و . رو چک کردم. بعد ک اونا دیگ اپدیت نشدن شروع کردم ب دانلود چیزایی ک بود و تا تونستم پولمو زنده کردم
فیلم جوکر هم جزو همونایی بود ک دان شدن و بالاخره دیده شد!
در کل ب نظرم شدیدن فیلم خوبیه و هم معنی و مفهوم داره واقعن، هم یه تصور دیگ ای از جوکر ب عادم میده و دو طرف داستان رو ب عادم نشون میده. خ
 
  میکائیل را که آوردند و بعد مدتی تابلوی بن بست شهید میکائیل صمدپور سر کوچه، روی دیوار خانه ی خسرو چرخچی میخ شد، " بابا " با خودش به عنوان پدر شهید دوتا عهد کرد . یک، عرق خوری را بگذارد کنار، و دوم اینکه از این به بعد چاخان نکند. می ترسید روح میکی از او آزرده خاطر شود.  اولی را به هر ضرب و زوری بود کنار گذاشت ، ولی دومی شدنی نبود. اصلن برای خودش اسم و رسمی به هم زده بود . الکی که نشده بود " بابا چاخان " ؟! اما ما  احترامش را داشتیم و جلوی رویش " بابای م
سایگل عزیز سلام.کاش تو یک آدم فضایی باشی. راستش - متأسفانه یا خوشبختانه- من زیاد به وجود فضا و کهکشان و این‌ها اعتقاد ندارم، ولی دلم برای تو تنگ شده‌‌، چون دلم می‌خواسته دلم برای کسی تنگ شود که مرا نمی‌شناسد. تو مرا نمی‌شناسی نه؟ بهتر. وقتی نشناسی‌ام شاید بتوانم برایت حرف‌ بزنم. هر چند نمی‌توانم. تو از به وجود آمدنت تا به حال چند بار عوض شده‌ای؟ تغییر برایتان چه طور معنا می‌شود؟ احساس می‌کنم مثلن وقتی وارد یک دوره‌ی جدید می‌شوید پوستت
دیشب تنها بودم تو اتاق؛ چون زینب رفته بود همکف پیش دوستاش بخوابه. منم گفتم آره فردا هر چی دلم بخواد آلارم میزام،‌صبح زود بیدار میشم درس حتی شاید بخونم و اینا ها:)))‌ولی خب آلارمای تا ساعت 6 و 50 رو که اصلن روحمم خبردار نشد:)))‌و دیرتر از موقع عادی هم بیدار شدم. یعنی ۷ و نیم پا شدم تازه:)))
من که رفتم سرویس صورتمو بشورم اینا برنا کاملا آماده شده بود:))
از شب قبلش میدونستم قراره چی بپوشم و بخاطر همین سریع اماده شدم. فقط وقت نشد ضدآفتاب بزنم و صبحونه بخو
بعضی وقتها چیزهایی را از رسانه های جمعی می شنویم که اصلا نمی توان باور کرد. اخیرا ویدئویی را در صدا و سیما دیدم که یک خانم به بقیه می گفت اگر با ما هم نظر نیستید بروید از کشور.
یعنی این فرد خود را صاحب کشور می داند! مگر مملکت فقط برای گروه خاصی است؟ قطعا افراد جامعه همه با هم نظر یکسان ندارند ولی این دلیل نمی شود که یک گروه خود را مالک بدانند. کشور هند که دارای انواع و اقسام تفکرات دینی مختلف است چرا هیچگونه مشکلی ندارد؟!
ما به دلیل ایرانی بودن در
امروز باید پیش دکتر وکیلی میرفتم برای مراحل انتهایی کارمون ولی خب اون موقعی که داشتم قرار میزاشتم اصلن حواسم نبود که نمیتونم چون بیمارستان کلاس مهارت ها دارم و خب نشد برم.
صبح زود بیدار شدم اما نه اونقدر زود که بتونم قبل رفتن همه کارامو کنم و بین ضدآفتاب زدن و درست کردن دو تا ساندویچ واسه صبونم که توی راه بخورم دومی رو انتخاب کردم. توی اتوبوس جا برای نشستن نبود و فقط بین قائم و امام رضا تونستم بشینم و سریع دوربین سلفی گوشیمو گرفتم جلوی صورتم
شازده دوره ب موسیقی رو که تموم کرد یه جشن گرفتن و قرار بود با بقیه بچه ها که تو سازهای مختلف از همون اموزشگاه فارغ میشدن کنسرت داشته باشن. چند جلسه تمرین گروهی داشتن که شازده ما حالش بد بود بابت آنفولانزا ولی تمرینا رو شرکت کرد. سه تا آهنگ گروهی زدن و یه تک نوازی داشت و آخر سر هم یه لوح تقدیر گرفت که اولین لوحش بود. خب الان که نوشتم یادم اومد که چهارمین بود. شازده و فسقلی کلاس های لگو رو هم میرن و الان ترم چهارم هستن و برای سه ترم قبلی سه تا لوح
نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی گفت که با بازگشت آرامش به کشور ادامه قطع اینترنت ضرورتی ندارد.
علی مطهری در گفت و گو با ایسنا با اشاره به محدودیت‌های اعمال شده برای دسترسی به اینترنت در پی برخی ناآرامی‌های مربوط به افزایش قیمت بنزین گفت: به نظر من ادامه قطع اینترنت با توجه به بازگشت آرامش به کشور ضرورتی ندارد.
ادامه مطلب
علی سرزعیم-تحلیل‌گر اقتصاد
 
⏰زمان مطالعه: ۴ دقیقه
 
⭕️دو کشور را تصور کنید. کشور اول کشوری است که در آن معلم حوصله ندارد همه ساعت را تدریس کند، کارمند حوصله ندارد همه ساعت کار کند و کار مراجعه‌کننده را راه بیاندازد، استاد حوصله ندارد منابعش را به روزرسانی کند، دانش‌آموز و دانشجو پیوسته تمنا می‌کند که حجم مطالب تدریس شده کمتر شود تا امتحان آسانتر شود، پلیس حال ندارد تا گشت‌زنی دقیقی انجام دهد تا مجال کمتری برای ی ایجاد شود و بیشتر ب
پاییز باشد یا بهار .
شام سیه یا که نهار
بر سر نباشد سایه ات
لطفی ندارد روزگار .
*****
ای نور را تابندگی .
الگو  برای  زندگی
بی طلعت رخسار تو
لطفی ندارد زندگی
*****
شهد و عسل بر کام ها
پُر می ، قدح ها ، جام ها
هر روز ما بی رونق و
لطفی ندارد شام ها
*****
اللهم عجل لولیک الفرج
+  سالروز آغاز امامت حضرت ولیعصر ارواحنافداه مبارک
++  با پوزش از اینکه مدتیه نیستم ، از تمام دوستانی که با پیام های پر از لطفشون به یادم بودن صمیمانه سپاسگزارم .
+++  برام دعا کنین .
عجیب استواکنشی است که موازنه ای نداردکاتالیزگر هم نمیخواهدشرایطSTP هم نداردگاهی آنقدر آرام است که مدت ها به طول می انجامدگاهی آنقدر سریع است که به پلک به هم زدن هم نمیرسدواکنش دهنده اش برق چشمان یار استواکنش شگفت آوریست که فرآورده اش گاه مفید است و زنده میکند و گاه جوری میمیراند که دیگر برگشت پذیر نیستعجیب فرمولی دارد عشق
چه نیازی داری برای زخم‌هایت لایک دریافت کنی؟ بیا در همین کنج خلوت با خودت بگو، خودت را بغل کن، درس بگیر و دیگر دل نبند. همه‌اش بازی‌ست م، ح، مح . و هزاران هزار مرد دیگر هم که بیایند و بروند تو بازیچه‌ای برای تنهایی‌ها و هورمون‌ها و و و پس بقول معص شرافت و عذتت را حفظ کن و اینقدر تو جوب بدنبال مروارید نگرد و اصلا بدنبال مروارید نگرد که این زندگی هیچ و هیچ ندارد که به تو ارزانی کند و یادت باشد برای هرکاری لااقل یک دلیل عقلانی و منطقی و بدور ا
 
 
موشی در منزل شخصی خانه کرده بود و در لانه خود روزهای خوبی را سپری می کرد ،یک روز که داشت از سوراخ لانه، حیاط را تماشا می کرد ،صاحب خانه را دید که با خود تله موشی را به خانه آورده است و فریاد می زند ای زن امشب از دست این موش مزاحم خلاص خواهیم شد ،زن صاحب خانه با خوشحالی به استثبال مرد آمد واز او به خاطر خریدن تله موش تشکر کرد .موش ناراحت به پیش حیوانات خانه رفت و از آنان خواست فکری بکنند . مرغ گفت :تله موش هیچ ربطی به من ندارد . گاو گفت : ما را با ت
اشک می‌ریزم پای تلفن. مامان مبهوت شده. ساکت است. گوشی را می‌دهد به بابا. بابا عادت به دلداری دادن‌های لج آور ندارد. بابا کاری به صدای خش دارم هم ندارد. فقط می‌گوید زندگی بارها نشانش داده اتفاقات ناگوار، مانع بلاهای بزرگترند. می‌گوید ظن‌ات به خدا را اصلاح کن و صبور باش. همین‌ها را می‌گوید و باز گوشی را به مامان می‌دهد. اشکم بند آمده اما خسته‌ام. بیش از هر احساس دیگری خسته‌‌ام. پشت کاغذ چکیده پایان نامه، می‌نویسم غر زدن و چهل دایره می‌ک
گاهی به سایه ی یکی شده مان روبه رویَ عالی قاپو فکر میکنم، به صندلی مان، به بستنی فروشی حاجی بابا کمتر فکر میکنم از بس گمت کردم و پیدا، آن آخری هاش کلافه بودی، میخاستی ول کنی بروی و مانده بودی و من فکر میکردم خوب ا‌ست همینجا به یک بهانه ای قهر کنم بروم، تابیشتر گند نزده ام، بهانه دستم نمیدادی‌، نمی دهی، کم می دهی خصوصا که دامن پوشیده باشم، تو را کم دیده ام اما مگر سخت میشود شناخت، نه فکرت وقتی هست، فکرت وقتی هست و یک جای دیگر است آن روز که کتاب
اسم وبلاگ رو زمانی گذاشتم که داشتم کتاب  ترانه خواندن به وقت باران » رو میخوندم البته برای بار دومی که بار اولش تا یک پنجمش پیش رفته بودم و خب این عادت مزخرفِ ناقص گذاشتن همه چی (نه فقط کتاب هم:)) رو دارم کم میکنم کم کم.
خب خلاصه
نویسنده ی کتاب مسیحا برزگر» نوشته های عارفانی و معنوی گونه ای رو داره و نویسنده در ابتدای کتاب شیوه ی خوندن کتاب رو به سه صورت دانسته که حالت سومش که تجربه ای عارفانه رو در پی خواهد داشت.
به ادعای نویسنده این کتاب به د
هشتم برهان،گروه فیروزه ای
نمره خلاقیت با وسایل دور ریختنی:دارد
نمره هزینه کم:ندارد
نمره هماهنگی با رنگ گروه:ندارد
نمره زیبایی:دارد
سرعت عمل:دارد
جمع نمره: با وجود سرعت عمل بالا= بیست =A++
 
                                  دانش آموزان عزیز در مورد کار دوستاتون انتقاد کنید»
"در من ژولیوس سزاری؛ کشتی ها را سوزانده، تمام پل های بازگشت را خراب کرده و از من توقع پیروزی دارد،در من میلتون اریکسونی؛ به خودش قول داده تا رسیدنِ صبح، دوام بیاورد.و من عقب نشینی نخواهم کرد،و من تسلیم نخواهم شد!حتی در تاریک ترین شب ها،حتی در عمیق ترین بن بست ها!در من کسی هست هنوز،کسی که مرا باور دارد."نرگس صرافیان طوفان‌ با خستگی شدید داشتم از در باشگاه بیرون میومدم، روبه روی باشگاه یه ماکت از صحنه های کربلا بود که چشمم بهش افتاد و یکم
متن ترانه امیرعباس گلاب به نام عرفان

ابری شدن را آسان گرفتمباران گرفتو پایان گرفتمدر اوج اندوه در عمق دردمحال و هوای عرفان گرفتمبی معرفت ها آسوده باشید از بودن او ایمان گرفتمسر میدهم من بر پای این عشق از بس کنارش سامان گرفتمبا هر گناهی بی وقفه از او فرصت برای جبران گرفتماز هر که جز او خیری ندیدم هرچه دویدم کمتر رسیدمقربان او که نازی ندارد با من خیال بازی نداردقربان او که زیباترین ست قلبم کنارش رازی نداردقربان او که نازی ندارد با من خیال با
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب