نتایج پست ها برای عبارت :

کی مث من بد روزگارو به جون خریده

هوالرئوف الرحیم
ئووووفففففف
دیشب سخت گذشت. با کسره زیر ب دیشب.
حالم واقعا خوب نبود.
امشب نشستم یه فیلم دیگه دیدم و از اولش گذشته بود که رضا هم رسید و دوتایی نشستیم به دیدن و کيف روزگارو کردیم.
خیلی عالی بود.
When we first met بود و یه عالمه پیام اخلاقی برای جفتمون.
با یه انرژی مضاعف، شام رو گرم کردم و با هم در آرامش کامل شام خوردیم و شوخی کردیم و رضا ظرف شست و حالا می رم چای بیارم تو بغل هم بخوریم کيف کنیم.
همین. :)
 
 
 
 
به نام آن خــداوندی که نــور استرحیم است و کریم است و غفور استخدای صبـح و این شـور و طـراوتکه از لطفش دل ما ،در سُرور است
"بسم الله الرحمن الرحیم"مهرفوری زمان روزهای خوبی برای شما آرزومنداست و امیدوارم همیشه تنتون سالم و برقرار باشی. انشاالله . ما یه مجموعه داریم که سه چهار نفر فعالیت دارند و یکي مهرلیزری میزنه یکي مهرژلاتینی میزنه یکي طراحی لگومهر میکنه و خداروشکر روزگارو با تمام کمو کاستی هاش پشت سر میگذاریم
دانلود آهنگ تو دلسوز من باش دلم مثل حالم پریشونه امشب از معین | آهنگ ایرانی
دانلود اهنگ تو دلسوز من باش؛ دلم مثل حالم پریشونه امشب از معین | آهنگ ایرانی
دلم مثل حالم پریشونه امشب تو دلسوز من باش که از هر طرف غم فراوونه امشب تو دلسوز من باش رو سینت بذاری سر بی قرارو تو دلسوز من باش که طاقت ندارم بده روزگارو تو دلسوز من باش برم سمت کي جز تو که از بعد عشق دلت پیش من نیست
لینک دانلود آهنگ
 
مادرم میگه مطهره چیکار میکنی ؟ میگه هیچی ، سختی های روزگارو میگذرونم  - مطهره میگه خاله پیتزایی که خریدم چی شد؟ خاله رفتم پیتزا خریدم تازه 3 تومنم تخفیف گرفته بودم :) اینقدم خوشحال بودم اما نمیدونم چی شد موتوری خورد بهم دیگه بعدشو یادم نمیاد خاله پیتزا هام چی شد؟ کي خوردشون؟ مامانم میگه هیچی ، حتما پرس شد با زمین ، کسی نخوردشون داییم گفت از این ب بعد برا مطهره جشن پیتزا میگیریم :)
- میگه خاله من این اتفاق برام افتاد فهمیدم همه منو خیلی دوست د
 
 
سه تا گربه دیدم . دیشب توی تاریکي کوچه مان سه تا گربه دیدم .از غصه های دلم و برای پرت کردن حواس مجروح خودم،قصد کرده بودم سالاد زمستانی درست کنم. لوازم سنگینش را خريده بودم و می رفتم سمت خانه، گل کلم و هویج و کرفس و اینطور چیزها . گربه ها جزء لاینفک محله ی ما هستند . اما این سه تا فرق داشتند، هر سه یک شکل و یک رنگ و یک اندازه بودند و در قاب نگاه من این طور جانمایی شده بودند : اولی داشت استخوان گردنی را که از پلاستیک زباله ها بیرون کشیده بود می لی
ده سال پیش این موقع خانه‌ی تو بودیم. کيک خريده بودیم. می‌خندیدیم. من قبل‌ترش به خواهره سپرده بودم که برود از نشر مروارید با شهریاران شعر» بخرد. خريده بود. روی صفحه‌ی اولش نوشتم: تقدیم به پدربزرگ عزیزمان، که از شهریاران است. کتاب را کنار بقیه هدیه‌ها گذاشتیم و به‌ت دادیم. تو با دقت چسب‌های کاغذ کادو را جدا کردی. چشم‌هات برق زد از خوشی. گفتی: دست‌خط ِ آناهیتاست. من آناهیتایت بودم. گفتن ندارد که توی تمام زندگی‌م فقط آناهیتای تو بودم. بعد؟ بع
 
 
سه تا گربه دیدم . دیشب توی تاریکي کوچه مان سه تا گربه دیدم .از غصه های دلم و برای پرت کردن حواس مجروح خودم،قصد کرده بودم سالاد زمستانی درست کنم. لوازم سنگینش را خريده بودم و می رفتم سمت خانه، گل کلم و هویج و کرفس و اینطور چیزها . گربه ها جزء لاینفک محله ی ما هستند . اما این سه تا فرق داشتند، هر سه یک شکل و یک رنگ و یک اندازه بودند و در قاب نگاه من این طور جانمایی شده بودند : اولی داشت استخوان گردنی را که از پلاستیک زباله ها بیرون کشیده بود می لی
خود حکایت :
ی پیراهنی را ید وآن را به پسرش داد که به بازار ببرد و بفروشد . پسر پیراهن را به بازار برد ؛ اما آن را از او یدند. وقتی به خانه برگشت پدرش پرسید . پیراهن را چند فروختی ؟ پسر گفت به همان قیمتی که شما خريده بودید
باز نویسی حکایت : روزی روزگاری پدری که شغل او ی بود پیراهنی می­د. پدر پیراهن ی را به پسر داده و به او می­گوید آن پیراهن را به بازار برده و بفروشد. پسر پیراهنی که پدرش به او داده بود به بازار ببر بفروش اما پیراهن ر
" بس که جفا ز خار و گل/ دید دلِ رمیده ام/ همچو نسیم ازین چمن/ پای برون کشیده ام/ شمع طرب ز بخت ما/ آتش خانه سوز شد/ گشت بلای جان من/ عشقِ به جان خريده ام!/ ./ تا تو مراد من دهی/ کشته مرا فراقِ تو/ تا تو به داد من رسی/ من به خدا رسیده ام!/ چون به بهار سر کند/ لاله ز خاک من برون/ ای گل تازه یاد کن/ از دل ِ داغ دیده ام/ یا ز ره وفا بیا/ یا ز دل رهی برو/ سوخت در انتظار تو/ جانِ به لب رسیده ام ."
.
.
پ.ن: رمضان رفت و دستم خالی و دل پر از اندوه و حسرت. چون طفل مادر مرده ای
هفت سالم بود. به تازگی یک فشارسنج و یک گوشی پزشکي خريده شده بود. از قضا آقا سید عزیز (پسرخالم) با خانواده، میهمان ما بودند. از آنجایی که خیلی ذوق و شوق داشتم و از حد گذشته بودم، بلافاصله گوشی و فشارسنج را برداشتم و به آقا سید نشان دادم.
ادامه مطلب
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خريده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام 
       
                         رهی معیری
اون چادره بود که خريده بودم؟
پرز داد!
بردم میگم شما که این همه تضمین کرده بودید، 
من یه ماه سرم کردم بغلش خراب شد.
میگه لابد کيف رو دوشتون انداختید بهش اصطکاک داشته!
میگم کيفم نمینداختم؟ 
بعد در تایید گفته هاش میگه یه خانمی اومده بود 
چادرش از سر شونه تا کمر یه خط پرز داده بود،
فهمیدیم کمربند ماشینو زیاد بسته خطِ اونه :|
.
› نباید میکوفتم تو دهنش؟
حبّابه‌الولبیه‌میگوید:ماهی‌جری(یا‌جریث،شبیه‌مارماهی‌است‌وفلس_پولک_ندارد،)
خريده‌بودم،برای‌برادرم‌بخاطر‌مرضی‌که‌در‌پشت‌او‌بود،حضرت‌علی‌علیه‌السلام‌مرا
دید‌وفرمودند:یا‌حبّابه‌ان‌الله‌لم‌یجعل‌الشفاء‌فیما‌حرّم.یعنی،خدا‌در‌چیز‌حرام‌شفاء
قرار‌نداده‌است.ومن‌‌ماهی‌راانداختم‌وگفتم،استغفر‌الله.
هیراد پیشنهاد داد شب هایی,که کنار هم هستیم واسه رقص روز عروسیمون تمرین کنیم :) ,تصمیم گرفتم به پبشنهادش پاسخ مثبت بدم ,چند تا کلیپ و آهنگ دانلود کردم  و دامن کوتاه با نیمتنه ای که به سلیقه خودش خريده بودم,پوشیدم آرایش مختصری کردم و امدم توی هال,,,, آهنگ که گذاشتم توجه اش از کتابش به من جلب شد.فیلم هم گرفتیم از رقصمون,,,بیشتر از رقصیدن تحلیل رقصمون خوش,گذشت انقدر که تخس بازی در می آوردیم. . 
کتاب خريده ام: اسلام شناسی، از دکتر علی شریعتی.
احساس میکنم بس است هی سر فرو کردن در کتاب شعر و شعر و شعر. باید کمی هم دور و بر را نگاه کنم.
به شما هم پیشنهاد میکنم یک کتاب خوب بخرید و شروع کنید. قیمت به روز این کتاب، از نشر سپیده باوران، هشتاد هزارتومان است! اما من توانستم با کمی جستجو و لجاجت به سی هزار تومن پیدا کنم و بخرمش. خیلی از کتابهای خوب را میتوان خرید، ولی چپاهای قبلی و ارزان. پس بدویید!
چندین سال پیش یک دست مبل خريده بودیم و از همان فروشنده که دارای یک کارخانه هم هست ، مجددا چند روز پیش یک دست مبل جدید خریدم. یک چیز خیلی برام جالب و عجیب بود. علاوه بر قیمت که چند ده برابر شده بود، وزن آن بسیار حیرت انگیز بود. موقع بالا آوردن مبل قبلی باید هر مبل را دو نفر حمل می کردند و واقعا به سختی. ولی این مبل جدید را یکنفر و به راحتی حمل می کرد.
وقتی سوال کردم که چرا اینقدر این مبلها سبک شده است، گفت چوب وارداتی است و کيلویی حساب می شود. تازه مت
ساعت نزدیک 7 صبح بود که بیدار شدم. خیلی خوب خوابیدم و این جمله مدام توی ذهنم تکرار می‌شود! باورم نمی‌شود که خوب خوابیده باشم! پریشب کنارم روی تخت خوابید؛ هیچکدام مثل آدمیزاد نخوابیدم. یادم رفته بود که نباید از پتوی مشترک استفاده کنیم. من با کوچکترین حرکت و کوچک‌ترین صدایی بیدار می‌شوم. حتی با صدای فشار دگمه‌ی مودم برای روشن شدن. از سردرد دیشبم خبری نیست و حس بدم بابت ریدمان در امتحان سلفژ از بین رفته. لاک‌های رنگی خريده‌ام و امروز باید با
چند بار آن خودنویس نو و زیبا را توی کيفش دیدم. ولی او فکر می کرد که من ندیدم و از من پنهانش کرد. تا این که وسوسه شدم خودنویس را از توی کيفش بردارم.
بالاخره زنگ تفریح این کار را کردم. زنگ بعد وقتی که اضطراب و نگرانی اش را موقع گشتن کيفش دیدم در دلم به زرنگی خودم خندیدم. هرچه بیشتر می گشت کمتر به نتیجه می رسید. تا این که خودش به سمت من آمد وگفت:مرا ببخش من آدم بی عرضه ای هستم برای تولدت یک خودنویس زیبا خريده بودم ولی مثل این که گمش کردم!»
 
برای دیدن ف
گلی که این هفته از جاده خريده بود را خدا از مخمل دوخته بود، مخملِ سرخ، خودش گفت برایت از این گل خنگ ها خریدم ، خنگ در ادبیاتِ ما یعنی بامزه، گوگولی. مامان می‌گفت اسمش گلِ تاج خروسی است یا همچین چیزی اما به نظر من اسمش گلِ خنگِ مخملی است.کنارشان یک شاخه گل داوودی پلاسیده هم  بود، برش داشتم و گفتم این را برای که گرفتی؟ گفت: هیچ کس! گل‌فروش گفت فلان تومن کم است تا بقیه پول ت درست شود، به جایش یک شاخه از این ها بردار!
من هم گشتم پلاسیده ترینش را بردا
بچه‌ها را سپردم به مادرم و آمده‌ام به کتابخانه نزدیک منزل. وقتی بچه داشته باشی آن هم دو تا، همه زندگی‌ات خلاصه می‌شود در بچه‌داری. تقریبا به هیچ کار دیگری نمی‌رسی و همه‌ی آن کارهای دیگر که قبلاً آزادانه انجامش می‌دادی تبدیل می‌شود به یک رویا. رویای خواندن یک صفحه از کتابی که خوشدلانه خريده‌ای تا وسط رسیدگی به بچه‌ها بخوانی. کار بچه‌ها تمام وقت است و اگر ساعتی آسوده‌ات بگذارند باید بخوابی! خواب که اگر پاره پاره به بدنت نرسانی از هم می
گوشی samsung a10s-سامسونگ آ ۱۰ اس.
بنده این گوشی را خريده ام و قصد دارم امکانات آن را برای شما توضیح بدهم.
خوب این گوشی ۲ سیم کارته که از اینترنت پر سرعت فر جی پشتیبانی میکند و دارای حافظه ی داخلی ۳۲ گیگابایتی می‌باشد و رام آن ۲ میباشد،اندروید آن ۹ میباشد،دارای ۲دوربین پشت ۱۳ مگاپیکسلی و دوربین جلوی آن ۸ مگاپیکسلی است.باتری آن ۴ هزار آمپر می‌باشد و لیتیومی پلیمری می‌باشد.
اندروید آن ۹ می‌باشد.و قیمت فعلی آن در بازار در تاریخه ۸ آبان ۹۸ ۱,۸۰۰,۰۰۰ م
من ترس خیلی زیادی از حیوانات داشتم، از همه حیوانات از هرنوعی. گربه در کوچه می آمد سمتم جیغ می زدم، کسی در تهران با سگش از کنارم رد می شد وحشت می کردم، از پرنده ها می ترسیدم، حتی اتی مثل مورچه یا مگس هم اگر روی دستم راه می رفتند وحشت زده می شدم.
داداش کوچک دوسه هفته ای ست دوتا همستر خريده، از انداختن غذا برایشان شروع شد تا غذا گذاشتن توی دهانشان و امشب بالاخره توانستم نوازششان کنم:) سرشار از حس خوبم:)) مدتها بود دوست داشتم به ترسم از حیوانات غل
بچه‌ها را سپردم به مادرم و آمده‌ام به کتابخانه نزدیک منزل. وقتی بچه داشته باشی آن هم دو تا، همه زندگی‌ات خلاصه می‌شود در بچه‌داری. تقریبا به هیچ کار دیگری نمی‌رسی و همه‌ی آن کارهای دیگر که قبلاً آزادانه انجامش می‌دادی تبدیل می‌شود به یک رویا. رویای خواندن یک صفحه از کتابی که خوشدلانه خريده‌ای تا وسط رسیدگی به بچه‌ها بخوانی. کار بچه‌ها تمام وقت است و اگر ساعتی آسوده‌ات بگذارند باید بخوابی! خواب که اگر پاره پاره به بدنت نرسانی از هم می
داییم اومده بود خونه مون. شیر کاکائو خريده بود و بستنی لیتری. حدس می زنم سه شنبه بود آخه داشت جومونگ و مرگ تدریجی یک رویا رو نشون می داد. فلشش رو بهم داد. نشستم پشت کامپیوتر و فلش رو باز کردم به اندازه ی دو هفته مون توش فیلم بود و موسیقی. رسیدم به howl's moving castle. نگاهش کردم. تموم که شد خشکم زده بود. با تمام وجودم دوستش داشتم.
- With all these flowers in this valley you can easily open up a flower shop.
-  so you're ing away.
دراز کشیده روی تخت خوابگاه ,دارم به روزهایی که گذشت فکر میکنم و برگ هایی که در زندگیم ورق خورد و گذشت و خاطره شد. به ازدواجم. ماه محم و صفر واسه من ماه های طولانی بودن تحمل کردن ۶۰ روز انتظار عقد کردنم ,افسرده ام کرده بود ,من بدخلقی میکردم و فشار های عصبی روی هیراد رو بیشتر میکردم و دعوامون میشد .اون روزها عقده ای شده بودم ,عقده جشن خواستگاری مفصل ,جمع شدن عمو ها و دایی هام واسه خواستگاریم ,عقده مراسم عقدی که میخواستم,نه صرفا اون آیه عربی بی مع
یه کتاب چهار جلدی خريده بودم، به هوای اینکه کتاب کودکه. چون پک بود نمی‌شد بازش کرد، منم ریسکو! خریدم رفت. البته قضیه مال آخرین جمعه‌ی پارساله، جمعه بازار کتاب و کمی ارزانی کتاب‌ها. اومدم خونه دیدم هیچ به بچه‌ی پنج سال و نیمه نمی‌خوره، ندادم به بره‌ی ناقلا. نمی‌دونم برای چه رده‌ی سنی‌ایه، شاید رده‌ی یه‌کم کمتر از نوجوانان باشه مثلا. امشب جلد دومشم خوندم :) جالبه که کتاب بزرگسال جذبم نمی‌کنه، کتاب کوچولوها رو شبی یه جلد می‌خونم.
داستان یه پسر با بنزش و دخترهای یک دبیرستان :
ماجرا مربوط میشه به پسری که یه بنز اسقاطی خريده بود و یه دستی به سر و روی ماشین کشیده بود؛بعد با همین ماشین نصف دخترهای یه دبیرستان رو برده بود و هر کاری دوست داشته بود باهاشون کرده بود.
نه این که بزاره پشت فرمون بشینن همین که اجازه داده بود سوار ماشینش بشن برای دخترا کافی بود تا خودشون رو در اختیار پسر بزارن.
یعنی سوار بنز شدن برای دخترها اونقدر ارزش داشته تا همخواب یه پسر هوسران بشوند و عفتشون لکه
- بگو دیگه
+ نچ، نمیشه
- چرا خب؟ 
+ چون یه آروزی غیرممکنه
- مگه چی آرزو کردی؟
+ #کتاب.
+ کتاب خریدن آرزوی محال  نشه یه وقت :"(
پی نوشت:
درباب افزایش قیمت کتاب شهر استخوان ها از انتشارات جنگل با قیمت 80.000 تومن
پی نوشت دوم:
من نه جلدش رو خريده بودم 90.000 تومن :) توی آذرماه شایدم اوایل دی
حالا تجدید چاپ شده با این قیمت نجومی
دریافت
دمِ صبحی خواب دیدم علی اومده خونمون، یه کيسه آجیل با بادومای قرمز برام خريده بود. رفتم ظرف آوردم، آجیلا رو تو ظرف ریختم. بعد لیلا اومده بود. فرشای هال رو جمع کرده بودم داشتم خونه تی می کردم. لیلا یکي از مبلا رو برام جابجا کرد. گفت اینطوری قشنگتر میشه. بعد زهرا اومد. پشت در خونه وایساده بود. خندون و پرانرژی. تولدش بود. یه کيک خونگی براش پخته بودم. داشتم دنبال شمع میگشتم بذارم روی کيک، تا بعد در رو باز کنم و آهنگ تولد مبارک براش بخونم. تا یادم اف
ما قدیم تر ها این شکلی نبودیم!
آن موقع ها حسن را میدیدم که پاهایش از شدت چرک مثل پوست خرس پاندا سیاه و سفید شده. رضا را که گچ چسبیده به دستش هنوز باقی مانده. مهدی را که مدام دستش توی دماغش بود و جمال خِلّوک را که همیشه دماغش آویزان بود.
حالا چی؟ حالا دنیای مان عوض شده. مجبوریم همه اش به خودمان بگوییم سفر خارجی فلانی یک بار، آن هم نه آنقدر لاکچری اتفاق افتاده! هی بگوییم فلانی فلان کامپیوتر را با کلی قرض و قوله خريده و همینطور هی به خودمان بگوییم ای
مطمئنا خرید اکانت ارزونتره ولی یادتون باشه برای استفاده از ایکس باکس لایو گلد و EA GAME PASS حتما ردیم کد بخرید.خرید اکانت برای این موضوع خیلی کارمناسبی نیست.بعضی از بازی ها با این قضیه مشکل دارن و خوب کار نمیکنن.مثلا بازی Need For Speed Rivals اگه اکانت برای  EA PASS خريده باشید هنگ میکنه. بهتره ردیم کد برای این تهیه کنید.
من منتظرم که این ریشمک لعنتی به سود برسه این ولتجار هم که ت بخور نیست معلوم نیست این بازیگردون این سهام ها کي ؟ اصلا من که سر در نمیارم از این جیزها چرا توی بورس خرید کرده ام فقط بخاطر پیشنهاد حبیب کاف و احسان ه !!!! واقعا کارم عاقلانه نبوده بنظرم وقتی از چیزی سردر نمیارم درست حکشتی رو خودم همینجوری تخمی و یلخی خريده ام امروز به سود دهی رسید ولی این کار درستی نیست وقتی از چیزی سردرنمیاری دخالت کنی توش 
من منتظرم که این ریشمک لعنتی به سود برسه این ولتجار هم که ت بخور نیست معلوم نیست این بازیگردون این سهام ها کي ؟ اصلا من که سر در نمیارم از این جیزها چرا توی بورس خرید کرده ام فقط بخاطر پیشنهاد حبیب کاف و احسان ه !!!! واقعا کارم عاقلانه نبوده بنظرم وقتی از چیزی سردر نمیارم درست حکشتی رو خودم همینجوری تخمی و یلخی خريده ام امروز به سود دهی رسید ولی این کار درستی نیست وقتی از چیزی سردرنمیاری دخالت کنی توش 
روزی در بالای پشت بامی کفتربازی 30 راس کبوتر داشت و برای آن ها دانه می ریخت و آب می گذاشت و با پرنده ها حال می کرد ولی یک کبوتر بود که سفید بود و مانند کبوتر های دیگر پرواز نمی کرد فقط غمغم می کرد و راه می رفت این کبوتر سفید را کفترباز تازه خريده بود کفترباز به مغازه پرنده فروشی رفته بود و چون کبوتر سفید زیبا بود و از طرفی از او نترسیده بود و غمغم میکرد و با صدایش کفترباز فکر میکرد مست است او را به قیمتی بالا خريده بود و خوشحال بود حتی زمانیکه بال
گمانم گربه‌ها موجودات زرنگی هستند. صبح تا شب بدون آن که خدمتی به ما بکنند، روی مبل، کف خانه، روی کابینت و هرجای دیگر که دلشان بخواهد، دراز می‌کشند. نه مثل سگ‌ها بلدند پارس کنند و مراقبتان باشند، نه مثل طوطی حرف می‌زنند و نه حتی مانند قناری صدای خوبی دارند. احتمالا شب ها که می‌خوابیم، از توی سبد گرم و نرمی که برایشان درست کرده‌ایم بیرون می‌آیند، پالتوی گرانقیمتی که برایشان خريده‌ایم را به تن می‌کنند و از خانه بیرون می‌روند. مقابل یک سا
امروز مفصل بود ولی چون الان چشمم میسوزه بگم که در کل خوب بود.به یکي از همکارا که براش کيک خريده بودیم و مثلا گودبای پارتی رفتنش به کانادا رو گرفته بودیم گفتم که یه دسته گل برداره پرت کنه تا من بگیرمش و نفر بعدی که اپلای میکنه، من باشم!! زیبا نبود؟! 
رییس ۲ اومدن و خوشحال بودن. کلی هم از نتیجه ی خوب کارام تعریف کردن.حالا نمیدونم واسه نتیجه خوب کارام بوده واقعا یا اینکه دخترش قراره با یه پسر پولدار فایننس خونده، ازدواج کنه. آخر هفته بعد دعوتمو
سلنیت سدیم و سلنیت برای محیط زیست سمی طبقه بندی می شوند. آنها می توانند سرطان زا باشند و ممکن است. مشکلات تولید مثل و رشد در حیوانات و انسان ایجاد کنند. با این وجود، آنها اشکال اولیه مواد معدنی فروخته شده در بازار هستند. اکثر ویتامین ها حاوی مواد شیمیایی هستند که مقدار انها در آب آشامیدنی در سطوح بالاتر از ۵۰ PPB ممنوع شده است. این ۵۰ PPB معادل یک قاشق غذاخوری آب در استخر شنا المپیک است.
نظر پروفسور مکرولا
فقط به این دلیل که چیزی به عنوان طبیعی”
سرگرمی یه آدم بیکاری که روز جمعه اطرافیانش رفتن پی کار و گردش خودشون و اونو تو خونه تنها گذاشتن، می‌تونه این باشه که بره تو دیوار بگرده و بخونه که ملت به چه دلایلی لوازم نوی تازه خريده‌ی خودشونو می‌خوان بفروشن.
جا ندارم
کادویی بوده، دوستش ندارم
اسباب‌کشی دارم
مهاجرت در پیش دارم
جهیزیه‌م بوده، بلااستفاده مونده
.
برام جالبه که برام جالبه.
احتمالا آن زمان که گوشی فعلی‌تان را خريده بودید، سرعتش خیلی بیشتر از الان بود و با گذشت زمان، به‌خصوص اگر سیستم‌عامل خود را به‌روزرسانی کرده‌اید یا برنامه‌های زیادی نصب کرده باشید، گوشی شما کُندتر شده است. متأسفانه، گوشی‌ها همیشه با حداکثر کارایی کار نمی‌کنند، گاهی‌‌اوقات مجبورید برخی تنظیمات را بررسی کنید یا برنامه‌هایی برای افزایش سرعت اینترنت گوشی اندروید نصب کنید. همراه وبلاگ فناوری پمهان باشید، در این مقاله به شما راه‌های
پی چندتا برگه کاغذ سفید میگشتم تا چیزی رو یادداشت کنم.دست کردم توی کشو و یکي از چنددفترچه ی رنگ و وارنگی که برای یادداشت مریض های بخش های مختلفم خريده بودم رو کشیدم بیرون.دفترچه ی بنفش رنگ.جراحی.
ورق زدم.
تخت 2:PT و INR رو پیگیری(همه ی جملات رو به خاطر عجله داشتن ناقص نوشتم)
MRIتخت 8
12ترخیص
فرشته بهادری:ESRفلان و CBCبهمان
صغری تخت 7سردرد
حسین تخت9 :def_gas_(منظورم این بوده که هنوز بعد از جراحی عملکرد روده اش برنگشته و دفع گاز و مدفوع نداشته)
عزت الله:باک
+ تا نصفش رفتم، به شدت درگیرکننده است، گاهی اصلا متوجه گذر زمان نمیشم :)
+ تا چند روز دیگه وارد سه ماهه سوم میشم. حالم خوبه خدا رو شکر البته اگر نوسانات خلقی، حساسیت و زودرنجی هامو فاکتور بگیریم! سعی میکنم خودمو شاد نگه دارم. ولی بعضی وقتا انحراف فکرم به مسائل خوب و مثبت واقعا سخت میشه.
+ از سیسمونی فقط سفارش تخت مونده. بقیه چیزا الحمدلله خريده شد :جیغ دست هورا 
+ باهاش حرف میزنم، اسمشو صدا میکنم ولی ترکيب مامان ارکيده هنوز برای خودم عجیبه :))
+
 
 
همتا وقتی اومد برای بچه ها کادو خريده بود. برای منم لباس خريده بود، منم براش لباس خريده بودم . یه شب ، هر دو با هم لباسهایی که همتامون خريده بود رو پوشیدیم بدون هماهنگی!  . تو کارها کمک هم هستیم ، مثلا من موهای همتا رو رنگ می زارم و . ، همتا بچه رو نگه می داره تا من به شبم برسم و . .
 
یکي از خانمهای تعددی به من می گفت چرا نمی زاری همتا و همسر دو تایی برن سفر.خوب این خانم که این مطالب رو گفتند کلا ذهنیتش در مورد تعدد اینه که دو تا زندگی جدان. نمی ت
دارم برای خودم دستکش تا به تا میبافم. همه میگویند به شدت شلوغ و زشت و دهاتی و چه و چه میشود! و من در حالی که نظراتشان را میشنوم و تایید میکنم دست چپم را با رنگ مخالف سر می اندازم تا دستکش هایم تا به تا شوند! 
سوم ابتدایی که بودم برای جشن یلدا قرار بود لباس های قشنگمان را بپوشیم. روسری ام بنفش بود، توری و سنتی با پولک های درشت گرد اویزان! بلوزم هم نارنجی سیر بود! با سه ردیف چین ساتن در کمر! مامان مدتها باهام صحبت کرده بود که عکسش برایت میماند، اینها
تردید داشتم.
امشب آنقدر سرد هست که گرمکنم را را بپوشم یا همین پلیور کفایت می کند؟پنجره را باز میکنم . صورتم  را نزدیک توری می برم.باد سردی به صورتم می وزد  که هشدار پوشیدن گرمکن را می دهد!
ساعت روی میز اتاقم دو و نیم نصفه شب را نشان می دهد.زیپ گرمکن را تا ته بالا می کشم.حالا باید وسایل مورد نیاز را بردارم.اول از همه چاقوی ضامن داری که چهار سال پیش از طریق یکي از هم کلاسی هایم خريده بودم،فندک سبز رنگ یک بار مصرف،بسته سیگاری که در هزار سوراخ سنب
من پول لازم دارم. در یکي از موسسات معروف کنکور کار پیدا کردم، از این ها که دی وی دی میفروشن.، راستش من اعتقاد دارم که یه محضه.، خیلی دو دلم که این کار رو شروع کنم یا نه.
چون میدونم بعدها ممکنه بنده خدایی که خريده ناراضی باشه. کار من فقط اینه که تلفنی دانش آموز رو راهنمایی کنم چه پکيجی بخره. ولی به خودم میگم من که طرف رو اغفال نمیکنم! خودش میاد میخره،  حالا نظر شما رو میخوام بدونم.
ممنون
ادامه مطلب
با مامان امروز رفتیم مغازه موبایل فروشیِ،پسرِ دوست مامانم.بنده خدا علامت تعجب بودمامانم با مامانِ ایشون همیشه رفت و آمد دارن 
هر بار مامانم از خونشون میامد کلی پفک و چیپس و لواشک برام میاورد و می گفت اینا رو مجتبی برای تو داده. برا خودش خريده بود گفت اینا رو برای تو بیارم 
.البته آقا مجتبی هیچ وقت منو ندیده بود
امروز برای اولین بار منو دید.فکر کنم همیشه فکر میکرده من کوچولو هستم
دفعه بعد از چیپس و پفک و لواشک هم خبری نیست
+با اینکه باتری جدید
پیرمرد نامش حسین بود. دوست داشت در محله ی یافت آباد تهران دفنش کنند با حمالی در بازار و بار اندازها و گاراژهای میدان محمدیه (اعدام) زندگی اش را گذرانده بود خانه ای خريده بود که برای کارهای خیر از آن استفاده می کرد از فامیل و دوست و آشنا و همسایه هرکس ولیمه حج یا عروسی میخواست بدهد خانه پیرمرد در اختیارش بود . یک اتاق خانه اش همیشه در اختیار زوجهای جوانی بود که خانه نداشتند و از پس مخارج اجاره خانه بر نمی آمدند برای کار خیر همیشه پیشقدم بود. بعد
 
از ویژه گی های زندگی با یک نویسنده که مدام در حال یادداشت برداری از لحظه به لحظه ی زندگی و محیط اطرافش است، کافی ست به یک مورد اشاره کرد:
 
صحنه داخلی - آشپزخانه - در حال رنده کردن کلم قرمز! ( آخه یکي نیست بگه دختر آدم کلم قرمز رو رنده می کنه؟!)
زن توی فکر است. به هزار و یک چیز فکر می کند. به قیمت تند اجناسی که همین چند دقیقه ی پیش با هم خريده بودند " دو تا کلم و هویج و سیب و پرتقال و خمیرریش. آرد و تخم مرغ و یک بسته پاستیل ماری!. مگه می شه صد و هشتاد
آقای یه گوشی نوکيای ساده داشتن که سال‌ها پیش خريده بودن. مدتی بود که صداش خیلی کم شده بود. گوش آقای هم که سنگینه و درصدد بودن یه گوشی جدید بخرن. دایی که اومده بودن بجز گوشی اصلیشون یه نوکيای ساده هم داشتن. چون اون صداش خیلی بلند بود، گوشیشونو با آقای عوض کردن. ما هم اصلا حواسمون به این طرح رجیستری نبود. حالا از دیروز از کار افتاده. امشب برادران رفتن یه گوشی لمسی واسه‌شون خریدن. اولین چیزی که آقای گفتن اینه که می‌خوان پیامک نوشتن رو یاد بگیرن :)
امروز چه روز مزخرفی بود. از نظر بعد انسانی میگم. اگر بخوام قلبی بگم میگم خدا رو شکر. نماز ظهر رو فرصت نکردم بخونم. حقیقتنش فراموش کرده بودم نماز بخونم، از اثرات پسایه.فردا کوییز دارم که جمع کوییز‌ها میشه نمره پایان ترم. باید انرژی‌ام رو جمع کنم و بخونم. بیشتر امروز درگیر کارهای مهسا بودم. دائم بهش میگم کارهات رو ننداز دقیقه نود تو گوشش نمیره. یکي دیگه از دوستام هم خونه خريده روی این خونه وام بوده. دوستم هم داشته پرداخت می‌کرده مرتب. اما
برای من ماجرای مردی را نقل کرده اند که دوستش به زندان افتاده بود و او شب ها بر کف اتاق می خوابید.تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد.چه کسی، اقای عزیزچه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟ آیا من خود به این کار قادرم.حتی در تنهایی، هرکس می خواهد امتیازی بیشتر از دیگران به دست آوردقبول این حقیقت که من درمیان اشخاصی که به زحمت می شناختم، یا اصلا نمی شناختم، دشمنانی دارم برایم دشوار تر ودردناک تر بود.

انسان چنین است آقای عزیز دوچ
 
مادر شهید اکبر مدنی:
در زمستان، در کوه های سرد کردستان خدمت می کرد، مدتی بود که نه تلفن زده بود و نه نامه فرستاده بود. آخر سر طاقت نیاوردیم و پدرش به کردستان رفت، تا خبری از اکبر بگیرد؛ یک جفت کفش کتانی هم برایش فرستادم تا در سنگر راحت باشد. وقتی از کردستان برگشت، بدنش پر از تاول و زخم بود؛ سالک داشت. به خاطر سردی هوا، رزمندگان غالبا در سگر مانده بودند و بهداشت آنها به خوبی رعایت نشده بود. اکبر، کفش کتانی را که برایش خريده بودیم، نپوشیده و به
 در کتابخانه
به نظر یک مادر دختر گمراه در انتخاب کتاب می بینم. با لبخند گل و گشادی به سمتشان می روم و میپرسم: چه ژانر کتابایی دوست دارین؟ میتونم کمکتون کنم؟
خانومه با چشم هایی گرد شده: یک چیز هیجااانی.(دست ها را نیز با هیجان تکان میدهد)
من:(پیرمرد صدساله ای که از پنجره بیرون پرید و. را می کشم بیرون): بفرمایید. این طنزه. هیجان هم داره.
خانومه دوباره با چشم هایی گرد شده: نه. میخوام یک چیزز هَیِییجانیی باشه.
من: خب این هم خوبه.
خانومه: خیلیی هیجانیههه
اون روز چهارشنبه که رسیدم رفتم دفتر تعاونی که ازشون بلیط خريده بودم یه شکایت نوشتم ولی خب تاثیر خاصی نداشته تا الان! برام مهم نیستهمین که سکوت نکردم خیلی ارزشمند بود و دیگه هیچوقت با این تعاونی ارتباط برقرار نمیکنم :))) 
پنجشنبه عروسی پسر عموم بود و فضای جالبی داشت.کلی رقصیدیم و تخلیه انرژی
فندقم انقدر بزرگ شده که دیگه بهش میگم پتو *_* خیلی دلم براش تنگ شده بود
سعی کردم از کنار خانواده بودنم این چند روز لذت ببرم و همینطور هم شد
مادربزرگم برام ی
صبح وقتی رفتم دیکشنری اکسفورد یادگار از سالهای موسسه رفتن رو از توی کمد بردارم که تمریناتم رو حل کنم چشمم خورد به کتابای داستان انگلیسی ای که برای کلاس پارسال خريده بودم البته قبلا از کنسل شدنش. راستش وقتی دیروز ازش پرسیدم موقع برگشت سر راهش کتابم رو میتونه بگیره و با طعنه و پوزخند جواب داد تو هم که همه ش داری کتاب زبان میخری احساس کردم دوباره مثل اون سالها افتادم اون هم خیلی بدتر. جوری که برای بلند شدن باز ده سال دیگه وقت میخوام. اما صبح که ب
آه مائده عزیزم!میدونم که چقدر دوست داشتی بلد میبودی گیتار بنوازی یا پیانو و یا هر آلت موسیقی ای دیگه ای! بهت قول میدم یه روز یادمیگیریم و همچنین بهت قول میدم یه تلسکوپ گنده بخریم و بذاریم روی پشت بوممون و شب تا صبح ستاره تماشا کنیم! 
امشب قراره بریم کفش بخریم! و مادر و پدر بالاخره از ایدئولوژی "کفش گرون و مارک بخریم اما دیر به دیر" کوتاه اومدن و به کفش های فیک رضایت میدن.میدونی؟همون کفشی که تا پارسال 300تومن بود الان یک و خورده ای شده و واقعا بی
 
۵۵۰ میلیون دلار؛ میزان ارزی است که در ۶ ماه اول سال میلادی برای به دست آوردن شهروندی ترکيه از کشور خارج شده‌است. ماجرا از این قرار است که با خرید خانه‌ای حداقل به ارزش ۲۵۰ هزار دلار می‌توان اقامت دائم و شهروندی ترکيه را به دست آورد. بررسی‌های ایرنا نشان می‌دهد که ایرانی‌ها  تنها طی ۶ ماه، ۲ هزار و ۲۰۲خانه در ترکيه برابر با ۵۵۰ میلیون و ۵۰۰ هزار دلار خريده‌اند. خانه‌هایی که اگر با میانگین قیمت دلار ۱۲ هزار تومانی محاسبه شود، قیمت هر کد
 
۵۵۰ میلیون دلار؛ میزان ارزی است که در ۶ ماه اول سال میلادی برای به دست آوردن شهروندی ترکيه از کشور خارج شده‌است. ماجرا از این قرار است که با خرید خانه‌ای حداقل به ارزش ۲۵۰ هزار دلار می‌توان اقامت دائم و شهروندی ترکيه را به دست آورد. بررسی‌های ایرنا نشان می‌دهد که ایرانی‌ها  تنها طی ۶ ماه، ۲ هزار و ۲۰۲خانه در ترکيه برابر با ۵۵۰ میلیون و ۵۰۰ هزار دلار خريده‌اند. خانه‌هایی که اگر با میانگین قیمت دلار ۱۲ هزار تومانی محاسبه شود، قیمت هر کد
در نمازخانه‌ی بیمارستان نشسته بودم و داشتم افطار می‌کردم. دو تا کيک (تیتاپ) خريده بودم با یک آبمیوه‌ی شبه‌رانی هلو. یکي از کيک‌ها را خورده بودم و دومی را هم یک گاز زدم که دیدم کسی می‌زند روی شانه‌ام.
+ خانم!
_ بله؟
+ کيکتون رو باز کنین.
_ چرا؟
+ آخه جدیدا تو کيک‌ها قرص می‌ذارن.
_ o-O!
و یادم آمد که دیروز لابه‌لای کارها، یک صحنه در تلویزیون دیده بودم که کسی تیتاپ را باز کرده و قرص تویش را به دوربین نشان می‌دهد. اما اینقدر مشغله‌های مهم‌تر داشتیم
۱۶ نرم‌افزار رایگان که باید روی هر کامپیوتر نصب شود
افزودن به لیست علاقه‌مندی ها
 کاربران بسته به نیازهایی که دارند و حرفه‌ای که دنبال می‌کنند، سیستم کامپیوتری خاصی متناسب با کاربری‌شان تهیه می‌کنند. هر کامپیوتر دسکتاپ یا لپ‌تاپی که خريده می‌شود، مانند یک صفحه‌ی سفید و آماده است که با برنامه‌هایی که روی آن نصب می‌شود، کامل می‌شود. فعالیت‌های کاربر هر چه باشد (مهندسی، هنری یا پزشکي)، یک سری نرم‌افزار هستند که مانند شاه‌کلید عمل م
به گزارش همشهری آنلاین، بنا بر گزارش ارگان انگلیسی زبان ساندی تایمز، درون سال ۲۰۱۹ میلادی ۳۰ هزار ایرانی بوسیله این کشور همسایه گریخته اند. بخش عمده ای از این قسمت قسمت کردن مهاجران تحصیل کرده و کارآفرینان بوده اند که ترکيه را مکانی مفت بخاطر سرمایه گذاری می دیدند. بسیاری از ایرانی های ثروتمند، از یکي از مقررات دولت ترکيه که می گوید با ۲۰۰ هزاره پوند سرمایه گذاری می توان شهروندی این ملک را به دست آورد، استفاده کرده اند و توانسته اند بسیار
چند نفرتون خواهر زاده و برادر زاده دارین؟؟
میخوام ببینم هم درد  دارم یا نه:))
میری با کلی ذوق یه وسیله برای خودت میخری ،نوه ی نامبرده خوشش میاد و لوس لوسی میگه:من اینو ببرم خونمون؟:|
مخالفتم کنی انقدر جیغ جیغ میکنه که آبروتو میبره
یا یهو میبینی دفتر قدیمیت که کلی خاطره و متن قشنگ نوشتی و حکم گنجینه داره برات برگه هاش صورت موشک از جلو چشمت رد میشه:/
مثلا دوستای دانشگاه برا تولدم یه عروسک ناااااز خريده بودن خیلی خوب ازش  مراقبت کردم  تا اینکه
دیشب که زدم زیر گریه کلی حرف زد برام، از مهسا از کارام از.‌
آخرشم ازم خواهش کرد کيف پیش خودش بمونه، نذاشت ببرمش اتاقم، منم قبول کردم به شرطی قول بده وقتی امروز حالم سرجاش اومد درباره اش حرف بزنیم بازم.
امروز دیگه خوب بودم خوبه خوب.،گفت بریم خرید؟ 
گفتم خرید چی؟
گفت خرید مهر، بریم؟
گفتم بابا من خریدامو دیروز کردم خرید ندارم
گفت من دارم، نمیای؟
باهاش رفتم.تو مغازه گفت کمک می کنی ؟ گفتم من که نمی دونم شما چی میخواید! گفت هر چی دیروز واسه خودت گ
آینه ی گرد را که از روی دیوار برمی دارم، علاوه بر تبخال پت و پهن و دردناکي که عدل اندازه ی نصفه ی یک سکه ی پانصدیست، جوش ریزی روی شقیقه ام درست کنار آن دسته ی سفید رو به زیاد شدن نشسته است. شبیه آن جوش های ریز و بی رنگی که حوالی ده سالگی یک شبه روی صورتم نشست.
 
رفته بودم نان بخرم؛ دست هایم به جیب های پالتوی صورتی بزرگی که بابا سر خود خريده بود نمی رسید؛داخل  نانوایی شدم و در صفِ سیاهی از ن ایستادم، دست هایم گرم شد و چشم هایم به چشم های قهوه ای ش
  پشتیبانی از انتخاب ✍️بهمن شهری، دانشگاه اوهایو   میلاد برای خرید یک سری مایحتاج روزانه به بازار می‌رود. در حالی که مشغول خرید است از یک پیراهن به شدت خوشش می‌آید. پیراهن هم خوشرنگ است هم اندازه. وقتی شریک زندگی‌اش از وی می‌پرسد چه شد که این پیراهن را خریدی، میلاد شروع می‌کند به عقلانی سازی خریدش با جملاتی نظیر "واسه فلان مهمونی که قراره بریم یه پیراهن لازم داشتم" یا "دیدم قیمتش واقعاً مناسبه" یا "واقعاً جنسش خوبه و سالها کار می‌کنه". در
دیشب از دستش خیلی دلگیر شدم و بدون اینکه چیز دیگه ای بگم رفتم تو اتاق و هدفون رو تو گوشم گذاشتم. یه آهنگ. دو آهنگ. دیدم فایده نداره. رفتم سراغ عکس های گالریم که دو سه ساعت قبل از روی عکس های بچگیمون عکس گرفته بودم. نگاهشون میکردم و به این فکر کردم که واقعا کجا رو اشتباه کردم ولی به نتیجه نرسیدم. میدونید اگه وقتی دید ناراحت شدم و دارم میرم حتی یه جمله ی مسخره میگفت ناراحتیم میپرید و میرفت ولی نگفت.
شانس آهنگ افتاد رو آهنگی که. هیچی ،توضیحی ندار
 
میخواهم دعا کنم؛ برای آبادانیِ کشورم، برای شادیِ دل‌های بی‌قرار، و برای سامان گرفتنِ روزگارِ مردمی که به امیدِ فرداهایی بهتر، سختیِ این‌روزهایشان را به جان خريده اند.میخواهم دعا کنم؛ برای آنهایی که رفتند و ندیدند و برق چشمانشان بی فروغ شدبرای سرنشینان هواپیمایی که پرکشیدند برای 179 نفری که کشته شدند و 80میلیون زخمی ای که از خود به جای گذاشتند. و برای آنهایی که قد میکشند و فرداها را چشم به راهند.
من روزهای خوب و شادی بی انتها را، من
از مزایای داشتن خانه ی مجردی همین است که اگر ساعت ها سکوت بخواهی به آسانی میتوانی آن را برای خودت داشته باشی از ظهر بعد از ناهار خودم را پرت کرده ام روی مبلم و پاهایم را از دسته اش اویزان کرده ام و در سکوت به دیوار روبه رو خیره شده ام بدون آنکه نگران چیزی باشم تابلوی دیوار رو به رو عکس یک پنجره ی باران زده است و پیارسال از یک مغازه تو تهران خريده ام پنجره های باران زده منظره ایست که چند روز است دوباره میبینم این طرف ها یک پاییز درست و حسابی آمده
حامدپرازشوروحرارت به النازنگاه میکردیک چیزی مثل حاجت خواستگارهایی که نیمه شب باقرص خواب پشیمون بشونددربرق چشمش بود.ازاوخوشم نمیامدفردی عصبی بود.پارکينسون هم داشت.وهزارمرض صعب العلاج مرتبط بااعصاب.تمام توجیه اودرروابط زمان بود.همینکه باران میباریدمیگفت ببخشیدباران میامدودیربه ملاقات شماآمدم.نمیفهمیدم النازبخاطرچه چیزحامدرادوست دارد.
کم کاری النازتوآزمایشگاه خون، منوحرص میداد.بیشترمادرش حرص میخورد.نگاهش مداوم به زمان حال نبود،فق
اعضای باندی که با شیوه‌ای کاملا حرفه‌ای اطلاعات کارت بانکي شهروندان را به‌دست می‌آوردند در حالی‌که برای سرقت‌های کلان برنامه‌ریزی کرده بودند، بعد از ۱۲ فقره اقدام مجرمانه دستگیر شدند.
به گزارش شرق، یکي از شهروندان تهرانی با حضور در پلیس فتا با طرح شکایتی بیان کرد: در اوایل تیرماه ۲۰۰ میلیون ریال به‌صورت اینترنتی از حسابم به سرقت رفته است، اما من هیچ خرید اینترنتی انجام نداده‌ام.
رسیدگی به این پرونده در حالی در دستور کار مأموران پلیس
به نام او.
دوباره انقدر حرف تو سرم هست که نمیتونم مرتبشون کنم و بنویسم یا بگم.
مثلا اتفاقات این دو روز،درس هام،کار هام،سرشلوغی های الکي که دور خودم درست کردم،یکسری خاطرات خیلی قدیمی که با یه اهنگ اومده تو ذهنم،حتی اون فیلم بچگی هام که خیلی ها انگار دیگه هیچ وقت نمیخوان که باشن یا حتی خاطرات پارسال و این روز و شب هاش.
که چقدر حرف زدن پارسال هم سخت بود و چقدر گریه کردن تو یه پارک تو یه جای دور از خونه، آسون!
اون دختر پسری که نرمش میکردن و یا حتی
از مزایای داشتن خانه ی مجردی همین است که اگر ساعت ها سکوت بخواهی به آسانی میتوانی آن را برای خودت داشته باشی از ظهر بعد از ناهار خودم را پرت کرده ام روی مبلم و پاهایم را از دسته اش اویزان کرده ام و در سکوت به دیوار روبه رو خیره شده ام بدون آنکه نگران چیزی باشم تابلوی دیوار رو به رو عکس یک پنجره ی باران زده است و پیارسال از یک مغازه تو تهران خريده ام پنجره های باران زده منظره ایست که چند روز است دوباره میبینم این طرف ها یک پاییز درست و حسابی آمده
من با 26 سال سن، تو درمانگاه، لیسک (آبنبات چوبی) می‌خورم، بعد دختره اومده، دقیقا نصف سن منو داره، 13 ساله، متاهله.
دکتر از خواهرش می‌پرسه چرا اینقدر کوچیک عروسش کردین؟ میگه خودش خواست، پسرعمه‌مونه، هجده سالشه. دختره میگه میرم کارگاه گلسازی. میگم مدرسه چی؟ میگه شوهرم نذاشت دیگه.
الان من بچه‌ترم یا اون؟ :)

+ انصافا لیسک خوردن، جلوی مریض، از وقار آدمی می‌کاهد! ولی خب ضعف کرده بودم و چیزی جز لیسک تو کيفم نبود. تازه این لیسک هم برای خودم نخريده بو
وقتی با اوستای گچ کار  هم صحبت شدم دربین صحبت به او گفتم که دوسال از حوزه را در تهران درس خوانده ام ایشان گفت من هم هفت سال تهران زندگی کرده ام.اوستا مردی بسیار ساده و به شدت معتاد به مواد مخدر بود ومن حرفش را باور نکردم و برای اینکه بدانم راست می گوید یا دروغ چند سوال از شهر تهران از او کردم وبه اوگفتم تا کنون میدان آزادی رفته ای ؟اوگفت نه٬    گفتم توپخانه و ناصر خسرو رفته ای؟اوگفت نه٬  خلاصه هر جای تهران را سوال کردم بلد نبود.  به او گفتم تو که
کتاب داستان نوجوان چهار جلدی که آخرین جمعه‌ی سال نود و هفت خريده بودم، همان که مثلا برای بره‌ی ناقلا خريده بودم، همان که از جمعه‌بازار کتاب، نصف قیمت خريده بودم، همان که بعد از باز کردن پک و خواندن چند سطر، از خریدش پشیمان شدم، همان که ندادم به بره‌ی ناقلا، چون مناسب سنش نبود، همان را مدتی پیش شروع کردم به خواندن و امشب تمام شد. خیلی دوستش داشتم، خیلی دوستش دارم. بد است، ولی مثل خیلی‌ها، من هم با داستان‌ها زندگی می‌کنم، هر چند تخیلی باشن
باد سلام میکند ، سرو قیام میکند
کعبه به ایوان نجف چه احترام میکند
پَر میزنه دلم تا نجف ، چه حالی میکنم با نجف
حرم بی بی زهرا نجف ، چه خبره سحرها نجف
حالا شما بگید عاشقا وعده ی ما بهشت یا نجف
علی امام من است و منم غلام علی
خدا خريده مرا هم به احترام علی
چه لذتیست بمیرم به زیر بام علی
جنازه ام برود وادیُ السلام علی
. جانم جانم جانم ، امام دو عالم .
مستم و داد میزنم ، دم از مراد میزنم
به خاک پاک حرمش بوسه زیاد میزنم
داره دل منو میبَره ، سایه ی سَرمه س
 
 
 

رعنا : زندگی دختری با خنده ها و گریه هایش، عاشقی ها و شکست هایش
رعنا، مژگان شیخی
معرفی:گاهی زندگی شیرین است و گاهی آنقدر تلخ که تو را به زانو درمی آورد. رعنا دختری ست که خنده ها و گریه هایش، عاشقی ها و شکست هایش این کتاب زیبا را رقم می زند.
بریده ای از کتاب:نزدیک عید بود . پدرم به من پول داد تا با نامادری ام بروم و برای خودم کفش و لباس بخرم .نمی توانستم خودم را راضی کنم . روز قبل از عید پدرم یک بوقلمون بزرگ همراه با مقدار زیادی شیرینی و میوه خری
امروز برای اولین بار فرصت کردم فیلم یتیم خانه ایران رو (که قبلا از سینما مارکت خريده بودم) تماشا کنم.
سعی میکنم بعدا بیشتر بنویسم.البته نه در مورد ابعاد هنری فیلم بلکه در زمینه برخی دیالوگهای مهم فیلم مثلا گفتگوی حسام با یک انگلیسی درباره لیاقت اداره‌ی کشور و غیره.
اندیشه هایی از جنس جدال تمدنی با غرب.

پ.ن:
سردار باقری: توقیف نفتکش ایرانی بی‌پاسخ نخواهد ماند.

بعد نوشت:
به نظرم اومد اهم مطالب در باب جدال تمدنی با غرب در این نوشته آقای معاف، ق
بسم الله 
دسته کلیدم یک یا علی بن ابی طالب سبز بود که از آن فروشگاه خروجی بین الحرمین روبروی حرم حضرت عباس خريده بودم . دسته کلیدهایی با نامه ائمه معصومین، چهار تا خریدم و خودم علی اش را برداشتم . 
بعدها از یک دستفروش یک فرشته مانند طلایی خریدم که روی بال هایش شیشه هایی شبیه یاقوت سرخ بود ، با حالتی شبیه رقاص های باله ایستاده بود و تمام بدنش انگار با الماس پوشیده شده بود ، وصلش کردم به یا علی ! 
تناقض عجیبی بود . دلم نمی آمد هیچ کدامشان را کنار ب
دست و دلم به نوشتن نمی‌رود، دلیلش هم فایدۀ گرایی عمیقی است که پشتِ قوّت دستانم سنگر گرفته و از پشتِ چشمانم دنیا را نگاه می‌کند. روی شیارهای مغزم پرچمی زده و روی پرچمِ قرمزش جمله‌ای نقش بسته است: یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش! :)
گاهی مثل امروز وقتی کنار قمرود با تمام توان به موتور گاز می‌دهم و جلو می‌روم، گویا کلمات از آتشفشانِ ایده‌هایم بیرون می‌ریزند و روی تصوراتم جاری می‌شوند و تا دریای عشق می‌روند و سنگِ آرمان را می‌سازند،
دست و دلم به نوشتن نمی‌رود، دلیلش هم فایدۀ گرایی عمیقی است که پشتِ قوّت دستانم سنگر گرفته و از پشتِ چشمانم دنیا را نگاه می‌کند. روی شیارهای مغزم پرچمی زده و روی پرچمِ قرمزش جمله‌ای نقش بسته است: یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش! :)
گاهی مثل امروز وقتی کنار قمرود با تمام توان به موتور گاز می‌دهم و جلو می‌روم، گویا کلمات از آتشفشانِ ایده‌هایم بیرون می‌ریزند و روی تصوراتم جاری می‌شوند و تا دریای عشق می‌روند و سنگِ آرمان را می‌سازند،
بسم الله 
دسته کلیدم یک علی بن ابی طالب سبز بود که از آن فروشگاه خروجی بین الحرمین روبروی حرم حضرت عباس خريده بودم . دسته کلیدهایی با نامه ائمه معصومین، چهار تا خریدم و خودم علی اش را برداشتم . 
بعدها از دستفروشی کنار خیابان یک فرشته مانند طلایی خریدم که روی بال هایش شیشه هایی شبیه یاقوت سرخ بود ، با حالتی شبیه رقاص های باله ایستاده بود و تمام بدنش انگار با الماس پوشیده شده بود ، وصلش کردم به یا علی ! 
تناقض عجیبی بود . دلم نمی آمد هیچ کدامشان ر
شنبه من کلاس نداشتم برنامه ی دانشگاه هم ارزش نداشت که به‌خاطرش روز تعطیلم برم دانشگاه.مامانم میخواست برای روز دانشجو ایزم کنه کيک خريده بود اما از شانش زیباش خودم در رو براش باز کردم با اینکه کيک رو گذاشته بود زمین اون گوشه دیدمش و گفتم این چیهه؟ مامانمم گفت تو روحت تو چرا در رو باز کردی میخواستم ایزت کنم -_- 
گذاشتیمش تو یخچال تا اینکه شب شد بابام اومد مامانم گفت پاشو لباستو عوض کن میخوایم عکس بگیریم !! منم که مریض بودم با هزاران بدب
 
از ویژه گی های زندگی با یک نویسنده که مدام در حال یادداشت برداری از لحظه به لحظه ی زندگی و محیط اطرافش است، کافی ست به یک مورد اشاره کرد:
 
صحنه داخلی - آشپزخانه - در حال رنده کردن کلم قرمز! ( آخه یکي نیست بگه دختر آدم کلم قرمز رو رنده می کنه؟!)
زن توی فکر است. به هزار و یک چیز فکر می کند. به قیمت تند اجناسی که همین چند دقیقه ی پیش با هم خريده بودند " دو تا کلم و هویج و سیب و پرتقال و خمیرریش. آرد و تخم مرغ و یک بسته پاستیل ماری!. مگه می شه صد و هشتاد
1. + اون دختره رو.
- خب؟
+ خب و زهرمار
- موهاش قشنگه
+ بیشتر دقت کن
- چشماش؟
+ اسکلی؟
- اسکلم؟ :(
+ بابا داره سیب زمینی سرخ کرده میخوره *____*
- خب؟
+ بریم بکشیمش سیب زمینیاشو برداریم؟
 
چند لحظه بعد:
[فرو رفتن چنگال در قلبِ چِش قشنگ و پاچِشِ خون به دوربین]
+ یاسر یاسر احمد؟
- احمد به گوشم.
+ عملیات موفقیت آمیز انجام شد. 
- احمد احمد یاسر؟
+ یاسر به گوشم.
- حاجی دبه نکنیا. سیب زمینیا نصف نصفن.
 
 
2. عاشقتونم که با قطع نت، به وبلاگ و وبلاگ نویسی روی اوردین. لعنتی
بسم الله 
دسته کلیدم یک علی بن ابی طالب سبز بود که از آن فروشگاه خروجی بین الحرمین روبروی حرم حضرت عباس علیه السلام خريده بودم . دسته کلیدهایی با نامه ائمه معصومین، چهار تا خریدم و خودم یا علی اش را برداشتم .
بعدها از دستفروشی کنار خیابان یک فرشته مانند طلایی خریدم که روی بال هایش شیشه هایی شبیه یاقوت سرخ بود ، با حالتی شبیه رقاص های باله ایستاده بود و تمام بدنش انگار با الماس پوشیده شده بود ، وصلش کردم به یا علی ! 
تناقض عجیبی بود . دلم نمی آمد
مامان هم مثل من عاشق نگه داشتن یادگاری ها و هر چیزی که نوستالژیک طور باشد است،هنوز هم اولین دفترِنقاشیم که وقتی پیش دبستانی بودم در آن نقاشی میکشیدم را نگه داشته،همینطور اولین کاردستی هایم،اولین دست خطم،کتاب های اول دبستان و.،این که میگویم اولین دفتر نقاشی واقعا اولین دفتر نقاشی هم نبود یعنی تا قبل از آن هم برایم دفترنقاشی زیاد خريده بودند اما من به دفترها هیچ اعتنایی نمیکردم و علاقه ی عجیبی به نشان دادن هُنرنمایی هایم روی دَر و دیوار ا
مامان هم مثل من عاشق نگه داشتن یادگاری ها و هر چیزی که نوستالژیک طور باشد است،هنوز هم اولین دفترِنقاشیم که وقتی پیش دبستانی بودم در آن نقاشی میکشیدم را نگه داشته،همینطور اولین کاردستی هایم،اولین دست خطم،کتاب های اول دبستان و.،این که میگویم اولین دفتر نقاشی واقعا اولین دفتر نقاشی هم نبود یعنی تا قبل از آن هم برایم دفترنقاشی زیاد خريده بودند اما من به دفترها هیچ اعتنایی نمیکردم و علاقه ی عجیبی به نشان دادن هُنرنمایی هایم روی دَر و دیوار ا
آقای همسر رفته تهران و من خانه مامان هستم. باید بنشینم سر پایان نامه و کلکش را بکنم ولی عجیب بی حوصله ام. صدایی توی سرم از دیشب گیر داده که برو یک قسمت از فصل سوم سرگذشت ندیمه را ببین و من در مقابلش مقاومت می کنم. می دانم مثل آدمیزاد سریال نمی بینم و اگر بنشینم سرش باید تا آخر ببینم.
شاید با مامان برویم خانه یکي از اقوام دخترک کوچولویشان را ببینیم تا کمی سرحال شوم.
باید برای زمان های استراحت هم بروم سراغ آموزش های دیجیتال مارکتینگ سایت متمم، بلک
باراک اوبامابه همراه دختری که ازصاحبش خريده بودواردخانه خودشد.دخترشالی که درسرکرده بودکه حلقه گردنش رابدستورباراک اوبامانبیننددرآوردازآنجاکه درخانه فقط اوبودواوباماتمام لباس تنش رادرآوردوکناردرایستاد.
اوبامابی تفاوت به یکي ازبازیگران هالیوودکه علاقه وافری به دین رائیلیسم وکابالاداشت تماس تصویری برقرارکردوازاوپرسیدنظرش دررابطه بازیبایی دخترچیست مدروزهست اندام مناسب وزیبایی داردگویی قصدداشت دختررادوبرابرقیمت خریدبه اوبفروشد
اگر سال ها پیش پردازنده های مبتنی بر دو معماری Bulldozer و Piledriver شرکت AMD را خريده اید و بی جنبش کالیفرنیای آمریکا هستید یا یکي از این پردازنده ها را به صورت مستقیم از وب سایت AMD تهیه کرده اید، می توانید با مراجعه به وب سایت این شرکت، درخواست بازپرداخت حداکثر ۳۰۰ دلار را بوسیله ازای هر پردازنده ثبت کنید. تو اوت سال ۲۰۱۹، AMD در دادگاه حضور رک کرد و با فرمان صادرشده مبنی به خشکي امدن بازپرداخت ۱۲/۱ میلیون دلار بوسیله خریداران پردازنده های سری Bulldozer و
 
بررسی آمار‌های گمرک ایران نشان می‌دهد در سال ۱۳۹۷ پس از چین که ۲۰.۸ درصد از کالا‌های غیرنفتی ایران را خریداری کرده، عراقی‌ها ۲۰.۲ درصد از کالا‌های غیرنفتی ایران را خريده‌اند.
ازجمله نگرانی‌های اهالی رسانه، موضوع سواد رسانه‌ای در کشور است که آنچنان‌که باید، پرورش نیافته است. رسـانه از آنجایی که یکي از منابع مهم کسـب دانش، ثروت و قدرت اسـت؛ می‌تواند به‌واسطه اطلاعـات انبوهی کـه ارائه می‌دهد، منشأ آسیب‌هایی شود.

بیشتربخوانید : خا
روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت.
در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی خرید کرد.
در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت تا اینکه مدیر گفت:
اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان را برایتان ارسال کن.
مرد گفت: من ایمیل ندارم.
مدیر گفت: شما میخواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید ولی ایمیل ندارید. متاسفم من برای شما کاری ندارم.
مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی که خريده بود را در همان حوالی به
خاطره اولین هدیه کتابم، کنار ضریح ارباب
خاطره اولین هدیه کتابم، کنار ضریح ارباب …
 
خاطره اولین هدیه کتابم، کنار ضریح ارباب …
با شوق فراوان کتاب رو برای خودم خريده و همراه با یه کتاب دعا گذاشته بودم توی کوله ام.میخواستم تا توی ازدحام جمعیت و صف طولانی تا رسیدن به ضریح امیرم (که نزدیک به یک ساعت طول کشید.) اون رو بخونم.اما تو این انتظار یک ساعته، هدیه اش کردم به یک خانم مشهدی که نزدیک من توی صف بود …ایشون با ذوق کتاب رو گرفت و قبل از هر کاری هم
جشن تولد 35 سالگی ام هر چند با تشریفات برگزار کردم اما به دلم نچسبید چون فقط من و همسرم در خانه حضور داشتیم . تا سال قبل که در خانه بابام بودم و در عقد بودیم وقتی زمان تولد می رسید مادرم بهم یه هدیه ناقابل می داد به قول خودش و میگفت کم ما کرم شما و روبوسی میکردم م و بهم تبریک میگفت . هدیه مادرم چی بود ؟ یک پاکت پول که معمولا مبلغ 50 یا 100 هزار تومان پول داخلش میگذاشت و میداد . هنوز پاکت ها و نامه هایی که برای تولدم نوشته رو به یادگار نگه داشتم .
شلوار سیاه ِجدیدم که مثل لایه‌ی دومی از پوست جذب و زیبا روی بدنم می‌نشیند را پوشیدم. جاکت ِکوتاه ِ سفیدی که با کریستینا خريده بودم را پوشیدم. ساعت قهوه‌ای ِمصطفی را روی مچم بستم. جاکت ِپیش‌باز قهوه‌ای مخمل را روی جاکت سفیدم پوشیدم. جوراب‌های سفیدم که طرح پیشو دارند را روی پاچه‌های شلوارم کشیدم. بوت‌های قهوه‌ایم را پوشیدم. موهایم را با کش قهوه‌ایی که کریستینا برای تولدم خريده بود بستم. گوشواره‌هایم را انداختم. به این اعتمادبه‌نفس نیا
خالی شده‌ام. از فرودگاه برگشته‌ام و خواب به چشم‌هایم نمی‌آید. در فرودگاه به محسن گفتم دلم نمی‌خواست موقع خداحافظی گریه کنم. گریه کردن موقع خداحافظی یعنی اضافه کردن یک نگرانی به نگرانی‌های مسافرِ در حال رفتن. گفت اتّفاقاً خوش‌حال‌کننده هم هست. من خوش‌حال می‌شدم اگر خواهری داشتم که آن‌قدر دوستم داشت که حالش زمانِ رفتنم چنین می‌شد. خواستم بگویم خب تو هم عین برادر منی و فلان. دیدم نه. این جایگاه در ذهنم مختصّ یک نفر است و باقی، هرقدر هم ک
بعد از پشت سر گذاشتن یک سری اتفاقات زنجیره ای خوب و بد، فرصتی دست داد تا به سراغ کتابی بروم که از نمایشگاه کتاب خريده بودم و مشغول خواندنش بشوم. یک فصلش که تمام شد دیدم این کتاب از آن دست کتابهایی ست که باید (می شود / بهتر است) چند بار خواندش. پس شروع کردم به یادداشت برداری و بعدتر دیدم که چه خوب می شود اگر بتوانم خلاصه ای از هر بخش آن را توی دنیای مجازی نشر بدهم. شاید برای بقیه علاقمندان به هنر هم جالب و خواندنی باشد. القصه این شد که دست به کار شدم
واقعیتش اینه که ۶ | شهید بهشتی.
یک بار لامپ اتاق منزل مان که محل مطالعه و تحقیق پدر بود، سوخت، از تعاونی دادگستری برای آن جا لامپ خريده شد.
ایشان لامپ را پس فرستادند و گفتند:《این جا اتاق کار های شخصی خود من هست و لذا لامپ را باید از مغازه ای معمولی و با قیمت عادی بخریم.》
برای دیدن تصویر در اندازه اصلی با ذکر صلوات بر روی آن کلیک کنید.
ثواب این طراحی تقدیم به شهید محمد بلباسی.
با بابا امروز کلی حرف زدیم و صحبت کردیم دوتایی باهم. شب بابا همبرگر گرفته بودن، همبرگر درست کردم سه تایی خوردیم من ۴ تا همبرگر خوردم
مامان و فاطمه و فائزه و سینا هم شب ساعت ۱۲ بود که رسیدن. فاطمه سینا اومدن وسایل ها رو گذاشتن و یه سلام احوال پرسی با بابا کردن و رفتن خونه نوشین خانم اینا. 
فالل یه عالمه لباس مباس خريده بود. هر کدوم رو نشونم میداد میگفت الاچه عمرا اگه بدم بپوشییییییی
منم میگفتم فالللللللل باچه نمیپوچمش. و شروع میکردم یه پرو ک
  
 
دوباره اومد پیشم. بهش گفتم اون پسره ک میخواستت چی شد. هست هنوز. گفت اره هست بهم گفته : خدا منو (پسره رو) دوست داشته ک شوهرت فوت کرده تا تو مال من بشیبهش گفتم چرا خب روی خوش نشونش نمیدیگفت: این ی کاسه ای زیر نیم کاسه اشه. وگرنه کي باور میکنه 30 سال منتظر من بمونه درحالیکه شوهر و بچه داشتم.  این جای کارش میلنگهمیگه شوهرم غذا براش خیلی اهمیت داشتبهش میگم برای همه مردها غذا خیلی مهمهمیگه نه والا شوهرخواهرهام اینجور نیستن. شوهر من ب همه چیز اهمیت م
صندلی کنار پنجره را برای نشستن انتخاب کردم.اگر موفق شوی نگاهت را از منظره‌ی ماشی‌های پارک شده بدزدی باز هم آنطرف‌تر چیزی نصیبت نمیشد،جز ساختمان‌های یک شکل و بد قواره اما حداقل گاهی بادی میوزد و اگر از تماس پرده ی کثیف آویزان دلچرک نشوی آنوقت حداقل جایت از جای بقیه بهتر است.
به صحبت‌ها گوش نمیدهم، کتابم را در می‌آورم و سرگرم رمانم میشوم.
”همیشه یکي این دور و بر هست که روزت را خراب کند،تازه اگر برای خراب کردن زندگیت نیامده باشد”
زیرش را خ
صندلی کنار پنجره را برای نشستن انتخاب کردم.اگر موفق شوی نگاهت را از منظره‌ی ماشی‌های پارک شده بدزدی باز هم آنطرف‌تر چیزی نصیبت نمیشد،جز ساختمان‌های یک شکل و بد قواره اما حداقل گاهی بادی میوزد و اگر از تماس پرده ی کثیف آویزان دلچرک نشوی آنوقت حداقل جایت از جای بقیه بهتر است.
به صحبت‌ها گوش نمیدهم، کتابم را در می‌آورم و سرگرم رمانم میشوم.
”همیشه یکي این دور و بر هست که روزت را خراب کند،تازه اگر برای خراب کردن زندگیت نیامده باشد”
زیرش را خ
سلام! حال همهٔ ما خوب است ملالی نیست جز گم شدنِ‌گاه به گاهِ خیالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان! تا یادم نرفته است بنویسم حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهٔ باز نیامدن است اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست! را
بزار زودتر تعریف کنم امروز رو. تولدم نمیتونست بهتر از این باشه. دوستام مهسا و ساجده اومدن خونمون نمیدونستم که یادشونه تولدمو یعنی نمیخواستمم بگم که تو زحمت بیفتن اما دیوونه ها برام کيک خريده بودن روشنش کردن اومدن تو. چقدر دلم تنگ شده بود براشون. نهارم موندنو کلی حرف زدیم. خب به من که حسابی خوش گذشت به خصوص دیدنشون برام خیلی لذت بخش بود بعد قضایای سوختگیو این داستانها. خلاصه که قسمت مهمش همین بود و من کلی الان رو ابرام فکر نمیکردم اینجوری بشه
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب