نتایج پست ها برای عبارت :

گوس باید بوسید؟

رسول خدا صلى الله علیه و آله گلوى حسین علیه السلام را مى بوسید. از امام باقر علیه السلام ، روایت شده است: امام حسین علیه السلام ، در کودکى بر رسول خدا صلى الله علیه و آله وارد شد. رسول خدا صلى الله علیه و آله او را در آغوش گرفت و زیر گلوى او را بوسید و بى اختیار، اشک از چشمان مبارکش جارى شد. روزى حسین علیه السلام پرسید: یا جداه! چرا گریه مى کنید؟ حضرت فرمود؛ چرا گریه نکنم، درحالى که جاى شمشیرهاى دشمنان را مى بوسم».
بسم الله
 
در وصف فاطمه علیهاالسلامدرکتاب "کشفُ الغُمَّةِ فی مَعرفةِ الائمَّة، از قول امّ المؤمنین نقل شده است که فرمود: فاطمه علیهاالسلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله در سیما و شمایل به رسول خدا صلی الله علیه و آله از همه کس شبیه‌تر بود.(1)از عایشه نقل شده که می ‌گوید: من کسی را در سخن گفتن شبیه‌تر از فاطمه علیهاالسلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله ندیدم. چون بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد می ‌شد، آن حضرت دستش را می گرفت، می بوسید و
بسم الله
 
پاییز که آمد
مهر پرچم های مشکی را بوسید و گفت
تا محرم است من چرا باشم؟!
 محرم می شوم!
برای همین این روز ها
اینجا باد گرم میزند
مهر هوای کربلا کرده.❤❤
 
پ.ن: پاییزتون پر از عطر چایی عراقی
ببست و هشتمین روز ماه مهر محرم
قرارمان
هرجا که او باشد❤
توی یک اتاق خالی تاریکِ سرد دراز کشیده بود . گذاشت مدتی بگذرد . سطح سرد مکعب سیاه او را می‌مکید. انگاری که اتاق سیاه هم در عذاب بود ، ناخواسته گرما میبلعید. استخوان هایش منجمد شده بودند از درون گوشتش تکه تکه میشد .سعی کرد توی خودش جمع شود . صدای خش خش بدنش روی زمین سرد زیادی برایش بلند بود .پاهایش را توی دلش جمع کرد صورتش را به زمین چسباند.یخ زدن سلول به سلول خونش را حس میکرد ، درد عجیبی بود. از آنها که حتی فریاد هم ندارند. مدام خنجری در مغزش فرو می
خبر کوتاه بود: گفت با تو خوشحال نیستم، با مائده خوشحالم.
خداحافظی سختی کردیم، گریه کرد، گریه کردم، گریه کردم،‌گریه کرد، دستم را فشرد و بوسید و با گریه گفت مراقب خودت باش. گفتم باشه. گفت قول میدی؟ گفتم باشه.
دلتنگی امان از ما برید.
هرچه بیشتر فکر میکنم میبینم فرق بزرگی ست میان من و اویی که گرسنگی ونداشتن اجبارِ همیشگی اش است ! هرچقدر که ننوشم نبینم ، بازهم این ترازو هم سان نمیشود، خیال ویرانی یک شب او ، به اندازه ی تمامی سی روز من و توست که بی تشویش از فردا سحر میشود. . .واقعیت از این قرار است، تنها فقر نیست که آدم را بیتاب میکند ، سخت است بی رویایی از فردا شب را به صبح برسانی وقتی نداشتن ، اجبار هر روز و هرسال تو باشد !هرچه بیشتر فکر میکنم میبینم روزه ی من ، تنها روزه ی نخورد
به نام خدا
 به عادت هر روزه اش قبل از بیرون رفتن از خانه، قرآن کوچک جیبی اش را باز کرد و دلش را سپرد به صفحات قرآن که به آرامی از لای انگشتانش عبور میکردند. انگشتش روی یک صفحه ثابت ماند. فهمید که هدیه ی امروز خدا قراراست از دل آن صفحه بیرون بیاد. صفحه را با یک نگاه سریع برانداز کرد.رو ی یک‌عبارت مکث کرد و نتوانست از روی آن چشم بردارد. لبخندی زد، قرآن را بوسید و دوباره توی جیب کتش گذاشت و راه افتاد.
ادامه مطلب
مست و ناهشیار به این می‌اندیشم که منحصرا در به یاد آوردن تو هشیارم. تو را تصور می‌کنم بدون این که سنگینی سر و پرتی حواس‌ام وقفه‌ای در به یاد آوردن زیبایی‌ات وارد کند. زور هیچ چیز در زندگی‌ام نمی‌تواند به تو برسد و در من، هیچ چیز نمی‌تواند دوست داشتن‌ات را به تعویق بیندازدسال‌ها گذشته. سال‌های زیاد هم خواهد گذشت. اما من هیچ وقت از دوست داشتن‌ات دست برنخواهم داشت. این دیوار نامرئی میان ما هیچ گاه از بین نخواهد رفت. هیچ تلاشی هم برای فر
تولدش نزدیک بود. همش تو این فکر بودم که چی براش بگیرم.
تولدش رسید و من همچنان کادویی براش نگرفته بودم.
اومد خونه مون. خواستم یه چیزی که قبلا حرفشو زده بودم بهش نشون بدم.
شی مذکور رو گرفت تو دستاش و ذوق زده شد. یهو دیدم داره به من نزدیک و نزدیک تر میشه! فکر کردم خدایا چرا اینجوری میکنه؟! چسبید بهم و منو بوسید! تو دلم گفتم خدای من نهههه! بهش گفتم من اینو کادو گرفتم!* گفت دست شما درد نکنه. و گذاشتش تو کیفش!
*فکر کرد من واسه تولدش براش کادو گرفتم، درصورت
مست و ناهشیار به این می‌اندیشم که منحصرا در به یاد آوردن تو هشیارم. تو را تصور می‌کنم بدون این که سنگینی سر و پرتی حواس‌ام وقفه‌ای در به یاد آوردن زیبایی‌ات وارد کند. زور هیچ چیز در زندگی‌ام نمی‌تواند به تو برسد و در من، هیچ چیز نمی‌تواند دوست داشتن‌ات را به تعویق بیندازدسال‌ها گذشته. سال‌های زیاد هم خواهد گذشت. اما من هیچ وقت از دوست داشتن‌ات دست برنخواهم داشت. این دیوار نامرئی میان ما هیچ گاه از بین نخواهد رفت. هیچ تلاشی هم برای ف
 کلینی با سند خود از ابوهاشم جعفری نقل می‏کند که گفت:
به خدمت النقی علیه‏ السلام رسیدم، یکی از کودکانش آمد و گلی به امام داد، حضرت آن را بوسید و بر چشمش نهاد و سپس به من داد و فرمود: اباهاشم! هر که گلی یا شاخه‏ ای از ریحان بگیرد و آن را ببوسد و بر چشم نهد سپس بر محمد و آل او صلوات بفرستد، خداوند به شمار ریگ‏ های کوه عالج برایش حسنه می‏نویسد و به شمار آن گناهانش را پاک می‏کند.
کافی جلد 6 صفحه 525 حدیث 5
یه ضرب المثلی هست که میگه: گاهی اوقات لازمه زیرِ دُمِ خر رو بوسید. معذرت میخوام عبارتِ کوچه بازاریش میشه : دستمال زدن. (به کفشِ طرف مثلا) یه بار که میخواستم برم جایی برای استخدام، بابام به من گفت: مهدی جان اگه لازم شد زیرِ دُمِ خر رو ببوس. و من نبوسیدم. تو کَتَم نرفت. من نمیفهمم اون خلبانی که سُکان و اون خدمه هایی که کار و وظایفشونو رها کردن، برای چی بوده؟ بوسیدنِ زیرِ دُمِ خر؟ عجب خری هم.


آقای رئیس جمهور، بخند! به مشکلاتِ مردم بخند!  اجالتاً ش
تو را خواهم بوسید. در دل ِ معرکه. پیش چشم همه لبانم را به خون جاری بر شقیقه ات آغشته خواهم کرد.همگان خواهند دید که بی اعتنا به هزار هزار لوله ی تفنگ قراول رفته به سمت خودم، با لبانی به رنگ خون ِ تو، صورت نازنین تو را پیش چشمان همه . پیش چشمان هر محرم و نامحرمی، خواهم بوسید. من این درد ها را جاودانه خواهم کرد. من آن بوسه را، من آن خونین بوسه را، از ازل با خودم آورده ام تا با رساندنش به صورت ِ نازنین تو به ابد ببرمش . و تو چه می دانی که این بوسه ی
بالاخره لب‌های ممنوعه‌ای رو بوسیدم و آرومم. با ح دگرفتیم جنگل لویزان و لب‌هام رو بوسید و کمی کارهای دیگه. طعم سیگارش مستم کردم . نمی‌دونم اما کاش بتونم تا آخر باهاش رفیق بمونم. دوست داشتن رو خوب بلده و آرومم می‌کنه این اتفاق واسه دو روز پیشه و هنوز طعم سیگارش تو دهنم هست. 
چند وقتیه دلم می‌خواد از میم جدا شم و مسالمت آمیز رفیق بمونیم برای هم و درعوض من آزاد باشم ولی تنها دلیلم مشکل اقتصادیه که هنوز مرددم می‌کنه. من نه کاری بلدم و نه پولی دار
1- پیغمبر خدا(ص) دست های خود را باز کرد و امام حسین را در آغوش گرفت؛ یک دست خود را زیر گلوی حسین و دست دیگر را پشت سر او نهاد و با گذاشتن لبان مبارکش را بر لبان نواده عزیزش، آن را بوسید و فرمود: حسین از من و من از حسین ام؛ أَحَبَّ اللَّه مَن أَحَبَّ حُسَیناً؛» خدا دوست بدارد آن کسی را که حسین را دوست داشته باشد.
ادامه مطلب
خواهری جای مادری بوسید
چه قدر بوسه در گلو داری
قحط آب است ولی کمی خونست
شکر حق که تو وضو داری
***
بعد اکبر چقدر بی تابی
بعد سقا چرا شکستی تو
دل زینب پر از تلاطم شد
گره معجرش که بستی تو
***
ذوالجناحت نمی رود چون که
دخترت گرفته ست راهش را
بوسه می زنی او را، صورتش
معجر و چادر سیاهش را
***
السلام علیک یا مظلوم
همچو ناجیه پر غم و محزون
گونه هایت به خاک غلتیده
مثل بسملی شدی در خون
***
ساعت حدود سه ته گودال
مادری می رسد سراسیمه
ساعت حدود سه ته گودال
می نشیند به
آخرین وعده ی شیر کودک را در مجلس روضه ایی که در همسایگی شان برگزار شده بود، به طفلش خوراند. از اول نیت کرده بود که این گونه باشد. می خواست کودک را در شبی که منتسب به باب الحوائج، حضرت علی اصغر بود، از شیر بگیرد.
                                  
 
سر کودک روی پاهای مادر بود. موهای طلایی اش روی صورتش ریخته بود. چشم های گرد عسلی اش را به چشمان مادر دوخته بود و با لبخندی نمکین در گوشه ی لب با گردن آویز فیروزه ایی مادر که منقش به آیه ی "و ان یکا
تو مثل من کجا همدل بیابی،
انیس و همدم خوشگل بیابی؟
کُشایی صد گره از مشکل دل،
چو من بکشاده دل مشکل بیابی.
 
به چشمان سیاهت نم نبینی،
در این عالم غم عالم نبینی.
همه دم می کنم زاری بسیار،
دل من را به چشم کم نبینی
 
سر دانا همیشه در بلا است،
مکافات قضا تنها جزا است.
چو در پاداش و در انعام تقدیر،
ا گر تقصیر نه، قسمت خطا است.
 
تو که غافل نه ای از عالم من،
چرا شادی کنی در ماتم من؟
اگرچه کم شود سالی ز عمرم،
نگردد ذره ای کم یک غم من.
 
دل ناپاک تو غرق گنه باد،
عیسی به شاگردان خود گفت: یکی از شما به من خیانت خواهد کرد.» این سخن باعث ناراحتی و تعجب شاگردان شد. عیسی گفت آنکه اول دستش را به سوی بشقاب دراز کند به من خیانت خواهد کرد. یهودا پرسید استاد من خواهم بود؟» عیسی گفت آری». (شام آخر)
بعد از شام عیسی با پطرس و یعقوب و یوحنا به کوه زیتون رفت و مناجات کرد. بعد از مناجات یهودا با عده ای مسلح به سوی عیسی آمد. به همراهان خود گفت که هرکس را من ببوسم، او عیسی خواهد بود. سپس مستقیم به سوی عیسی رفت و گفت سلام ا
به روستای زالیان که رسیدیم، مردم پنج شش گوسفند قربانی کردند. در همین روستا بود که پیرمردی رو به روی تریلی ایستاد، چوب دستی اش را زد زیر بغل، و کاپوت تریلی را بوسید. بعد هم پیشانی اش را روی کاپوت گذاشت و سیر گریه کرد. اولش فکر کردیم پیرمرد را جو گرفته و نمی تواند ضریح و تریلی را از هم تشخیص دهد؛ ولی بعد متوجه شدیم چون تریلی مرکب ضریح است، آن را بوسیده.
 
+ پنجره های تشنه - مهدی قزلی
توی کارش موفق بود!عروس که شد، قید کار کردن را زد.چهار گوشه ی کار را بوسید به کل خانه نشین شد.گفت: "شوهرش دوست ندارد کار کند."گفت: "خیلی کیف دارد به خاطر کسی که دوستش داری، خانه نشین شوی، حتی اگر عاشق کارت باشی، حتی اگر توی خانه ماندن را دوست نداشته باشی."لبش می خندید چشمهایش اما نه.غم چشمهایش را نمی توانست قایم کند.این آخرها هر وقت می دیدمش توی خودش بود. دلم می خواست ازش بپرسم برای آدم ِ دیگری عوض شدن، چطور است؟ مزه دارد؟!بعد دیدم بهتر است آدمهای
این مترو هم برای ما شده مث نمیتونم چیزی مثال بزنم. حالا تعریف کنم خودتون متوجه میشید.
دیروز تو شلوغی و بزن بی مترو صورت یه خانم تو فاصله 20 سانتی متری از چشام قرار داشت.جوری که این خانم کرم مالیده بود به صورتش و کلی چیزای دیگه که دقیقا مصداق لولو به هلو بود. این خانم پیاده شد و چن ایستگاه بعد یه نفر گلدون به دست وارد شد. با دیدن گل اولین چیزی که از دهنم دراومد که " این طبیعیه؟؟" و ظاهرا طبیعی بود.اما چطور .روی گل به اون خوشگلی و با طراوتی یه
دیشب که داشتم سوغاتی های مادرشوهرمو نشون هیراد میدادم ,خوشحالی توی نگاهش میدیدم که گرفت پیشونیمو بوسید و رفت گوشیشو آورد اینترنتی پول زد به حسابم:) ,یجورایی تشویقم کرد باز هم از این کارا بکنم. داشتم میگفتم ,,, مادرشوهرم دیابت داره طفلکی ,منم تمام سوغاتی هایی که اوردم بدون قند و مفید بودن با یه روسری طرح سنتی شیک,. وقتی رسیدم تا دم ورودی امده بود استقبالم,خیلی خوشحال شدم که احترام میذاره واسم آش درست کرده بود و گرم صحبت که شدیم صحبت عروسی پیش
آمریکا از شما به عنوان ادوات در جنگ و کشمکش خود با نظام سوریه، جمهوری اسلامی، روسیه و محور مقاومت بهره می‌برد و در نهایت به منافع خود توجه می‌کند و از شما دست می‌کشد و شما را به هیچ می‌فروشد». توصیه سید حسن نصرالله به کردهای سوریه |link|
 
 
پ.ن.یک: یک سال و نیم پس از این سخنان، امریکا نیروهای سوریه دموکراتیک(یعنی کردهای جدایی طلب) را در برابر حمله نظامی دولت ترکیه تنها گذاشت.
پ.ن. دو: سرنوشت جریانهای کردی در دهه‌های اخیر (پس از فروپاشی عثمانی)
تا همیشه آشنا : زندگی حضرت روح ا… به روایت تصویرهایی کوتاه و منقطع
تا همیشه آشنا : محمود محمدی نسب، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)
معرفی:
این مجموعه تصویرهایی است از زندگی مردی خواستنی تر از باران، تصویرهایی کوتاه و منقطع مثل خود باران، همیشه آشنا.
بریده کتاب(۱):
دوسه نفر از ایران آمده بودند آقا را ببینند یکی شان آشنا بود وقتی آمدند تو حاج مهدی دست امام را بوسید وگریه کرد حبس طولانی وشکنجه موهای سر وصورتش را سفید کرده بود. آقا نشناختش.گف
مژده بده، مژده بده، یار پسندید مراسایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
جانِ دل و دیده منم، گریه خندیده منمیارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نمازکان صنمِ قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده منآینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا
آینه خورشید شود پیش رخ روشن اوتابِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا
گوهرِ گم بوده نگر تافته بر فرق فلکگوهریِ خوب نظر آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زندرشک
قسمت نشد از خانه بیرون بروم و در محل چرخی بزنم. 
از قضا دسته محل از جلوی خانه ما رد شد. من یک صندلی برداشتم و جلوی در خانه آقاجون نشستم و دسته عزاداری را نگاه کردم. 
خیلی از مردم را، تقریبا غالب مردم را تا به حال ندیده بودم. اما مدام به هم اشاره میکردند و مرا نشان میدادند. بعضی هم آمدند دست و روبوسی کردند. 
پیرمردی آمد پیشانی ام را بوسید و گفت: بوی حاجی رو میدی جوون، یادگار حاجی.
بعد دارم به این فکر میکنم که چقدر در ویژگی های روانی و شخصیتی من موث
 
[پدرم] حالش بد بود، مرتب این طرف و آن طرف می رفت. توی انباری رفت و برگشت. چفیه ای روی سرش انداخته بود. رو به مادرم کرد و گفت: زن، ساک مرا ببند، می خواهم بروم»
مادرم با تعجب گفت: کجا؟»
پدرم شروع کرد به پوشیدن لباس و گفت: می روم پیش امام. می خواهم شکایت کنم».
با خنده گفتم: باوگه، تو ناراحتی. بگذار خودم می روم شهر.»
حرفم را قطع کرد و گفت: نه. نمی خواهم بروی. بس است. بس است فرنگیس. اصلا دلم گرفته و می خواهم بروم امام را ببینم».
مادر خندید و گفت: پیرم
قضیۀ ناصبی، یعنی دشمن اهل بیت، هم چیزی است که ریشه اش برمی گردد به همان صدر اسلام. از آن موقع بوده و الان هم هست. ما در مقابل حرف های آن ها استدلال داریم. ما می گوییم شما مگر پردۀ کعبه و جلد قرآن را نمی بوسيد؟ این ها که جماد هستند. معلوم است که این کار به خاطر انتساب است، والّا کسی پارچه و چرم و کاغذ را که احترام نمی کند. ضریح امام حسین هم یک علامت و نماد است منتسب به امام حسین. ما به خاطر اعتقاد و علاقه و ارادت به امام حسین به ضریح و هر چیز منتسب به
بچه ی این و اونو التماس میکرد بهش یه دیقه تبلتشونو بدن بازی کنه. گوشیم داشت میترکید قد یه مولکول جا نداشت. هرچی داشتم حذف کردم براش بازی دانلود کردم گوشیمو دادم دستش. یه جوری لپمو بوسید که هنوز گزگز میکنه :| یه جوری دم گوشم با شوق داد کشید "اسم تو چرا فرشته نیست؟" که گوشم هنوز داره سوت میکشه :| حاجی فرشته چیه؟ به نظرش هرکی بهش گوشی بده باهاش بازی کنه جزء ملائکه ست -_-
فهمید دارم میرم یه جوری بغض کرد بغض کردم. موندم. موندم ولی من فقط سالی نهایتا پنج س
این هفته با مطالعۀ 5 کتاب شروع شُد و با افسردگی پایان یافت. تک تک روزها را محاسبه می‌کردم تا این که به روزی رسیدم که ریاضیات از کار افتادند، اعداد در فضا گم شدند و شُش‌‌ها از پر و خالی شدن ایستادند.
در عشق مثلثی با خودم گرفتار شدم، یک طرف عقل بود و طرف مقابل هم نفس، هر دو "من" را می‌خواستیم. گاهی فریاد زدم و عصبانی شُدم، این جا "من" خودش را در آغوش نفس انداخت، یک بار با افتخار پای برگه نوشتم: اتمام خلاصۀ کتاب علل گرایش به مادی‌گرایی» 19 آذر 1398 و
آزردی مرا و یک جهان دردهایم درمان نکرد
چشم پر اشکم را هیچ حرفی بعد تو خندان نکرد
ای که عشقت افسون من، درد و هم درمان من
چشمهایت زندان و طبیب رنجهای جان من
بعد هجرت با قاصدکها عشق بازی می کنم
شعر میخوانم اشک میریزم دلنوازی می کنم
هر غزالی آمد چشم تو در چشمهایم دید و رفت
چون بوسید طعم لبهایت دید پس نالید و رفت
من ماندم و آرزوی عشق و فریاد جنون
دل خسته در تب و تاب تو شد دریای خون
جان برفت از جسم مرگ در آغوشم گرفت
مرگ بر عشق بی فرجامم گریست چون جانم گ
حضرت امیر فرمود: إِنَّ
الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ»، یعنی یک فقیر آبرومندی که آمده به طرف شما، می‌دانید
چه کسی به او آدرس داد یا نمی‌دانید؟ إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ»؛ این
را خدا فرستاد گفت برو از فلان شخص بگیر. آدم ـ خدای ناکرده ـ اگر مقدورش باشد و
مشکل این آقا را حلّ نکند چه چیزی در می‌آید؟  چه کسی به او گفت برو نزد فلان کس؟ إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ
اللَّهِ»، آن وقت حواس ما جمع می‌شود؛ به هر حال به دنبال کار او هستیم. 
یک
حضرت امیر فرمود: إِنَّ
الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ»، یعنی یک فقیر آبرومندی که آمده به طرف شما، می‌دانید
چه کسی به او آدرس داد یا نمی‌دانید؟ إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ»؛ این
را خدا فرستاد گفت برو از فلان شخص بگیر. آدم ـ خدای ناکرده ـ اگر مقدورش باشد و
مشکل این آقا را حلّ نکند چه چیزی در می‌آید؟  چه کسی به او گفت برو نزد فلان کس؟ إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ
اللَّهِ»، آن وقت حواس ما جمع می‌شود؛ به هر حال به دنبال کار او هستیم. 
یک
 
هو الحی
.
#قسمت_اخر
#قسمت_سی_و_پنجم
.
این که اینجاست الان رفیق شهیدمه 
محمد حسین
اسمم واسه اون شد محمد حسین
 
حرفاش که تموم شد صورتش پر اشک بود
چقدر خدایی شده بود
چقدر بزرگ شده بود
چقدر نورانی شده بود
 
گونه اش رو بوسیدم لبخند نشست رو لبش
سرم رو گذاشتم روی سینه اش 
با دو دست من رو تو آغوش کشید و سرم رو بوسید
- خانومم هیچ وقت رهام نکن بدون تو من می میرم
 
این جمله اش شیرین ترین جمله ی زندگیم بود
 
#راحیل
#رنگ_های_آسمان
#رمان #دانشجویی #ایرانی
وفرمود عبدالمطلب نخستین کسی است که از میان فرزندان اسماعیلببدا معتقد بود از روز بعنوان یک امت منعوث سود  ورونق سلاطین و سیمای پیغمبرانلاشد  24  فرمود عبدالمطلب بتنهایی یک امت مبعوث شود ورونق سلاطین و هیعت پیغمبران داشته باشد  و این بجهت انستکه او نخستین معتقد ببدابود و فدمود عبدالمطلب  رسولخداص بسوی ساربانانش فرستاد تا شتران فرارکرده را گرد اورد حضرت دیر کردعبدالمطلب حلقه در خانه کعبهرا گرفت و  میگفت پردردگارااهل خودراهلاک میکنی  اگر
نیمه شب فکر می کردند او خواب است. تا پدر حسن و حسین را صدا کرد، آهسته، که زینب بیدار نشود، زینب سریع تر از حسن و حسین برخاست. علی گفت: بیداری عزیزم؟» زینب گله کرد: می خواستی مرا نبری؟» این جمله را با بغض گفت. علی بغض را دریافت و به گریه افتاد. چه سوزی در نگاه علی است. دستش را دراز کرد سوی زینب. زینب دست علی را گرفت. گفت: عزیز دلم!» و پرسید: خوبی؟» زینب پرسید: شما خوبید؟» علی گفت: راضی ام به رضای خدا!» و هر دو گونۀ زینب را بوسید. زینب دست هاش را دو
پیش از این ها عزیزم و قربانت و فدات لقلقه ی زبانم نبودند. همیشه نهایت دقت را برای استفاده از این لغات می‌کردم. برای همین بود که وقتی فاطمه را خطاب کردم " عزیز دل " جا خورد. او می‌دانست من این ترکیبات را قربانی هر کسی نمی‌کنم. می‌دانست عزیزم را به عابران و مسافران و هم کلاسی و . نمی‌گویم. می‌دانست به کسی می‌گویم عزیز، که برایم عزیز باشد . برای همین بود که وقتی یک بار با هم بحث مان شد یادآوری کرد که دارم با کسی با عصبانیت حرف میزنم که خطابش کرد
می‌گفت: 
پدرم خدا بیامرز نظامی بود، از اون آدم‌‌های مهربونِ کم حرف ولی جدی که کمتر کسی لبخند یا حتی اخمش رو دیده بود.
اون موقع‌ها ،حدود‌های سال تولد خودت یا حتی قبل‌تر، دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود، کمتر کسی دانشگاه‌ قبول می‌شد تازه اونم سراسری!
خواهرم که قبول شد رفتیم پیش بابا و گفتیم "بابا زینب دانشگاه قبول شده"‌، یه نگاه به خواهرم کرد و گفت "چی قبول شدی بابا؟" زینب سرش پایین بود، انگاری خجالت می‌کشید به بابا نگاه کنه ، آروم گفت "پزشک
رفتم تو سالن وزدم pmc اهنگ باورم کن شهرام صولتی رو داشت پخش میکرد صداش و زیاد کردم با لبخند داشتم نگاه میکردمکه دیدم کامران اومده وسط سالن و داره با عشوه قر میده اینقدر صحنه باحالی بود که دلم و گرفتم و با صدای بلند میخندیدم واشک از چشام میومد پایین کامران با عشوه اومد طرفم و مجبورم کرد باهاش برقصمداشتیم باهم میرقصیدیم یهویی دوباره صحنه رقص کامران اومد جلوم و زدم زیر خنده-به چی میخندی؟-خیلی قشنگ میرقصیدوباره زدم زیرخندهخدایش رقصش خوب بود ولی
جوری نگاهم می‌کرد که دلم می‌خواست توی همان خیابان ببوسمش. شوقِ حساب کردن و تو دست توی جیبت نکن!» داشت. من هم اصرار نکردم. با هم توی رشت قدم زدیم. عکس گرفتیم. با پیرمرد کتاب‌فروش که همیشه در آن خیابان بساط پهن می‌کند صحبت کرد و دنبال کتاب شعر برای من بود. کتاب‌های پیر مرد را دوست نداشت. رو کرد به او و گفت: اینا کتابای زرده عمو جان!» خندیدیم. بازوی چپش را گرفتم و به راه انداختمش. اصرار داشت که یکی از کبوترها را بگیرد!! هر بار که می‌رفت سمتشان، پ
+تو فکری؟
-دارم به اون روز فکر میکنم، روزی که ناخواسته اومدی و وارد زندگی من شدی!
***
بی حواس جلوی در محضر ایستادم تا بیان، باورم نمیشد، اصلا امکان نداشت، مگه میشد
انگار درست نفهمیدم چی شده.
کسی کنارم ایستاد، عمو بود  و اون یک جایی دور تر از ما ایستاده بود ، پس فهمیده بود که حرف خصوصی دارم، یعنی ادم فهمیده ایه!؟ نمیدونم
من دارم در موردش نطر میدم، یعنی پذیرفته بودمش؟ نمیدونم.
عمو دستم رو گرفت و فشار داد، پیشونیم رو بوسید اما دل من خیال قر
 
 
﷽.مداح بود.تمام روضه‌ها را از بَر بود.انگار قسمت بود که همه روضه را از بر باشد؛ روزی به کارش می‌آمد!مخصوصا روضه علی اکبر(ع)مخصوصا اربا اربامخصوصا کمر خمیدهمخصوصا عبا و تن چاک چاک__________.ماشین که منفجر شد، همه مات و مبهوت مانده بودند.همین دو دقیقه‌ی قبل #روح‌الله به رویشان لبخند زده و گفته بود:اگر خدا بخواد همینجا، همین جلوی مقر شهادت رو روزیم می‌کنه»حالا چطور می‌توانستند باور کنند ماشینی که جلوی چشمانشان می‌سوزد، قتلگاه رفقایشان اس
وَقتی پسر بچه‌ای بیش نبودم ، مسئولیت خرید شیر با من بود. آن وقت‌ها شیر‌هایِ پاکتی را بعد از ظهر‌ها بین مغازه‌ها تقسیم می‌کردند و به هر نفر هم نهایتاً دو پاکت شیر بیشتر نمی‌دادند. و من هر روز بعد از ظهر دوچرخۀ سبز رنگم را سوار می‌شدم و با مقدار پولی که مادرم دستم می‌داد می‌رفتم برایِ خرید شیر. خوش‌حال بودم از اینکه مسئولیتی را در خانواده به عهده دارم و می‌توانم هر روز انجامش بدهم. سر سفره وقتی نان و شیر می‌خوردیم همیشه به کاسه آبجی و مام
خاطره ای در باره شهید حاج محمد طاهری»
 کوچک بودم، حدود چهار ساله یا کمی کمتر. داخل خانه مان سرگرم بازی بودم که زنگ در حیاط به صدا در آمد. د.یدم و در را باز کردم. مردی مهربان با لبخندی بر لب، پشت در ایستاده بود. فورا جلو آمد مرا بغل کرد و بوسید. با تعجب و خیره خیره، قد و قیافه اش را وارسی کردم. خیلی آشنا بود، اما من نشناختمش. گویا خودش هم فهمیده بود که نگاه من، نگاه استفهام آمیزی است . لذا لبخندی زد و پرسید: مادرت خانه است؟
 گفتم: بله
 گفت: بگو بیاد د
بعضی روزها چنان پر تلاطم هستند که شب میتوانی با خیالِ راحت سر به بالین بگذاری و خدا را شکر کنی برای تمام شدن این بیست و چهار ساعتِ لعنتی!
دیشب با شنیدن خبر آمدنش حالم بد شد،نمیخواستم ببینمش،میخواستم در این آرامش پوشالی روزگار بگذرانم.
صبح با شنیدنِ صداش ضربان قلبم بالا رفت و عصبی شده بودم،انگار فیزیولوژیک بدنم شرطی شده و تمام تلاش های من هیچ!
نادیده اش گرفتم و به زور سلامی دادم،اما موقع نهار خوردن دیگر نمیشد در جلد بی تفاوتی ایفای نقش کنم،ن
شبی که سوگندنامه‌ی بقراط را خواند، تا صبح به بتهوون گوش داد و گریست. دنیا به نظرش تخس می‌امد. روز بعد در قهوه‌خانه‌ی سبز کنار مسجد با خودش شطرنج بازی می‌کرد. همه‌‌جا آرام بود و از لحن موزون مؤذن خنده‌اش گرفته بود. سیاه از سفید برد. ساحل اگر می‌بود این انتخابش را به حساسیت‌های نژادی‌اش ربط می‌داد. روانشناسی علم بی‌پایه‌ای است. در صف آخر نماز نشست و به نمازگزاران نگاه کرد. سر به مهر گذاشت و تا آخر نماز سر برنداشت. می‌شمرد. دوست نداشت آس
فکرکنم 12 13 سال بیش‌تر نداشتم. خانم جلسه‌ای تو حیاط بود و داشت مجلس را ترک می‌کرد که من از یک در دیگه بیرون اومدم و جلوش سبز شدم. پرسیدم چرا این میزان از پوشش فقط برای خانم‌هاست؟ پیشانیم را بوسید و کلی اظهار خوشحالی کرد که دغدغه‌ی دین دارم. گفت دخترم آخه ببین مثلا دست زن‌ها چقدر زیباست، بی مو، ظریف و می‌تونه تحریک کننده باشه اما دست یک مرد، این قدر قشنگ و جذابه؟
و من روم نشد بگم آره!
نمی‌دونم، شاید حاج خانم گرایش‌های همجنس‌خواهانه داشت.
 
عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ: کَانَ رَسُولُ اللَّهِ یُکْثِرُ تَقْبِیلَ فَاطِمَةَ فَأَنْکَرَتْ [فَغَضَبَتْ مِنْ] ذَلِکَ عَائِشَةُ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ: یَا عَائِشَةُ إِنِّی لَمَّا أُسْرِیَ بِی إِلَى السَّمَاءِ دَخَلْتُ الْجَنَّةَ فَأَدْنَانِی جَبْرَئِیلُ‏ مِنْ‏ شَجَرَةِ طُوبَى‏ وَ نَاوَلَنِی‏ مِنْ ثِمَارِهَا فَأَکَلْتُ فَحَوَّلَ اللَّهُ ذَلِکَ مَاءً فِی ظَهْرِی فَلَمَّا هَبَطْتُ إِلَى الْأَرْضِ وَاقَعْتُ خَدِیجَةَ فَحَمَ
از شانزده‌سالگی این ترفند را یاد گرفتم: وقتی احساس گم‌گشتگی می‌کنی راست‌راستی خودت را گم کن. برای همین وقتی حال و روز خوشی نداشتم مامان برام بلیط سفر می‌خرید. امکان سفر اگر نبود، می‌رفتم تجریش و لابه‌لای مردم و رنگ‌‌ها و بوهای غلیظ بازار قدیمی خودم را گم می‌کردم. قبل رفتن با خودم گفتم چه خوب، از این تکرار مکرّرات زندگی دور می‌شوم و بالاخره خودم را پیدا می‌کنم. امّا سفر مرا از تمام مسیرها و مقصدها بیرون گذاشت و بهانه‌ای شد که با خ
امام ای:
یکی از چیزهائی که در حفظ همین مرز هویت ملی تأثیر زیاد دارد، عبارت است از حفظ خاطرات آن دوران دفاع مقدس و دوران باشکوه. این که در شهر شما یک بانوی مسلمان و شجاع در مقام دفاع میتواند سرباز دشمن را اسیر کند و نیروی مهاجم را به خاک و خون بکشد، این را نگه دارید و برای خودتان حفظ کنید.  (بخشی از سخنرانی در جمع مرم گیلان غرب ؛ 23 مهر ماه 1390)
اشاره مقام معظم رهبری به خانم فرنگیس حیدر پور» است که بخش هایی از خاطرات ایشان به مرور منتشر می شود
25/8/1398طرفای عصر که بابات از سر کار اومده بود،یه لحظه متوجه شدم که بنا گوشت متورم شده،البته بگم که روز قبلش کمی شک کردم ولی گفتم نهههه بابا خطای دیده،تا امروز که بزرگتر شده بود دست گذاشتم دیدم یه چیز سفت هست سریع متوجه شدم که اوریون باشه اما بابا و خاله نسرین گفتن نه بابا از دندونشه،خلاصه در حال مجادله سر این بودیم که تصمیم گرفتم به عزیز خاتون بگم و راهنمایی کنه اونم بعد از فهمیدن علائم گفت اگر فردا بزرگتر شد ببر دکتر،فرداش یعنی26/8/98 با  بابا و
--------------------
گریزها و ذکر مصیبت امام مجتبی علیه السلام
مذهبی, منبر مکتوب – امام حسن (علیه السلام)
گریزها و ذکر مصیبت امام مجتبی علیه السلام
همسری داشت حسین همچو رباب              بود عمری ز غمش در تب و تاب
لیک دلها همه غم پرور تو                            که بود قاتل تو همسر تو
داد این گنبد وارونه ی پست                        دو زن خائنه را دست به دست
آن یک از زهر جفا قلب تو سوخت                 وین به تابوت تن پاک تو دوخت
من دل خسته غریب
همه ما در میان این همه غوغا و خبر، دنبال اندکی آرامشیم. می‌بینید که موج روزانه و بلکه ساعتی اتفاقات و خبرهای خوب و بد چه با ذهن و دل ما می‌کند. آدم عاقل بايد برای خودش خلوت و فراغتی ایجاد کند تا در پرتو آن روح و جانش را پالایش و تطهیر نماید؛ و الا موج و هجمه اتفاقات و مشغله‌ها خراب و افسرده‌مان می‌کند.
کتاب یکی از آن آرامش دهنده‌هاست. کتاب خوب آدم را سرحال و سر ذوق می‌آورد. اگر آن کتاب را نویسنده خوبی نوشته باشد و یا شرحی از حیات طیبه آدم خوبی
*دست‌نوشته یک جراح چشم‌پزشک (بخونید، زیباست)*
از خوزستان آمده بود، سلام کرد و پشت اسلیت نشست، جواب سلامش را گفتم و به معاینه مشغول شدم. دید چشم چپش در حد درک نور، کاتاراکتی بسیار پیشرفته!
-سن ات چقدره؟! چه مدتیه چشمت اینجوری شده؟!-١٦ سالمه، از بچگی دیابت داشتم، چند ماهیه که کلا نمی‌بینم!
به جوان همراهش که ده سالی بزرگتر از او بود رو کردم : - چرا اینقدر دیر؟سرش را پایین انداخت: حالا میشه کاری براش کرد؟!
-عملش میکنم، موفقیت در درمان بستگی به وضعی
تاریخ ولادت حضرت زینب در سال ۹۶ سه شنبه ۳ بهمن ۹۶ ولادت حضرت زینب سلام الله علیها و روز پرستار و بهورز [ ۵ جمادی الاولی ۱۴۳۹ ] (۲۳ February سال ۲۰۱۸) مناسبت های ملی و مذهبی متن زیبا درباره پرستار متن ادبی روز پرستار شعر حضرت زینب زندگینامه حضرت زینب روز پرستار چه روزیست تقویم و سالنامه تقویم قمری تقویم سال 96 با مناسبت ها تقویم 97 با مناسبت ها تقویم 96 تقویم 1398 تاریخ ولادت حضرت زینب پیامک روز پرستار حضرت زینب کبرى (س) روز پنجم جمادى الاول سال ۵ یا ۶ هجر
دانلود آهنگ فقط خدا میدونه از فتانه خودمو روی صندلی پشت میزم انداختم. چشمامو بستمو منتظر موندم تا رضوانی پرونده ها رو بیاره. بعد از بررسی پیشنهادها و تایید یا ردشون منشی رو فرستادم بره. بخاطر اینکه شهاب نبود مجبور شدم به بخش برنامه نویسی شرکت که طبقه پایین بود، سرکشی کنم و اشکالات کاری کارمندامو گوشزد کنم. بیشتر کارای شرکتو به شهاب که مشاور و برنامه ریز شرکت و صدالبته قابل اعتماد من بود، سپردم و خودم فقط برای سرکشی به شرکت میام . به ساعتم نگا
معاون ی فرمانداری شاهین‌شهر و میمه گفت: رسانه‌های فعال و دارای مجوز در سطح شهرستان شاهین‌شهر و میمه بايد در حوزه انتشار محتوای مطالب خود به‌شدت دقت کنند.
  به گزارش پایگاه خبری صدای جویا از اصفهان، مهدی خادمی ظهر امروز در جمع برخی از خبرنگاران و اصحاب رسانه شهرستان شاهین‌شهر و میمه ضمن گرامی داشت هفته دفاع مقدس و تسلیت شهادت امام سجاد (ع) اظهار کرد: رسانه‌های فعال و دارای مجوز در سطح شهرستان شاهین‌شهر و میمه بايد در حوزه انتشار محت
دمِ در دادسرا، نشسته بودم توی ماشین تا جای پارک پیدا شود. مامور کلانتری، پسر جوانی را با دستبند نگه داشته بود کنار ماشین پلیس. توی این سرما یک لا پیراهن تنش بود و داشت می‌لرزید. دختر جوانی با دماغ قرمز و چشم‌های خیس، آمد شال‌گردنی انداخت دور گردن پسر و گونه‌اش را بوسید. سرباز تند شد. چیزی به پرخاش گفت و پسر جوان را هل داد داخل دادسرا. دختر همانجا نشست روی زمین و زد زیر گریه. از توی ماشین برایش یک بطری آب بردم. چند خانم کمک کردند تا بلند شود و بن
سال ها بود که به پدر اصرار می کردیم بره کربلا ، اما مرغش یه پا داشت و هیچ وقت نرفت که نرفت تا این که بازنشسته شد ارادت ویژه ای به حضرت ابوالفضل داره و هر بار حرمش رو می دید دل و جونش می لرزید اما اصراری هم به رفتن نداشت !نمی دونم چی شد امّا بهرحال امسال طلبیده شد و همین امروز عازم کربلا شد برای پیاده روی اربعین . پدر محترم مثل هر پدر دیگه ای اخلاقیات خاص خودش رو داره و یکم تو بیان احساسات مغروره ! یعنی واقعا با معرفت هستا هر وقت هرچیزی که ازش بخوا
قرار گذاشته بودیم اخرین دیدار را داشته باشیم و بعد همه چیز را تمام کنیم و هر کدام برویم پی سرنوشت خودمان,من که رورهای اخیر را با گریه و چشمان سیاه و قرمز ,لب های متورم کنارش گذرانده بودم ,تصمیم گرفته بودم یک خط پررنگ دور هیراد بکشم و به درس و دانشگاهم ادامه بدم,قرارمان عصر پنجشنبه ساعت ۵ تا ۶ بود که ساعت ۶ هم برود و به زبان آموز هایش برسد ,ناراحت بودم اما انقدر آن مدت آزارم داده بود که میخواستم هر چه زودتر از زندگی ام برود تا آرامش از دست رفته را
قدم هایش سست بود اما همه تلاشش را به کار بسته بود تا استیصال شکننده درونش ، در ظاهر پوشیده بماند. مچ بندی طلا و الماس نشان را دور دستش محکم کرد و موهایش را با زنجیر نقره ای ظریف بست . بالاپوشش را روی تنش صاف کرد و از خانه خارج شد. نفس هایش می لرزید و قلبش نا منظم و تند می تپید. او آمادگی هیچ حرکتی را نداشت ، چه برسد به هدایت آخرین بازمانده های نژادشان به جایی که هیچ تصوری از آن نداشتند. کاش کس دیگری این مچ بند الماس نشان را از او می گرفت. کاش مجبور ن
اتوبوس به راه افتاد. نرگس کنار مادرش، روی صندلی نزدیک شیشه نشست و با دقت به خیابان ها نگاه کرد. برق چشمانش و لبخندی که روی لب داشت، گویای این بود که همه چیزِ صحنه هایی که از پشت شیشه می دید، برایش جالب است. تابلوهای کوچک و بزرگ سر در مغازه ها، لامپ ها و لوستر های روشن و رنگارنگ خیابان ها و ویترین ها در شب، چراغ راهنمایی سر چهار راه و حتی شلوغی و رفت و آمد ماشین ها و عابران پیاده.
                             
 نرگس چشمش به کودکی افتاد که در بغل
اتوبوس به راه افتاد. نرگس کنار مادرش، روی صندلی نزدیک شیشه نشست و با دقت به خیابان ها نگاه کرد. برق چشمانش و لبخندی که روی لب داشت، گویای این بود که همه چیزِ صحنه هایی که از پشت شیشه می دید، برایش جالب بود. تابلوهای کوچک و بزرگ سر در مغازه ها، لامپ ها و لوستر های روشن و رنگارنگ خیابان ها و ویترین ها در شب، چراغ راهنمایی سر چهار راه و حتی شلوغی و رفت و آمد ماشین ها و عابران پیاده.
                             
 نرگس چشمش به کودکی افتاد که در بغل
عجب روز کثافتی بود امروز!
روز تمرین و نتیجه هم بود!
صبح امروز و حتی چند روزگذشته، اعصابم کلافه پرستار پسرم بود که برای متوقف کردن فرزندم از داد استفاده کرد چون وقتی با اون به خیابون رفت سرش تو گوشیش بود و بعدهم سر ساعت حضور بی‌توجهی میکرد و بازی درمی‌آورد!
عصر هم که گفتم پسرم رو ببرم به جایی که فرزندم معمولا بهش خوش می‌گذشت بخصوص که ما چندین بار با تذکر و ارائه اطلاعات محیط روانی اونجا رو امن کرده بودیم.
قبل از حرکت به ما خبر دادن مادر و خواهر
چیزی درون قلبش سنگینی می کرد. احساس خلاء و پوچی مکرر و آزار دهنده ای که پیشتر نیز آن را تجربه کرده بود . روزی که تابوت نقره ای مادرش را به آب سپرده بودند ، درست مانند امروز اشک هایش خشکیده بود و قلبش سینه اش را می خراشید. گریه های برنا که تنها شش ماه داشت را در آغوش پدرشان به یاد می آورد و برشان را که مدام از خود لاوین می پرسید که مادرش چرا درون آن تابوت خفته است و به سمت شعله ها می رود. لاوین اما بی آنکه پاسخ روشنی دهد ، دست های برشان را درون مشتش م
هر روز از تویی که فکر نکنم هیچوقت این نوشته را بخوانی دورتر می‌شوم. "من برایت می‌مُردم اما وصله‌ی تو نبودم". خودت خوب می‌دانی، تو را اندازه چشم‌هایم دوست داشتم و خوب‌تر میدانی که چقدر مردمک همین چشم‌ها، بعدِ هزار بحث و دعوایی که داشتیم، برای تو لرزیده بود. 
میدانم دوستم داشتی و میدانی که دوستت داشتم اما برای هم کافی نبودیم.
من توی پارک‌های زیادی کنارت سرخوشانه قدم زده بودم و تو به سیگارهای زیادی جلوی من پک زدی و من یا با لبخندِ مهربانی،
حکایت جالب
یکی از پادشاهان به بیماری هولناکی که نام نبردن آن بیماری بهتر از نام بردنش است، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشکان یونان به اتفاق رأی گفتند: چنین بیماری، دوا و درمانی ندارد مگر اینکه زهره (کیسه صفرا) یک انسان دارای چنین و چنان صفتی را بیاورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان یابد)پادشاه به مأمورانش فرمان داد تا به جستجوی مردی که دارای آن اوصاف و نشانه ها می باشد، بپردازند و او را نزدش بیاورند.مأموران به جستجو پرداختند، تا اینکه پسری (نو
دراز کشیده روی تخت خوابگاه ,دارم به روزهایی که گذشت فکر میکنم و برگ هایی که در زندگیم ورق خورد و گذشت و خاطره شد. به ازدواجم. ماه محم و صفر واسه من ماه های طولانی بودن تحمل کردن ۶۰ روز انتظار عقد کردنم ,افسرده ام کرده بود ,من بدخلقی میکردم و فشار های عصبی روی هیراد رو بیشتر میکردم و دعوامون میشد .اون روزها عقده ای شده بودم ,عقده جشن خواستگاری مفصل ,جمع شدن عمو ها و دایی هام واسه خواستگاریم ,عقده مراسم عقدی که میخواستم,نه صرفا اون آیه عربی بی مع
بچه های عزیز حضرت ابراهیم علیه السلام یکی از پیامبران بود.
 
این پیامبر خدا پسری داشت به اسم اسماعیل که او هم از پیامبران بود.
 
در یکی از شب ها حضرت ابراهیم علیه السلام در خواب دید که یه فرشته ای نزدش آمد و فرمود خداوند متعال می فرماید:
 
اسماعیل فرزند خود را برای من قربانی کن.
 
حضرت ابراهیم علیه السلام وحشت زده از خواب بیدار شد. و با خود فکر کرد که این خواب یه دستوری از خداست یا وسوسه شیطان.
 
دو شب دیگر هم این خواب را دید و کاملا متوجه شد که مام
 
همکارى در کارهاى گروهى
یکى از ویژگى‏هاى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، تواضع و فروتنى بود تا جایى که در جمع اصحاب بدون هیچ امتیازخواهى به همکارى و همیارى مى‏پرداخت.
در کتاب ارزشمند مکارم الاخلاق چنین نقل شده است که : روزى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله به همراه کاروان در سفر بودند ، پیامبر فرمود: گوسفندى براى غذا آماده شود.» یکى از صحابه گفت: ذبح آن با من ، دیگرى گفت :  پوست کردن و سلاخى آن نیز با من ، دیگرى گفت: پختن آن هم با من ، پیامب
امروز در پاکت می نویسم:
چند روزی می شود که بارِ یک گلایه ی عاشقانه، قوسی به دوشم زده و خم به افکارم داده .
"ننوشتن" علتی که آذر، برایش سخن از نقد به میان آورده و حق دارد .
این روزها هر ثانیه و ساعتی را محترم می شمارم که سخت کار کنم .
هدفی دارم . تلاشی می خواهد به قیمت غرور و جان .
اهل فراموشی نیستم . اما به هرحال کمبود وقت اثری این چنین دارد .
روزهای کمی از بغض آزادانه ی آذرم میگذرد . 
بغضی که مرا مسئول تر کرد، نه یک چندان و چند چندان . بلکه ص
چند روزه یه جای بزرگ نشستم و کارای بزرگ رو می‌بینم.
بزرگ که فکر کنی، روحیه‌ت بزرگ می‌شه. تلاشت هم. انرژیت هم. آرزوهات هم.
بايد، بايد، بايد، بايد، بايد و بايد و بايد و بايد برای بزرگ شدن، تلاش بزرگ کرد! با خوابیدن تا لنگ ظهر و امشب و فردا کردن به نظرم درجا می‌زنیم.
داستان زیبای بز بز قندی
روزی روزگاری در یک جنگل سبز یک بزبزقندی با سه بزغالش زندگی میکردن . بزبز قندی اسم بچه هاش رو گذاشته بود : شنگول ، منگول و حبه انگور .بز بز قندی همیشه بچه ها رو نصیحت میکرد و میگفت هرگز در را به روی کسی که نمیشناسند باز نکنند و خیلی مواظب آقا گرگه باشند . او میگفت که آقا گرگه همیشه تو کمینه .یک روز بزبز قندی تصمیم گرفت برای خرید از کلبه بیرون بره . او به بچه هاش گفت : شنگولم ، منگولم ، حبه انگورم ، من دارم میرم . رد رو رو کسی ب
من میگندم. الکی میخندم. از دویدن خستم. با من بنشین. چون میدونم چیزی نمیدونم. دنیا هست رو شونم
سنگین*
 
من یک پیرهن تاناکورایی داشتم. آبی خاکستری با همان نوع نقش هایی که با وجود بیست و چهارساعت پوشیدن چیزی ازش یادت نمی آید. برای او بود. دوستش داشتم. ظرف میشستم. یک لیوان را. از کثافت حالم بهم نمیخورد. از بالا آوردن بچه ها در شب گذشته آن لحظه هم، حالم بهم نخورده بود. چون کثافت دیگر چیز دوری نیست. کثافت همینجا بغل گوشم دارد پچ پچ می کند. برای همین یک ت
 
13 : عدس ها را پاک کرد. آرد را خمیر کرد. تنور را روشن کرد. نان را پخت. جارو هم کرد. سفره انداخت ، لقمه گرفت برای بچه ها. آب را از چاه کشید و کارهای خانه را بايد چه کسی انجام دهد؟ کار برای خدا باشد ، هر کس سبقت بگیرد برنده است. هر زمان که می شد در خانه کمک زهرایش می شد کار خدا توفیق می خواهد انجامش. کافی، ج 5 ● دنیا یک مکان است. مکان برای آن که خودت را پیدا کنی. خدایت را عاشق بشوی. خودت را گم کنی زیر سایه ی خدا ، همه بشود خدا ! دنیا یک زمان است! دل
ما قبیله بزرگی بودیم . مومن به هم . تنگ هم می نشستیم شبهای سرد ، دور آتش . یکی مان که ته صدایی داشت می خواند ، بقیه گریه می کردند ، یا می خندیدند ، یا می رقصیدند . بستگی داشت به حال و روز آن که می خواند . دردهای هم را بلد بودیم ، با هم زندگی می کردیم ، با هم می مردیم . مومن بودیم به خدایی سنگی ، که ته غار نشسته بود و همیشه چشمهایش نمناک بود و حرف نمیزد . بعد ، آن روز که سرد بود تو آمدی پیِ پناه ، چشمهایت آمدند . کمی کنار آتش ما نشستی ، و بعد رفتی . من مومن ش
به گزارش همشهری آنلاین بوسیله نقل از ایلنا،  دستیار نخست مهتر جمهوری، تو تشریفات روز ملی صادرات که تو سالن اجلاس سران داخل حال برگزاری است، اسحاق جهانگیری دستیار اول رئیس جمهور با اشاره بوسیله رسالت و نقش صادرکنندگان در وضعیت فعلی صرفه جویی ناحیه گفت: هر کسی که امروز برای ملک صادرات انجام می دهد خوب تشخیص داده که احتیاج ناحیه کجا است و تو آن قسمت فعالیت می کند. ای کاش این مراسم داخل روز ملی که داخل تقویم درج شده برگزار می شد هرچند بنیادی تجل
ترجمه ی این داستان سال ها رها شده بود و این قسمت آخرین قسمت ترجمه شد ه اش در پیش نویس وبلاگم بود . اگر دوست داشتید قسمت های قبلی در آرشیو موجود است . و امیدوارم ترجمه اش ادامه داشته باشد .
***

  به سمت چپ برگشت و به خیابانی رفت که به پارک ساحلی می رسید. آنجا کولاک آن قدر هم شدید نبود. به همین خاطر به درخت هایی که به تازگی برگ های شان ریخته بود و شاخه های بلند و پرگره ی آن ها که در هوس جوانه زدن دوباره بودند نگاه کرد . به بهار سر سبزی که بعد از چند ماه به
  زن  قدم می زند . صداهای پشت در آزارش می دهند . صداهای نه ای که با هم گفتگو می کنند. صدای مردی وارد می شود. بیش از همه یک زن و یک مرد صدا می شوند و گاه صدای نه ی دومی وارد می شود. نیازی نیست گوش تیز کند. از پشت در سیر تا پیاز حرف ها را می شنود.
  مرد کنجی از اتاق بر بالش تکیه داده و تلاش می کند گفتگوها را نشنود. زن صدای تلویزیون را بسته است. مرد به تصاویری که می گذرند خیره شده است. اما انگار نه چیزی را درست می بیند و نه با تمرکز لازم چیزی را می شنود
شبیه مسیح»کتاب چهارم از مجموعۀ قصه‌های سرزمین صفا و وفا»
کتاب شبیه مسیح» مجموعه‌ای کم‌نظیر از 33 روایت داستانی بکر دربارۀ سردار رشید اسلام شهید محمد بروجردی است. از آنجا که نویسندۀ کتاب، خود از نزدیکان شهید بروجردی بوده است، این کتاب در نوع خود تقریباً بی‌همتا است. در صفحه تقدیم کتاب می‌خوانیم:
تقدیم به شهیدان کُردستان، همه‌ی آنان که در راه اعتلای انقلاب اسلامی، مردانه از انقلاب، ولایت فقیه و مردم کُردستان دفاع کردند.
تقدیم به پیش
زنگ مدرسه با صدای گوشخراش بلندی به صدا در آمد و ده ها بچه دبستانی که مشخصا از قبل زیپ کیف هایشان را کشیده و با بی صبری دقیقه های آخر کلاس را تحمل کرده بودند، همهمه کنان ریختند توی حیاط. پشت سرِ موجِ فسقلی های روپوش آبی با کوله های رنگارنگشان، معلم های خسته تک تک از کلاس هایشان میزدند بیرون و به جمعیت می پیوستند. 
آقای گریگوری برخلاف بقیه همکارانش سر فرصت مینشست پشت میزش. هدفونِ روگوشیِ گران قیمتش را از کشوی قفل شده ی میزش در می آورد و می اندا
زهرای بابا سلام
 
برگردیم به بیشتر از یک سال قبل. به روز عید غدیر. مثل هر سال می خواستیم برویم  پیش بی بی تا این روز را پیش بی بی باشیم. ماما حوصله شلوغی و میهمانی را نداشت برای همین صبح طوری به جاده زدیم که درست 2 ظهر وقتی آخریم میهمانها رفته بودند به مقصد رسیدیم. این طوری هم  هم روز عید پیش بی بی می بودیم و هم مجبور نبودیم به ابراز همدردیهای تکراری جواب بدهیم و قصه چگونه از دست دادنت را برای همه تکرار کنیم. فردایش زن عمو از غیبت عمو استفاده کرد و
علیرضا پارچه ی سبز تا شده ایی را که درون پلاستیک کوچکی بود، به فهیمه که برای آماده شدن و تعویض لباس می رفت، داد و دستش را به آرامی پشت فهمیه گذاشت و گفت: " فهیم جان اینو همراه خودت داشته باش. بهت آرامش میده و یادت هم باشه که به محض به دنیا اومدن بچه، کمی از این تربت رو در  دهانش بزاری. کام برداشتن با تربت آقا، آثار روحی و معنوی زیادی برای بچه داره."
                                         
فهیمه که اولین تجربه ی وضع حملش را می گذراند و از وقتی
ما قبیله بزرگی بودیم . مومن به هم . تنگ هم می نشستیم شبهای سرد ، دور آتش . یکی مان که ته صدایی داشت می خواند ، بقیه گریه می کردند ، یا می خندیدند ، یا می رقصیدند . بستگی داشت به حال و روز آن که می خواند . دردهای هم را بلد بودیم ، با هم زندگی می کردیم ، با هم می مردیم . مومن بودیم به خدایی سنگی ، که ته غار نشسته بود و همیشه چشمهایش نمناک بود و حرف نمیزد . بعد ، آن روز که سرد بود تو آمدی پیِ پناه ، چشمهایت آمدند . کمی کنار آتش ما نشستی ، و بعد رفتی . من مومن ش
علیرضا پارچه ی سبز تا شده ایی را که درون پلاستیک کوچکی بود، به فهیمه که برای آماده شدن و تعویض لباس می رفت، داد و دستش را به آرامی پشت فهمیه گذاشت و گفت: " فهیم جان اینو همراه خودت داشته باش. بهت آرامش میده و یادت هم باشه که به محض به دنیا اومدن بچه، کمی از این تربت رو در  دهانش بزاری. کام برداشتن با تربت آقا، آثار روحی و معنوی زیادی برای بچه داره."
                                         
فهیمه که اولین تجربه ی وضع حملش را می گذراند و از وقتی
آره آقا.
هی هر چه قدر به روز های ظهور نزدیک تر میشویم٫ فضا سمی تر میشود٫ نفس ها تنگ تر میشود٫ قلب ها زیق تر .
مثلا شب ها بايد برود آدم راحت بخوابد.ولی اشک امانش نمی‌دهد. که بايد آقای‌ش می‌بود و نیست.
مثلا بايد خوشی کند تفریح کند بگوید بخندد.ولی خنده هایش از گریه هایش تلخ تر است.
که بايد می‌بود و نیست.
که بايد می‌بود و نیست.
که بايد می‌بود و نیست.
روز اول
 
 
مغازه خلوت بود و تو سکوت کامل،به قول یکی از همکارهام "انگار خاک مرده پاشیده اند"،اصطلاحی بود که همیشه موقع های خلوتی مغازه و خیابون ها میگفت.
هر چند ساعت یکبار همین همکارم که گفتم یک سوژه پیدا میکرد میومد به ماها میگفت و راجع به اش چند دقیقه حرف میزدیم و میخندیدیم و باز سکوت میشد تا سوژه بعدی و اینکارمون منو یاد یکی از تبلیغات تلویزیون انداخت.چندسال پیش برای صرفه جویی تو مصرف برق یک تبلیغ پخش میکرد،یک خانواده تو تاریکی با قاشق و
از مسافرت برگشتم. از یه مسافرت شلوغ و پر برنانه. غمش تو دلمه‌. 
برگشتم به زندگی عادیم. به همه‌ی بدبختیام. به خودم میگم کاش همه چیو ول کنم برم خوش بگذرونم. گور بابای همه چی. مثل خوشگذرونیای این مسافرتم. ولی فردا بايد برم سر کار، بايد برم در اسرع وقت استاد پروژه‌م رو ببینم چون بنده خدا میخواد تو اپلایم کمکم کنه. بايد بدون وقفه تافل بخونم و بعدشم جی‌آرای. بايد برم دکتر. بايد ازدواج کنم. بايد .
زندگیم زندانیه بین این همه خوش نگذروندن. کاش بگم گور ب
- بابایی زود برگردی! امشب تولدته! یادت نرفته که؟!- نه دختر خوشکلم! یادمه!- با مامان میریم برات کیک می‌گیریم!- مرسی عشقِ بابا!- زود برگرد؛ دیر نکنی، ها!″علی″ پیشانی دخترش را بوسید و گفت: باشه بابا جون، زود میام!″نرگس″ با شوق و ذوق بسیار، پدرش را در آغوش کشید و گونه های سوخته و بی روح اش را غرق بوسه کرد. دخترک سه ساله، عاشق پدرش بود و امشب که شبِ تولد پدرش است، او بیشتر ذوق زده و خوشحال بود تا کسی دیگر، به همین خاطر اصرار داشت که پدرش در بازگشت از کا
تنها زندگی کردن برایم مزایای زیادی داشته. از گزینه‌های ساده همچون راه رفتن در خانه و تمرین سلفژ با صدای بلند که بگذریم، می‌رسیم به خودشناسی؛ من روز به روز بیشتر درباره‌ی خودم یاد می‌گیرم. حالا برخلاف گذشته خیلی راحت آدم‌ها را به منزلم دعوت می‌کنم و نگران ظاهر خانه، همسایه‌ها و حرف‌هایشان نیستم. این دعوت‌ها باعث شده که خیلی زودتر آدم‌ها را بشناسم و خیلی زود تکلیفم را با آن‌ها روشن کنم. تازه می‌فهمم که چه ظلمی در حقم شده و اگر زو
پیاده روی اربعین» برای من
دانشگاهی است که هرسالی که به این سفر معنوی میروم ، ترمی از درس های نو فرا می گیرم!
میتوانم به جرات بگویم که همین پیاده روی
سالانه اربعین ، بسیاری از دیدگاهها و جهان بینی های من را دگرگون و یا تکمیل و یا
ایجاد کرد!
نخستین بار مفهوم پرچم را از نخبگان پان ایرانیست»
دریافتم ولی هنوز هم پرچم برایم اهمیت چندانی نداشت؛ چون این نخبگان ، پرچم مطلوب ایران را همان پرچم شیر و خورشید» می دانستند!
اما نخستین باری که نسبت به پرچم
 
 
 
دانشجو روزت مبارک
با توسعه تمدن ها امروزه دانش جایگزین انرژی شده است. وهرگونه اطلاعات و دانشی در حقیقت سرمایه های بزرگ و واقعی  آن سامان خواهد بود. بنابراین عقیده، دانشجو و همه ی کسانی که در تولید علم سهیمند سرمایه ها وذخیره های جهان هستند.
همه ایام ولحظات دانشجو وپژوهندگان علم ومعرفت، با برکت وارزشمند است. امر دانش پژوهی ،مبارزه ورویارویی با گمراهی ونادانی و بزهکاری وفقر وفلاکت است.
جناب ابلیس بزرگترین عامل دعوت کننده ومشوق  به فقر
موضوع: قطار
سکوت شدیدی تا دوردست‌های دور، همه جا گسترده شده بود، به طوری که گاهی صدایی می‌شنیدی و هیچ چیزی در سرتاسر افق مشاهده نمی‌کردی، و نمی‌دانستی که صدایی موهوم است یا پیام‌رسان ظاهر شدن چیزی از هر سوی ممکن. آفتاب نیز، سخت و تند و تیز، بر همه جا می‌تابید و تمام سطح پشت و موهای سر او را که سرپا نشسته بود، زیر اشعه‌های پرحرارت خود، می‌سوزاند.
او اما، بی تفاوت به همه‌ی این‌ها، خاموش و سر به زیر انداخته، تنها آه‌های گاه و بی‌گاهی می‌ک
 

امام باقر علیه السلام حال آدم دور مانده از امام زمانش را تشبیه کرده بود به گوسفند گم شده از گله و چوپان.
گوسفندی که بعد از دل بستن و رانده شدن از چوپان های غریبه،
بعد از هراس و حیرانی و سرگردانی،
طعمه ی گرگ خواهد شد.(مکیال المکارم،ج 1،ص 44؛ کافی، ج 1،ص 336)
داستان  اول
منبع: روایت هایی داستانی پیرامون وجود مقدس امام عصر سلام الله علیها با نگاهی به کتاب شریف مکیال المکارم 
گفت: برای من و خانواده ام دعا کنید.
فرمود: فکر کرده ای که برایتان دعا نمی کن
باصدایی که سعی می‌کرد بالا نره، حرصی گفت:
-نمیدونم داری چیکار می‌کنی پـروا اما اگه بشنوم بخاطر کار و خرحمالی داری به این و اون رومی اندازی نمی‌بخشمت فهمیدی؟!
بابغض:
-نمیزارمت پــروا، قسم می‌خورم دیگه نمیزارم اذیت بشی لازم نیست کاربکنی، حقوق من کفاف می‌کنه، یه لقمه نون گیرمون میاد، چرا اینقدر خون به جیگرم می‌کنی؟!
توی چشم‌های مشکی ودرشتش برق اشکی درخشید، سرش رو سریع برگردوند که من نبینم.
دستم رو روی بازوی محسن گذاشتم و آروم گفتم:
-من خوب
خاله اینا به جای دو روز یک هفته موندن و مقدمات عروسی من و سهره رو فراهم کردن.قرار شد یه محرمیت خونوادگی بینمون خونده بشه و عروسی بمونه اخر مرداد.
سهره هیچ حرفی نمی زد.حتی جواب بعله رو هم نداد و گفت : هرچی مامانو بابا بگن.
من جواب بعله رو از خودش می خواستم.
این یک هفته شرکت و تعطیل کردم و کارا رو سپردم به معاون شرکت و با هم رفتیم خرید با روشا و گاهی هم هم روشا هم سارنج.اما در تمام مدت همون سهره شیطون و پر حرف سکوت کرده بود . تو ماشین کنارم می نشس
باز شب شده و من قراره فکر کنم 
من میدونم که بايد جبران کنم اما چه جوری از کجا
من همش میگم ده ساله گه من من نیست 
این حقیقته
در واقع از سال 88  شروع کردم به گند زدن در مورد انتخابای بزرگ‌زندگیم 
مثل کنکور 
مثل طرح 
مثل ازدواج 
حالا به اینام برمیگردم و اینارو هم موشکافی میکنم اما دقیقا چقدر بايد برگردم عقب درسته از سال ۸۸ به بعد همه چی بدترو بدتر شد ولی دلیل نمیشه قبل از اون خوب بوده بايد به قبل از اون فکر کنم که چقدر بايد برگشت عقب
شبیه مسیح»
کتاب چهارم از مجموعۀ قصه‌های سرزمین صفا و وفا»
 
کتاب شبیه مسیح» مجموعه‌ای کم‌نظیر از 33 روایت داستانی بکر دربارۀ سردار رشید اسلام شهید محمد بروجردی است. از آنجا که نویسندۀ کتاب، خود از نزدیکان شهید بروجردی بوده است، این کتاب در نوع خود تقریباً بی‌همتا است. در صفحه تقدیم کتاب می‌خوانیم:
تقدیم به شهیدان کُردستان، همه‌ی آنان که در راه اعتلای انقلاب اسلامی، مردانه از انقلاب، ولایت فقیه و مردم کُردستان دفاع کردند.
تقدیم به پ
گسترش ضرب المثل از دل برود هر آنکه از دیده برفت+عکس پروفایل

 سایت تفریحی » کد تو ابزار وبلاگ » سایت سرگرمی
در این پست از سایت کد تو انشا ضرب المثل از دل برود هر آنکه از دیده برفت و گسترش از دل برود هر آنکه از دیده برفت,  داستان و مفهوم یا ریشه ضرب المثل از دل برود هر آنکه از دیده برفت به طور مفصل همرا با بازنویسی به صورت جامع مطالعه می کنیم.
سوالات و موارد بررسی شده شامل موضوعات:
گسترش از دل برود هر آنکه از دیده برفت
معنی شعر از دل برود
همه حق دارن الا من
همه درست میگن الا من
همه رو بايد درک کنم ولی به درک که درک نشدم
همه حق دارن اشتباه کنن ولی من نه
من بايد کامل باشم
من بايد بی عیب باشم
من بايد مقتدر و قوی باشم
 
خدایا این ضربه هایی که میزنی چند امتیازیه؟
 
در آستانه ی میانسالی ام.خودم تغییراتمو احساس میکنم.دیگه خیلی چیزا برام مهم نیست.واقعا میفهمم بزرگ شدن ینی چی!!!تازه میفهمم تنهایی چه شکلی بوده.
 
بسم الله الرحمن الرحیم
حرف حق گاهی تلخ است
ولی بايد آن را شنید
و می شنود.
و بايد آن را پذیرفت 
و می پذیرد
و بايد مدتی سکوت کرد
و سکوت می کند
تا بشنود و بپذیرد و پالایش کند 
و دوباره بشنود و بپذیرد و پالایش کند و
و اصلاح شود.
و چشم دوباره بینا شود
بايد سیستم جدید تقوا را متناسب با محیط جدید
روی مملکت وجودی 
نصب و راه اندازی کند
دیگر این گونه نمی شود
احکام جدیدی برای مراقبت از مملکت وجودی بايد وضع شود
و بايد سعی کند که در شرایط جدید
اکنون میدانم
که با تمام عزیزانم
بايد خوب خداحافظی کنم
زیرا هیچ یک از ما نمی دانیم
کدامین قرار
اخرین قرار خواهد بود
 
اتااُل بهرام اوغلو
میترسم دیر بشه .میترسم مثل همیشه حرفام جا بمونه. بايد تا وقت هست بگم تمام دلتنگی های نگفته را بايد
 
 
وقتی دلم تنگ می‌شه، دیگه همه‌چی لوس میشه. قربونت برما و دورت بگردما، اون استیکره که بغل میکنه، اون که انگشتش تو دهنشه، اون گیف روباه‌ها. من دلم تنگ شده و سخت و غیرقابل نفوذ شدم، و‌همه بايد همینجور باشن. همه بايد صبحا مث من جدی وارد دانشگاه شن و با هم‌تیمیاشون حرف بزنن، سر کلاسا سوال بپرسن و تو آسانسورا تا کمر خم شن بگن سلام دکتر. همه بايد تو راه برگشتشون به مرطوب‌کننده‌ی تموم شده و اینکه پول جدیدشو ندارن فکر کنن و با راننده تاکسیای بداخلا
شهیدی که با رفتنش کودکان زیادی یتیم شدند
 
 
همسر شهید خدا کرم درباره فضائل اخلاقی و رفتاری این شهید گفت: ایشان وقتی می‌دید دخترها دارند بازی دخترانه یا به قول قدیمی‌ها خاله بازی می‌کنند چادر سرش می‌کرد و در نقش مادر با آنها همراه می‌شد.
به گزارش جهان نیوز، 25 آبان‌ماه سال 1376 بود که با شهادت فرمانده ناحیه‌ی نیروی انتظامی استان سیستان و بلوچستان  شهید جواد حاج خداکرم، دوره‌ای تازه در زندگی همسر و فرزندان این شهید به وجود آمد، همسر شهید
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب