نتایج پست ها برای عبارت :

دیر شد نیومدی دلم پیر شد

برو برو که خسته ام از شکستنم
من عاصی از هر عشق و هر دل بستنم
کبوترم که پر زدم ز بام تو
بیزارم از نامت به لب آوردنم
آ……ه
یه روز سراب من و خواب من و شراب من تو بودی و تو
امروز شهاب من و تاب من و عذاب من تو هستی وتو
یه روز بهار من و یار من و قرار من تو بودی و تو
امروز خزان من و زوال من و زیان من تو هستی و تو
ستاره ها رو شمردم نيومدي و نمردم
بیا که جون نسپردم
بیا که جون نسپردم
میون گریه دویدم حباب اشکو دریدم
ندیدمت که ندیدم
ندیدمت که ندیدم
برو برو که خست
اعععععع 40 روز گذشتاااا
41 روزمهههههههههههه
مبارکم باشههههههههههههههههههههههه
 
یه چیزه دیگه
امروز داشتم با دوستم حرف میزدم بعد یهو گفت امروز چرا نيومدي مدرسه امتحان بدی(در صورتی که امروز امتحانمون کنسل بود)
منم گفتم مگه کنسل نشده بود گفتش نه امروز امتحان دادییم
ولی با یه ساعت تاخیر
بعد من شرو کردم به فوش دادن به خودمو معاونمونو ناظممم
بعد گفتش وللش کن حالا خودت چطوریو اینا
همینجوری داشتیم میحرفیدیم یهو گفت ایسگات کردم*-*
منم یه کلمه ی گوهر
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه. 
نمیدونم چرا همیشه یه جای کار میلنگه یه بار همه چی درست باشه سر جای خودش. 
هر بار خواستگار میاد یه اصل اساسی رو نداره. یه بار میاد استقلال نداره و مردانگی نداره. یه بار یکی میاد اعتقادات نداره. البته اینا همشون خوبن ولی خب به من نمیخورن. با یکی مثل خودشون خوشبختن. 
منم همین طور
مثل خودم کجایی؟ نيومدي دير شد.
دارم به این فکر میکنم هر بار که من مجرد بمونم خوشبتت ترم یا با این مورد برم جلو. و هر بار به مجردی می رسم. 
مج
متن آهنگ دختر بندری از شهرام کاشانیدختر بندری تو مال منی میمیرم به کسی لبخند بزنیمیگی خاک عالم عشقو عاشقی بدهروی سر دختر بندری چارقدهمیگم بیا انقد منو ازار ندهمیگی اخه کی دست تو دختر میدهمیگی خاک عالم عشقو عاشقی بدهروی سر دختر بندری چارقدهمیگم بیا انقد منو ازار ندهمیگی اخه کی دست تو دختر میدهاره دست تو دختر میدهدختر بندری تو مال منی میمیرم به کسی لبخند بزنیاز روی کارون خجلم نيومدي باز تنگه دلمازروی کارن خجلم پیشت گرو مونده دلمنامه ها همه
لیست حضور غیاب رو بیرون آوردم داشتم حضور غیاب میکردم یهو رسیدم به اسم شمس تبریزی خوندن نام شمس تبریزی کافی بود تا  صدای قهقه خنده توی کلاس بلند بشه 
سرم رو چرخوندم طرف بچه ها تا شمس رو پیدا کنم  یه پسر تپل که از اول کلاس مزه پرونیاش رو مخم  بود خودشم داشت میخندید یهوو گفتم فیلمتم که نذاشتن ساخته بشه خیلی شیرین زد توی پیشونیش گفت هعی استاد دیشب اگه بدونی مولانا چه داغون بود سه شبه با دیازپام خوابش میکنم صدای خنده ها بلند تر شد 
بعد گفتم خب چرا
همین!
+دلم سکوت میخواد و یه خواب سنگین!
.‌‌‌
امروز همکلاسیم سر یه قضیه ای میگفت فاطمه چرا انقدر شبیه یه آدم حسود شدی!
حسود نیستم.فقط خیلی خیلی حساس شدم!بیخودی!
یه بشکن بزن تا برات کل غوره های تاکستانو آب بگیرم!
.
استاد گفت چرا جبرانی رو نيومدي؟
گفتم هوم استاد یادم نیس ولی حتما دلیل موجهی داشتم!
استاد
.
از انتظار متنفرم!
.
بابا میگه ایشاالله قبول نشی!میگم چرااا؟میگه الان قبول نشی بهتره تا مرحله اخر قبول نشی.استدلالش لای تارهای صوتی حلق و ح
+ ظهر اومدم خونه. 
 
+ لمس لمسم.
 
+ حدودا کل روز رو خواب بودم :|
 
+ واگذارشو کردم به خدا و خدا جوابش رو داد. آدم هایی که علم ندارن و جایی هستن که نباید باشن، یه روز خود ب خود پرت میشن بیرون. ولی این فرد میدونم که با رانت باباش میمونه و بالا میاد و از همین الان دارم میسوزم که نمیتونم کاری کنم و حرفی بزنم. اگه حرف بزنم به جرم تخلف تو فضای مجازی حتما چوب تو آستینم میکنن. ولی میخوام بشینم و همه چیزو تماشا کنم.
 
+ محبت حال آدمو خوب میکنه. هر چند واقعی نبا
چه دنیای کوچیک و عجیبیه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکی مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نمیدونم حسم بهت چیه به تویی که تاحالا یه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری یه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که یه نقطه نظر مشترکم نداریم، نمیدونم چرا دوستت دارم نمیدونم چرا هربار میبخشمت نمیدونم چجوری یادم
چند روز پیش فیلم دکتر استرنج رو دانلود کردم که ببینم و هنوز وقت نکردم.بندیکت کامبربچ رو که دیگه همه تون می شناسید،نه؟توی فیلم دکتر استرنج نقش اصلی رو بازی می کنه و جالب تر این که محل زندگیش توی خیابان بلیکر هست.(شرلوک توی خیابان بیکر زندگی می کنه.)امشب باید این فیلم رو نگاه کنم البته اگه وقت کنم. :)
وبلاگ چه قدر خلوت شده.کسی دیگه این جا رو می خونه یا نه؟اگه می خونید قوت قلب بدید لطفا. :)
برای ساخته شدن فصل جدید شرلوک هم باید تا سال 2022 صبر کنیم.
سخن
دانلود آهنگ جدید علی خدابنده حال خوب
Download New Music Ali Khodabande – Hale Khoob
پخش از رسانه سلطان موزیک با کیفیت 320
 
علی خدابنده حال خوب
 
دانلود آهنگ جدید علی خدابنده حال خوب با لینک مستقیم
 
متن آهنگ حال خوب از علی خدابنده
 
آخه بدجوری برق نگات زد و منو کورم کردنمیبینم کسی رو غیره تو از همه دورم کرددیگه حالا که اومدم توی دلت محاله پامو پس بکشمتو که راحت نيومدي توی دلم محاله ازت دست بکشماصلا همه چیم باشه تو باشی انگار چیزی کمهیه تنه شدی تو همه کس منو نباشی
بهش میگم مدتیه که خدا بدجور سر شوخی رو باهام باز کرده! هم گذشته‌ام رو طوری چیده که امروز به نتیجه‌ی دلخواهمون برسیم و هم هر تصمیمی برای آینده می‌خوام بگیرم، اون قبل از من همه کاراشو انجام داده. میگم که تو عصر امروز برای علم خیلی ارزش قائل میشن و فکر میکنن با داشتن عقل، بیشتر از سنگ، چوب، هوا، حیوون‌ها، دریاها و یا ستاره‌ها می‌فهمن. فکر می‌کنن، دارن به محیط زیست آسیب میزنن، در صورتی که دنیا بدون اجازه گرفتن از ما بی‌وقفه در حال بسط، تغییر
دانلود آهنگ سینا درخشنده پاشو بیا + متن اهنگ 
دانلود آهنگ جدید سینا درخشنده به نام پاشو بیا با کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸ از تهران دانلود
Download New Mp3 Music Sina Derakhshande – Pashoo Biya
متن آهنگ پاشو بیا سینا درخشنده 
همه چی جوره و کنار همیم و جز عشق میخوایم چیو
نباشی زمستون یا تابستون فرقی نداره بی تو
جمعمون جمه یه چسزی کمه آخه
چرا نيومدي فقط تو بهم میومدی
 
پاشو بیا پاشو بیا از تنهایی در بیام
دل دل نکن هی ول نکن این عشقو بمون باهام
پاشو بیا پاشو بیا از تنهایی در بیا
لعنتی اصلا دوستت ندارم. اصلا. ولی نمی تونم فراموشت کنم. با من خاطره های عمیقی ساختی و ول کردی رفتی. مگه نگفتی دخترا فلانن احساساتی ن باید از مردشون اجازه بگیرن؟ درسته زر زدی و منم بخاطر همین کارات گذاشتمت کنار ولی تو که احساساتی نبودی چرا رفتی آخه؟ مثلا تو باید مث یه مرد میموندی. اما نموندی. حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم تو نمی خواستی بمونی. میخواستی بری و میخواستی منم زندگی مو زمین بذارم و باهات بیام. ولی من زندگی مو فدای تو نکردم. شاید چون تو
امروز عصبانی ام از یک جا و از یک جای دیگه دپرسم :/ بعد خسته ام هستم .
از صبح ساعت ۸:۳۰ تا ۱۲ یکسره سر کلاس بودم و داشتم مینوشتم و کلییییییی درس داد (حقوق و دستمزد) خیلی خفنن ولی خاب زیاد بود نمیدونم چرا زیاد زیاد داره درس میده و میگ وقت ندارم :/ مقدماتی ک ۲ ماه طول کشید !
دپرسم چون برای کار زنگ زدم و توی اگهی فقط زده بود از ۱۴ تا ۱۸ و من فک کردم ساعت کارش :( کلی براش ذوق مرگ شدم ولی بعد ک زنگ زدم گف ساعت کار از ۸ صبح تا ۶ عصر ://// بعد تازه اونم ساعت تماسش ب
فکر میکنم از اواخر پاییز پارسال تا اوایل ماه رمضان امسال، چند ماهی بود که تمام تلاشم رو کردم حتما برم باشگاه، خیلی هم خوب بود و تاثیر مثبتی روی من داشت. متاسفانه به دلیل تداخلش با کارم و همینطور ایام روزه داری کلاسم ول شد.
تا اینکه این هفته باز تصمیم گرفتم که کلاسم رو ادامه بدم.
همه اینها رو گفتم که بگم یکی از خانمهایی که اون هم به کلاس میومد، ديروز من رو دید و گفت:
- پس چرا نيومدي دیگه؟! (و جالب بود که خودش هم چند وقتی بود که نیومده بود کلاس!)
+ (با
سیمایی : بوسات خیلی خوب بودن بابت همه چی ممنونم خیلی خوبی حتی بی اعصابیات یا نق نقات یا لج و لجبازیات خیلی قشنگ و شیرینه بهترین مامان بزرگ دنیا خوب درس بخون و مراقب باش نپزی 
میشه برای اخرین بار بغلم کنی ؟؟؟
 
نفسی : بیشتر از همه دلم برای تو تنگ میشه چون خیلی جاها کمکم کردی پیشم بودی .خوب درس بخون مراقب مهربونیات باش
 
هانی : هانی دلم خیلی برات تنگ میششه با اینکه نسبت به کسایی که از قبل بودن باهات ديرتر آشنا شدم ولی انقد خوب بودی که خیلی الان
اینا پست های کانالم از دیشب تا حالاست. 
قرار بود اینجا رو اونجا کپی کنم الان برعکس شده :))
 
دیشب ساعت 1 ونیم شب:
 
احتمالا به زمان انتقالم به بخش هم نمیرسه و تا جواب cbc بیاد من تمام بدنم عفونی شده!! از بس اینجا همه مریضا تو حلق همن، از بس اینجا کثیفه، از بس اینجا بوی گند میده!! بعد نگین چرا رضایت شخصی میدی میری خونه ! 
 
*******
 
چند دقیقه بعدش:
 
پلاکتمان 30 و 9  هزار است فقط :|گلبول های قرمز هم همگی کوشولو و در عین حال کم! 
+ منتظر خون و پلاکت یه بنده خدای
معشوق پاییزی من، سلام!
به تو گفته بودم که همیشه خیابان‌گردی‌ در تاریک روشن شب را دوست دارم؟ گفته بودم چقدر از قدم زدن‌ زیر نور چراغ‌های کوچه ذوق می‌کنم؟ نه، نگفته بودم!
رفته بودم خیابان‌گردی، رفته بودم تا شاید باد از میان موهایم بگذرد و خیالت را هم با خود ببرد، رفته بودم بلکه بارانِ خیابان‌های این شهر خاطرات شب‌‌‌های با تو بودن را بشوید ، رفته بودم بلکه روی یک نیمکت خاطرات تک نفره بسازم، رفته بودم.
یادم نیست چقدر پیاده‌رو‌ها را گز کر
یادمه سال 95 تو همچین روزایی بود که وقت تمدید قرارداد کاری سر حقوق با مديرم به توافق نرسیدم و عدد حقوق من رو خیلی پائین تر از اون چیزی که تصورش رو میکردم تعیین کرد و با وجود  5 سال سابقه کار تو اون فضا و با وجودی که میدونست یکی از نیروهای کلیدی دفتر پروژه هستم و عملا نمیتونه کسی مثل من رو پیدا کنه ولی از موضع خودش کوتاه نیومد! 
اونم فقط به یک دلیل چون من همیشه از ارزش خودم کوتاه اومده بودم و شرایط رو پائین تر از اون چیزی که لایقش بودم پذیرفته بودم!
 
مشاعره در کلاه قرمزی
فامیل دور: چی بگم؟!آقای مجری: اگر در بند در ماندو نه! اون قبول نیست!فامیل دور: اونو میخواستم بگم آخه! اینو میگم حالا: از در درآمدی و من از خود به در شدم.پسرعمه زا: سلطان غم مادر، بی تو پسر نمی‌شود!آقای مجری: نه بچه جان! یه شعر قشنگ؛ باید میم هم داشته باشه.پسرعمه زا: می تو پسر نمی‌شود. خوبه؟!فامیل دور: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم.آقای مجری: این دیوونم کرد از دست این دره!پسرعمه زا: سلطان غم مادر!ببعی: مرنجان دلم را که
هوالمحبوب

چهار سال است که توی این مدرسه هستم و طبعا با همکارانم صمیمی شده‌ام. اینکه چهار تا دختر مجرد جوان که هر کدام یک سال با آن یکی اختلاف سنی دارد، معلم یک پایۀ تحصیلی باشند با دانش‌آموزانی مشترک، با دردهایی مشترک، بهانۀ خوبی برای ایجاد صمیمیت و شکل گرفتن دوستی می‌شود. 
القصه، اواخر سال نود و شش بود که این اکیپ چهار نفره اولین گردش خودشان را شروع کردند، با تله‌کابین رفتیم عینالی، ترسیدیم، لرزیدیم، خندیدم و چند ساعت فارغ از هیاهوی دن
چند وقت قبل ، زمانی که به دفتر فیلمسازی یکی از بهترین تهیه کننده های تلویزیون برای انجام پروژه ای رفت و آمد داشتم ، قرار شد کار تدوین مجموعه ای که من کارگردانش بودم رو به تدوینگر دفتر ، یعنی خانوم مفخم بسپاریم و من هم گه گاهی برم تا روی کار نظارت کنم.(فامیل واقعی ایشون چیز دیگه ای بود)داستان از جایی شروع شد که من با تهیه کننده وارد اتاق تدوین شدیم و من رو به خانم مفخم معرفی کردن.تهیه کننده خودش هم شناخت زیادی از تدوینگر نداشت و خانوم مفخم رو به
هرچقدر که از این تغییرات هورمونی فرار میکنم باز بهش میرسم!
اصولا آدم شادی ام و این تغییرات منو تبدیل به آدم دیگه ای میکنه☹️
جوری که احساس میکنم شخصیتم عوض شده و الان اون یکی فاطمه شدم!
چون علائم سندرم پیش از قاعدگی برای من به شدت واضحه!
چند وقت پیش یکی از بچه ها که دانشجوی روانشناسیه یه فرم فرستاد
راجب علائم و این چیزا بود و به من گف مشکلم نسبتا حاده
میخوام چن مورد از مشکلاتی که ممکنه دخترا باهاش مواجه شن رو بگم
که اگه آقایون میخونن بدونن با
اجتماع بزرگ‌ مردمی عید بیعت در سالروز آغاز امامت امام عصر
وعده ی دیدار ما :
پنجشنبه نهم ربیع الاول، مصادف با  16 آبان 98 ساعت 15:00
همزمان در سراسر کشور
جدول برنامه ها در سراسر کشور
کلیپ های مرتبط با عید بیعت
توصیه و تاکید استاد رائفی پور درباره اجتماع بزرگ مردمی عید بیعت با امام زمان
دانلود سخنرانی استاد رائفی پور در اجتماع بزرگ عید بیعت سال 95
دانلود سخنرانی استاد رائفی پور در اجتماع بزرگ عید بیعت سال 96
دانلود سخنرانی استاد رائفی پور عید بی
سلام:)
مرخرفترین و کودک ترین موجودات روی کره زمین کیست؟مردهای ایرونی
همه چی رو با کار قاطی میکنن، اقای ر، مزخرف امروز گند زد، باید به من میگفت ناظر داره میاد و نگفت وگند خورد بازرس از بورس اومد، یکی دو ایراد گرفت که صد البته به من مربوط نیس گاف مدير بود که حقشه!
ديروز خانم ج زنگ زد ناراحت بود از من،گفت که تریون به شعبه ای که رفته دوره از زبون تو گفته خانم ج بد به ما اموزش داده و. منم از دلش دراوردم و واقعیت رو گفتم بهش موضوع حل شد، که من اصلا روح
حقیقتش من یه چیزو در همه شماها تحسین میکنم.
 
حرفای من خیلی وقتا تلخه، مخصوصا برای اونایی که توی خود کانادا هستن.
 
تصور کنین،
یه دختر کم سن و سال تر از شما، کم تجربه تر از لحاظی، 
میاد میشینه ریش و سیبیل و گردن شما رو به تحقیر و انتقاد میکشه و شما رو هم قد و وزن که ازش خوشت اصلا نمیاد میکنه،
یا میگه تو عقده امریکا داری
یا ازین دست خزعبلات،
 
حقیقتش من روحیه شما و کلا روحیه انتقاد پذیری شما رو تحسین میکنم.
 
من درک میکنم که فشار زیاده ر
اکثر شبهای جمعه تا خود صبح حرف میزنیم ، جالب یک بار هم حرفهای تکراری و بیخود نگفتیم ، همیشه موضوعی برای حرف زدن ،تحلیل کردن ، شاخ و برگ داادن داریم . 
هفته ی پیش فیلمی رو معرفی کرد ببینم . اسم فیلم( before sunrise )  که ساخته ی سال 1995 بود . در این فیلم دختر و پسری در قطار سر یک کتاب هم صحبت میشن و یک شب رویایی رو برای خودشون میسازن و بعذ از آن شب وعده میزارن 6 ماه بعد همدیگر رو در یک تاریخی مشخص ببینن  . کل فیلم حرف ها و بحث های متنوع دختر و پسر بود که ن
سلام:)
دیشب اومدم پست گذاشتم همه  پرید دیگه حوصله نداشتم دوباره بنویسم، خیلی سرم درد میکنه دوسه روزه اینطوری حس میکنم از چربی خونم باشه، نداشتم قبلا ولی این یک ماهه همش داریم کربوهیدرات میخوریم سرکار، اصلا مصرف پروتیئنم کافی نیست، واین در طول یکی دوماه هم باعث اضافه وزنم شده هم اینکه باعث میشه بیمار بشم.خداکنه سریع یخچالم اوکی کنه اقای ر، گفت چند روزی صبوری کن، برات اوکی میکنم یخچال و . رو. اون 14 تومن رو هم که ديروز ریختن به حساب گذاشتیم وا
بسم الله الرحمن الرحیم
 
سلام و عزاداری هاتون قبول درگاه حق باشه ان شاالله. 
 
یکی از دستاوردهای بزرگ من در یکی دوسال اخیر، توانایی ابراز نیاز بوده. به زبون ساده تر قدرت حرف زدن!
قبل تر من وقت هایی که انتظار یا توقعی داشتم، وقتی از چیزی ناراحت می شدم یا دوستش نداشتم، یا برای ابراز خواسته هام و حتی در برابر خواسته ها و خواهش های بقیه که انجام دادنشون برام سخت بود . فقط سکوت می کردم. 
بلد نبودم حرفی بزنم که توش بویی از مخالفت، نیتی، ناراحتی
سلااااام سلااام سلااااام سلااام خوبید؟منم خوبم!جونم براتون بگه که ديروز بعد از اینکه ساعت یک و دوی ظهر صبونه رو خوردم و جمع کردم نشستم حبیبو نگاه کردم و ساعت سه اینجورا بود که رفتم یه مقدار عدس پاک کردم گذاشتم بپزه و یه مقدار از کشمشهایی که پیمان شب قبلش از گچکاره گرفته بودرو ریختم تو سینی و آوردم نشستم رو زمین و دماشونو جدا کردم تا اینکه عدسه بپزه و عدس پلو درست کنم من عدس پلورو دو جور درست می کنم یکیش همین عدس و کشمشه که عدسو می ذارم جدا می پ
There's a girl named Mollywhich I fuckin love her so fuckin much
I mean I love her more than Bob Marleycause she's so amazing like apple watch

اون اولش رو که کوچیک نوشتم مثلن اینجوری در نظر بگیرین که مثل این فیلماست که اولش یه تیکه شعر یا متنه بعد شروع میشه:)))
خب. بذارین براتون یه داستانی تعریف کنم. من یه پسرم. یعنی یه مردم. و مردا، میجنگن. مردا برای هر چیزی میجنگن. چیزای متفاوتی که براشون خیلی ارزش داره. بعضیاشون برای خونواده میجنگن. بعضیاشون برای ثروت. بعضیاشون برای شهوت. بعضیاشون برای قدرت. (عن تو خونواد
-
دیشب که از این همه هیاهو دیگه به ستوه اومده بودم، یه مانتو انداختم رو لباسم و یه شال و زدم بیرون. خوشبختانه نگهبان فضول تو محوطه نبود. چه شب قشنگی. چرا زودتر کشفش نکرده بودم؟ کاج‌های خشک و ناامیدکننده‌ای که روز اول وقتی دیدمشون از خشم حتی نتونستم گریه کنم، تو شب چقدر رمانتیک شده بودن.
نمیخواستم راه برم. جون نداشتم. اونقدر در طول روز راه رفته بودم و فکر کرده بودم و تحلیل کرده بودم و حرف زده بودم، که حالا فقط میخواستم بشینم و نگاه کنم. به آسمون
-
دیشب که از این همه هیاهو دیگه به ستوه اومده بودم، یه مانتو انداختم رو لباسم و یه شال و زدم بیرون. خوشبختانه نگهبان فضول تو محوطه نبود. چه شب قشنگی. چرا زودتر کشفش نکرده بودم؟ کاج‌های خشک و ناامیدکننده‌ای که روز اول وقتی دیدمشون از خشم حتی نتونستم گریه کنم، تو شب چقدر رمانتیک شده بودن.
نمیخواستم راه برم. جون نداشتم. اونقدر در طول روز راه رفته بودم و فکر کرده بودم و تحلیل کرده بودم و حرف زده بودم، که حالا فقط میخواستم بشینم و نگاه کنم. به آسمون
دیشب که از این همه هیاهو دیگه به ستوه اومده بودم، یه مانتو انداختم رو لباسم و یه شال و زدم بیرون. خوشبختانه نگهبان فضول تو محوطه نبود. چه شب قشنگی. چرا زودتر کشفش نکرده بودم؟ کاج‌های خشک و ناامیدکننده‌ای که روز اول وقتی دیدمشون از خشم حتی نتونستم گریه کنم، تو شب چقدر رمانتیک شده بودن.
نمیخواستم راه برم. جون نداشتم. اونقدر در طول روز راه رفته بودم و فکر کرده بودم و تحلیل کرده بودم و حرف زده بودم، که حالا فقط میخواستم بشینم و نگاه کنم. به آسمون
واقعیتش من سریال پدر رو اون موقع که از شبکه2 پخش میشد نگاه نمیکردم، ولی خب همون موقع نمیدونم چرا، ولی زنداییم تاکید و اصرار میکرد و میگفت رضا از نظر حیا و زندگی و کم رویی و. خیلی شبیه حامد هست و .
چند هفته پیش تو یکی از شبکه ها اتفاقی با خونواده این سریال پدر رو یه تیکه ش رو دیدیم بعد مامان گفت قسمت هاش اگه هست دانلود کن ببینیم و.
چند وقت پیش هم یکی از بزرگواران گفته بودند چقدر شما رو مثل حامد توی سریال پدر تصور میکنم و. 
یه سرچ زدم یه چیزایی
کلیک. کنید. پیج شین براری دریچه.    
  

   ۴۹.txt
 
 
 
 
 
به پرده سماغ گوشش ضربه میزد. در پس زمینه ی آن لحظات دلهره آور ، .  صدای خفیفی از آنسوی دیوار حیاط و درون کوچه بگوش میرسید ، صدای دوستش داوود بود که او را صدا میکرد و هر لحظه ضعیفتر و دورتر میشد. گویی که منبع صدا درون چاهی عمیق سقوط میکرد، و همچنان که دورتر و دورتر میشد ، و انعکاس و پژواکش در روح و روان شهریار محو و گُنگـ میشد. شهریار همزمان با دخترک سرش را چرخاند و چشم در چشم با روح دخترکی سفی
       
۴۹.txt
 
به پرده سماغ گوشش ضربه میزد. در پس زمینه ی آن لحظات دلهره آور ، .  صدای خفیفی از آنسوی دیوار حیاط و درون کوچه بگوش میرسید ، صدای دوستش داوود بود که او را صدا میکرد و هر لحظه ضعیفتر و دورتر میشد. گویی که منبع صدا درون چاهی عمیق سقوط میکرد، و همچنان که دورتر و دورتر میشد ، و انعکاس و پژواکش در روح و روان شهریار محو و گُنگـ میشد. شهریار همزمان با دخترک سرش را چرخاند و چشم در چشم با روح دخترکی سفیدپوش شد. گویی رو در رو شدنِ آن دو ، در آن ل
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب